-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

ایران و احمدشاه مسعود

 

برای افغان ها دوستی ایران معادل دشمنی پاکستان است!
- شهید احمدشاه مسعود-             
    
 بسیاری از افراد و گروه ها در افغانستان از روی تبلیغات رسانه های ایران، پاکستان و  محافل رسمی عرب و همچنان مخالفان جنگی – سیاسی مسعود گمان می برند که ایران به عنوان پشتوانۀ "جنبش مقاومت" در مقابله با طالبان، نقش کلیدی داشت. اما یک سری واقعیت های مشخص و سری، حقایق تکان دهنده ای را در خصوص نیات ایران در قبال مسعود آشکار می کنند.
حکومت ایران از صبح فردای ورود نیروهای مسعود به کابل در سال هزارو سی صد وهفتاد یک، با تمام ظرفیت های خویش در داخل، مرزها و درمیان کشور های منطقه به هدف تحقیر و انزوای سیاسی و نظامی مسعود استفاده کرد. هدف، یکسره کردن جنگ نه، بل، ادامۀ جنگ بدون برنده وبازنده بود.
 ایران در سقوط حاکمیت مجاهدین در دهۀ هشتاد خورشیدی نقش تعیین کننده داشت.  با ظهور و اوج گیری حرکت طالبان پس ازتسلط آنان بر کابل و بخش های عمدۀ افغانستان، ایران با فرض این که تحریک طالبان درواقع به حیث لشکر منطقه ای اهداف امریکایی درمنطقه تبارز کرده است؛ از بیم پیشروی های آنان به سوی مرز های ایران، به کمک های کج دار و مریز و ناقص و بعضاَ شکننده برای جنبش مقاومت اقدام کرد. ورود عمیق ترایران مسعود را به شدت تضعیف کرد و افراد زیادی را از اطراف مسعود دراستخبارات خویش جذب نمود. مسعود از معامله های مخفی ایران با دسته های فرماندهانی که در خط دفاع ملی از افغانستان چندان متعهد نبودند، سخت بیمناک بود.[1] درآن سال ها، حوادث در مسیری شکل می گرفتند که مسعود با آن همه تجارب افسانه ای جنگ های آزادی بخش از سال های هشتاد میلادی تا آن زمان، از چندین جهت زیرضربه قرار گرفته و تشکیل نظامی اش درخطر انهدام قرار داشت. وی صراحت می داد که در دفاع از حاکمیت ملی افغانستان و سرکوب طالبان( ارتش ملیشیایی پاکستان و آی، اس، آی و شرکت های نفتی بین المللی) ترجیح می دهد که از هر منبعی کمک دریافت کند.
روسیه و کشور های آسیانه میانه هم ازجهت سرعت پیشروی های طالبان به سوی مرز های شان، وهم ازبابت بازی ومعامله با طرف های رقیب خویش، با بی رمقی وحسابگری، دست یاری به سوی مسعود دراز کرده بودند. کمک های نظامی به مسعود به طور حساب شده ای صورت می گرفت که درنهایت امر، رخنه جنگ به سوی آسیای میانه و ایران را مانع شود. [2] با این حال، مسعود هیچ گاه با حلقات روسی وهمچنان با مقامات ایرانی که به هدف گسترش دامنۀ جنگ وویرانی درافغانستان، درمقاطع زمانی مختلف دست یاری دراز می کردند، سرسازگاری نشان نداد.
دکترنادرشاه احمدزی مسئول شبکۀ سری « صادق هجرت» که بنا به دستور احمد شاه مسعود، امور فعالیت های ضد جاسوسی برعلیه مداخلات ایران را برعهده داشت، می گوید:
مسعود از برنامه های تخریبی ایران به هدف شکستن بنیاد های ملی وسیاسی تحت نام کمک به جنبش مقاومت به سختی رنج می برد. وی درموقعیت نهایت حساس، جنگ نا برابر برضد مداخله گران آشکار و پنهان را رهبری می کرد. مسعود افکار خود در باره ایران را دریک جمله چنین خلاصه می کرد:
برای افغان ها دوستی ایران معادل دشمنی پاکستان است!
مسعود می افزود:  اگر دست پاکستان برسد، پای ما را از ناحیۀ زانو قطع می کند؛ اما اگر ایران امکان بیابد، پای ما را از بیخ اره می کند.
پژوهشگران و سیاست دانان افغانستان درسالیان اخیر، با تکیه بر تجارب سال های جنگ و حتی پیش از آن، درک می کنند که به طور سنتی و عادتی، رخ اتهامات و دادخواهی افغان ها از چندین دهه به این سو، به سوی پاکستان توجیه شده است. با این حال، پروندۀ استراتیژی مخرب ایران در افغانستان بسیار قطور است و انجام تحقیقات درآن زمینه، به یک حرکت ملی- پژوهشی نیاز دارد. عجالتاً درین اجمال، روی برخی نشانه ها در خصوص نقش ایران در ترور احمد شاه مسعود تمرکز صورت می گیرد.


[1] . شواهد زنده و اسناد زیادی درین خصوص در دست است که ملت افغانستان باید ازآن آگاه شود. این اسراردرآینده دنبال می شود.
[
2] . اسناد ثقه بیانگر واقعیت های تکان دهنده ای اند که ایران و روسیه چه گونه از طریق سفارت ها و دپلومات های خویش، درصدد به رسمیت شناختن طالبان و مشغول بازی استراتیژیک ودر نهایت درصدد انهدام مقاومت مسعود بودند؛ اما طالبان علی رغم آن که از سوی پاکستان مدیریت می شدند، چنین فرصت های مساعد را از دست دادند. برای ملاحظه اسناد مؤثق درین باره به مراجعه کنید به کتاب « افغانستان و پنج سال سلطه طالبان» اثر وحیدالله مژده ، چاپ سال 1382- تهران.


بخش هفدهم

طرح تجزیۀ افغانستان از سوی ایران


درسال های مقامت برضد طالبان، خنجرایرانی همیشه از نیام همکاری بیرون می آمد وبه هدف می زد.
شبکۀ ضد جاسوسی مسعود (دی ایکس) گزارشی را قید کرده است که بربنیاد آن، حدود دو هفته پیش از دومین تهاجم گروه طالبان برای تصرف شهر مزارشریف درماه آگست 1998 سردار ناصری از افسران ارشد اطلاعات ایران درتماس تلفنی با احمد شاه مسعود، خبر  تجزیۀ افغانستان به شمال و جنوب را در کمال خونسردی اعلام کرد. وی درآن زمان به حیث کنسول نظامی جمهوری اسلامی ایران درمزارشریف انجام وظیفه می کرد که از صلاحیت های یک سفیر برخوردار بود.[1]

دکترنادرشاه احمدزی چنین روایت می کند:
حوالی عصر بود. در خانۀ آمرصاحب در روستای جنگلک دره پنجشیر نشسته بودیم. آقای عارف سروری مسئول اداره استخبارات، من ( دکتراحمدزی) ، جمشید مسئول دستگاه مخابره، میرویس ( به اسم مستعار شریف عضو شبکۀ ضد جاسوسی) وشخص آمرصاحب درخانه حضور داشتیم.[2]
در اثنای مجلس،  زنگ تلفن ستلایت ( ماهواره)  به صدا درآمد. جمشید گوشی را برداشت. بعد از مکالمۀ مختصر به مسعود اشاره داد که سردار ناصری می خواهد با ایشان صحبت کند.

شماره ستلایت احمد شاه مسعود تحت نام مستعار "خالد" چنین بود:
00873762275055
شمارۀ تلفن ماهوارۀ سردار ناصری را به طور دقیق دریافت نتوانستم. اما درصورت نیاز، دادگاه عالی افغانستان و مراجع قضایی سازمان ملل متحد شمارۀ تلفن ایشان را به راحتی می توانند ازبایگانی سیستم بین المللی دریافت کنند.  شماره ای را که درزیر می نویسم، دستگاه ویژه مخابراتی " ادارۀ اطلاعات و حفاظت وابسته به سپاه" بود که در جریان جنگ امریکا و طالبان، در خاک افغانستان فعالیت داشت.
00873761289247
در دستگاه های بین المللی ماهواره، بر علاوۀ تشریحات اصلی ماهواره و شهرت کاربران، کلیۀ مکالمات نیز ضبط است. من به عنوان نویسنده کتاب حاضر ازدادگاه ملی وبین المللی تقاضا می کنم که با شروع تحقیقات درین باره، مکالمات سرداران ایرانی را رونویس وافشا کنند تا اسرارهولناکی برای مردم افغانستان و مردم ایران ومنطقه هویدا شود.[3]
دکتراحمدزی می افزاید: مسعود گوشی را در دست گرفت و بعد ازلحظات اولیۀ تعارف، صدای سردار ناصری چنان درگوشی جاری شد که ما همه تقریباً آن را می شنیدیم. سردارناصری گفت:
ما بالاخره بعد از مشوره با دوستان مان درافغانستان و دوستان خارجی به این فیصله رسیده ایم که برای حل عادلانه و قابل قبول بحران افغانستان باید این کشور به دو بخش شمال و جنوب تقسیم شود.
مسعود ناگهان قیافۀ تشویش ناکی به خود گرفت ورنگ از رخسارش پرید. متوجه شدم چین های پیشانیش به حرکت درآمدند و از سردار ناصری سوال کرد:
این قضیه را چه کسانی فیصله کرده اند؟
سردار ناصری به دوام صحبت توضیح داد:
البته بحث های زیادی صورت گرفته است و برای اطلاع شما می خواهم بگویم که کلیه سران جبهه متحد به ویژه « ریش سفید» و « پهلوان» نسبت به این تصمیم موافقت کامل خود را اعلام کرده اند و ... [4]
مسعود حرفش را قطع کرد:
من باید با استاد سیاف مشورت کنم... این مسأله چیزی نیست که « ریش سفید» و یا « پهلوان» یا کس دیگری دربارۀ آن فیصله کنند وتصمیم بگیرند.
مسعود گوشی را گذاشت و دست به پیشانی برد. صورتش سفید شده ودست هایش می لرزیدند. سکوت ممتدی در اتاق حاکم گشت. فرمانده دقایقی سرش را به نشانۀ تفکر به سوی پائین گرفت و سپس با لحنی گرفته وسنگین به سخن درآمد:
می بینید؟ شنیدید؟
سراسیمه به سویش نگاه کردیم و هیچ نگفتیم. سپس گفت:
درین جنگ که سرنوشت افغانستان و سرنوشت مردم ما به آن رابطه دارد، درسطح منطقه هیچ دوست و متحدی نداریم... کسانی را که ما فکر می کنیم دوستان ما اند، از بدترین دشمنان ما بدترند!
مسعود ناگهان به سوی من ( دکترنادرشاه احمدزی) و انجنیر عارف نگاه کرد وبا لحنی یک فرمانده سوال کرد:
همین حالا چه کرده می توانید؟
ما هر دو بعد از درنگ چند دقیقه ای به فیصله رسیدیم که امکان خنثی کردن این برنامه ضد افغانستان وجود دارد.
مسعود پرسید:
از چه طریق؟
گفتم:
برنامه ریزی دقیق...
مسعود گفت:
تاریخ هیچگاه با برنامه ریزی تغییر نمی خورد... به شهکاری تغییر می خورد!
تا آن زمان ملاعبدالصمد خاکسار معاون وزیر داخلۀ طالبان از طریق من با جنبش مقاومت ارتباط تنگاتنگ داشت.
گفتم:
اول ارادۀ خداوند... دوم ...ملاخاکسار آخوند اگر بخواهد، همه چیز معکوس می شود!
مسعود بعد از درنگی تفکر گفت:
باید ماشین جنگی ملیشه ها در شمال منحل شود. فکر می کنم که سردار ناصری به گفته خودش پانزده کشور درگیر در بحران افغانستان را به تجزیۀ افغانستان متقاعد کرده اما ترکمنستان با این امر توافق ندارد. به دستگاه مخابره اشاره کرد:
شروع کن!
مخابرۀ جدیدی که مسعود از آن استفاده می کرد، آنتن دراز داشت. با خاکسار در کابل تماس گرفتم. مسعود گفت از کود (رمز) های پنج شماره ای استفاده کن. دستگاه های طالبان رمزهای پنج عددی را نمی توانند باز کنند. مخابرۀ ملاخاکسار یک دستگاه مخصوص بود که قبلا به کمک انجنیر عارف در خانه اش در کابل نصب و عیار کرده بودیم. به خاکسار گفتم:
ملاصاحب... به خاطر مسأله ای بسیار مهم زنگ زدم. سرنوشت افغانستان در میان است... اگر حرفم را شنیده باشی... اطمینان بده!
ملاخاکسار مکث کرد و سپس کوتاه گفت:
فهمیدم...طرف کابل حرکت کن!

 

مسعود نتیجه گرفت که سردار ناصری بعد از حصول توافق شخصیت های دست اول گروه ها و احزاب مخالف طالبان، به حیث آخرین فرد با وی درتماس شده است. او دربارۀ تدوین یک برنامۀ اپراتیفی حساب شده سخن راند که باید به زودی آماده می شد. قبل از حرکت به سوی کابل، مسعود گفت:
مثل این که قضیه از دست ما خارج شده است. من فقط می توانم مدت یک ماه با بهانه وتأخیر و سنگ اندازی، ایرانی ها را از اعلام تجزیۀ مملکت باز بدارم. هرچه سریع ترباید روی پلان ضد حمله کارکنیم.
سه شبانه روز بی وقفه روی پلان عملیاتی کار کردیم. شب ها و روز های دشوار انباشته از شکنجه ونا امیدی بود. مسعود بعد از پلان عملیاتی با جملات کوتاهی چنین توضیح داد:

به خاکساربگو... به ملاعمر تلقین کند که دشمنی با ما را کنار بگذارد تا مملکت از دست نرود...ما در کشور خود حضور داریم اما کار به جایی کشیده است که ایرانی ها در بارۀ سرنوشت کشور تصمیم می گیرند و به اختیار خود شان خانۀ مشترک ما را به سلیقۀ خویش تقسیم می کنند!
این سردار ناصری چه گونه با اطمینان درین باره برای من سفارش می کند؟ به خاطر این است که از ناحیه ماشین جنگی دوستم و حزب وحدت کاملاً مطمئن شده اند.[[5
پلان عملیاتی گمراه کننده و درعین حال تهاجمی به هدف شکستن خط جنگ در مزارشریف به کار سخت و پیوسته نیاز داشت. هدف اولیه و اضطراری آن بود که رخ جنگ باید به سوی نیروهایی توجیه می شد که سردارناصری نسبت به آن مستظهر و مطمئن بود. ما تا آن زمان تمامی شبکه های مرتبط با ایران را درشمال کشف و تثبیت کرده بودیم. مطابق برنامه، حذف و یا خارج کردن سرحلقه های جاسوسان ایرانی از خط محاربه در دستور کار قرار گرفت. تحلیل مسعود آن بود که درهم پیچیدن طومار ارتباطی ایرانی ها وقت زیادی را در بر می گیرد و ما از لحاظ زمانی به دام می افتیم. وی تاکید کرد که سرکوب حساب شدۀ حلقات دست اول و یا اغفال آنان باید درمرکز توجه قرار گیرد. البته امکانات اطلاعاتی ما درین زمینه گسترده بود. بخش بعدی عملیات استخباراتی، نحوۀ معامله و یا تمثیل عملیاتی با پاکستانی ها بود. این بخش برنامه ریزی به کمک شخص مسعود انجام گرفت وایشان درین زمینه، قدرت فوق العاده ای را از خود نشان داد. شبکه های ویژۀ مقاومت درپاکستان، نسبت به هرنقطۀ دیگر فعال ومتحرک تر بودند. وی درکار ارتباط با شبکه های اپراتیفی درپاکستان عمدتاً روی کادرهای هلمندی وقندهاری اتکا داشت. سربازان گمنام قندهار، درآن سال های سرنوشت ساز مأموریت های دشواری را به پیش می بردند. نظرمسعود این بود که با استفاده از امکانات سری درمیان طالبان، ازچندین جهت باید برشبکه های اجنتوری پاکستان تفهیم شود که بدون تصرف مزارشریف- پایگاه حساب شده تجزیه افغانستان به کمک ایران- پیشروی طالبان برای تسخیر کل افغانستان ازدایرۀ امکان بیرون است.
قبل از اتمام پلان عملیات اپراتیفی، مجاری مختلف مخابراتی را به شکل بسیار محتاطانه به هدف "چکاندن" نا محسوس اطلاعات تزریقی فعال کردیم. تزریق اطلاعات گمراه کننده از سوی انجنیرعارف و شخص مسعود نظارت می شد. [[6


[1] . شناسنامه سردار ناصری
سردار ناصری از ترک نژادان ایران بود. قدی میانه و چشمان خرمایی داشت و تیپ و حرکاتش به افغان ها شباهت می رساند. صورتش با ریش های خار خار شبیه حزب الهی های ایران مستور می بود. شماری از موهای سپید در میانۀ موهای سیاهش بافت خورده بود. قبل از آن که به عنوان فرد رابط میان ایران وجنبش مقاومت به افغانستان اعزام شود، ریاست قرارگاه انصار سپاه پاسداران درمشهد را به دوش داشت. آقای ناصری در ولایت زاهدان، سیستان وبلوچستان ایران درامور سیاسی، عقیدتی و انتظامی نیز فعالیت های حساسی را انجام داده بود. مدتی در شهرک مرزی سنی نشین تربت جام به انجام مأموریت های ویژه توظیف گشته بود. ایشان به مثابۀ عضو فعال حراست از حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران، قبل از سردار موسوی درمشهد مقدس، خیابان فلسطین فعالیت هایی را به انجام رسانیده بود. طوری که در صفحات آتی مطالعه خواهید کرد، سردار ناصری در جریان تهاجم طالبان برای تصرف شهر مزارشریف همراه با هشت تن دیگراز فعالان استخباراتی ایران که در تبلیغات رسمی از آنان به عنوان «دپلومات های ایرانی» نام برده می شود، به دستورمقامات کشورخود شان تیرباران شد. 
فرزند اول آقای ناصری دختر است که درسال 1380 خورشیدی دوره ثانوی (دبیرستان) را در شهر مشهد به پایان برده است. دخترخانم درسال 1379 بعد از مرگ پدرش طی مصاحبه ای در نشریه قدس گفته بود:
پدرم افغانستان را دوست داشت وتوسط طالبان جام شهادت نوشید. اما دخترخانم هرگز نمی توانست مرگ پدرش را طور دیگری تصور کند. حالا نیز شاید فکر می کند که آقای سردار ناصری از سوی نفرات طالبان کشته شده است. اما نه! درصفحات بعدی این کتاب واقعیت دیگری افشا می شود که فرزند آقای سردار ناصری نمی تواند آن را در خواب هم تصور کند.
سردارناصری به هنگام مرگ بیش ازچهل سال عمر داشت.


[2] . به جزشهید احمدشاه مسعود، همه افرادی که درآن لحظه شاهد حال بوده اند، زنده هستند.
[3] . این شماره ها به همت وتلاش ارزشمند انجنیروحیدالله سباوون دوست وهمرزم نزدیک احمدشاه مسعود و خانم( اسمش محفوظ- عضو شبکۀ دی ایکس) دراختیار من قرارگرفت. ازآن جایی که خانم یادشده برای بقا وعزت افغانستان هنوز هم سرگرم کاربرضد شبکه های جاسوسی ایران مشغول فعالیت است، ضمن سپاسگزاری از همکاری ایشان،  اسم وی را محفوظ می دارم. هدف از سپاسگزاری ویژه این است که من سه سال تمام برای دریافت شماره ستلایت مسعود تلاش کردم، اما موفق نشدم تا سرانجام به چنین مأمول دست یافتم.
[4] . منظور سردار ناصری از«ریش سفید» استاد برهان الدین ربانی و هدف از« پهلوان» جنرال عبدالرشید دوستم بود.
[5] شبکۀ دی ایکس از همان سال، ردیابی مخابرات داخلی وتماس های برون مرزی از خاک افغانستان را با دشواری و مصارف زیادی آغاز کرده بود. کشف تماس ها به با این محاسبه که این منابع قابل بررسی وبعضاً مظنون به رابطه با خارج خصوصاً ایران اند، سازماندهی گردیده بود
. اکثراین شماره ها که درافغانستان فعال بوده وبعضاً با منابع ایرانی ودیگر نواحی برون از افغانستان رابطه داشتند. دی ایکس به همکاری ارتباطی های خاص، شعبۀ داخل افغانستان، مشهد، تهران وزاهدان شماره های ماهواره ای درسطح داخل را که به نحوی با مراجع خارج ازافغانستان ازجمله ایران مکالماتی داشته اند، از قبل در اختیار مسعود قرار داده و درسال 1380 به شرح ذیل جمع بندی کرده بود:
شمارۀ اول: 008737622360565
شمارۀ دوم:0087376264786 
شمارۀ سوم: 008737626478832
شمارۀ چهارم: 00873761613932
شمارۀ پنجم: 00873761762602058
شمارۀ ششم: 00873761613932
شمارۀ هفتم: 0087362602058
شمارۀ هشتم: 008821622770860
شمارۀ نهم: 00873762360560
شمارۀ دهم: 008821651153963
شمارۀ یازدهم: 008821621130966
شمارۀ دوازدهم: 008730763023656
هرفرد یا منبعی که مایل باشد درین رابطه بررسی شفاف ترصورت گیرد، سیستم بین المللی ماهواره با ایشان همکاری خواهد کرد.
[6] . با وصف تلاش به منظور دسترسی به متن اصلی پلان عملیاتی به هدف سقوط مزارشریف که تعداد آن به سیزده صفحه می رسد، ره به جایی نبردم اما هنوز هم می دانم که متن این پلان هنوز نزد یکی از افراد وجود دارد.