-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

داستان انفجار در دفتر احمدشاه مسعود درتخار

بخش سیزدهم کتاب « ردپای فرعون»

آخرین ملاقات


مسعود عادتاَ بعد از تنظیم وسایل فنی خبرنگاران وارد اتاق می شد، اما این بار روی کوچ نشسته  بود تا خبرنگاران وسایل شان را آماده کنند.
پایۀ سه رخ دوربین در وسط اتاق گذاشته شده و یک عرب که پوشۀ پراز بطری های اضافی را به دورکمرش پیچیده بود، کمره تصویربردار را روی پایه نصب کرد و خود عقب کامره ایستاد. همکار دیگرش، در زاویۀ مقابل مسعود روی یک چوکی(صندلی) نشست. مسعود خلیلی درجناح راست، مسعود و عاصم سهیل در کنار مسعود خلیلی جا گرفت. مردی که عقب دوربین ایستاده بود، ظاهراَ سرگرم عیار کردن دستگاه بود. دو صندوق ارتباطی به وسیلۀ یک سیم برق با هم وصل شده و کمره تصویربردار نیز با صندوق اولی وصل بود. رئیس اطلاعات مسعود می گوید:
من بنا به دستور مسعود به سوی زیرزمینی مهمانخانه راه افتادم تا از طریق مخابره معلوم کنم که چند نفر از جنگجویان عرب در جبهه شمالی بازداشت شده اند. اما پیش از آن که اتاق را ترک کنم، درنگاه اول فکر کردم که یک کمره تصویربرداری چه گونه ممکن است با این همه جعبه و صندوق اضافی نیاز داشته باشد؟
مسعود خلیلی سفیر پیشین افغانستان دردهلی که درکنار مسعود نشسته بود، بعد ها چنین حکایت کرد:
مرد کمره کار، ناگهان پایه کمره را با خشونت روی کف اتاق کشید. من گفتم:
این خبرنگار است یا پهلوان؟
فهیم دشتی درعقب آنان ایستاده بود تا صحنه مصاحبه را تصویربرداری کند. خبرنگاری که درمقابل مسعود روی چوکی نشسته بود، سوالاتی را از روی کاغذ به خوانش گرفت که عمدتاَ دربارۀ اسامه بن لادن بود. وقتی مسعود به دادن پاسخ آغاز کرد، ناگاه نور آبی رنگی از موقعیتی که کمره کار ایستاده بود، به سوی ما پرش کرد و دیگر نفهمیدم چه پیش آمد.
انفجار عظیمی روی داده بود. عارف سروری می گوید:
صدای انفجار لرزاننده و سنگین بود. وحشت سراپایم را فراگرفت و گوشی تلفن از دستم افتاد.[12]
 با سرعت از زیرزمینی به سوی اتاق مسعود دویدم. همه چیز متلاشی شده بود. دود تلخ درفضا می چرخید. فکر کردم که محل اقامت مسعود از سوی دشمن کشف و بمباران شده است. بالای محافظانی که پیکر مسعود را از روی کوچ (موبل) بلند نگهداشته بودند، چیغ کشیدم که چه پیش آمده است؟
یکی ازآنان گفت: زیر کوچ آمرصاحب بمب گذاشته بودند که انفجار کرد![13]
در موجی ازغبار ودود تلخ، مشاهده کردم که کمره کار عرب از شدت انفجار به دیوار عقبی کوبیده شده و پاره های خون آلود بدنش روی دیوار چسپیده بودند. سروصورت، دست ها و بدن آمرصاحب، آکنده از ذرات سیاه بود و جلد شفاف صورت وی را تا اندازه ای تغییر داده بود. تنها گوشت سرانگشت دست راستش کمی قطع شده بود؛ مابقی اعضای بدنش علی الظاهر جراحت های مشهود نداشت.
در اوج شوک و دستپاچه گی، دستور دادم موتر را آماده کنند. درین لحظه صدای الله اکبر به گوشم رسید. تازه متوجه شدم که مسعود خلیلی روی کف اتاق افتاده بود.[14]
پیکر مسعود را روی سیت عقبی موتر گذاشتیم. همان جایی که خودش می نشست. یک محافظ دریک سو سر مسعود را روی زانویش نگهداشت و محافظ  دومی درجانب دیگر، پای او را میان دست هایش گرفت. مسعود خلیلی و فهیم دشتی را در واگن عقبی جا به جا کرده و با سرعت به سوی میدانچۀ هلیکوپترها در نزدیکی مرز به راه افتادیم.
آقای عالم محافظ مخصوص مسعود آهسته گفت:
نبضش نمی زند، به رضای خدا رفته است!
با قاطعیت گفتم: حرف نزن، تداوی می شود.[15]
فاصله میان محل انفجار تا میدانچۀ هواپیماها حدود ده دقیقه بود. اگردر رسیدن موتر کمی تأخیرمی شد، صد ها نفردرمحل تجمع می کردند و شبکه های دشمن، خبرمرگ مسعود را با سرعت دریافت می کردند. بدون شک، کشف سریع خبر مرگ مسعود، تاریخ افغانستان ویا شاید حوادث بعدی را به طور دیگری تغییر می داد. در وضعیتی که موتر با سرعت به سوی میدانچۀ بالگردها می تاخت، ازطریق دستگاه تلفن نوع موتورولا به شبکۀ مخابره مرکزی دستور دادم که به طورعاجل یک چرخبال بفرستند. شبکۀ مرکزی جواب داد که همین لحظه یک چرخبال که از پنجشیر به سوی خواجه بهاء الدین پرواز کرده بود، درمیدانچه نشست کرده است. گفتم به پیلوت( خلبان) صدا کن ماشین را خاموش نکند.
موتر درست رو درروی در دخولی چرخبال توقف کرد. مسعود را با سرعت به داخل هوایپما عبور دادیم. متعاقب آن مسعود خلیلی و فهیم دشتی به داخل انتقال داده شدند. به ولی الله پیلوت صدا زدم که بدون تأخیر به سوی کلنیک هندی ها درفرخار تاجکستان پرواز کند. درحالی که چرخبال هیچ گاه اجازه نشست در نزدیکی یا درصحن درمانگاه هندی را نداشت.
وقتی به مهمانخانه برگشتم، با غوغای مردم رو به رو شدم. داخل حویلی پا گذاشتم. این بار به درستی مشاهده کردم که مهمانخانه به طور کامل آتش گرفته بود. موبل و فرنیچر ها به ذغال تبدیل شده و هیچ چیزی قابل شناسایی نبود.[16]
درآن لحظه قاضی کبیرگفت:
جسد عرب را که درحال گریز کشته شده است، این جا انداخته اند. او بالای یک نفر من دست انداخته بود تا اسلحه را بگیرد مگر موفق نشد.
جسد را کشان کشان از عقب ساختمان آوردند. این همان خبرنگاری بود که رو در روی مسعود نشسته و از روی کاغذ، سوالات را قرائت کرده بود. دستور دادم جسد عرب دریک مکان کاملاً سری دفن شود. بعد از انفجار، اتاق ملاقات را بررسی کردیم. سوال این بود که یک عرب چه گونه زنده مانده بود؟
ازمعاینۀ اتاق به این نتیجه رسیدم که عرب دومی رو در روی مسعود اندکی مایل به دست راست موقعیت گرفته بود. اما شعاع کشنده انفجار، سه نفر به شمول شخص مسعود را که درخط مقابل دستگاه تصویربرداری نشسته بودند؛ هدف گرفته بود. به قول محافظان، خبرنگار دومی عرب که از مرگ رهیده بود، در میان غبار و دود، از راه حایل میان اتاق مسعود و مهمانخانه وزارت خارجه به سوی حویلی مهمانخانه وزارت خارجه فرارکرده وسپس به همان اتاقی داخل شده بود که درچند روز اخیردرآن اقامت داشتند. یک محافظ فریاد می زند که نگذارید عرب فرار کند. عرب دو باره به سوی حویلی می گریزد. وی چرا دو باره به اتاق خود شان داخل شده بود؟ آیا از داخل اتاق چیزی را گرفته بود؟ او بعداَ چه می کرد؟ آیا درطول دو هفته اقامت درآن جا، آدرس یا پناه گاهی را برای خود درنظر گرفته بود؟ پاسخی برای این سوال ها پیدا نشده است.
نتایج اولیه تحقیقات چنین بود:
مرد عرب از شدت انفجار سرگیچ شده و به طور مشخص نتوانسته بود وضعیت را درک کند. اما از مجموع سروصدا وغرش ماشین موتر به این نتیجه رسیده بود که مسعود ممکن است زخمی شده و او را به جای دیگری انتقال می دهند. پس تلاش کرده بود تا خودش را نزدیک اتاقک چوبی محافظان دربیرون حویلی برساند و با گرفتن اسلحه از دست مأمورنگهبانی، مرده ها و زنده ها را زیررگباربگیرد. وقتی از سوی یکی از محافظان شناسایی شده، دو باره به سوی عقب ساختمان گریخته و خودش را درمیان بریدگی یا جر عقب ساختمان پرتاب کرده بود. دیگر محافظان نیز او را دنبال کرده بودند تا وی را به هر طریق ممکن، زنده دستگیر کنند. مرد عرب بدون شک قبل از آغاز مأموریت ترور، درمبارزۀ تن به تن آموزش های لازم را کسب کرده بود. چنان که وی موفق شد با حرکاتی سریع و فریبنده، اسلحه یکی از محافظان را از چنگش برباید. اما قبل از آن که به سوی دیگران تیراندازی کند، درنتیجۀ آتشباری سربازانی که او را درمحاصره خود داشتند، از پا درآمده بود. محافظان و سربازان به سبب آن که ازمرگ مسعود مطلع نبودند، درکار محاصره و دستگیری حتمی مرد عرب سعی وجدیت به خرج ندادند. درهرحال، قتل مرد عرب یک اشتباه بزرگ و جبران ناپذیر بود.
نکته دیگرآن بود که کمرۀ مرد عرب انفجار نکرده بود؛ بل، بطری های کیسه کمری که به دوربدنش بسته شده بود، انباشته از مواد انفجاری بسیار خطرناک وقوی بود و درنتیجۀ انفجارهمان کیسه کمری، مسعود زندگی اش را از دست داده بود . درنتیجۀ بازجویی از آقای جیجون مترجم عرب ها معلوم شدکه آنان در طی روز هایی که منتظر مصاحبه با مسعود بودند، دست کم یک بار با استفاده از تلفن ماهواره ای در بازار خواجه بهاءالدین با کدام کسی صحبت کرده بودند. جیحون که به حیث رهنما و مترجم آنان را همراهی می کرد، نتوانسته بود بفهمد که عرب ها با چه کسانی ( درکجا) صحبت تلفنی داشتند. بنا به دستورمن، تکه پاره های اجساد مرد انتحار کننده و جسد فرد دومی که به تازه گی کشته شده بود، از بیم آن که شواهد جرمی از بین نروند و یا فروخته نشوند، دریک مکان مخفی مدفون شدند. از لابه لای وسایل تخنیکی و بازرسی لباس های تروریست ها پاسپورت ( گذرنامه) های سرخ رنگ را بیرون کشیدند. درمیان اسناد، یک ورق معرفی نامه ازسوی مرکز اسلامی لندن برای استاد سیاف به چشم می خورد. یک معرفی نامه از سوی وزارت خارجه طالبان نیز از جیب یکی از تروریست ها به دست آمده بود.



[12] . لحظاتی قبل ازانفجار، به بسم الله خان زنگ زده بودم؛ اما وی درشبکه حضور نداشت. سپس با دولت میرخان ( ازمسئولان ارشد امنیتی) درتماس شده بودم. او مرا گفت که منتظر بمانم تا وی از شبکه بسم الله خان، رقم مشخص اسرای عرب را جویا شده و بعدا برای من توضیح دهد. درهمین لحظه بودکه صدای مهیب انفجار به گوش رسید.( عارف سروری)
[13] . نگهبانان از فرط سراسیمگی به اشتباه فکر کرده بودند که انفجار، نتیجه بم گذاری درزیر چوکی مسعود بوده است.
[14] . عاصم اگر چه دور تر ازمسعود خلیلی قرار گرفته بود؛ مانند مسعود، فوری جان باخته بود. اما مسعود خلیلی زخم های عمیقی برداشته بود. از صورتش فهمیده می شد که هنگام جهیدن شعاع انفجار به سوی هردو، او کمی روی خود را به سوی مسعود دور داده بود.
[15] . وضع روحی نجیب راننده مسعود خیلی ناگوار شده بود. موتر ازکوچه های مارپیچ وخاکی به سوی میدانچه طیارات می خزید. اصلا نمی دانستم که کجا برویم؟ یک محافظ گفت که بهتر است به سوی پنجشیر برویم؛ زیرا مسعود دیگر زنده نیست. اما من نسبت به افشای این خبربسیار حساس بودم و گفتم: حرف نزنید... به شفاخانه می رویم.
[16] . من از بیم فاش شدن مرگ مسعود، شاهدان حادثه را به سوی تاجکستان روانه کرده بودم، دربرابر صدها سوال مردم که چه واقع شده است، فقط می گفتم: مسعود خلیلی کمی زخمی شده بود، به فرخار روانش کردیم. درآن ساعات دشوار هنر سیاسی ما جز این نبود که باید خونسردی خود را حفظ می کردیم.