-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

قذافی؛ تعریفی زنده از سوررئالیزم قدرت


سی وپنج سال پیش، هرهفته به دیدارپسرخاله ام – ولی جان- به زندان دهمزنگ می رفتم. او ازفعالان «اخوان المسلیمن» بود که درتصادم با سردارداود با جمعی دیگرازهمگنان خویش به زندان رفته بود. من درآن آوان جوانکی بیش نبودم. ولی جان همیشه با برادربزرگش ازمعمرقذافی سخن می گفت واو را «برادربزرگ» خطاب می کرد. از رادیوی کوچکم همیشه اخبارافغانستان وجهان را می شنیدم ونام قذافی را هم شنیده بودم. به ولی جان گفتم: نام قذافی را هرروز از رادیو می شنوم.
شنیدن نام قذافی دراخبار رادیو افغانستان، برای من تصادفی بود. ولی جان گفت:
قذافی صاحب برادربزرگ ما درجهان اسلام است. امید ماست.
آن جوانان امیدوار وپرشور که درراه تلخ وجان فرسای مبارزه ( به قول خودشان)  با «کفر» وکمونیزم واستبداد سلطنتی با اسلحۀ «ایدیولوژی» به عنوان سلاح آتشین مسلح بودند، گمان برده بودند که قذافی مدل آرمان شهرنهضت های اسلامی درجهان است. حال آن که یک سرافکارسرهنگ جوان که قدرت را دریک قماربه دست آورده بود، با شعارهای دهن پرکن کمونیزم پیوند خورده وسردیگرش درمرداب ناسیونالیزم بدوی عرب، دنبال عظمت های گمشده وبی تعریف بخیه خورده بود. ازین جا جوان مبارزی دراشتیاق قذافی می سوخت؛ درآن جا – درجهان عرب- ملت ها درمقابله با اسرائیل چشم انتظارمعجزه ومدل عربی نشسته بودند. دیری نگذشت که معلوم شد شعار قذافی بیشتربرای زخم زدن نخبه گان دنیای عرب وافریقاست و با مردی سروکارشان افتاده بود که معجونی از قدرت وخواب زدگی بود و درانجام هرکاری ، به دورخیالات خودش می چرخیدد ودرین چرخش، لیبیا برایش میدان کوچک بود.

وقتی به فیلم هایی نگاه می کردم که او را «چنواری» می کنند؛ نا خود آگاه عنوان کتابی از گارسیامارکیز درخاطرم جان گرفت: کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد.
می توانیم این طور جمله را بافت بدهیم: دیگر کسی به سرهنگ تملق نمی گوید. ده ها رهبروسران کشورها که باوی عکس ها انداخته وازخراجی هایش لذت برده بودند، نگاهش کردند که چه گونه او را «بزکشی» می کنند وغیرازهوگوچاوز وحسنی مبارک، کس دیگری به حال او اشک نریخت. اشک هوگوچاوزبرای قذافی اشک ترس ازعاقبت خویشتن بود؛ همچنانی که اشک حسنی مبارک دربستربیماری ولحظه های حقارت آمیز تشریفات دادگاه وشهود، اشکی دلهره آسا ازعقوبت مشابه به قذافی بود.  قذافی مانند همه قدرتمندان عاشق ومعتاد شنیدن تملق بود. کمتر زمامداری را توان سراغ گرفت که همچون قذافی، ایمان بیاورد که برتراز واقعیت است. این دیوانگی نیست، واقعیتی چهل ودوساله است که درتاریخ انسان به ثبت رسیده است.
خودکامگان عادت مشترک دارند وهمه یکسان از برژنف تا نیکولای چایسسکو، ازکریموف تا ملاعمر، ازحسنی مبارک تا بن علی دریمن، از قذافی تا بشار اسد واز «ترکمن باشی» تا علی خامنه ای درتهران، همه ایمان آورده بودند وایمان دارند که آسیب ناپذیراند. از تجارب، وارونه می آموزند. این یکی ازگوشه های رازناک روح بشری است که تا کنون درمجمع علوم انسانی روی آن پژوهش نشده است. ساده ترین فرمول همه پذیراین است که قدرت عقل را به اسارت می گیرد وچشمان قدرتمندان را کور می کند. این را می پذیرند... اما نه این که مصداق موقعیت خود ایشان است. می پذیرند تا ثابت کنند که رقبای شان مشمول چنین مصیبتی عبرت ناک اند!
به سران حکومت ضعیف کابل نگاه کنید. ده درصد قدرت مالی وجایگاه سیاسی قذافی را ندارند؛ اما چه گونه منافع مردم، خواسته ها و امیدهای سی میلیون جمیعت دردمند این سرزمین را به نفع خود شان قلبه می کنند. این همه اثبات گراین نکته است که خودکامۀ بی باک، برخلاف مردم، واقعیت را به رنگ دیگری می بیند.  دکتاتورها وقتی به خود می آیند که همه چیز زیر پای شان ریزش کرده وسیلی واقعیت به صورت شان خورده است. این یکی – قذافی را می گویم- از همتایان خود عجیب تر بود. تفنگداران وقتی به سوی دهانۀ لولۀ کانال زیرجاده ای میان  شهرسرت ومصراته شانه خم کردند تا مدعی گمشده را بازشناسند، سرهنگ نالش کنان دست بالا برد وگفت:
فرزندانم، مرا می شناسید؟ من قذافی هستم... رهبرشما!
مردی که مردم ناراضی، خشمگین وبه جان رسیده یی را که از فرط ستم اهل وبیت خودش درخون شناور بودند تا دست خود را به یخن وی برسانند، «موش های ترسو» خطاب کرده بود. بولعجبی روزگار را نگر که روزی رسید که خود از ترس آنان درمجرای فاضلاب پنهان شده بود. از زمین وآسمان برسرلیبی آتش وویرانی می بارید اما مثل این که سرهنگ هنوز ازپنداشت های علیل خود تغذیه می کرد واحساس رهبربودن را از دست نداده بود. چهل ودوسال هرچه ازدستش پوره بود، انجام داده بود. برای فراراز غلیان نامریی خواهش های نامشخص وسمج زندگی دربطن قدرت، زنان وفرزندان وتملق گویان گرد می آورد تا طرح موتری را برایش آماده کنند که درجهان هرگزتولید نشده است. سرانجام طرح ماهی مانندی به مزاجش خوش می آید وبه کارخانۀ موترسازی سفارش می کند که فقط همین یکی، نه بیشتر را برای سرهنگ- سلطان افریقا- تولید کند.
تکبرومانور وقیافه گیری قذافی یک چند او را به سمبول نجات دراذهان جهان عرب ومسلمان مبدل کرد. مگربه مرور، عفریت خودسری وبی باکی های عجیب وغریبی را برمسند خرد نشانید. ازدادن اسلحه وبم برای مبارزان ایرلند شمالی آشکارا سخن راند؛ سپس دربازی های گیج کننده انگلیس ها پا عقب کشید و ناگزیر شد ازجیب مردم لیبیا به خاطر چنین خبط علنی خویش میلیارد ها پوند غرامت بپردازد. زمامداران افریقا وعرب را اززهرچشمش بی نصیب نمی گذاشت وحتی کار را به جایی کشانید که بی هیچ برنامه یی، درمحضررهبران جهان، شورای امنیت ملل متحد را «شورای وحشت» نامید.  باری درسال 1973 خیال غرق کردن کشتی حامل هزاران یهود را که به مقصد اسرائیل درحرکت بود، به سرش زد. انورالسادات رئیس جمهور پیشین مصراو را ازین کار بازداشت. انورالسادات او را فردی «صددرصد روانی» خواند ورونالد ریگان از وی به نام «سگ دیوانه» یاد کرد. قذافی خیالپردازضد واقعیت بود وبلند پروازی هایش را هیچ گاه نتوانست به دورازماجراجویی های فردی، ازدل فرصت های منطقی درعالم سیاست متولد کند.
به نظرمی رسد که ازچندی به این سو، شلاق عقوبت تاریخ درمنطقه به رقص افتاده است. رانش های اجتماعی درکشورها صرفاً درلیبیا متوقف نمی شود. دکتاتورها ازعشوه افتاده اند ومی دانند که گورکنان شان، دراصل عوامل خارجی نیستند؛ مردم اند. این ها با مردم طرف اند. هرگاه امریکا وغرب احساس می کردند که قذافی با زوروضرب مردم مجهزاست، راه خود را درمسیردیگری صاف می کردند. ویژگی روزگار ما این است که غرب کمین می گیرد که دست مردمان کدام کشوربریخن فرعون هایی ازجنس خود شان دراز می شود؛ آن گاه به حرکت درمی آید. ازین پس دکتاتور را مرده می خواهند. نیاز زمان به گونه یی نیست که تا بت های تک شخصیتی باز به منبربرسند ومصدع اعصاب شوند.

وقتی قذافی به دام افتاد و لگد کوب گشت، روزنامه ها راحت نوشتند: قذافی زندگی شاهانه داشت اما مثل سگ جان سپرد.
قدرتمندان خود محور روحیات خنده آوری دارند. درهرحال به چیزی واهی امید می بندند. من به این می اندیشم که قذافی ازهمۀ مال دنیا، چرا فقط همان تفنگچۀ طلایی را با خود برداشته بود؟ توجیه به کمربستن تفنگچه طلایی مگرنه این بود که دربدترین لحظات خطربازداشت، میله آن را به گیج گاه خود بگذارد ومردانه ماشه را فشار دهد؟ یادم می آید که یکی ازمقامات سابق لیبی به جهان گفته بود: او جرئت خود کشی ندارد!
آن که تدبیرآن نداشت که فرصت شناسد وتفنگچه اش را مدیریت کند، او را مدیریت افریقا وجهان اسلام به کارنیاید. تفنگچه طلایی، آخرین میراث سرهنگ بود که از او جدا شد.