------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

ترجمان ها و ناکامي امريکا درافغانستان

تهیه شده دراتاق تحلیل وخبر
يکي از ترجمان هاي سفارت امريکا خود اعتراف کرده است که درمعاملات بزرگي که يک ترجمان نمي تواند درآن سهيم باشد، حضور و سهم داشته است. اين ترجمان که عجالتاَ از ذکر نامش خود داري مي شود، بدون اساسات کاري و قواعد ترجماني مدعي است که درمعامله مخفي بر سر واگذاري امتياز استخراج معدن مس عينک لوگر« درجريان» داشته است.


شماري از ترجمان ها، که از سال ها به اين سو دراداره هاي ملل متحد، سازمان هاي بين المللي و سفارت امريکا و ناتو سرگرم کار اند چه کساني اند؟  درکشور هاي غربي نظير کانادا، هرمهاجر خارجي که پنج سال را درآن کشور سپري مي کند، تذکره تابعيت دريافت مي کند. پس چه ضمانتي وجود دارد که اين افراد که به افغانستان فرستاده مي شوند ويا خود شان داوطلب کار درين کشور مي شوند، عضويت سازمان هاي مخفي و تخريبي کشور هاي دشمن افغانستان را نداشته باشند؟

اگرچه بسياري از افغان ها و جهانيان از پيروزي برک اوباماي دموکرات سياه پوست بر عرصه قدرت امريکا شادماني مي کنند، اما در اين مرحله حساس وخطرناک، موقعيت نيروهاي نظامي امريکا و ناتو در افغانستان نسبت به هر زمان ديگر با آسيب پذيري ها و اميدهاي شکننده همراه است.  هيجانات مردم امريکا و افغانستان را نبايد به حساب پيروزي هاي حتمي تلقي کرد.  خطرها و چالش هاي پيچيده، مزمن، مقاوم و غيرقابل درک برسر مأموريت نيروهاي بين المللي هنوز هم فراوان است.
امريکاي امروز اول تر از همه نياز دارد تا به اين حقيقت دست پيداکند که چرا درين هفت سال، با وصف آن همه خون و پول که در افغانستان مصرف شد، رؤياي صلح براي افغان ها و آرزوي استراتيژيک امريکا در عرصه امحاي دشمنان تمدن غربي تحقق نيافته است.
حال وقت آن رسيده است که توجه جهان به خصوص کشورهاي  عضو ناتو و امريکا به عوامل  کليدي ناکامي اروپا و امريکا در افغانستان متمرکز شود. بايد با صراحت مطرح شود که امريکا و کشور هاي عضو ناتو، به هر اندازه اي که در زمينه نظامي و فراهم آوري خدمات بشري و امکانات بازسازي در افغانستان دچار اشتباهات شده باشند، گمراهي و خطاهاي آنان در انتخاب، استخدام و فرستادن صد ها ترجمان به کابل و ديگر ولايات افغانستان، به مراتب بيشتر از تمامي  اشتباهات آنان است.
اين احتمال وجود دارد که مسئولان رده اول کشور هاي بزرگ، سازمان هاي بين المللي به ويژه اداره هاي سازمان ملل متحد، سفارت ها و نهاد هاي امداد رساني غربي به اشتباهات شان درزمينه به کارگيري ترجمان ها از خارج و داخل افغانستان به طور کامل معترف نباشند، اما تجربه استفاده و استخدام  هزاران ترجمان درهفت سال اخير درافغانستان ثابت کرده است  که اين قشرتا چه ميزاني درگمراه کردن سران و حتي بهترين نظاميان و سياست دانان کشورهاي غربي و امريکا، موفق بوده اند؛ تاجايي که روند اصلي کارزار مبارزه با تروريزم و اعمال سياست هاي آنان درعرصه تأمين امنيت، بازسازي وايجاد اطمينان درميان مردم افغانستان را مختل کرده و اي چه بسا به بيراهه برده اند.  
بسياري مردم به خصوص روشنفکران، متنفذين و مقامات دولتي افغانستان بارها نسبت به لاقيدي و بي خبري نيروهاي بين المللي در جريان عمليات هاي نظامي، رديابي افراد مظنون و تماس با نهاد هاي مردمي شاکي اند و افزايش تلفات غيرنظاميان را نيز يکي از دلايل عمده بي پروايي آنان تلقي مي کنند ودرين ميان از افرادي شکايت دارند که روي انگيزه هاي شخصي، قومي، خانواده گي ، زباني و سمتي، براي نيروهاي بين المللي خوراک اطلاعاتي نادرست آماده مي کنند که درنتيجه، مصايب خونباري به وجود مي آيد.
 از همين جاست که نقش ترجمان ها در تمامي سطوح تشکيلات غيرنظامي و نظامي نيروهاي جهاني بسيار با اهميت است.
نخست بايد ديد که گروه هاي مختلف ترجمان که يا از کشور هاي غربي دوش به دوش نيروهاي بين المللي و کارکنان اداري و غيرنظامي آنان وارد افغانستان مي شوند، ويا از داخل افغانستان استخدام مي شوند، اکثراَ چه کساني اند؟
يک: تا آن جا که در هفت سال اخير تجارب نشان داده، ترجمان هايي که از خارج در معيت نيروهاي نظامي خارجي و اداره هاي ملل متحد وارد افغانستان مي شوند، معمولا کساني اند که درباره وضع درافغانستان، مناطق جغرافيايي، مردم، فرهنگ، مشکلات و نيازهاي اساسي اطلاعات بسيار ناقص و اندک دارند و اطلاعاتي که از زبان آنان براي نظاميان وغيرنظاميان خارجي منتقل مي شوند، به مراتب ناقص تر و کمتر است.
دو: اين افراد اگرچه ظاهرا خود را تبعه افغانستان مي دانند، اما در نتيجه سال ها دوري از افغانستان وازدست دادن هرنوع علايق وطني و ملي و فرهنگي، با درد هاي مردم نا آشنا اند و از سر جهل و بي خبري، وضع و حقايق جاري درافغانستان را به طور ناقص و به دور از جاذبه لازم تشريح مي کنند. بدين ترتيب، همه چيزهايي را که آنان به طور مسخ شده به نظاميان ودپلومات ها و کارشناسان خارجي تلقين مي کنند، همان مفاهيم ومسايل درذهن خارجي ها که خود با افغانستان و وضعيت درين کشور بيگانه اند، به شکل کاملا ناقص، معکوس، انباشته از سوء تفاهم و گنگ درمي آيد.
سه: ترجمان ها درسطح داخل نيز از سويه لازم براي انتقال مسايل پيچيده و بسيار سرنوشت سازبرخوردارنيستند و فقط روزگذراني مي کنند و معاش دالري مي گيرند. گزارش هايي وجود دارد که سازمان هاي اطلاعاتي کشور هاي همسايه و ديگر ممالک ذيدخل در قضيه افغانستان روي همين ترجمان ها و همچنان ترجمان هايي که ازخارج مي آيند، سرمايه گزاري کرده و يک نوع بازي عجيب و سردرگمي درافغانستان ايجاد شده است.
چهار: ترجمان ها درافغانستان از آدرس هاي ثابت، مطمئن و کنترول شده معرفي نشده و به طور عمده، از روي تصادف و يا تصادفات برنامه ريزي شده، به سوي نظاميان و نهاد هاي خدماتي اروپايي و امريکا لغزانده شده اند.
مثلا شماري از ترجمان هاي افغان و شهروندان ديگر کشورها  که تابعيت کشور هاي غربي را دارند و بعداَ به ميدان افغانستان وارد شده اند، از سال ها به اين سو دراداره هاي ملل متحد، سازمان هاي بين المللي و سفارت امريکا و ناتو سرگرم کار اند. درکشور هاي غربي نظير کانادا، هرمهاجر خارجي که پنج سال را درآن کشور سپري مي کند، تذکره تابعيت دريافت مي کند. پس چه ضمانتي وجود دارد که اين افراد که به افغانستان فرستاده مي شوند ويا خود شان داوطلب کار درين کشور مي شوند، عضويت سازمان هاي مخفي و تخريبي کشور هاي دشمن افغانستان را نداشته باشند؟ کداميک از کشور هاي اروپايي و امريکا تاحال درين باره تحقيقات ضروري را انجام داده اند؟
ياد آوري از يک ترجمان ايراني الاصل ناتو که اخيرا به ده سال حبس دربريتانيا محکوم شد، نمونه روشني در زمينه نشان دادن يکي از اشتباهات بزرگ کشورهاي اروپايي و امريکا در مأموريت افغانستان است. همين حالا ترجمان هاي پاکستاني دراداره هاي معتبر خارجي درافغانستان مشغول کار اند. چه کسي درين باره فکر کرده است که اين افراد، چقدر مي توانند اعمال فشار جهاني برپاکستان( زادگاه شان) را تحمل کنند؟ چه کسي درين باره تحقيق کرده است که پاي اين ترجمان ها و حتي مأموران خدماتي پاکستان چه گونه به افغانستان رسيده است؟ اين سوال هاي مهم را مي توان دربسياري مسايل ديگر تعميم داد. جامعه جهاني در نفي اين احتمالات چه مي تواند براي خود و مردم افغانستان ضمانت بدهد؟
يک مثال ديگر مي تواند قضيه را به خوبي روشن بسازد.
يکي از ترجمان هاي سفارت امريکا خود اعتراف کرده است که درمعاملات بزرگي که يک ترجمان نمي تواند درآن سهيم باشد، حضور و سهم داشته است. اين ترجمان که عجالتاَ از ذکر نامش خود داري مي شود، بدون اساسات کاري و قواعد ترجماني مدعي است که درمعامله مخفي بر سر واگذاري امتياز استخراج معدن مس عينک لوگر« درجريان» داشته است. اين آقا حدود بيش از پنجاه سال عمر دارد و بخش اعظم عمرش را درخارج از افغانستان سپري کرده است. وقتي صحبت مي کند، هيچ نشانه تعلق و جاذبه يک شهروند افغان را که بالطبع بايد نسبت به سرنوشت مردم و کشور زادگاهش درچهره داشته باشد، دروجنات وي  نمي توان مشاهده کرد. چه گونه ممکن است حضور يک ترجمان عادي و بي اطلاع از عمق مسايل جاري درافغانستان آن هم درچنين معاملات کلان که به سرنوشت قريب به سي ميليون افغان رابطه دارد، اين گونه سهل و آسان توجيه شود؟ اين ها کي ها اند و چه انگيزه اي سبب شده است تا سروکله آنان در افغانستان پيدا شود؟
موارد ديگري نيز دررابطه با نقش، موقعيت واثرگذاري ترجمان ها در ميان نهاد هاي مختلف کشورهاي متحد افغانستان وجود دارد که به بررسي، بازنگري، تحقيق و شناسايي ماهيت کار آنان درافغانستان نياز شديد وجود دارد.