-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

اخبار پنهان



 اگرگوشه ای از پردۀ رازهای درونی اردو سازی و ترتیبات درخصوص تشکیل ارتش ملی را بالا بزنیم چه چیزی رامی بینیم؟
نخستین چیزی که به چشم می زند، سهل انگاری درتأمین نیازهای نظامیان ومنسوبان ارتش است. یونیفورم های ارتش ملی سخت فریبنده وظاهری است. زیرپوشش یونیفورم آدم هایی نفس می کشند که  سخت پریشان، افسرده، فقرزده و از لحاظ سلامتی بدنی وروانی در وضع ناجوری قرار دارند. درسرنوشت یک ارتش چه اهمیتی دارد که چند جنرال بلند پایه وکسانی که به منابع مالی وامکانات فراوان دست شان دراز است، درتلویزیون ها ظاهر شوند یا در نمایش های رسمی محکم محکم قدم بردارند؟
هیچ کس نگفت که حقیقتاً چه اتفاق افتاد که یک افسر ارتش، زندگی خود و دیگران را طعمه آتش خشمی کرد که یک لحظه سراپایش را فراگرفت و دقایقی بعد، همه چیز رنگ تأسف و اندوه به خود گرفت. نادیده انگاشتن جوهره تلخ نارضایتی درارتش، دروضع جنگی فعلی، عصیان های خونباری را درقبال خواهد داشت.
نیروهای خارجی و مقامات وزارت دفاع دربارۀ رویداد خونین هفتم ثور درفرودگاه کابل مهر سکوت برلب زده اند. نامه های خبری از هر دو طرف، کوتاه نوشتند که یک افسرپیلوت درنتیجۀ یک "مشاجرۀ لفظی" هشت نظامی امریکایی را از پا درآورد. مشاجره برسرچه بود که این چنین معرکه آفرید؟ اگر مشاجره هایی ازین دست، امری معمولی درنظرآید، باید انتظار مشاجره های بی حساب دیگر را هم باید داشت؟! آزادی بیان واطلاعات همیشه از سوی حکومت افغانستان محدود شده است. درین ملک همه چیز را پنهان می کنند تا زخم خونین انگیزه اصلی چنین کشتار، دهان باز نکند. دموکراسی مطبوعاتی درافغانستان امروز، متأسفانه این گونه است.
دگروال احمدگل افسرپیشین وبا تجربه نیروی هوایی ارتش را چه چیزی واداشت تا ماشه را به هدف کشتن همکاران خارجی خویش  چنان بکشد که تا آخرین گلوله، تفنگش بغرد؛ تاعقدۀ صاحبش را به بهای از دست دادن زندگی شیرین، بی سرپرستی هفت فرزند به اضافۀ داغداری خانمش خالی کند. آیا برای انسان مواقعی پیش می آید که برای رها شدن ازتوفان درونی، فقط یک چانس باقی می ماند؟
افسران ونظامیان مسلکی درین کشور، درسال های تجاوز پشت تجاوز، خیلی ها رنج برده اند و به اندازه تجربه وتحصیل شان، دردوره های مختلف"انقلاب" ها و"انفلاق" ها دردرون خویش گریسته اند. افسرانی که برای افغانستان ( نه  برای دزدی وزمین خواری ورشوه وغصب ملکیت عامه) جنگیده اند، هماره در تنگدستی زیسته اند.
برسر دگروال احمدگل که به قول عام، سرخود را درارتش کشور سفید کرده بود، چه حال افتاد که یک باره، ازهفت فرزند وزن  وزندگی خویش روی برتافت و برای آرامش خویش، زندگی هشت هم نوع دیگرخویش را برباد داد؟
او دربیست سال اخیردرنهایت رنج وتعب و"غم نان" زندگی را سپری کرده بود. درهمین سال ها که بی نانی وفشار اقتصادی سخت فشارش داد، یگانه سرپناه خود را ( اپارتمان سه اتاقه) خود در"بلاک های هوایی" را فروخت تا برای فرزندانش قوت ولایموتی فراهم کند. درد او را هیچ رژیم و حاکمی نفهمید و کسی از حال این افسر دردمند چیزی نپرسید. پیوستن به اردوی ملی بعد از سال ها رنج نیستی و فقراعصابش را نجات نداد و خوره سال ها پریشانی چنان برجانش افتاده بود که گاه سر از پا نمی شناخت و از متاع ارزان خشم و خشونت ناخواسته خویش تبعیت می کرد. اما روز هفتم ثور1390 آخرین نمایش زندگی او بود. هیچکس نفهمید که درآن روز، چه گونه از برخورد مغرورانه و سرد نظامیان خارجی به ستوه آمد؟ چه شنید؟ چه گفت چه گونه فریاد کشید و چطور یک باره تفنگ برداشت تا غم های بیست ساله اش را بالای نظامیان خوش پوش خالی کند؟
این نکات را به خاطری نوشتم که تصویربالنسبه روشنی از ماهیت و ترکیب ارتش ملی درذهن ما ایجاد شود. آیا افغانستان با چنین نظامیان خرد شده و درهم شکسته، به دفاع از خاک و میهن خواهد رفت؟ آینده بس خطرناک است.ارتش بدون انگیزه و اعتماد، صرفا سیاهی لشکر است که به درد هیچ کاری نمی خورد. خاصه این که ارتش و پلیس شب وروز کشته می دهد و ده هاهزار معلول برصف معلولان اضافه می شود تا طالب و تروریستی را گیر می اندازند برای مجازات. که جامعه از دست شان درآرامش باشد، اما خیلی قشنگ، بخشی از حکومت به همکاری وهمیاری پاکستان و همین خارجی ها طی یک نمایش تأسف بارهمه را رها می کنند تا به قول خود شان، جنگجویان دو باره به پایگاه های شان برگردند. پس دگروال احمدگل ها چه تکلیفی دارنددرین کشور تا جان های شان را برای هیچ قربان کنند؟