-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

کوله بارعدالت بردوش؛ این جا؛ همه جا


رزاق مأمون- سنبله 1390

حدود پنج سال پیش برنامۀ «گفتمان» را درتلویزیون خصوصی گردانندگی می  کردم. گاه گاه به جناب آقای دکتررمضان بشردوست زنگ می زدم وموضوع بحث و مکان ضبط برنامه را توضیح می دادم. اودرجمع دیگرمهمانان حضوربه هم می رسانید. باری برای راه اندازی یک مبحث دیگرتماس گرفتم. دکتر این بارنیز پرسید:
البته که می آیم؛ برنامه درکجا تصویربرداری می شود؟
گفتم: درتالار هوتل سرینا.
دکترگفت: معذرت می خواهم که درآن جا آمده نمی توانم!
پرسیدم: درهوتل سرینا؟ من برای شما موتر روان می کنم.
دکترگفت: نه اصلاً من حاضر نیستم درهوتل سرینا قدم بگذارم!
با نوعی عطسۀ ذهنی مواجه شدم:
چرا آقای دکتر، مشکل امنیتی یا ملاحظه دیگری درمیان است؟
آقای بشردوست گفت:
نه! ازنظرمن، بنای هوتل سرینا، نمادی ازبی عدالتی وخیانت به مردم افغانستان است. دارایی مردم به وسیلۀ  یک مشت ارباب زور غصب شده ودسته های پول خوروخاین، بالای این مکان معامله کرده اند. من خود را مکلف می دانم که پایم به آن جا نرسد!
تصوری که ازهوتل سرینا داشتم، ترک برداشت. چیزی نگفتم. اوبه راستی هرگزبه تالارهای «خیانت» گام نگذاشت. شاید دوسال بعد ازآن، روزی درمحضر جناب میرعلی اصغراکبرزاده- روزنامه نگارحق پرست ودلاور- سخن از مراتب اداری ساخت وسازهوتل سرینا به میان آمد. برقی ازگوشۀ حافظه ام جهید وازاکبرزاده پرسیدم:
هوتل سرینا همان هوتل کابل قبلی است. مالکان جدید چه گونه برین مکان مهم چنبرزدند؟
اکبرزاده فی الفورگفت:
آقای حامدکرزی شخصاً هوتل کابل قبلی وهوتل سرینای امروز را به آغاخان رهبرجهانی فرقۀ مذهبی اسماعیلیه بخشیده است!
پرسیدم: چطور؟
مکتوب مزین با امضای کرزی دردست دارم که نوشته است: هوتل کابل بدون داوطلبی ومزایده دراختیارآغاخان گذاشته شود! این اقدام یک قانون شکنی آشکاراست.
بشردوست شریک خوان هیچ فرمانده، رهبرسیاسی ومقام دولتی نیست. بارها شاهد بوده ام که درپایان یک محفل، همه به سوی سالن غذا دعوت شده اند؛ اما بشردوست ازصرف به گفتۀ « پلووچلووگوشت» پرهیزکرده است. ظرفیت ریاضت وی برای به کردارآوردن گفتارش، حیرت افزاست. من هیچ کسی را چنین ایستاده برسرپیمان ندیده ام. «هواشناسی» ارباب زورهم بدنیست؛ هرچه بشردوست برآنان شلاق انتقاد می کوبد، آنان همان احساس خطرمتعارفی را که از همگنان خود دردل دارند ، از آدرس بشردوست تکان نمی خورند. چون مطلع اند که ارادۀ جمعی درافغانستان مانند هندوستان دورۀ مهاتما گاندی یا مصر وسوریه امروزی، هنوز به رودبار توقف ناپذیرمبدل نشده است.
به همین سبب ازکناربشردوست می گذرند. اما دربحث های تلویزیونی، دکتربشردوست، خطری نشان داد که تعبیرآن، انداختن شعلۀ آتش درذخیره گاه باروت بود. او درسال 2009 گفت اگربه ریاست جمهوری برگزیده شود، یک قطعۀ ویژه پنج هزار نفری متشکل از تکاوران حاضروآماده را به هدف دفاع ازآبرو وشخصیت افغان های مهاجر، مأمور گوشمالی دادن احمدی نژاد وسران پاکستان خواهد کرد. ازآن پس، شبکه های «حاضروآمادۀ» اطلاعاتی ایران درکابل وولایات زهرپراکنی علیه دکتربشردوست را بی سروصدا آغاز کردند تا او را درحاشیه برانند.
تا جایی که شخصاً برداشت کرده ام، بشردوست رؤیای رهبرسیاسی شدن  درسرندارد. درفکررسیدن به جایگاه مدیریت اجتماعی وداشتن حزب ودم دستگاه ظاهری هم نیست. قدرت او، ایمان عملی به چیزهایی است که از زبانش بیرون می آیند. این قدرت که با پول خریدوفروش نمی شود، تا کنون از سوی هیچ کسی تمثیل وتجربه نشده است. او به سوی جاذبه وجادوی یک ارزش متعالی تراز سیاسی بودن کشانیده می شود که درفرهنگ سیاسی واجتماعی افغانستان برای آن نامی گزیده نشده اما درفرهنگ های دیگر، توضیح چنین تلاش های لبریزازبی ادعایی ومناعت،  با سرخط های اشتراک فارغ ازخشونت، فارغ ازتبعیض و عدالت محور درتوحید ارادۀ عمومی برای رسیدن به یک زندگی عزت مند وتوانا صورت گرفته است.
  کسی که معاش ماهوارخود را برای مستمندان تقسیم می کند و با موتر«تون اس» به چهارگوشۀ افغانستان به سفرانتخاباتی می رود، هیچگاه دنبال نمایش «سیاست ریاضتی» و« ریاضت سیاسی» نبوده است. تا جایی که بسیاری ها متوجه شده اند، دکتربشردوست اصلاً به «سیاست» علاقۀ آنچنانی که ذوات دیگر دارند، ندارد.
درجریان انتخابات با استفاده ازیک بایسکل به دورترین ولسوالی های ولایات جنوب رفت وهیچکسی مزاحمش نشد. درراه غزنی طالبان دم موتری ایستادند که بشردوست جزو سرنشینان بود. او به نفرات طالب همان گونه یی که درکابل خودش را معرفی می کند، معرفی کرده بود! طالبان که درسربریدن وتشدد شهره اند، ازخیرمزاحمتش گذشتند؛ چون دراذیت کردن بشردوست هیچ انگیزه یی نداشتند.
هرصبح مثل همه ما، او هم به راه می افتد.
درآشفته گی اجتماع  زیرو رو شده از سودا های هزاران رنگ سودو زیان، آرام وگاه بی قرار، بدون حاجب مزدبگیر و سواری برموترشیشه سیاه، بسته یی ازکاغذها وآیین نامه ها زیربغل، این جا وآن جا پرسه می زند؛ چون ازجنس خود ماست، کارمغزبه چشم ها می سپاریم وگمان می بریم با پدیده یی غیرعادی سروکارنداریم. اما آنگاه که دمی، معنویت پرداختن به « چیستی» نیات او را درخود می پروری، دست کم باخود به اعتراف می نشینی:
 گفتار وکردارش شوخی نیست!
مردی با کوله بارریاضت برای عدالت، بردوش. به قول آیدا شاملو، جایزۀ «نوبلش» را از مردم گرفته است.
درس آموزی از روزمره گی ها، بی تردید به رفتارهای گونه گون آدم ها رابطه دارد. احساسم این است که گوش دادن به ندای وجدان تاریخ، ازهمین روزمره گی ها شروع می شود وبرای فهم حقایق، یک اصل است. ندای وجدان تاریخ به هنگام روایت تاریخ، اگرهم کم وبیش شنیده شده، اما آنانی که ندا از سینه برآورده اند، به زنجیرۀ تاریخ سازان گمشده پیوند خورده اند.
در برگ های تاریخ مکتوب افغانستان، به طورسنتی خصلت رسمی وگردش خشن دگردیس های اجتماعی وسیاسی، بازتاب قابل لمس داشته است. درچنین تاریخی، قهرمانان صحنه، نخبه گان تشنۀ زرومعامله مالک همه چیزاند. پس درد روانی تاریخ را چه کسانی می نویسند؟ هنرمندان ونویسنده گان؟ آری، تاریخ عمدتاً به دو معیارنوشته می شود. محمل کاروانی خاموش که عصاره، رنگ ولعاب موزائیک این تاریخ را بردوش کشیده است، سیما های زندۀ انسانی بوده اند که درهیاهوی رسمیات و زورآزمایی های نامشروع برای قدرت، ظاهراً سایه سان به حاشیه رفته اند وبه تعبیرشاعر دست ها وپاهای شان « درقیرشب» بوده است.
درروزگار جاری ما، همه شاهد بوده ایم که مردی ریاضت پیشه، غریب وار وفارغ ازچشم داشت های قراردادی، با بی آزاری کامل این جا وآن جا، واژه هایی برزبان می رویاند که برای دنیاداران بدون قلب، بس ناخوش آیند است وقدرتی درکلام دارد که زورمندان را خجلت زده می کند؛ رنج جستجوی کلمات نمی برد؛ پروبال امیدهای عدالت طلبی درجماعت عوام را بازمی کند؛ فساد ناپذیروالتیام بخش است و درین احوال تیره وبی مروت، مانند « یک شاخه درسیاهی جنگل به سوی نور، فریاد می کشد.»
درروزگارقحطی راستی وعاطفه وفراوانی آزونامردی وحراج ارواح انسانی، حضورچنین آدمی، شوخی که نیست؛ پس، رازیست برای نقب زدن درظواهر، برای آنچه گم کرده ایم که یک اسمش خود ارزشی سیلان درون خود ما وکیمیای عدالت دربرون ازخود ما است. با دکتربشردوست زیاد دیده ام. شاید درنوبت سوم بود که چون دربی نیازی کامل، لب به گفتارگشود؛ درذهنم این برشی ازنبشتۀ ماکسیم گورگی- استاد رنج وانسانیت- زنده شد که درباب اندیشه ورزان فروتن ، مؤمن ودرحاشیه رانده شدۀ جامعۀ بیمار قرن نوزدهم روسیه گفته بود:
« درمیهن خویش بیگانه اند؛ حال آن که بهترین فرزندان این آب وخاک اند.»
رمضان بشردوست- غریبه یی که برای ستم دیدگان، کشتی شکسته ها وفراموش شده ها، قدرت امید تلقین می کند؛ بی هیچ خرجی وتکبری؛ فقط با نقد لبخند که به تنهایی لبخند هم نیست؛ که نقدیست ازذخیرۀ اخلاص؛ که رازش درهمین جاست.
رمضان بشردوست چالش ذهنی برای قارون های ثروت وقدرت است تا «طعنۀ» هم نوعان به کناری نهند واز «بوسه» زدن بر« دست رهزنان» پرهیزکنند. این نماد شفاف فراگیرکردن فرهنگ «نافرمانی مدنی» درافغانستان است. کردارش، گفتاربی خدشه اش را اثبات می کند. دربازارمکارۀ امروز، اگرنقاب تشریفات وخودخواهی ازچهره دور کنیم و مسحورظواهروابهت فریبندۀ اربابان فاسد نشویم؛ اگرخود قیاسی های سطحی گذشته را کنار بگذاریم و چشم به صداقت وا کنیم، می توانیم گفت که حداقل درروزگار کنونی بدیلی برای دکتررمضان بشردوست به عنوان شخصیتی مردم پسند نمی توان سراغ است.
 حالا من به عنوان یک ناظر، برخلاف دیدگاه برخی ها، شهادت می دهم که کشورو مردم ما تشنۀ «رجال» اند نه «رجاله ها». سخن آخراین که افغانستان واقعاً با قحط الرجال رو به رو است. رجاله های پرادعا، پرپول وپرگناه، کم نیستند؛ فقط اینست که نسب ونیات شان به اصالت گفتاروکردار «بشردوست» ها نمی رسد وسنخیت شان، کم یا بیش با «رجاله» هاست.