-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

درنگی بر نشانه های زوال در اردوگاه مجاهدین

رزاق مأمون-

گفتاراول:
به همان میزانی که ظهور، حرکت وتصادم رویداد ها درتاریخ افغانستان، درمقایسه با سیرحوادث دردیگرکشورها، از رنگ ومهندسی ویژه یی برخور داربوده است، جنبش های فکری و جریان های سیاسی دربسترتضاد های عمومی درکشورنیز زاده وپرداختۀ همین ویژگی هاست. ویژگی تاریخی این است که ما درقلعه یی زندگی می کنیم که به بیرون راه ندارد. هرگاه بخواهید ازقلعه بیرون بروید، ناگزیراز خانه ودالان همسایه باید بگذرید. به این ترتیب، ما نخست باید همسایه ها را تعریف کنیم ومطابق همان تعریف با آنان «گذاره» کنیم. استراتیژی وتاکتیک قدرت درافغانستان ازقانونمندی محصور کشورما رنگ می گیرد؛ جزاین، تصادم دایم درقلعه یی که ما محکوم به زندگی درآن هستیم، امری دایمی است.
دربطن این واقعیت تلخ، قریب به سه صد سال است که سرنوشت سیاسی، اقتصادی وامنیتی ما طراحی شده وافغانستان امروز، ازرهگذر قدرت سیاسی، نظام سازی، ایجاد پایه های پایداراقتصادی وامنیت استراتیژیک همیشه آسیب پذیر بوده است. هرگاه اتفاقی پیش بیاید که جغرافیای این قلعه را دگرگون کند، آنگاه سرنوشت سیاسی، اقتصادی وامنیتی این خطه مطابق شکل وشمایل جدید، چهره عوض خواهد کرد. جنبش های فکری، سیاسی و مبارزه قدرت درافغانستان هماره درمدار همین قانونمندی محکومیت، ظهور وزوال خود را تجربه کرده اند.
درسی سال اخیر، جنگ متمرکز منطقه یی وجهانی در افغانستان، گره دشواری ها را کورترکرده است و سرنوشت سیاست واقتصاد مملکت را ناگزیر با منافع همسایه ها چنان بافت داده است که انفصال وبه اصطلاح «تارکشی» این وابستگی دردناک فقط  می تواند با تغییر جغرافیا درسطح منطقه متصور باشد.
بنا برین ما باید چشم انتظارتحولات بزرگ درهمسایگان خود باشیم. جنگ قدرت ها با همسایه گان ما، وهمچنان مرکزگیری امریکا وغرب درافغانستان می تواند راه را برای خروج دایمی افغانستان از محکومیت «موقعیت» باز کند. به نظرمن تا زمانی که جغرافیای جنگ باعث تغییردرجغرافیای سیاسی واقتصادی منطقه نشود، رؤیای نظام سازی درافغانستان چانس زیادی برای برآورده شدن ندارد.
تحول بزرگ تاریخی این است که برخلاف گذشته ها که افغانستان همچون دالان منزوی میان قدرت ها فرض می شد، اکنون به قرارگاه عملیات بین المللی برای تغییرجدید درآسیا انتخاب شده است. به نظرمن حالا ما می توانیم امیدوارم باشیم که افغانستان دارد صاحب یک موقعیت جدید می شود. چون کلیه مظاهروسامانه های دورۀ جنگ سرد، جای خود را به پدیده های حاصل ازعملیات جدید خالی می کند و تفکرسیاسی وجریان های اجتماعی وابسته به تقابل های گذشته نیز آرام آرام متحول می شوند. ممکن است روند استحاله نهاد های دیروز درجریان های امروز، مسالمت آمیز نباشد؛ اما تحول امری گریزناپذیر است.
درسطح رانش های داخلی فکری واقتصادی، اردوگاه فکری وسیاسی «مجاهدین» نیز درفرآیند این دگرگونی ها، سرازنو طراحی خواهد شد.

تعریف عمومی مجاهدین:

نام «مجاهدین» دراواخر سال 1357 خورشیدی یک سال پس از استقرار حاکمیت حزب دموکراتیک خلق وسپس درزمان تجاوزارتش شوروی برسرزبان ها افتاد. این نام، ازهمان ابتداء مرادف واژه های جنگ و«جهاد» بوده است.  نسب فکری مجاهدین به «نهضت جوانان مسلمان» برمی گردد که پس ازنیمه دهه چهل شمسی درگرماگرم خیزش های فکری- سیاسی نظیرحزب دموکراتیک خلق و«شعله جاوید» ودیگرجریان های ریزوباریک دیگر ابرازموجودیت کرد. گروه های مختلف مجاهدین، قبل ازآن که به بلوغ سیاسی برسند، غافلگیرحوادث شدند و به جنگ مسلحانه روی آوردند. مجاهدین بیشتر هویت خود را از جنگ حاصل کرده وخود را به عنوان گروه های سیاسی، درشرایط جنگی تعریف کرده وشناسانده است. وقتی چهارده سال بعد، دراثرریزش اردوگاه های کمونیستی وختم دورۀ درشت جنگ سرد به قدرت رسیدند، سطح تجارب نظامی مجاهدین با میزان فراست ومدیریت سیاسی آنان متناسب نبود و بیشتر روی همین علت، بازی های بعدی را باختند وآرمان شهرخود را حتی برای یک روز هم نتوانستند درجامعه شاهد باشند.
دسته های مسلح که بعد ها به بازوی های نظامی «نهضت جوانان مسلمان» تبدیل شده واز کانال پاکستان درمسیرجنگ ومقابله مسیر داده شدند، مولود تقسیمات تشکیلاتی این «نهضت» پس از سال 1354 بوده اند.  این جریان، رزمایش جنگ مسلحانه را دو سال پس از روی کارآمدن سردارداود خان آغاز کرده بود که با شکست رو به رو شده بود. چنان که وقتی کودتای خلقی ها به وقوع پیوست، تقریباً مسئولان ردۀ اول آنان، مهمان حکومت پاکستان بودند.
نهضت جوانان مسلمان، حزب دموکراتیک خلق، شعلۀ جاوید و تشکیل ناسیونالیستی موسوم به افغان ملت، همه از رهگذراندیشه، مرام و نسخه های فکری خویش، الهام گرفته از ایدیولوژی های جهانی اند که دربستریک جامعۀ عقب افتاده وفقیرافغانستان به حرکت درآورده شدند. خاستگاه آرمانی گروه های مجاهدین درچهارچوب «اسلام سیاسی» توضیح داده شده است که پس ازنیمه دوم قرن بیستم، برخاسته از فرازآیی جریان های آرمان گرا درخاور میانه به ویژه درمصر بود.
میدان وسیع سربازگیری انسانی و سرازیری سیل اسلحه دردورۀ جهاد، موجب پیدایش هسته های سیاسی مختلفی شد که به «تنظیم» ها معروف شدند. تمام تنظیم های جهادی ازنظرنیروی انسانی مشبوع شده بودند وامور خرج رسانی، اکمال اسلحه، پشتیبانی مالی وسیاسی آنان را دربرابر رژیم های طرفدارشوروی، به طورعمده، کشورهای پاکستان، عربستان، بریتانیا وامریکا و همچنان ایران به عهده داشتند.
درسال های جنگ، رهبران مجاهدین قبل ازآن که ماهیت جنگ را تحلیل کنند، درصدد اثبات جایگاه خویش پس ازنگونساری حکومات کابل بودند. تمویل کنندگان منطقه ای وجهانی جهاد، طوری وانمود می کردند که رهبران مجاهدین مالک همه چیز درافغانستان آینده خواهند بود. رهبران نازدیده درپشاور، نفس تاریخی وماهیت حضورجهان درکنار مردم افغانستان را با شفافیت تحلیل نمی توانستند. درهیچ یک ازسخنرانی ها وآثارتبلیغاتی جسته وگریخته رهبران مجاهدین مشاهده نشده است که آنان با درک سرشت جنگ جهانی علیه کمونیزم، به این حقیقت تلخ رسیده باشند که مردم افغانستان درآن جنگ تاریخی درمحاسبات غرب ومنطقه چیزی بیشتراز «سپربلا» و«گوشت دم توپ» دربرابر شوروی نخواهند بود.  کاخ خواب های مجاهدین زمانی فروریخت که دولت دکترنجیب الله درهم شکست و با شرکت خود آنان، جنگ برنامه ریزی شدۀ جدید که از سوی « برادران انصار» درتبانی با عربستان ودیگرجوانب منطقه یی طراحی شده بود، درافغانستان آشوب زده شعله روشد.
ازآن زمان که قریب به بیست سال سپری شده، رهبران مجاهدین به هیچ یک ازشعارهای ایدیولوژیکی خود دست نیافته و درعوض، زیرساخت های عمومی درافغانستان به انهدام رفته است.
ده سال جنگ با خود و جنگ با « طالبان»، مجاهدین را از نگاه فکری وشعارهای گرم گذشته، متلاشی کرده و داهیۀ « ایدیولوژی» جایش را به رزمیدان برای قدرت ومعامله های زود به زود خالی کرده است. درین میان نقش تاریخی مجاهدین پایان یافته است واکنون کشمکش دشوار وآزمایش نا متوازن برسربقای مجاهدین است.

آسیب شناسی مجاهدین:
کالبد شکافی مجموعه یی از گروه های «مجاهدین» دیگر تابو نیست. رویداد ها وآزمون ها، زمینه هنجارآفرینی های جدید را مساعد کرده است. ورق چنان دورخورده است که دوستان ودشمنان مجاهدین همه به اتفاق نظر نزدیک شده اند که مأموریت «مجاهدین» درتمامی عرصه ها درحال اختتام است. گردش تفکرات جدید درصفوف جوان گروه های مجاهدین، به این حقیقت صحه می گذارد. البته محافظه کاران، هرنوع قدرت نمایی های طیف جوان را به نفع خود مهار کرده اند. این نیم رخ واقعیت است، نیمۀ دیگر واقعیت، مبارزه میان نمایندگان تازه به دوران رسیده و کارکشته های محافظه کار، هرچند علنی نشده، اما یک رویداد سپری شده نیز به شمار نمی رود و منتظر حوادث نشسته اند.
هردو جبهه ( جوانان ومحافظه کاران) با روحیات وانگیزه های قبلی وداع گفته اند. جناح محافظه کارپیوسته درحال از دست دادن ابتکار وفرصت هاست. این جبهه بیش از ظرفیت خود درمحور قدرت ادامه حیات داده است. هم جنگجویان وهم طیف اشراف گروه های مجاهدین درزمان جهاد تقریباً به همان میزان وگستره یی که با قوای شوروی و ارتش حکومات کابل جنگیده و توان خود را از دست می دادند، درجنگ دایم با خود نیز قریه به قریه و کوه به کوه می جنگیدند. تنش های ذات البینی ازهمان زمان، اعتماد سیاسی میان رهبران را زایل کرده بود. چون به میدان قدرت پا نهادند، بی اعتمادی های ریشه دار، به ثمر نشستند. خون های تازه یی ریخته شد تا سرنوشت آیندۀ رهبران وگروه های مجاهد را خلاف شعار ها و اهداف فکری شان تعیین و طراحی کرد.  همزمان با فروریزی پی درپی برج های آرمان گرایی، تشکیلات دورۀ جهاد پوست می انداخت و هر«تنظیم» از نظر ساختار قومی، چهره یی مشخص تر به خود گرفتند. دیگربرای تثبیت این نکته که «تنظیم» ها شکل فراگیر وفرامرزی خود را از دست دادند، زحمتی درکار نبود.
اکنون پس ازبیست سال، محافل مجاهدین، درمقایسه با سالیان جنگ با تجاوزگران شوروی، ازمنظر روحیه واصالت ایدئولوژیک به طور غم انگیزی تهی شده اند. مضمون جنگ برای رضای پروردگار، به تلاش های عصبیت آمیزبرای حفظ موقعیت شخصی ومادی تغییرچهره داده است. بنابرین، مجاهدین درضعیف ترین دوران سیاسی وفکری خود به سرمی برند. دربازار دادوستد، درغیاب توده های میلیونی، جریان های شکسته ودرهم ریخته، ناگزیر جذب مقناطیس های قوی ترازخود می شوند. مهم نیست سوی چه منبعی کشانیده می شوند. قاعدۀ بازی ها هم عوض شده وبدون معامله های سری وتحقیرآمیز، بقای سیاسی درخطر افتاده است. 
خلع ایدیولوژیک، سخت ترین ضربتی بود که به مجاهدین وارد آمد. غلظت ایدیولوژیک این گروه ها درزمان جهاد درحدی بود که همه چیز را «اسلامی» می دیدند وحتی با واژه های «ملی ومیهنی» با بی مهری برخورد می کردند. اکنون همه چیز شکل وشمایل تازه به خود گرفته اند.

 از نظرواقعیت های حاضر، می توان روی نکاتی بحث کرد که نتیجتاً این زمینه وقناعت فراهم شود تا «کاروان» مجاهدین را ازنظرسیاسی ونظامی به سوی ایستگاه آخر بدرقه کنیم. مسأله مهم درآسیب شناسی کنونی این گروه ها به طورویژه آن است که علی رغم زلزله های متلاشی کننده سیاسی و شکست های ایدیولوژیک درجبهه مجاهدین، هنوز هم پدیدۀ خود جوش وگسترده یی که بتوان نام «اصلاح طلبان» را برآن گذاشت، دراردوگاه مجاهدین نتوانسته تولد شود و قامت راست کند.
این خطرهمچنان جدی است که هستی پدیده «مجاهدین» درزدوبند حوادث دراماتیک کنونی، درموقعیتی افتد که بیش از یک پل گذار به سوی آینده، نقش دیگری نتواند به خود احراز کند. تفرق فکری، شخصی، سیاسی ورنگارنگی وابستگی های قومی وپشتوانه های خارجی باعث شده است که دربدترین آزمون تلخ، کماکان مثل جزایرکوچک ومتروک باقی بمانند. انحراف روانی ومحاسبه های خطا، به عنوان میراث سال های خونریزی و اصول فراموشی، خط ونشان کشی قومی را به عادت بدل کرده واین عادت چنان قهار شده است که بی هیچ مصلحت وتأسفی، سرنوشت مجاهدین را با خامۀ سرخ، ترسیم می کند.

برخی چهره های جوان دراجتماع مجاهدان که سخن گویی با زبان امروزی را آموخته اند، کم وبیش به این ذهنیت نزدیک شده اند که اردوگاه مجاهدین ازنظرنظامی درهم شکسته وفاقد ساختاراست. این دسته، همچنان این احتمال را جدی گرفته اند که پس ازین بازی با «قطعۀ» مجاهدین دیگرکمترین چانس پیروزی را درپی نخواهد داشت. یکی علت آن است که عقبگاه حمایتی مجاهدین خیلی ضعیف است ودردایره یی مثل افغانستان، آن که ازعقبگاه محروم است، مجال قدرت نمایی نیز نخواهد داشت. ده سال پیش نیروهای بین المللی هرچند طومارگلاویزی های مجاهدین وطالبان را ازهم گسیخت. طالبان به زندگی زیرزمینی محکوم شدند ومجاهدین ابتکارهرگونه مانور به شیوه های گذشته را به کناری نهادند وازفرصت های دل خوش کنی که جهان سرمایه داری برای شان فراهم آورده بود، لذت بردند. درواقع می شود گفت که ارزان ترازآن چه تصور شده بود، از نظامیگری وصف آرایی سیاسی ومدنی فاصله گرفتند. درین مدت همه سازوبرگ سیاسی ومالی دراختیار رهبران مجاهدین بود؛ اما هیچ گاه موفق نشدند تا برای حضور درآیندۀ مشروع قدرت، حرکت سیاسی واحدی را سامان بدهند. آن ها گمان برده بودند که درمسابقه تقسیم قدرت، هرآن چه به دست آید، ابدی خواهد بود. همه چیز ازنظربسیاری از مسئولان مجاهدین، به تاریخ پیوسته بود و اینک تاریخ جدیدی شکل می گرفت که عقب ماندن از آن، پایان کامل قیاس شده بود.

نکته دیگراین است که مجاهدین از نظر قدرت اجتماعی، ازهم گسسته وبی سازمان شده اند و درخوب ترین حالت فرصت دارند، درعین حالی که جزء  بحران هستند، جزو راه حل نیز باشند. پشتوانۀ اجتماعی مجاهدین درده سال اخیر به شدت درنوسان بوده است. نسل جنگجو به پیری رسیده ودرخود فرورفته است ودیگرانگیزه یی برای مردن به نفع «افراد» ندارد.  بسیاری ازنفرات مجاهدین اکنون اعتراف می کنند که اساساً غیراز دوران جهاد، چرا دردوره های آتی عمرخود را درجنگ سپری کرده اند؟ جهادگران بازوان بین المللی خود را از دست داده  و نقطه اتکای شان دربهترین حالت یک یا دو بازیگر منطقه ای است که آن هم حاضر نیستند مانند گذشته روی شان سرمایه گذاری کنند. بی باوری مردم نسبت به گروه های مجاهدین به یک بحران سراسری بدل شده است و تمام گروه های مجاهدین به دسته جات کوچک، انفرادی وخود گردان مبدل شده اند که نه برای قدرت کامل بل برای زنده ماندن فعالیت دارند. درین که مجاهدین تاریخ سازبوده اند، تردیدی نمی تواند باشد؛ با ذکراین واقعیت ناخوش؛ که تاریخ آینده ساز وپرسود را نه برای خود، که برای دیگران آرایش دادند.

یکی ازآسیب پذیری های سیاسیون درمیان مجاهدین ودیگرجماعت های سیاسی، عنایت ناکافی به نداشتن نگاه سیستماتیک بحران درافغانستان ومنطقه است. در زدوبند ها و درگیری های داخلی، تمام نیرووظرفیت فکری خود را به راحتی متمرکزمی کنند وبدین ترتیب، به طورکل ارتباط تعیین کنندۀ عوامل خارجی برفرآیند های داخلی را دست کم می گیرند.
این یک عادت سیاسی است. شاید به این دلیل که درابتدای ظهوراین گروه ها درجنگ وسیاست، امور روابط خارجی قضایا ازاختیارآنان بیرون بوده و دردست دیگران قرار داشته است. تجربۀ معاملۀ مستقیم با کشورهای منطقه ازسوی گروه هایی که با تمام توان علیه یکدیگر می رزمیدند، درجریان جنگ های بین التنظیمی برجستگی یافت. اما این تجارب بیشتر جوانب منفی تماس ها با خارجی ها را تقویت کرده و موضوع دسترسی به ابتکار درمسایل محلی، همچنان دردیدگاه آنان مهم تراز حضور درتعاملات خارجی جلوه کرده است. به همین دلیل عادتاً ناگزیرمی شوند دربدترین و خوبترین حالت به دور خود بچرخند.

نگاه به دشواری های امروزی با دیدگاه دیروزی، به رقبای منطقه ای امکان داده است که دردپلوماسی با جهان درامورافغانستان، نقش پررنگ تری را نصیب شوند. درهربحثی که مطرح می شود، سعی می کنند هم آهنگ با منافع «چندفرد محدود»، بدون اهمیت بخشیدن به ارادۀ عام مردم، همه چیز را درترازوی موجه افتخارات خود شان به سنجش بگیرند. پس ناکامی گرداننده های سیاسی و شکست تمامی برنامه های منطقه یی درکشور، امری اتفاقی نیست وبا داهیۀ حمایت یا نفی از طرف مردم رابطۀ تعیین کننده دارد.

این چنین رفتار ها، درشرایطی که مدیریت جهانی درافغانستان دامن خود را پهن می کند، وکشور دربرابر چالش تغییرو مدرنیته قرارگرفته است، سبب شده که رابطه نخبه گان با نهاد های مدنی وهسته های روشنفکری رابطه گرگ ومیش باشد. نهاد های مدافع ارزش های مدنی وفردی، کمیته های دفاع ازحقوق بشر ومجریان مدیریت علمی ازسوی این نخبه گان به حاشیه رانده شده و برخورد از موضع زورواراده گرایی به شیوۀ ملوک الطوایفی، عملاً نقش قانون را برعهده گرفته است.

محافظه کاران :
موجودیت «محافظه کاران» و« اصلاح طلبان» دریک بستراجتماعی- سیاسی، ازپختگی محورهای رقیب قدرت حکایه می کند. متأسفانه علی رغم انقلابات ودگرگونی های عمیق و سراسری، چنین سامانه یی درافغانستان شکل نگرفته است.  ازنظر تقسیم بندی جناح ها درجبهه مجاهدین، صرفاً از گروه اول می توان سخن گفت. اردوگاه رهبران جوان به طورمشخص، حضورخود را نشان نداده است. واقعیت موجود، نه این که ادامه سیطرۀ سنگین انحصار واستمرار فرهنگ سلطنت وخود محوری به شمارمی آورد؛ بازتاب روان اجتماعی برحلقات سیاسی نیز است.
شخصیت های مطرح و درجه اول مجاهدین جزوآن دسته ازمحافظه کاران حساب می شوند که طبق قواعد معمول به راحتی قابل تعریف نیستند. بیشتر درکسوت ملوک طوایف وفرماندهان متأثراز اوضاع جنگی ظاهرمی شوند. به جای استفاده از قوانین و مدیریت، امور سیاسی وتشکیلاتی را با اوامر شفاهی ومتکی به ملحوظات شخصی وعاطفی اداره می کنند وبردیگران بارمنت می گذارند.  درمقام رهبری، درقالب هیچ اساسنامه، قوانین اداری، حسابرسی و تشریفات مدون نمی گنجند. این وضعیت هم دررهبری «تنظیم»، هم درجبهه وهم در کرسی رسمی دولت قابل مشاهده بوده است. هیچ تغییری درکرکتراجرایی آنان رونما نگشته است.
چنین موقعیت ازنظر محافظه کاران، عطیۀ الهی برای آنان است وبه «حق» خود رسیده اند.  صرف درشرایطی می توانند اصلاح طلب وتحول طلب باشند که کسی مزاحم کارشان نباشد و یا آن ها را به چالش نکشد. هرکادرجوان درنظرآن ها، یک خطرزنده چالش ومزاحمت تلقی می شود. صاحب یک جایگاه استثنایی وسنتی اند. کمترین تحول اصلاح طلبانه وتمکین ازقوانین «حزبی» و یا دولتی دررفتارآنان قابل تشخیص نیست.  این جناح، درسطح داخلی، حرکتی که بتوان نام تحول پسند واصلاح طلب را برآن گذاشت، درمقابل خود ندارند. این جاست که نشانه هایی از کمبود ظرفیت سیاسی ویا نبود بلوغ سیاسی درمحافل مجاهدین پررنگ جلوه می کند. آن ها قبل ازآن که درسیاست محافظه کارباشند، درمعامله وکنارآمدن های غیرقابل باور، آبدیده شده اند. همین علت است که استعداد مدیریت بحران را پیوسته ازکف داده اند و درشرایط حضور جامعه بین المللی، علاماتی قابل مشاهده است که دربرابرهربحران غیر«خودی» واکنش فردی ونازا ازخود ظاهرمی سازند وبدین ترتیب، خود را گام به گام با خطر وانزوا نزدیک می کنند.
معضل محافظه کاران این است که شناسنامۀ تاریخی خود را نه از قانونمندی تاریخ عمومی، که از دورۀ جهاد می گیرند. این تنگ اندیشی سبب می شود که درنتیجه گیری های خویش از قضایا، فاقد هویت کامل باشند. این سلسله فکری، دردورۀ شعارهای ایدیولوژیک، یک چند درنقطۀ صفری ایدیولوژی زده گی توقف کردند وسپس باگذر ازآن، اسیرجادوی جنگ قدرت وثروت زدگی شدند. ازآن زمان به بعد، خصوصیت ملی ومذهبی خود را نیزتاحد زیادی از دست داده اند وبه فرقه های قومی ولاقیدی های خارج ازحدود مذهب وملی گرایی مبدل شدند.
نتیجه یی که ازین تحولات حاصل شد، بازهم ترویج شعارهایی بود که به مدد آن محافظه کاران سعی کردند خود را با مردم ضرب بزنند.
این دیگرنمی چسبد. این دسته درایجاد ارزش های متغییرومتکثردرمیان مردمی که سایۀ آن ها را دنبال می کردند، ناکام شدند. تکیه به احکام انتزاعی از« جهاد ومقاومت» ازسوی مراجعی که خود مرکزبینی وحاکمیت تک صدایی را برتمامی امور مستولی کرده اند، دیگربه نیازهای جدید مردم جواب نمی دهد.
 برخی محافظه کاران دست اول مدعی اند که این است نظامی که ما می خواستیم و«شهدای» جهاد ومقاومت درآرزوی چنین روزی بودند. این ادعا، اهانت بی رحمانه به شهیدان راه آزادی افغانستان است. تابلوی وارونه یک حاکمیتی که همه ارزش ها را درخطر قرارداده وبازمانده های شهدا را درکوچه ها وپسکوچه های غربت وذلت مثل دانه های بذر پاشان کرده است، جبیره گرفداکاری ها وجانفشانی های مردم نیست.

چالش داخلی وبین المللی:
تقسیم قدرت درکنفرانس بن اول، محافظه کاران وابسته به مجاهدین و سکولار های فرسوده و بی هنر را مفت ومجانی جان دوباره داد. محافظه کاران  تا آن زمان درپیش برد معامله های محلی وبومی آزمایش پس داده بودند و هضم کردن دپلوماسی پلان شده وعلمی بین المللی برای آنان دشوار بود و صرفاً آنان را درفهم وبرخورد با وضع تازه دچار توهم ساخت. آن ها خود را درمسند متحدان امریکا وغرب، ازهرگزندی درامان احساس می کردند. از سفرهای بی موجب ودعوت های تشریفاتی دراروپا وامریکا، به این گمان افتادند که اطاعت بی چون وچرای مردم عادی ازآنان، جزووظایف دینی شان است وهرگونه انتقاد، مشورت  ودرمیان گذاشتن اعتراض، سنگ زدن به خانه کعبه است. آنانی که دراطراف محافظه کاران درتحرک بودند، ازفرط تملق ومنافقت، جایگاه آنان را قرین عرش می رسانیدند. تب اعتیاد به شنیدن تحسین وتملق چنان بالا گرفت که رنگ وماهیت اوضاع و زندگی را درنظرآنان به رنگ دیگری درآورد.
 احوالی بودکه هیچ کس به هیچ کاری پاسخده نبود. دوستی ها از هم گسیخته شدند ونقش تعیین کننده مردم با صفر ضرب خورد. بدین سان، چرخیدن برمدار منافع خود، چسپیدن به خانواده و محفل بازی باب روز شد. درشرایط فقدان مدیریت و تطبیق قانون، هرخلاف کارو قانون شکن، درپناه قدرت قرار گرفت ودرین میدان، سکولار های «متخصص» گوی سبقت از دزدان حرفه یی ربودند و جغد فساد سالاری درجایگاه جنگ سالاری تکیه زد. سکولار ها و محافظه کاران نظامی قراردادهای شرکت های خارجی وپروژه های بین المللی را درانحصاردرآوردند ودیری نپایید که دامنۀ دست بردن به نعمات خدایی به زمین ها ودارایی های عامه رسید. ساختار دولت وحکومت براساس روابط شخصی، قومی، گروهی و«خاص» به تصرف درآمد. امنیت زمین وآسمان درحیطۀ امریکا واروپا افتاد و قدرت ومواهب دردست آنان قرارگرفت. سعادتی بهترازین، درمخیلۀ محافظه کاران و سکولار هایی که با جیب خالی برای چاپیدن آمده بودند، وجود نداشت.
درچنین گیرودار، بحران خزنده برخاسته ازفساد سالاری وغدر درخفا به حرکت خود ادامه می داد. طالبان اززیرزمینی ها برون می آمدند. پاکستان خودش را برای مدیریت مجدد افغانستان به کمک امریکا آماده می کرد. جامعه بین المللی دورۀ سعادت آقایان را مهندسی کرده بود که نخستین فاز آن سه سال بود. امریکا آقای محمدقسیم فهیم را با فشار از اریکه قدرت کنار زد؛ ولی موفق نشد تا جریان سالمی را یاری کند تا درایجاد مدیریت مبتنی برقانون، گامی به جلو باشد. صرف موقعیت مهره ها به هم خورد و در زمینۀ اصلی مدیریت دولت اصلاحاتی رونما نشد. نتیجه آن شد که تقابل با رئیس جمهور کرزی، تعامل جدیدی را شکل داد که درنتیجه، فهیم توانست جای خالی خود را دو باره پرکند. این رویداد برپیچیدگی اوضاع کشور افزوده است. قدرت آرایی مجدد کرزی- فهیم درسیاست بین المللی و درامرایجاد ادارۀ پاسخده که بتواند با فساد سالاری پنجه درپنجه بیاندازد، یک گام به عقب بود. سیاست دانان جوان وغیر«تنظیمی»  بار دیگر مجال خودنمایی نیافتند؛ هرچند به این حقیقت پی برده بودند که محافظه کاران مجاهدین ازابتدای ماجرا، شرکای مطمین به جامعه جهانی به شمارنمی رفتند.
مشارکت درسرنگونی طالبان، درفازبعدی، مشارکت برای سرنگونی وانزوای محافظه کاران مجاهدین می تواند باشد. این رویارویی، اعلام ناشده؛ اما قطعی است. جامعه بین المللی درطی ده سال به کمک محافظه کاران به بخشی ازاهداف بلند مدت خود رسیده اند. اکنون نوبت گذار به ده سال آینده است. درین مرحله، محافظه کاران جهادی، لزوماً جا خالی می کنند تا کاروان به راه خود ادامه دهد. به نظرمی رسد که این گذار، مسالمت آمیز نمی تواند باشد. محافظه کاران دروضع دشواری قرار گرفته اند. ظاهراً حرکت جایگزین ازبستر داخلی، برای رهبری کشور چندان برجسته نیست.

زمینه های ممکن برای دگرگونی:

«تنظیم ها» و«سازمان ها» ی جهادی که بعد ازسقوط حکومت نجیب به صحنه آمدند، پس از پیدایش  وغلبۀ «طالبان» دردهه هفتاد اکثراً با گذشت زمان، کوچک ومتلاشی شده ویا دردیگرجریان ها مدغم گشته اند. «حزب اسلامی مولوی خالص» و«حرکت انقلاب اسلامی» مولوی نبی به ملاعمربیعت کرده و رسماً جزوطالبان شدند. حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، به چندین شاخه تقسیم شده که عمده ترین آن، جناح های انجنیروحیدالله سباوون وخالد فاروقی است. «اتحاد اسلامی» استاد سیاف به دو حرکت سیاسی وتشکیلاتی تغییرچهره داد وانجنیراحمدشاه «احمدزی» رهبریک تشکیل جدا شده به شمار می رود. «حرکت اسلامی» به رهبری شیخ آصف محسنی هم تشکیلات تازه یی را درکنار هسته اصلی خود، به رهبری «سیدحسین انوری» ایجاد کرد. «محاذملی» به رهبری پیرسیداحمدگیلانی و«جبهه نجات ملی» وابسته به حضرت صبغت الله مجددی با کمیتی کوچک ترازهمیشه، گاه درمنظومۀ قدرت وگاه خارج ازدایرۀ حکومت، صرفاً نام خود را حفظ کرده اند.
حزب وحدت اسلامی، نخستین زلزلۀ انشعاب خونین خود را تحت رهبری استاد مزاری و استاد اکبری دراوایل دهه نود تجربه کرد. سپس هردوی این جناح ها به نوبت، دستخوش انشعاب شدند. انشقاق تشکیلاتی میان استاد خلیلی واستاد محقق زمینه، اعلام «حزب وحدت مردم افغانستان» به رهبری آقای محقق را فراهم کرد. هرچند طیفی از سیاست مداران وفعالان جوان، زود ترازتمامی احزاب درحزب وحدت اسلامی دست به ایجاد تشکیلات منظم تروجوان تر زدند؛ اما جنگ ومعامله های تازه، به این مجموعه که خود را «فدراسیون ملی» می نامیدند، فرصت چهره نمایی نداد. جناح وابسته به استاد اکبری نیز طعم تجزیه تشکیلاتی را چشید و جریانی که بعد ها به «حزب اقتدارملی» شهرت یافت، به ابتکار آقای مصطفی کاظمی ابرازموجودیت کرد.
جمعیت اسلامی تا زمانی که احمدشاه مسعود درقید حیات بود، مورد هجوم بحران انشعاب قرار نگرفت. برخی ناظران تشکیل «شورای نظار» را دراوایل دهه شصت که جنگ علیه شوروی ادامه داشت، مرحله نخست تقسیمات تشکیلاتی درجمیعت اسلامی تلقی می کنند؛ اما شورای نظارهیچ گاه ازچتررهبری استاد ربانی بیرون نرفت وهرگز به عنوان جریان مستقل ازرهبری به طوررسمی اعلام موجودیت نکرد. شورای نظار درنقش بازوی نظامی جمیعت اسلامی تا زمان شهادت بنیان گذارشورای نظارباقی ماند.
شهادت مسعود ضمن آن که خود تحولی تکان دهنده وجبران ناپذیر درحیات سیاسی ونظامی جمعیت اسلامی بود، با پیاده شدن ده ها هزار نیروی جامعه بین المللی به افغانستان نیز همزمان شد. جمیعت اسلامی درپی همین دگرگونی ها، درعرصۀ رهبری سیاسی وحکومت سازی، دچاردرهم شکستگی بزرگی شد که تا امروز موفق نشده است سروتۀ تشکیلات خود را به نقطۀ اول برگرداند.
انشعاب درجمیعت اسلامی درحالی روی داد که جمیعت دوباره قدرت سیاسی را به همکاری امریکا وغرب دردست گرفته و ساختارتازه حکومت سازی دردست بررسی بود. کنار زدن استاد ربانی ازعرصه قدرت وتکیۀ مسئولان «شورای نظار» پس ازمسعود به جایگاه های تازۀ سیاسی وحکومتی، جمیعت اسلامی را تا سال های متوالی درگوشۀ انزوا کشانید. سپس چنان که مشاهده شد، سه ضلع وابسته به شورای نظار که بدنۀ اصلی (جمیعت اسلامی) را به کناری نهاده بودند، هریک سازمان ها ومواضع مجزا ومستقلی را درعرصۀ سیاسی به وجود آوردند.
«حزب افغانستان نوین» به ابتکارمحمدیونس قانونی، اتحاد محمدقسیم فهیم با تیم حامدکرزی و تشکیل «ائتلاف تغییروامید» به رهبری دکترعبدالله نشانه های روشنی از تجزیه وانشعاب درجمیعت اسلامی بوده اند که تا امروز با همان آرایه به کارخود ادامه می دهند. هرچند درسال های خانه نشینی قسیم فهیم دردهۀ هشتاد، تلاش هایی برای ایجاد حرکت سیاسی فراگیر حول محور «جبهه ملی» به رهبری استاد ربانی صورت گرفت وایشان مدتی با توافق اکثریت جناح های همسو وشخصیت های منفرد وابسته به جمیعت، به صحنۀ رهبری بازگشت. چنان که دیده شد دراین دوره هم، انشعاب چند جانبه درجمیعت اسلامی، جبران نشد وبا پیوستن مجدد آقای فهیم به تیم انتخاباتی آقای کرزی، ائتلاف تازه «جبهه ملی» به رهبری استاد ربانی نیز به فروپاشی محکوم گشت.
همه این زادوولد های تشکیلاتی وسیاسی، پس از سقوط دولت دکترنجیب الله و درجریان مبارزه برسرقدرت میان جناح های مختلف مجاهدین صورت گرفته اند. درشرایط کنونی که فشارهای امنیتی واعمال نفوذ کشورهای بزرگ دربسترافغانستان درحال افزایش است، پاکستان، طالبان وجامعه بین المللی، حضور گروه های مجاهدین درحکومت وادامه وضع نا به هنجاراداره وخودسری جاری را به سود خود نمی دانند. ازسویی هم نیروهای بین المللی هرگزافغانستان را به حال خود رها نمی کندو سرمایه گذاری بزرگی درین جا صورت گرفته است. برای آنان این قضیه اهمیت دارد که همزمان با کاهش نیروها پس ازسال 2014 چه نوع حکومتی می تواند درنقش دوست وشریک دایمی جامعه جهانی درافغانستان روی کارآید. حکومت آقای کرزی ومجاهدین مورد پذیرش و طرف اعتماد متحدان بین المللی نیست و پاکستان وطالبان نیز یک تنه با حکومت کابل به مخالفت خود ادامه داده اند.
پرسش این جاست که طیف جوان مجاهدین آیا ظرفیت لازم برای ایجاد مسیرتازه سیاسی درکشور را درخود پروریده است؟ تجارب انشعابات دربیست سال اخیر این نکته را به اثبات می رسانند که زمینه های انشعابات جدید درهریکی ازین نیروها همچنان وجود داردو سیررویداد ها بسترمساعدی را برای ظهور حرکت های جدید با حضور چهره های سیاسی جدید وجوان فراهم می کند. با این حال، به نظرمی رسد که حلقۀ مفقودۀ جوانان دراردوگاه مجاهدین هنوز خواسته وناخواسته دراسارت محافظه کاران قرار دارد. غیرحاضرقشرجوان دررهبری مجاهدین حامل این حقیقت نیز می توانند باشد که این طیف، دیگردرقوالب «تنظیمی» نمی گنجد و درامواج توفانی شرایط کشور، دنبال بستری گسترده برای اثبات خویشتن است.


دورۀ پایان ائتلاف ها :

رویداد ها بس شتابنده عمل می کنند و هرج ومرج می زایند. روال کار درگذشته چنان بود که محافظه کاران هرچند به تشکیل هسته های کوتاه مدت سیاسی امید می بستند، به عادات نوسانی خویش وفادار باقی می ماندند که ( اگربقای شخصی درمیان می بود) درتیره ترین شرایط هستی ونیستی، اصول انعطاف و پایبندی به تعهدات را دربرابر همتایان رقیب خویش به فراموشی می سپردند و به گروه بندی دیگری محلق می شدند. این کار مانند همیشه از موضع قومی وشخصی صورت می گرفت. اکنون چالش ها جدی وغیرقابل کنترول اند و بحرانی ترین دوران تزلزل سیاسی واجتماعی دراردوگاه مجاهدین فرارسیده است.
این شکست وریخت نه این که  فروپاشی ارزش ها واعتماد متقابل میان مجاهدین ورهبران آن را تسریع کرده، بل، فرصت ها برای ائتلاف های زود به زود را که درموقعیت های اضطراری زیرچترآن پناه می گرفتند را نیزبی جاذبه ساخته است. وضع جدید ریشه درموضع گیری های متناقض وسرگردانی مردمی دارد که «شخصی بازی» های رهبران محافظه کار درده سال پسین، تأثیری سازنده درزندگی اقتصادی و ارزش های آنان برجا نگذاشته است. رقابت اقتصادی ناشی از سرازیری سرمایه به افغانستان و رونق بازار آزاد، خود به خود به عامل تعیین کننده درتعدیل دیدگاه های سیاسی واجتماعی مردم بدل شده است. مردم دیگر نمی توانند مانند گذشته به زندگی خود نگاه کنند و فاصله فاحش میان گفتار و کردار رهبران محافظه کار را نادیده بگیرند. دلسردی اجتماعی، فکتوراساسی است که جامعۀ بین المللی نیز عمیقاً نسبت به آن حساس شده است. 
فقربرنامه ودورنمای مدون وهمه پذیرسیاسی، مشارکت درفساد عظیم مالی وگروه بازی شماری محدود دردولت، اتحاد اقتصادی درچهارچوب های قاچاق وانحصار مافیایی، تحمیل رفتار خارج ازدایرۀ قوانین و اساسات مدنی برساختارحکومت ودولت، فاصله میان مردم و نخبه گان و همچنان شکاف میان این رهبران با جامعه بین المللی را افزایش بخشیده است.  مردم نسبت به کارآیی وصداقت این گروه ها با شدتی بی پیشینه مشکوک شده اند. هر گونه معامله های سری، واکنشی وتبلیغاتی که پس ازین صورت بگیرد، نهایتاً عمری بس کوتاه خواهد داشت وفقط یک زلزلۀ انتحاری یا بندش بازرگانی و مشوق های استخباراتی گونه گون خواهند توانست همه چیز را از شکل واعتباربیاندازد و راه به بن بست ببرد.
کشمکش درجبهه داخلی برای نخبه گان، علی رغم آن که جامعه را صدمه زده و دل ها را ازامیدو اعتماد خالی کرده، خطری درهم شکننده وبرانداز نبوده است.  اما نباید این واقعیت را دست کم پنداشت که پیکارجویی با کشورهای منطقه، بی پاسخ نمی ماند ونتیجتاً پافشاری برتقابل با قدرت های غربی وامریکا که کل هزینۀ موجودیت افغانستان وحکومت را تأمین می کنند، یک انتخاب ازقبل شکست خورده است. تحلیل کلی وقیاسی از روند سیاست جهانی درمحور افغانستان ومنطقه، ادامۀ سنجش مسایل پیچیده وسرنوشت ساز، به واسطۀ یک رشته برداشت های قراردادهای محلی وبومی است.
زایش ائتلاف های کوچک یا چند محوری، جواب اصلی بحران فعلی نیست. روح مسلط برائتلاف های نخبه گان سراسیمه، بازتاب گر فرهنگ ملوک الطوایفی دوران جنگ است. تحلیل اوضاع ودگرگونی های اجتماعی وسیاسی نیز برپایه برداشت های ملوک الطوایفی صورت می گیرند. جماعت ملوک الطوایف سیاست، بی آن که خود تحلیل کنند، همیشه اسیرحوادثی هستند که به آسانی نمی توانند خود را از آن آزاد کنند. این ویژگی جوامع بسته وجنگ زده است که دردوران کنونی، با روند جدیدی که مدیریت جهانی واقتصاد های بزرگ برآن سیطره دارند، درتضاد است.