-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

برشی ازاسرار درونی جمهوری اول درافغانستان

این سلسله نوشته هایی ست ازقلم دکترصبورالله «سیاه سنگ» تحت نام «چشم خونین پادشاه» که درویب سایت کابل ناته انتشار یافته است. اینک بخشی از نکات کلیدی درباره بحران درونی حکومت داود خان را درینجا می آورم که از قول دگرجنرال محمدنذیر کبیرسراج بیان شده است --- عبدالکریم مسـتغنی به بهـانه مـریضی یک هفته به مـنزل نشسـت و مکتوب معروف خود را به رهبر نوشـت. آوازه در اردو پخش شـد که مسـتغنی اسـتعفا کرده اسـت امـا او دو باره بالای کارش آمـد. روزی به دفترش رفتم و احوالش را پرسیدم. ضمـناً گفتم: افواه اسـت که اسـتعفا کرده ای. دفترش را خلوت ساخت و پاکتی را از بکس بیرون کشید، مقابلم گذاشـت و گفت بخوان. تقریباً چنین خواندم:

"رهبر محترم! کارهـایی را که مـن روزانه از شمـا اسـتهـدا مینمـایم، قراری که حس میکنم شمـا آن را در پشـت پرده با دیگری مشوره و کنکاش میکنید، نمیدانم چه ضرورتی به این طرز اداره مـوجود اسـت؟ آیا بهتر نیسـت مـرا از وظیفه سبکدوش ساخته و آنایی را که در پشـت پرده و در خفا با شمـا کار میکنند، روی صحنه آورید و آشکارا با اوشان اجرای عمل نمـایید؟

محترمـا! کسانی را که شمـا به نام رفقای انقلابی یاد میکنید، مـردمـانی هسـتند بیعرضه که در این ظرف مـدت کوتاه شمـا و انقلاب را بدنام ساخته اند. در آغاز جمـهـوریت اگر رایگیری صورت میگرفت %90 مـردم افغانسـتان از خودت طرفداری میکردند، امـا امـروز اگر هـمـه پرسی اجرا شود، دوفیصد رای هـم حاصل نخواهید کرد.

در کشور از فساد، ندانمکاری، خویش خوری و بی غوری رفقای انقلاب شمـا آنچنان آشفتگی، نابسامـانی و نارضایتی خلق گردیده اسـت که عاقبت آن نتایج بس وخیمی را به دنبال خواهـد داشـت. آنانی را که رفقا خطاب میکنید، حسن شرق، خلیل الله بابکر خیل، سرور نورسـتانی، مـولا داد، پاد شاه گل وفادار، عبدالحمید محتاط، فیض محمـد باختری، و امثالهـم، پرچمیهـای شـناخته شـده یی هسـتند که روزی شمـا را بالای میز کار تان خواهند کشـت و مـن هـم کشـته خواهـم شـد. حیات شمـا و مـن قیمتی ندارد، امـا فکر کن که بعد از خودت بر افغانسـتان چه خواهـد گذشـت؟

به لحاظ خدا کمی به خود آمـده و مثلی که در برابر سلطنت کودتا را مـوفقانه رهبری کردید، کودتای دیگری را بر ضد این رفقای کذایی نیز به راه اندازید و مملکت را از لوث وجود شان پاک سازید. من در کنار خودت هستم. تعهـد میسپارم که آب از آب تکان نخواهد خورد و در ظرف یک روز همه این رفقای کمـونیسـت را از بین بر داشـته و روانه زندان خواهیم ساخت. مملکت در لبه پرتگاهی قرار گرفته اسـت که اگر به هـمین مـنوال دوام نمـاید، به زودی فرو خواهـد ریخت. امروز اردو هنوز به خودت هـمدردی و هـمنوایی دارد. فردا این پشـتیبانی را نیز از دست خواهی داد."

مکتوب دیگر اسـتاد مسـتغنی خیلی مفصل و در چندین ورق تحریر شـده بود. مـن تنهـا رئوس مطالب آن را در فوق ذکر نمـودم. در صدد آنم که اصل این مکتوب را اگر ممکن شود از دگرجنرال مسـتغنی به دسـت آورم و آنرا علیحده در صفحات اخیر این کتاب به چاپ رسانم. او در مکتوبش یک به یک پرچمی هـا را سجل نمـوده و از اینکه مـوضوعات در هـم برهـمی را چندین بار شفاهی به عرض رسانیده و به سردار محمـد نعیم خان هـم تفصیل داده اسـت، خاطر نشان ساخته اسـت.

بعد از مطالعه مکتوب مسـتغنی گفتم: "خودت حق دوسـتی ات را به جا کرده ای و حقایقی را که گفتن آن وظیفه ات بود اظهـار داشـته ای و اوضاع را چنان با جرئت و صراحت روشـن ساخته ای که دیگران نمیتوانسـتند اینکار را بکنند، اضافه از این بسیار اصرار نکن، زیرا خطر آن مـوجود اسـت که انقلابیون به تو هـم مـانند میوندوال، خان محمـد خان و عبدالرزاق خان آسیبی برسانند." او در جواب با تمـام جسارت گفت: "مـن از این مـردم ترس و بیمی ندارم و تا اخیر در برابر شان مبارزه را به پیش میبرم."

محمـد داوود خان آنقدر مسحور رفقای انقلابی شـده بود که متاسفانه ابتکار شخصی را از دسـت داده بود. یقین کامل دارم که نامـه مسـتغنی را به رفقای انقلابی اش ارایه نمـوده بود که عکس العمل آن فوراً بروز کرد. او [مسـتغنی] از وظیفه بر کنار شـده و یک مـاه بعد به حیث سفیر کبیر به پولند تبعید شـد.

سفیر کبیر مسـتغنی به مـن گفت: "برای وداع به مـنزل سردار محمـد نعیم خان رفتم و برای آخرین بار برایش چنین هـوشـدار دادم: مـن چندین بار از اوضاع آشفته و پر از تلاطم کشور به شمـا عرض کردم تا به رهبر بگویید و توجه شانرا در این قسمت جلب نمـایید. او در جواب گفت: سفیر صاحب! مـن بارهـا مـوضوع را با آغه لاله در میان گذاشـته ام، امـا او حرف مـرا نمیشـنود و یا باور نمیکند، برو! خودت بیغم شـدی امـا دعا کن که از افغانسـتان صدای بدی در پولند به گوشـت نرسـد.  از این اظهـارات چنین حدس زدم که کار داوود خان تمـام اسـت."

سردار نعیم خان روزی به یکی از نزدیکانش گفته بود: "دلم میشود که دسـت زن و اولاد خود را گرفته و از کشور خارج شوم." با هـمـه این زنگهـای خطر باز هـم داوود خان در راه رهـایی اش از چنگال کمـونیسـتان اقدامی نمیکند. افسوس اسـت. به مسـتغنی گفتم: "خودت میروی امـا مـن چه میشوم؟ وعده مـا و شمـا آن بود که یکجا اردو را ترک کنیم، برای مـن راه دیگری نمـانده اسـت. میخواهـم اسـتعفی کنم." جواب گفت: "نی! اینکار را نکن. وضع مـن و تو با هـم فرق دارد. خودت به چنان کاری مصروف هسـتی که اگر گپ اسـتعفا و عدم هـمکاری را بلند کنی، برایت دوسیه ترتیب داده و به محاکمـه میکشـندت. چندی انتظار بکش، ممکن خود شان ترا به تقاعد سوق دهند. در روز اول هـم رفقای انقلاب به تو نظر خوب نداشـتند و این تنهـا رهبر اسـت که ترا سر حایت نگاه داشـت".

بعد از این تاریخ دیگر مسـتغنی را ندیدم. تا آنکه هفت سال بعد هر دو در آلمـان با هـم ملاقی شـدیم. و از گذشـته هـا یاد کردیم.

در سال 1975 پودگورنی به کابل آمـده، پیمـان دوسـتی، بیطرفی و عدم تجاوز افغان- شوروی را که در سال 1926 در عهـد امـانی عقد و تعاطی شـده و در دوران سلطنت نادر شاه در سال 1931 تجدید شـده بود، برای ده سال دیگر تمـدید نمـود.

به تاریخ 12 تا 15 اپریل 1977 داوود خان سفری به مسکو نمـوده در اثنای مذاکره بین او و بریژنف برخوردی رخ داد که داوود خان با قهر و غضب به عنوان اعتراض جلسه را ترک داد.

عبدالصمـد غوث مـامـور عالیرتبه وزارت خارجه که در این سفر با هیات معیتی داوود خان هـمـراه بود، در کتاب خود به به نام The Fall of Afghanistan چنین مینویسـد: "هنگام پرواز به طرف مسکو داوود خان با وحید عبدالله معاون وزارت خارجه هـدایت داد که به مجرد رسیدن به مسکو یک دیدار خصوصی بین او و بریژنف تقاضا گردد. داوود خان از فعالیتهـای مخفیانه تخریبی که از طرف شوروی در مقابلش صورت میگرفت، قبلاً آگاهی داشـت و سخت خشمگین بود. بعد از انتخاب شـدنش به حیث رییس جمـهـور به وحید عبدالله گفته بود که وقت آن رسیده اسـت تا مـوضوع با بلندترین مقام شوروی مطرح گردد. بعد مـواصلت به مسکو وحید عبدالله مـوضوع ملاقات خصوصی را به شعبه پروتوکول ابلاغ کرد و خواهش نمـود که این ملاقات خصوصی در اخیر جلسات تعیین گردد.

جلسه روز اول به صورت نورمـال گذشـت. در جلسه روز دوم بریژنف شکایت نمـود که تعداد زیادی از متخصصین پیمـان تاتو در پروژه هـای شمـال افغانسـتان اسـتخدام گردیده اند که به جاسوسی مشغول اند و به جز پیشبرد مـرام امپریالیسـتی کار دیگری ندارند. آنهـا باید از افغانسـتان خارج گردند. در مقابل داوود خان با خونسردی و کلمـات بر جسـته خطاباً چنین گفت: "آنچه را که رهبر شوروی اظهـار نمـودند، دخالت واضح در امـور داخلی افغانسـتان بوده، ابداً قابل قبول افغانهـا نمیباشـد. افغانسـتان مـناسبات دوسـتی خود را با اتحاد شوروی تقدیر مینمـاید. امـا این دوسـتی باید شکل مساویانه داشـته باشـد. مـا به شمـا اجازه نمیدهیم که دسـتور بدهید که چطور کشور خود را اداره نمـاییم و یا کدام مـردم را در افغانسـتان اسـتخدام کنیم. اسـتخدام متخصصین خارجی د ر هر نقطه افغانسـتان از صلاحیت مطلق حکومت افغانسـتان اسـت. افغانسـتان شاید فقیر و نادار باقی بمـاند امـا در عمل و تصامیم خود آزاد خواهـد بود".

بعد از اظهـارات فوق داوود خان از جا بر خاسـته، بعد از اشاره خفیف سر در برابر روسهـا به طرف دروازه خروجی تالار کنفرانس روان شـد و بریژنف مثل اینکه شاک دیده باشـد، به مشکل از جایش بلند شـده، با پودگورنی، کاسیگین و ترجمـان به تعقیب داوود خان شـتافت.

وحید عبدالله داوود خان را متوجه ساخت که زعمـای شوروی به دنبالش روان اند. باید پروتوکول را مـراعات نمـوده و با میزبانان خداحافظی کند. داوود خان بر گشـت و دسـت دراز شـده بریژنف را گرفت.  بریژنف با تبسم گفت: "به مـن گفته شـده اسـت که جلالتمـاب میخواهـد با هـم خصوصی صحبت نمـاییم. مـن به اختیار شمـا هسـتم هر وقت که برایتان مساعد باشـد." داوود خان با آواز بلند که هـمـه حاضرین آن را شـنیدند جواب داد: "میخواهـم به اطلاع جلالتمـاب شمـا برسانم که دیگر لزومی به این ملاقات هـم نیسـت". این را گفته با پودگورنی و کاسیگین هـم دسـت داده و از تالار بیرون رفت. این آخرین ملاقات داوود خان و برژنیف بود.