-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

مردي با نگين رستاخيزدر مشت


گمان مي برند که در احوال امروز، رنگ و زرق وبرق و دروغ، ماهيت زندگي را شکل مي دهد و گذشتن از مرز هاي عشق و داد، به زحمتش نمي ارزد و مضمون حيات را دستخوش اشکال مي کند. اين بيماري خود خواسته، ويژه مردماني است که غريق بحران بشري اند. بحران بشري، بدترين نوع انحطاط در تاريخ آدمي شناخته شده است. 

  
پنج سال پيش، افغانستان زخمي، مردي را از دست داد که برگردونه درک و تجارب سي سال پريشان حالي، جداسري و درد هاي مشترک ما سوار بود. سيد مصطفي کاظمي با تبسم ها و حضور جذابش از دست رفت. رهبر فکري جواني که در مسيرناهموار حوادث چنان پيش رفته بود که قدرت بشري بي نظيرو توانمندي را در کرکتر خويش به نمايش مي گذاشت.
در تاريخ تکان دهنده افغانستان هماره چنين پيش آمده است: آناني که از رحم مادر، ذهناَ مسلح و غاصب بار مي آيند، قربانيان اصلي خويش را معمولا از جنس کاظمي ها انتخاب مي کنند. آناني که به آرامش و ترقي افغانستان از عقب ميله هاي تفنگ و تعصب نگاه مي کنند، منطق خويش را از زبان انفجار و انتحار به سوي قلب هاي بيدار شليک مي کنند و با خونسردي،  انحطاط اخلاقي و رواني خويش را کامل تر مي کنند. گزينه قاتلان کاظمي درکارزار هدف گيري نسل مقاومت و جمعي از نمايندگان فهيم پارلمان کشور، مانند سال هاي تجاوز طالبان بر حريم زندگي مردم، تفکر منحرفي را به عمل کشانيد که  همزمان و به طور ناگزير به جنگ بي پايان جماعت مقاومت گران در افغانستان تعريف تازه اي مي بخشد.
مضحکه مسير انحرافي تاريخ افغانستان اين است که ملاعمر ها و عاملان کشتار هاي جمعي و موشک پرانان آتش نفس، زنده مي مانند و پير مي شوند و دست قانون به آنان نمي رسد؛ اما نخبه کشي و ترور چهره هاي اعتدال گرا و داراي تفکرات همه پذير به طور اسف باري، آن هم  در هرمقطعي ادامه مي يابد. کاظمي اکنون جزو زنجيره نخبه کشي فاجعه بار درافغانستان به حساب مي آيد.
سيد جوانمرگ ما، درگرماگرم بي باوري و شيوع سايه هاي اشباح قومي و سياسي، با متانت شگفت انگيزي، تفکر وعمل همه باوري و خوش بيني سياسي را در شخصيت خويش متبارز مي کرد. اعتدال گرايي و منطق جمع گرايي درگستره فکري وي به مرحله درخشاني رسيده بود. اين چيزيست که از مرز هاي وقاحت هاي سياسي به دور است واقتدار مردم يک کشور را ضمانت مي کند و بدون آن، همه چيز در کام تاريکي فرو مي رود. ارزش هاي مسکون ومکنون درشخصيت يک جامعه همانا همگرايي و اقتدارگرايي عاري ازمرض هاي نهفته در بازي هاي نامشروع سياسي است که بنياد آن، کنار زدن و سرکوب است و کوتاه ترين تعريف آن رفتن داوطلبانه به سوي توحش تاريخي و سنگسار سياسي است.
کاظمي در مقايسه با شخصيت هاي دوره پس از جهاد و مقاومت، تجربه گرايي و عمل سالاري سالمي را در وزارت تجارت پي گذاشت. اين امتياز غيرمنتظره اي بود که محافل سطحي نگري را که سالياني چند در حالت استحقار دوري از بستر طبيعي افغانستان، به کاغذ هايي تحت نام سند تخصص و گواهينامه هاي کارشناسي در«خارج» دل خوش کرده و ديگر حلقات سياسي را از زاويه کاذبانه اي نگاه مي کردند، تکان داده بود. ويژگي کاظمي در مقام وزارت تجارت، توسعه باز و به از دور از موانع در امور تجارت جديد، آن هم در فضاي بازار آزاد، مديريت عالي رها شده از چنگال ديوان سالاري سنتي و جديد به شيوه غربي را به نوعي فرهنگ مسلط مبدل کرد. او موفق شده بود که چتر استوارحضور تجربي و درک نياز هاي حقيقي کشور در بخش بازرگاني و ميدان دادن به توسعه آزاد بازار و سرمايه را بدون وقت کشي و پروسه خسته کن ديوان سالاري پيچيده و دروغيني که ديگران وارد سيستم اداره و رهبري کشور کرده اند و به بهانه آن، زيرساخت هاي نيم بند و تأسيسات کشور را متلاشي کرده و به کام ديگران فرو برده اند، بر پا نگهدارد.
يار بيگانه مشو تا مبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم
بردن بار مقدس اين گونه ديدگاه در روزگار ما بسي دشوار و تحمل شکن است. شخصت هايي که هديه بزرگوار و نجات بخش اين چنين آرمان گرايي را براي مردم خويش نگميدارند، به هيچکسي بدهکار نيستند. به قول فروغ فرخزاد:
و بدين سانست که کسي مي ماند
و کسي مي ميرد.
گوش سرسپرده هاي ايدلوژي ترور به اين مسايل آشنا نيست. آن ها يا ديگران را مي کشند يا خود شکار تيغ مقاومت مشروع مي شوند. آنان را درماني غير ازين نيست که« ميل درچشمان جهان بين شان کشيده شود».
مردن شخصيت ها در روزگار ما فراوان اتفاق مي افتد؛ اما دادخواهي و ضد حمله قانون و شرع، کمتر و حتي هيچ اتفاق نمي افتد. اين مهم نيست که جمعي منحرف و تاريخ زده،  از قلوب انباشته از صميميت کاظمي ها تفسير هاي مقلوب و مجعولي ارائه دهند تا پرتاب تير جفا و نا مردي به سوي آنان را به شيوه خود شان معنا کنند؛ مهم اين است که تاريخ، بيداري خود را از سر مي گيرد و مانند گذشته درخواب زمستاني خوش بيني هاي کاذبانه فرو نمي رود و گم گشته گي هاي گذشته خود را نقد مي کند و به شلاق مي کشد و شعار هايي را که در زورق بي اعتمادي و دروغ و بسته بندي هاي رنگ باخته مساوات طلبانه پيش پايش مي گذارند، به آتش مي اندازد.
دايره بسته
چرا هنوز از اسرار مرگ کاظمي پرده برداشته نشده است؟ حال آن که راه جويي به لايه هاي اسرار مرگ وي تا ميزان زيادي صورت گرفته است. حال پرسش اين است که پنهان کاري درخصوص ترور دردناک سيدمصطفي کاظمي به عنوان رهبرجريان فکري جوان و سخنگوي «جبهه ملي» به نفع چه کساني است؟ سکوت حکومت افغانستان معنايي دارد که شرحش ممکن است «هفتادمن مثنوي» شود. از هر زاويه اي که به اين مسأله نگاه شود، حقيقت ترور سياسي و سياست ترور در بافت نا همساز و انارشيستي امروز مشخص تر به چشم مي خورد. سکوت دولت از يک سو و خاموشي جبهه ملي از سوي ديگرنشان دهنده اي واقعيت غمباري است که بي ترديد روزي چهره خود را نمايش خواهد داد.
 اما چرا همه خاموش اند؟
مسلم است که جوانب مختلف، ازين خاموشي خويش، سعي در کسب اعتبار و امتياز دارند. شايد سامان دهنده گان ترور اين طور محاسبه کرده اند که گذشت زمان، گردوغبار خشم و انتقام ودادخواهي مردم را فرو مي نشاند و همين که گرد فراموشي بر قضيه پاشيده شد، دادرسي و رد يابي مجريان مرگ نيزبه سستي مي گرايد. گذشته از احتمال اين گونه محاسبات، سوال اين است که رهبران جبهه ملي از خاموشي و بي صدايي خويش در باره جزئيات انفجار بغلان چه چيزي را مي خواهند نصيب شوند؟
ممکن است که ازين قضيه، يک گروه دربرابر گروه رقيب، ابزارسازي کند و حق السکوت مطالبه کند. راز مدهشي درين ماجرا خوابيده است. در درازناي زمان، درپس هر ترور و توطئه اي که ملتي را بر گليم سوگواري مي نشاند، سايه اي از يک راز مدهش سرگردان است. امنيت ملي، حکومت، جبهه ملي، امريکايي ها، حقوق بشرو نهاد هاي تحقيق داخلي و خارجي که هر از چند گاه، به تبع منافع خود شان و لزوم ديد مؤسساتي که به آنان هزينه مي دهند، همه در باره انفجار بغلان و مرگ کاظمي و شماري از نمايندگان عزيز پارلمان، خود را به خاموشي زده اند. همه اين نهاد ها، مرگ ده ها نونهال معارف را نيز به باد فراموشي داده اند.
 با اين اوصاف، چرا مردم افغانستان نسبت به همه چيز، همه شعار ها و وعده هاي پر طول و عرض، با نگاه مظنون نگاه نکنند؟ چرا مردمي که تشنه داد و عدالت اند، دريچه قلوب خويش را در برابر هرآن چه از جنس تبليغات و واقعيت هاي بي رحم و سيالي که پيرامون شان را فرا گرفته اند و هيچ حس مصئونيتي را براي آنان پديد نمي آورند، با خشم و بي اعتنايي نبندند؟
در برهه اي که همه چيز در غياب حقيقت و اعتماد آدم ها جريان مي يابد، و پروسه تهي سازي ماهيت تبليغات رسمي داخلي و خارجي ، روز تا روز کامل تر مي شود، چرا آحاد مردم از روي اجبار و دردهاي بي درمان خويش درچاه انزوا فرونروند و نسبت به همه چيز بي اعتماد باشند؟ به سادگي مي توان نتيجه گرفت که اگر داد اين خون ها ستانده نمي شود و فرهنگ دادستاني هنوز هم در قعر تفکرات پوسيده سنتي محبوس مي ماند، نيازي نيست تا انتظار داشته باشيم که بعد ازين، ملتي واحد درين سرزمين سربلند کند و خوشبختي هاي آينده را ميان خويش تقسيم کنند. تا زماني که علت العلل اين همه نگون بختي ها در کشور کاويده نشود، هيچ زمينه وبستري براي بهزيستي و خوش بيني ساخته نخواهد شد.  سياست امروزي که در افغانستان جاري است، شعر مولاناي جاودان ياد را به خاطر ها زنده مي کند که گفته است:
آن شغالي رفت اندر خم رنگ
واندر آن خم کرد يک ساعت درنگ
پس برآمد پوستين رنگين شده
کاين منم طاووس، عليين شده!
توهم بازار بر سياست امروزين افغانستان نيز رنگ خودش را پاشيده است. گروه و دسته هايي بدين پندار اند که حالا حتي زمان خريدو فروش اصول و معيار هاي جاودانه نيز فرا رسيد است. اين تفکر واکسينه شده، محافل بومي انديشه و اعتقاد ما را نيز به تار خام خودش بسته است. آشفته گي هايي ازين دست، اگر هزار سال ديگر به قوام برسند و صد نسل انساني جعلي با ديدگاه هاي غيرطبيعي بازار و سود، از روي استخوان هاي شهيدان بي اعتنا عبور کنند، بازهم اين حقيقت با قدرتي خارق العاده خويش درچشم شان مي زند که درزندگي، بسا ارزش ها و معاييري وجود دارند که در ترازوي خريد و فروش قرار نمي گيرند. عدالت، جاودانه گي و ارزش هايي که درفطرت همه چيز به وديعه گذاشته شده اند، ازاقلام همين ارزش هايي اند که نه خريده مي شوندونه فروخته مي شوند. آناني که چنين مي پندارند، در واقع خوديت خويش را چه ارزان مي فروشند تا در تهي ترين اعماق تاريخ حزن و احتياجي سقوط کنند!
گمان مي برند که در احوال امروز، رنگ و زرق وبرق و دروغ، ماهيت زندگي را شکل مي دهد و گذشتن از مرز هاي عشق و داد، به زحمتش نمي ارزد و مضمون حيات را دستخوش اشکال مي کند. اين بيماري خود خواسته، ويژه مردماني است که غريق بحران بشري اند. بحران بشري، بدترين نوع انحطاط در تاريخ آدمي شناخته شده است.  اما سعادتمندانه مي توان نويد داد که فقط بخشي از آدم ها ( نه همه) حامل مناسبات کاغذين جامعه اند که جامه فرار از خويش و گريز از قدرت محرکه حيات وبقا و روح آدمي را بر تن کرده اند و در دايره باطل مي چرخند.
نسلي که هنوزهم از آشغال ذره ذره شده روزگار ما تنفس مي کند، درهستي و روح خويش، قدرت خداداد بقاي سالم و دين باوري شکوهمندي را همچنان ذخيره نگهداشته است. از همين جاست که هنوز ناميرنده ايم. دور بي حاصل جنون ظاهر گرايي محافظه کارانه، اگرچه بيماري سخت جان فراموشي ارزش ها را درآستين خويش مي پرورد، حاملان خير و فلاح، مأموريت جبران اين خسارت را درين دنيا بر دوش دارند؛ به اضافه اين که تاريخ ، مثل هميشه ازين بيماري وجنون تبرا مي جويد و جام جهان بين عشق و راستي را به آغوش مي گيرد. درين گيرودار، نسلي سر بلند کرده است تا مکتب فرهنگ کاظمي ها را به روي فرزندان خويش باز نگهدارند و آرمان ستايش انسان وزيبايي را در عين تحقير زيبايي و انسان، به رستاخيزي بدل کنند. چنين ب