-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ اسفند ۸, دوشنبه

آمریکا فرصت طلایی حل بحران افغانستان را از دست داد

محمد رضا بهرامی سفیر سابق ایران در افغانستان در این یادداشت می نویسد: آمریکا در سالهای آغازین دهه گذشته فرصت طلائی حل بحران افغانستان را با توسل به سیاستهای اشتباه از دست داد و به نظر می رسد تاریخ در حال تکرار شدن است.


مذاکرات قطر میان مقامات آمریکا و طالبان را باید مرحله جدیدی در مجموعه تحولات افغانستان محسوب نمود . چند نکته در ارتباط با این مذاکرات قابل توجه می باشند .
1-
در واقع آغاز مذاکره میان آمریکا و طالبان به نیمه دوم سال 2010 بر می گردد . مذاکراتی که غیر علنی و حتی پنهان از نظر دولتهای افغانستان وپاکستان به لحاظ محتوای مباحث مطرح شده بود . نگرانی دولت افغانستان از ماهیت این مذاکرات و نوع توافقات احتمالی عامل افشای آن به رسانه ها و توقف کوتاه مدت این روند گردید .
2-
علنی شدن روند مذاکره میان آمریکا و طالبان ، عدم تکذیب این روند توسط هر دو طرف و انتخاب قطر بعنوان محل برگزاری مذاکرات پیامهای روشنی برای همه طرفهای درگیر داشت . اینکه این روندی مقطعی نبوده و آنچه بروز یافته نتیجه برآمده از مذاکره پنهان و توافق دو طرف برای ادامه آن است ، برای اولین بار آمریکا در سیاستهای خود در افغانستان تغییری اساسی ایجاد و محاسبات جدیدی را وارد بازی نموده است ، طالبان پذیرفته اند دستیابی و یا سهیم شدن در قدرت در افغانستان نیازمند استفاده از چانه زنیهای سیاسی در کنار مقاومت نظامی است، مرزبندیهای میان طالبان و القاعده پررنگ تر شده و این می تواند مفهوم ملی شدن مطالبات طالبان را به دنبال داشته باشد ، آمریکا بشدت در مورد توانائیهای دولت افغانستان برای قرار گرفتن بعنوان محور آشتی ملی در این کشور تردید دارد (هر چند این به مفهوم کنار گذاشتن خارج از قاعده این دولت نبوده و روندهای قاتونی موجود باید طی شوند)، امکان یافتن فصل مشترک قابل اطمینانی در مورد منافع طولانی مدت آمریکا و پاکستان در مورد افغانستان در شرایط عادی دشوار است ، سازمان ملل متحد ناتوان تر و بی اثرتر از آن است که بتواند منشا ثبات و محور این قبیل فعالیتها در افغانستان گردد و نهایتا اینکه قدرت اقتصادی ، جاه طلبیهای سیاسی و انطباق پذیری قطر با غرب و بویژه آمریکا فرصتهایی برای هر دو طرف فراهم و قدرت بازی آمریکا در منطقه را افزایش داده است ، را می توان بخشی از پیامهای فوق تلقی کرد . 
3-
بطور قطع این روند مفهومی روشن از مشروعیت بخشی به طالبان را به همراه داشته و نشان از عبور آمریکا از برخی موضوعات دارد . این همان مرز بین منافع آمریکا با سایر طرفهائی است که اصرار دارند بازی افغانستان را در قالب فرمولهای قدیمی ادامه دهند . 
4-
دولت آمریکا خصوصا با توجه به استراتژی نظامی جدیدی که طراحی و اعلام نموده ، بنا دارد حجم نیروهای خود در افغانستان را کاهش و صرفا تعدادی را در قالب پایگاههای نظامی تحت نظرش در این کشور مستقر نماید . برای این کار نیازمند تغییر وضعیت چگونگی حضور و رفتار نیروهای شورشی و خصوصا طالبان از یک طرف و همچنین نهائی نمودن پیمان همکاریهای استراتژیک با دولت افغانستان از طرف دیگر می باشد . 
5-
هر چند دولت افغانستان نسبت به روند قطر ابراز نارضایتی نموده اما در نهایت تمام موارد روند مذکور را بصورت کامل پذیرفته زیرا انتخاب نهائی بخش تصمیم گیر در دولت افغانستان ، غرب و مشخصا آمریکا است . این یک مطالبه تاریخی در بین مقامات افغان از هنگام استقلال از انگلیس در سال 1919 می باشد . همچنین نگاهی گذرا به توافقات استراتژیک این دولت با سایر کشورها بخوبی این انتخاب نهائی را نشان می دهد . برای درک بهتر این موضوع کافی است به لایحه بودجه حدودا 5 میلیارد دلاری سال 1391 افغانستان که صرفا 40% آن از منابع داخلی تامین می شود توجه کنیم . ضمن اینکه حدود 4 میلیارد دلار دیگر جدا از بودجه بصورت مستقیم و توسط کشورهای خارجی صرف امور امنیتی می شود . به این جهت بخشی در دولت افغانستان خواستار انعقاد پیمان همکاریهای استراتژیک با آمریکا به هر قیمتی بوده و آنرا قطعی تلقی می کنند.
6-
هر چند دولت افغانستان علاقمند نیست خاکش بخشی از سیاست کشورهای فرامنطقه ای در قبال کشورهای منطقه گردد اما تجربه و واقعیتهای موجود نشان داده در شرایطی که قادر به تامین مطالبات ملی خود در برابر این کشورها نمی باشد چگونه قادر به مقاومت در برابر آنها نسبت به سایر همسایگان خواهد بود . از این منظر هیچ کشور منطقه نمی تواند با تکیه بر آرزوهای ذهنی برخی دولتمردان افغانستان مبنی بر کنترل رفتار کشورهای خارجی اطمینانی به تامین امنیت ملی اش از ناحیه افغانستان داشته باشد . با این نگرش قرار دادن تعاملات این دولت با همسایگان در قالب تعهدی دو جانبه با قابلیت پاسخگو بودن دشوار است. 
هر چند آمریکا بعد از جنگ دوم جهانی همواره مبدع ایجاد تغییرات در نظام بین الملل بوده ، اما نمی توان باعتبار اینکه یکی از طرفهای اصلی روند قطر است این روند را نقطه پایان بحران در افغانستان بنامیم همانگونه که توافق اسلو و نشست واشنگتن نیز نتوانست بحران فلسطین را خاتمه دهد . 
تعهدی الزام آور در بین طرفین منازعه ( آمریکا و گروههای مسلح مخالف ) در مورد عدول از دیدگاههای اولیه خود تا کنون ایجاد نگردیده و هزینه و دستاورد عبور از این مرحله برای طرف تا کنون بعنوان فصلی با مولفه های مشترک و مشابه درنیامده است . هر دو طرف کماکان بازی خودشان را در کنار پیگیری روند قطر با هدف کسب امتیاز بیشتر ادامه می دهند . این میدانی است که از ابتدا نمی توان پایان آنرا بصورت دقیق ترسیم کرد و تحولات صحنه خود عاملی مهم در چگونگی ادامه این روند است . برای آمریکا نکته مهم این است که تصمیم به مذاکره توسط طالبان را به اراده ای قابل اتکا در میان آنها برای حل بحران افغانستان با کمترین هزینه تبدیل نماید . البته در این راستا مجموعه ای از عوامل در داخل افغانستان و منطقه مشاهده می شود که از قابلیت تاثیرگذاری بر این روند برخوردار می باشند . تمایلات شدید دولت افغانستان برای دیده شدن و قرار گرفتن بعنوان محور این روند از یک طرف و نگرانی جناح های سیاسی در داخل افغانستان نسبت به ماهیت نیت آمریکا در پیگیری این روند از طرف دیگر از جمله عوامل داخلی محسوب می گردند . هر چند اراده سیاسی طرفهای داخلی عمدتا می تواند معطوف به امتیاز خواهی و قرار داشتن در معادله قدرت باشد اما مانع کنش های سیاسی مستقل آنها برای دستیابی به این هدف نخواهد شد . اتفاقات روزهای اخیر و اعتراض خونین مردم افغانستان نسبت به اهانت به قرآن مجید توسط نظامیان آمریکائی نشان داد کاخ آرزوهای آمریکا در افغانستان همانند ثبات و امنیتی که ایجاد کرده اند شکننده تر از آن است که تصور می شد . دلیلی وجود ندارد که انگیزه های واقعی مردم در مقابله با انگلیس و شوروی سابق در قرن گذشته نتواند مجددا عامل تحرک بخش در برابر آمریکا محسوب گردد . در این فضا هر اتفاقی و در هر مقطعی از زمان می تواند زمینه ای برای زنده کردن انگیزه های مذکور باشد و معمولا تندروها از قدرت مانور وسیع تری در این قبیل موارد برخوردارند. 
در مورد منطقه نیز به نظر می رسد مطالبات بخشهای امنیتی و نظامی در پاکستان در مورد افغانستان مهمترین عامل شکاف موجود میان این کشور و آمریکا است . برای اولین بار از سال 1947 تا کنون آمریکا نشانه هائی از خود بروز داده که می خواهد موضوع افغانستان را مستقل از ملاحظات پاکستان و حتی در تعارض با این ملاحظات مورد توجه و اقدام قرار دهد . تغییرات نظام بین الملل ، باز تعریف اهداف و یارگیریهای جدید آمریکا در منطقه این برداشت را در آنها ایجاد نموده که باید از رفتارهای سنتی فاصله بگیرند . این می تواند در تعارض آشکار با منافع پاکستان باشد . از سوی دیگر نمی توان انتظار داشت روسیه بعد از موفقیت پوتین در انتخابات ریاست جمهوری روزهای آتی سعی نکند از تمام ظرفیتهای خود برای افزایش قدرت چانه زنی با آمریکا در حوزه های مختلف استفاده نکند. 
با توجه به مطالب ذکر شده فوق روند قطر را نمی توان فصل مشترک سیاستهای آمریکا با کشورهای منطقه تلقی نمود. مشکل اصلی اصرار آمریکا بر تعریفی است که از بحران و راه حل آن ارائه می دهد. آمریکا در سالهای آغازین دهه گذشته فرصت طلائی حل بحران افغانستان را با توسل به سیاستهای اشتباه از دست داد و به نظر می رسد تاریخ در حال تکرار شدن است.