-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

سرگفتاربرای چاپ جدید کتاب رد پای فرعون

افغانستان هیچ گاه خواب راحت نداشته و نسل ها، محکوم به این بوده اند تا افکارخودشان را برای روزگار«هیچ» و دربدترین حالت، برای استقبال از ترس وتشوش های تازه به تازه  پس انداز کنند. برای این که همیشه دستی ودست هایی از بیرون وارد زندگی جمعی این سرزمین شده و دست های سیاه وسرخ وسبز درصحنۀ زندگی ما به جان هم افتاده اند تا کاریکدیگریکسره کنند. سرانجام کارما را به عنوان صاحب خانه یکسره کرده اند. ما هماره برای جنگ دیگران قربانی داده ایم. ما را مزاحمت کرده اند. ما از بداقبالی های سرنوشت، شکایت داریم.  ازگریه وحرمان ویأس سیراب شده ایم. برای زندگی کردن تشنگی می کشیم.
 روایت اجمال تاریخ ما به یک عبارت همین بوده است.
وقتی سازوسامانۀ زندگی از بیرون به هم می ریزد، ترس وترویج روانی ورود خطرهای بیشتر درزندگی، به آسانی از میان نمی رود. آنچه دراذعان عمومی ته نشین می شود، انتظاربرای رسیدن یک دست دیگرویک مزاحمت سیاه دیگر است. نتیجه آن می شود که روحیۀ امیدواری برای ایجاد نظم وآسودگی داخلی جایش را به انتظاربرای تهاجم بی نظمی های ظالمانه از بیرون خالی می کند. این را من اضطراب تاریخ می گویم. تاریخ من وشما، تاریخ اضطراب دایم و انتظار دایم برای باروری رؤیا های پس انداز شدۀ نسل هایی بوده است که هرگزفرصت باروری نیافته اند.
ازین دیدگاه من احساس می کنم که تراژدی تاریخ در«قلب آسیا» تمثیل ویژه یی از تاریخ تراژدی نیز بوده است؛ پدیده یی که دردیگر قلمرو های بشری، به این شکل اتفاق نیافتاده است.
به همین سبب من آدمی هستم که عقده تاریخی را بردوش می کشم. عقده یی که هرروز برحجم آن افزوده می شود. به این اندیشیده ام که آیا روزی فراخواهد رسید تا کمی از رنج های زادۀ تاریخ وجغرافیای ناساز، به آسایش برسیم؟ روزی خواهد رسید که ایمان بیاوریم انسان افغانستان درشاخه های آرزوهای خویش شگوفه خواهد داد؟
جواب این پرسش را درنیافته ام؛ اما یک چیز را اززندگی تلخ خودم یافته ام که باید «فرعون ها» را دنبال کنم. سایه سان دنبالشان باشم. اشباح بدبختی درخانۀ ما درگردش اند. فرعون ها به جان هم افتاده اند؛ به جان ما هم افتاده اند؛ گوشت تن ما را می جوند تا زنده بمانند. من دنبال ایجاد رد پای حماسه یی هستم تا ردپای فرعون ها را مشخص کنم. فراعنۀ سیاه وسبز وسرخ درخانۀ «ما» «بچه فرعون ها» ی زیادی پروریده اند. برزمین های ما تخم فرعون پاشیده اند. برای کشف موسا راه افتاده ام. به زمینم زده اند، اما دوباره روی پا شده ام. هنر دیگری ندارم. همین دارم وبس.
از رنج های خودم وازرنج های شما، شب وروز تغذیه می کنم تا درافغانستان ظهور«موسی» را شاهد باشم.
درین سفر« کاغذی» شما را به همراهی می طلبم. بیایید فرعون ها را دنبال کنیم تا زنده بمانیم.
رزاق مأمون- دهلی
میزان- 1390