-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه

شبکه ها با شما راه می روند


روایتی از پادشاهان ترس ودسیسه درکابل
            فصلی ازکتاب ببرهای مهربان-  
                   نویسنده: رزاق مأمون     


گفتار بیست ویکم
بیست حوت – 1390
بامداد بهاردهلی- هشت صبح

هفت بار زمين بخور، هشت بار بلند شو
                                  ضرب المثل جاپانی


عصرتوحش اطلاعاتی- سیاسی
درنوشتن گفتارهای شخصی این دفترچند ماه انقطاع آمد. شبکه های جاسوسی ایران به رهبری سیدهاشم سیدجوادی درهمکاری با یک دسته ازمسئولان ارشد دولتی ومسئولان امنیتی قبلی ومقامات ارشد درحکومت آقای حامد کرزی که با ایرانی ها از زمان «مقاومت» رابطه دارند، برنامۀ حذف فزیکی مرا طراحی کرده بودند؛ اما خداوند روی شان را بیش ازپیش سیاه کرد.
ان الله مع الصابرین.
پروندۀ کامل این فرد، که ازآرشیف اطلاعاتی سپاه پاسداران برداشته شده وازطریق شبکۀ دی ایکس به کابل منتقل شده بود، به طورکامل، درکتاب «ردپای فرعون» انتشاریافته است.  به دلیل سرعت یابی تحولات درافغانستان وایران ورعایت حیثیتی شهروندان سرزمین خودم، علی العجاله از دادن فهرست جواسیس برحال ایرانی درلایه های مختلف دستگاه حکومت و نهادهای خارج ازحکومت ( نظیر شفاخانه ها، کمیته های خیریه، آموزشگاه ها وشرکت های مستعار) تا پیشرفت یک رشته گزارشگیری های بعدی، خود داری می کنم.
کسی از سرشناسان ( که فعلاً اسمش را افشا نمی کنم) گفته بود که اگر جلو او را ( رزاق مأمون) را درهمین نقطه نگیرید، همه چیز را فاش خواهد کرد وبرای همه جنجال خلق می شود. منظورشان نشر مجلدات بعدی کتاب « ردپای فرعون» بود که من درجلد اول وعدۀ انتشارآن را داده ام. هم حلقات داخلی وهم شبکه های ایران که با آن ها کارمشترک دارند، از روشدن اسناد بعدی هراس داشتند.
واکنش نسبت به کتاب ردپای فرعون درسطح داخلی بسیارسریع بود! ایرانی ها عطش فراوانی به خرج دادند تا شبکۀ ملی ضد جاسوسی «دی ایکس» را دراستان های مشهد، تهران وزاهدان آن کشورکشف ومتلاشی کنند. عوامل داخلی به ویژه انجنیرعارف سروری چند بار به ایران ودوبی دعوت شدند تا سرنخی ازشبکۀ دی ایکس که « ردپای فرعون» درنتیجۀ فداکاری ها وریاضت های آنان به رشته تحریرکشیده شد، افشا شود. انجنیرعارف ودیگران با این پرسش مقابل بودند:
ما چرا ازین شبکه که ازسوی احمدشاه مسعود فقید درجنگ با خرافه پرستی های هژمونیستی ایران هدایت می شده، اطلاعی نداریم؟
درچند دوردیدارها واستفسارها درتهران ودوبی، انجنیرعارف دربرابراین سوال عوامل اطلاعاتی ایران که شبکۀ دی ایکس چه گونه یک شبکه یی هست، بی جواب مانده بود. آقای عارف سروری، جزئی ازشبکۀ دی ایکس بود اما زمانی که بعد ازشهادت احمدشاه مسعود، به مأموردرشت ادارۀ حفاظت ازاطلاعات سپاه ایران مبدل شد، از آشنایی با همکاران دیروزخویش حاشا می کشید ودرجواب ایرانی ها گفته بود که او ازین شبکه وازین همه مستنداتی که درکتاب ردپای فرعون ارائه شده، آگاهی ندارد.
پرسش اما برای هزاران تن ازفعالان جنبش مقاومت وایرانی ها این است که نگارندۀ کتاب ردپای فرعون، این همه اسناد را از کجا آورده است؟ اسناد محرم از آرشیف ادارۀ حفاظت ازاطلاعات سپاه پاسداران ایران چه گونه به دست نویسنده افتاده است؟
یک پروندۀ کامل چه گونه ازتهران به کابل پرتاب شده است؟
دکترعبدالله واحمدولی مسعود ودیگران گفته بودند که مستندات کتاب نادرست است و ما ازین مسایل اطلاع نداشته ایم. پرسش من ازآقایان این است: آن چه درجریان هشت سال تحقیقات درکتاب «ردپای فرعون» آشکارشده، شما چرا باید ازآن قبلاً خبرمی داشتید؟ شما درموقعی قرارنداشتید که ازین اسرارآگاه می شدید. احمدشاه مسعود پدیده یی عادی نبود که اکنون درغیاب فزیکی ایشان، همه داروندار وشخصیت «حجمی» وتاریخی او را به خود سنجاق می زنید. مسعود پدیده یی بی نظیروپیچیدۀ اطلاعاتی بود ومن حین پژوهش های چند ساله تازه متوجه این ویژگی شدم وسعی کردم امانت ارزشی حضور او را به قلم بکشم. لیس لاانسان الی ما سعی
با این حال درک می کنم که هیچ سخن ومدارکی نمی تواند درین قضیۀ مغلق، حرف آخر را بزند.
درلحظه های نگارش این سطور، توفان صدقرن آزردگی وعذاب ازصحرای عطشناک روح من به صوب یک نتیجه یی خجسته که تصویرآن دررؤیاهای دایمی ام نقش بسته است، درگذراست.
من به آه افغانستان برای عدالت مبدل شده ام... ذره یی درمن به عنوان امانت ازلی آفرینش زنده است... روحم درپناه حفاظتی فرازمینی درحال آرام گرفتن است. همه را به دوزخ فرامی خوانم. من دیریست با ارواح خبیثه درنبردم... من یک پاره تنهایی والم گشته ام.
شامگاه دلگیر- شش ونیم
فضا خاکستری میان عصروشام همچون پنجال نامریی شیطان برگلویم چنگ می اندازد. خود را نسبت به ایام صبح، سبک تراحساس می کنم. بند آخری یادداشت صبح را که حالا می خوانم، موجی ازسرما واحساس محنت زدگی سراسربدنم را درمی نوردد. دراخبارامروز تلویزیون طلوع، حرف وسخن های قراردادی را می شنوم. دکترعبدالله تازیانه یی سبک بربدن دولت نواخت.
 به خاطرمی آورم که دکترعبدالله نیز درواکنش های درون محفلی وپس پرده، ازکاروان عقب نیفتاده ودرباره کتاب «ردپای فرعون» یک قلم گفته بود: همه اش دروغ است!
سخن دکتردرکابل کاملاً مؤثق به من ابلاغ شد. خانم مریم نقل به نقل اززبان خودش به من گفت. مریم قبل ازآن که دورۀ زناشوهری مختصری با دکترعبدالله داشته باشد، با من دیدارهایی داشت. بیش ازده بار در کوچه اول تایمنی درخانه اش با وی صحبت کردم. بعضی اوقات مادرش نیزدرصحبت ها حضورمی داشت. مریم زنی آگاه، با اراده وخیلی حساس است. او گفت:
دکترعبدالله همیشه از نزدیکی با تو می رمید!
ازشرح ماوقع درین یادداشت ها می گذرم. تذکراین نکته را لازم می دانم که دکترعبدالله اتفاقاً دقیق فهمیده بود. دکترعبدالله همیشه از من با لقب« مرچ سرخ» یاد آوری می کند. البته ریشۀ چنین برداشت ایشان درمورد من، به سال های 1371-1374 برمی گردد که من درآن زمان مدیرمسئول «هفته نامۀ کابل» بودم. شرح ماجرا درین اجمال مناسب نیست. با این اوصاف قبل ازآن که درخصوص قضاوت سطحی ونادرست ایشان درمورد کار هشت ساله مندرج در« ردپای فرعون» نکاتی مرقوم کنم؛ بی هیچ تعارفی یاد آورمی شوم که دکترعبدالله درمقایسه با همگنان خویش، معتدل ترین، متعارف ترین ومناسب ترین چهرۀ سیاسی بازمانده ازدوران «مقاومت» است. وی دربدترین شرایط، تا مرز وارفته گی همتایان خود، خوی ومناعت اشرافی خود را دربدل دسترسی به جیفه های حرام ودزدی وغارت، قربانی نکرده است. شاید کسانی که ازعقب صحنۀ ماجرا ها با خبراند، به پیش داوری من بخندند. اما من به شجاعت واحساس خودم اهمیت می دهم. چون بیش ازین، چیزی نمی دانم.
دکترعبدالله، اما دررابطه با « ردپای فرعون» نیمی ازشجاعت من را نشان نداده است. ایشان درسال های «جنگ داخلی» و«مقاومت» به عنوان «سخنگو» ومتعاقباً «وزیرخارجۀ» سیاردراوج جنگ ها با طالبان، یک روز درپنجشیریا تخار وروزدیگر روانۀ کشورهای شرقی وغربی می شد. آنچه را که شادروان مسعود، فی الحضورویا ازطریق تلفن برای ایشان فرمان می داد، به رادیوها بازگویی می کرد ونکاتی را که باید دردیداربا مقامات کشورهای میزبان مطرح می کرد، برایش یادداشت می داد. مسعود هرگزاطلاعات سری ودست اول درجبهات ولشکر«دشمن» ویا یافته های اطلاعاتی فوق سری را که ازپاکستان، صفوف طالب ویا ایران دردسترس می داشت، برای دکترعبدالله تشریح نمی داد. کاردکترعبدالله با این مسایل نبود. مسعود، به عنوان شخصیت چند بعدی ومجرب که درکوران مبارزه آبدیده شده ومدیریت عمومی جنگ گرم وجنگ اطلاعاتی را دردست خود داشت، هیچ گاه به دکترعبدالله وحتی انجنیرعارف و... گزارش نمی داد وازآن ها تأیید ویا تنقید طلب نمی کرد.
یک مثال دیگر، مصداق سخن من است. دکترعبدالله درخطرناک ترین سال های جنگ ومحاصرۀ اقتصادی که یک سیرنمک دربازار پنجشیر مبلغ چهار صدهزارافغانی درپنجشیرفروخته می شد، برای شرکت درمجالس ویا سفرهای بی نتیجه یا کم نتیجه به این یا آن کشور، دریشی بیست هزاردالری برای خودش فرمایش می داد. ظواهرآنچنان می آراست که همتایان میزبان را به شبهه می انداخت که مهمان شان نه ازنیمی باقی ماندۀ افغانستان مجروح، بل از یک کشوراروپایی به دیدارشان قدم رنجه کرده است.
این دیگر، اوج عبرتناک بی خبری ازاوضاع می تواند باشد. کسی که یک پایش به داخل ویک پایش به خارج، آن هم ازحساب جبهه یی که برای تأمین مخارج خود به یک افغانی محتاج بود، چه گونه ازکنه قضایا ولایه های اطلاعاتی وفوق سری آن هم اززبان مسعود می تواند مسبوق باشد؟ اگر یک درصد از آن چه درپس جنگ اطلاعاتی جریان داشت، به استحضاردکترمی رسید، امروز با سربلند می توانست درخصوص آن چه روی داد، با پشتوانه صحبت کند. اما نه من ونه مردم، درده سال اخیر، یک حرف درین باره ازوی و همگنان ایشان نشنیده ایم.
رأس موضوع حساس این است که دو تروریست عرب، با عبورازکانال «وزارت خارجه» وبا بهره گیری سخاوتمندانه از امکانات موجود درحوزۀ مسئولیت وصلاحیت دکترعبدالله موفق شدند تا مسعود را ترور کنند. اگرهمه چیز ازفیلترنظارت وآگاهی دکترعبدالله عبور داده می شد وایشان حضورمسئولانه درجریانات را می داشت، مسعود این چنین آسان از دست نمی رفت. پس ایشان چرا متوقع است که حتماً ازتعاملاتی مطلع بوده باشدکه صرفاً درحوزۀ مسعود وشبکه های خاص اطلاعاتی قرار داشت. این چنین اطلاعات لرزاننده از بازی های خوفناک دردسترس ایثارگرانی بود که درصحرا های سوزان بلوچستان، جامعۀ مهاجران درپاکستان، مراتب استخباراتی دردستگاه اطلاعاتی صوبه سرحد، اردوگاه های آموزشی سپاه پاسداران درمرزها، میان افغانستان وایران با پای پیاده وقاچاقی، با قبول صدها نوع خطر وگرسنگی وعذاب دررفت وآمد بودند ومجموعۀ اطلاعات خویش را به کانال فرمانده کل واریزمی کردند.
 آنانی که درنقش نمایندۀ پا برهنه ها، مقاومت گران گرسنه، صدها هزاربیجا شده ومظلوم درمجالس خارج ازکشور ظاهرمی شد وبوی ادکلن بدنش از ده متری به دماغ می زد، ازچه رو خودش را ازاسرارمگووخاص مطلع ومستحق قلمداد می کند؟
نگارنده درطی هشت سال کارمداوم ومصاحبه با ده ها مقام ارشد جبهه وسروکله زدن با «شبکه های خاص» به حقایق تلخی دست یافتم که درظرف «ردپای فرعون» ریختم وهنوز شرمنده ازکارناتمام خویشم.
من درتلاش های اولیه، مسیرمقدماتی رفتن به سوی اسراربزرگ را خط اندازی کرده ام. ازنظرمن، همه چیز می تواند ازحافظۀ ماهوارۀ بین المللی- شماره تلفن احمدشاه مسعود- بیرون کشیده شود. برای اطلاع مردم عزیزم، این نکته را اضافه می کنم که سیدهاشم سیدجوادی، عامل کارکشتۀ اطلاعات سپاه ایران هم اکنون با مدارک وهویت «افغانی» درکابل زندگی دارد. وی با آن که دوسیه کامل وی را به عنوان شهروند ایرانی وجاسوس پخته کارایران درکتاب گنجانیدم، درکمال اطمینان درانتخابات پارلمانی دوردوم، درولایت سرپل خودش را به حیث نمایندۀ مردم نامزد کرده بود! فهرست افراد ردصلاحیت شده ازسوی کمیسیون انتخابات هنوز دردست است. قراراطلاعات تازۀ دی ایکس، بیش ازیک صدعراده موترنوع سرف سفید را خریداری کرده است. تأمل روی این قضیه برای ادارۀ امنیت ملی افغانستان یک وجیبۀ کلیدی است. این شخص روی چه اهدافی، موترهای سفید رنگ سرف را خریداری می کند؟ آیا برای ایجاد یک دورتوفان ترور به جان خارجی ها آمادگی می گیرند؟
سیدجوادی درشورای محلی علمای شیعه درغرب کابل، یک کمربند نامریی وبسیارخطرناک جاسوسی را ایجاد کرده است. او قبل ازآن که ازنظراپراتیفی مرا غافلگیرکند، این پیام را از زبان (آقای... کلکانی) ارسال کرده بود:
ما به رئیس جمهورتان خرج ومصرف می دهیم. تو با یک کتاب می خواهی ما را به چالش بکشی؟
شرح ماجرا را به آینده حواله می دهم اما اعتراف می کنم که اعلام پیش هنگام نگارش جلددوم «ردپای فرعون» بدترین اشتباه من بود. همین مسأله سبب شد که شبکه های مرتبط با ایرانی ها درهمکاری مستقیم سیدهاشم سیدجوادی وانجنیرعارف، هرنوع امکان وفرصت برای نوشتن جلد دوم رد پای فرعون به بهای قتل یا دست کم کورکردن من را شکارکنند. این گروه بعد از انتشار کتاب «مسعود درنبرد استخباراتی» درچهارسال پیش نیز نخستین نگرانی های خود را همراه با یک رشته تهدید های تلویحی به گوشم رسانیده بودند.

چون احتمال می دهم که کتاب حاضر را درهمین شرایط آشفته انتشارخواهم داد، فعلاً ازشرح موضوع وافشای اسامی کسانی که درعملیات برضد من فعال بودند، می گذرم. همچنان اگرروزی ناگزیر شوم قلم من درشرح داستان های تکان دهندۀ زندگی واسرار خصوصی ومستند رهبران و«نخبه ها» وآنانی که درین دسیسۀ کفری برضد من مشارکت داشتند، به گردش افتد، به قول امیرحبیب الله خان، «عالمی برباد خواهد رفت.» قلم من همیشه برای عدالت گریسته است وعمری برای افغانستان رنج برده ام.
اگرچه ابرهای شرح وشایعۀ خباثت های نخبه ها جسته وگریخته درمجالس «خودی» و«بیخودی» از زبان برخی ها گردان می شود؛ اما اسرار رذیلت ها به حدی ننگین اند که خدا روزی را نیاورد تا واژگان فارسی مأمور روایت آن ها شود. دربرخی مواقع، اسرارمستهجن آقایان جدا ازمسأله اسلامیت، افغانیت، ناموس و....اصلاً و اصلاً درحیطۀ باورمعمول درنمی گنجد!
 گروه متذکره همسو با جاسوسان افغانی الاصل ایران که هم اکنون به طوردسته ها درکابل، به سرمی برند، با وکالت دروغین از«جان شیفته وبی آلایش مسعود»، استدلال می کردند که کتاب رد پای فرعون یک تصویر نامناسب از شهید احمدشاه مسعود ترسیم کرده است. بدین وسیله، ازهمان هفته اول، شروع کرده بودند تا خطوط گام های خود را درخیانت بارترین سازش – تا هنوزتشریح ناشده- پاک کنند.
خداوند به من یاری کرد تا ادعای وابستگی مسعود به ایران را که هم ازسوی ایرانی ها وهم از سوی معاش بگیران سودا گرتا کنون تبلیغ شده است، زیرسوال ببرم. ازجان ناقابل من، همین تراوید که درکتاب مشاهده می کنید. دست کم بیست سال سکوت درارتباط با مرگ مسعود واختاپوت ایران، شکسته شد. این جماعت، برای توجیه وابستگی های خودشان به اطلاعات ایران، به مسعود- آن آزادۀ هنوزتعریف ناشده- تهمت نزدیکی ووابستگی به ایران می زنند. همان گونه که معامله های حقیرانه، فسادسالاری، دروغ وزمین خواری و حرام خوری های ده سال اخیرخویش را به نام «تحقق آرمان های مسعود بزرگ» اعلام می کنند.
قضیه ازآن جا شروع شد که من درنتیجۀ تحقیقات دریافتم که ایرانی ها درتبانی با طیف کشورهای مختلف، درتروراحمدشاه مسعود دست داشتند. دکترنادراحمدزی درکابل زنده وبرحال است. او منبع اصلی مستندات کتاب ردپای فرعون است.  مرحوم معلم صاحب نعیم، درخطرناک ترین ماه هایی که کتاب زیرکار بود، حساس ترین اسرارازجمله دوازده شمارۀ ماهواره های ارتباطی را دراختیار من گذاشت. خبردرگذشت ایشان زمانی به من رسید که درشفاخانۀ دهلی بودم. من با توجه به نقش ایشان درکمک به نگارش ردپای فرعون، ودرمرحله یی که شبکه های ایرانی درکابل وتهران درردگیری کوچکترین عناصر مرتبط با شبکه یی که درداخل ایران فعالیت دارد، عملیات پرخرجی را به راه انداخته بودند، نمی توانم باور کنم که وی دراثربیماری طبیعی درتهران چشم از دنیا پوشیده باشد.
عوامل ایران درهمکاری با جاسوسان افغانی الاصل خویش، بی تردید از دیدار های من با معلم نعیم مطلع بوده اند. درسطح داخلی برخی حلقاتی که درانظارمردم، درجمع مقربان احمدشاه مسعود حساب می شوند، بیم ازآن داشتند که ممکن است درمجلدات بعدی، کار به جاهای باریکی بکشد. یک بارآزمایش کنید: هرگاه درمقام یک ناظربالنسبه باهوش که با آنان صحبت کنید ونظرشان را دربارۀ کتاب «ردپای فرعون» جویا شوید، بی درنگ وبی زحمت، بیم وتشوش خائفانه یی را درسیما وسخنان شان می توانید تشخیص دهید.
شماراین افراد زیاد نیست اما آن ها موفق شده اند که تا این زمان، خود را درکسوت «آدم های به ظاهرمحترم» و«یاران مسعود» مستور نگهدارند. یاران حقیقی مسعود مخلصان گمنامی بودند که امروز دربدترین شرایط زندگی دست وپامی زنند. هزاران تن ازآنان دست وپاهای خویش را نذر اعتقادات خود کرده اند. ده ها هزاربیوه ویتیم درخیابان های کابل ازبام تا شام پرسه می زنند؛ گدایی می کنند، کودکان معصوم برای رفع گرسنگی، دست ها را تا آرنج ها درزباله ها فرو می برند؛ زنان با غروری شکسته وسیما های تکیده، دم شیشۀ موترهای سه صدهزاردالری دست تکان می دهند؛ هزاران کودک وزن به فحشا رفته و روزانه گاه کنار جاده ها وپیاده روها، اشک می ریزند وگاه با هم گلاویزمی شوند وآنگاه به زودی با هم آشتی می کنند تا فرصت مساعد را از دست ندهند وزود ترخود شان را به مردانی شکم برآمده یی برسانند که تازه از موترپیاده شده ودر دایرۀ بادیگارد ها به سوی فروشگاه ها گام برمی دارد.
 یاران مسعود، لشکرهای بی حساب قربانیانی است که «آقایان» برسبیل جبرسرنوشت ارزش ها وحقوق اولیۀ انسانی واسلامی شان را به نقد تبدیل کرده اند و شکرخدا را به جا می آورند که دربدل «ایثار» گری های خویش، به ثروت های بدون حساب دست یافته اند و جاده ها را بند کرده اند.
حدس وگمان این جنس آدم ها چنین بود که کتاب ممکن است رد پای عوامل داخلی ترور را نیز مشخص کند. هیچ حادثه آن هم چنین رویداد تاریخی، بدون همدستی عوامل داخلی اتفاق نمی افتد. به طورطبیعی بین شبکه های جاسوسی ایران وشبکه داخلی مرتبط با القاعده، یک نوع هم آهنگی به وجود آمد. اینک پس ازده سال، میزبانی ایران ازالقاعده وکمک به عملیات ترانزیت افراد ازطریق ایران به افغانستان ودیگرکشورها، دررشته گزارش های بین المللی افشا شده است. ازآقای احمدولی مسعود تا دیگران گفته بودند که آن چه درکتاب رد پای فرعون مطرح شده، ما چرا اطلاع نداریم؟ آن که درلندن نشسته وازحساب جبهۀ «مقاومت» خرج می کرد ودرکیسه های بانکی می انباشت، برایش بس نیست که ازحساب وکتاب مالی خودش باخبرباشد؟ اگرروزی فرارسد که این «نخبه ها» ی خودساخته مجبور به تخلیۀ اطلاعات پس چهره های خویش شوند، گوشه یی از تاریخ وحشتناک (پنهان) عیان خواهد شد.
«ردپای فرعون» تنها به بررسی اجمالی «انفجارسازمان یافته درخواجه بهاء الدین» محدود نمی شود. خط مباحث اولی با مسیری که به سوی کانال های اطلاعاتی ایران نشان داده شده، نخستین افشاگری عملیه های مخرب اپراتیفی برضد مصالح افغانستان است.

من درمصاحبه های اولی که پس ازحمله بالای من درشفاخانه انجام دادم، به طورمشخص ازانجنیرعارف «سروری» به حیث یکی از گردانندگان سوء قصد علیه خودم نام برده ام. باید بگویم که عارف درین عملیات تنها نبود. با عارف دست کم چهار بار دیدارداشتم ومدت چهارساعت تمام دربارۀ اسرارترور احمدشاه مسعود با وی گفت وگوکرده بودم؛ اما دو درصد هم نتوانسته بود قناعت مرا به عنوان یک ژورنالیست پژوهشگر فراهم کند. افزون برآن، من قبل ازآن با افراد بلند پایه نظیر آقای ....، آقای ...، و.... دیدارهایی را انجام داده بودم.
درین فرصت می خواهم اعتراف کنم که من هرگزوهرگز گمان نمی بردم که از خنجر زهری کسانی زخم بخورم که حداقل ازنظر قومی وشناخت های شخصی با من مشترکاتی داشته اند.
«بازی کثیف» برای آن ها چقدرسهل بوده است!
این پرسش گذرا درین یک سال هماره درذهن من چنگ انداخته است: حمله یی که مدت ها پیش بالای من طراحی شده وحداقل ازدو مرجع، برایم هشدارداده شده بود، چرا پس ازبازگشت مارشال فهیم از سفرسه روزه ازتهران اتفاق افتاد؟
دیالوگ هدایت امین ارسلا وزیرارشد درکابینه حکومت با رئیس جمهور و صحبت کرزی وبسم الله وزیرداخله پس ازحمله بالای من، عمیقاً تأسف بار، مرموز است که هیچ کس درسطح عمومی ازآن مطلع نیست. من سخنان بیخ گوشی را به سمع بسم الله خان درشفاخانۀ چهارصد بستر( سردارداودخان) رسانده بودم.
البته این دومین اشتباه بزرگ من بود. این که چندماه قبل از نشر کتاب، بین من ومارشال فهیم ومیان من استاد عبدالرب رسول سیاف درجریان پژوهش ها چه گذشت، بماند به آینده.
حقایق همیشه می توانند با هزاران چهره خود نمایی کنند. این حوادث برداشت های مرا به ایمان کامل بدل کرد که مرگ احمدشاه مسعود هرگز نمی توانست بدون همکاری منظم یک حلقۀ داخلی ومرتبط با القاعده اتفاق بیافتد.
 مسعود- مردی که از گزند های مرگ، آن چنان دراماتیک وهیجان انگیز رهیده بود، چه گونه این چنین آسان وبدون باقی ماندن رد پای قاتلان، به پایان خط رسید وهیچ کس صدای خود را بلند نکرد؟
انجنیرعارف دربرابر این پرسش که دومین فرد عرب را چه کسی کشت؟ فقط گفت:
بچه ها او را کشته بودند!
هدف عمدۀ من، به چالش کشیدن «سرمایه گذاری پنجاه سالۀ» اطلاعات ایران درمیدان کشور خود ما بود؛ اما انجنیرعارف درنقش سرپنجۀ جنایت بیگانه گان، مأموریت تأسف بار حذف وسرکوب من را برعهده گرفت. جیحون، جوانی که مدت یک هفته با تروریستان عرب – قاتل احمدشاه مسعود- وظیفۀ ترجمانی را به پیش می برد، باری به من نوشت:
« من گفتنی های بسیار درین باره دارم.»
پیش منظر این داستان خیلی طولانی وپیچیده است وشرح آن درین یادداشت نمی گنجد. گفتار من این است که از همه چیز قبلاً اطلاع یافته بودم، اما احساس می کنم، تقدیرچنان رفته بود که مهم ترین فرد ارتباطی من که برخی اسناد ومدارک را برایم تهیه می کرد، دریک بازی اپراتیفی بسیار نامردانه، مرا در خلاء اطلاعاتی قرار داده وشاید هم پیش فروش کرده بود. والله اعلم
جاسوس ایرانی وجاسوس افغان وهمچنان رابط سومی، هرسه با بهانه های مختلف با من درتماس بودند. درنقش دوستان، سه فرد مختلف به خانۀ من رفت وآمد می کردند. یکی تهدید می کرد، دیگری مشوق من بود وسومی پیوسته ازمن می خواست که درغرب کابل با هم دیدار کنیم.
بخش کوچکی ازین مسایل درکتاب «نگاه مخفی» که درماه جدی سال 1389 درکابل انتشار یافت، درج شده است. عملیات تهدید به جان ناشر کتاب های من، استاد سعید نیز به طورمنظم جریان داشت وگروهی به طور حضوری به تنبیه وتهدید وی پرداختند. اما وقتی استاد سعید به من زنگ زد که یکی ازمسئولان سفارت ایران مرا برای صحبت دربارۀ نشرکتاب، دعوت کرده است، قضیه رنگ علنی به خود گرفت. قبلاً انجنیرعارف سه باربرای مشوره با نمایندگان اطلاعات سپاه ایران به دوبی سفر کرده بود.
گمانم چنین نبود که این گونه اتفاق بیافتد. درین اختصار فقط اشاره می دهم که من ازچهار سو، درمحاصره قرارگرفته بودم اما دست کم ازدو جناح کاملاً گول خورده بودم. دربرابرطاغوت، شر وغارت تنها ماندم. اعتراف می کنم که احساس تنهایی ام صرفاً ازناحیۀ بازی اپراتیفی بسیارمغلق نبود؛ اساساً درکاراطلاعاتی تجربه وپیشینه یی ندارم. نجات معجزه آسا هم برای من وهم برای آنانی که گورمرا درکمال نامردی ونا مسلمانی کنده بودند، غیرقابل باور بود.
 فراعنه، به ذلالت افتادند.
ازچندین جهت برنامه ریخته بودند که مرا از سرراه بردارند ویا دست کم بینایی چشمانم را بگیرند. اما خداوند ومشیت اقدس، برای من حیات دوباره بخشید. خدای عالمیان ناظراست که برای این وطن به اندازۀ یک نسل رنج برده ام. تکانۀ شر، ایمان مرا به آنچه می گویم ومی نویسم، عمیق تروپخته ترساخت. درزندگی مرارت های بی شماری را کشیده ام. از زندان هفت ساله تا آلام پس ازآن.
حکمت زمان، هویت خود را آرام آرام آشکارمی کند. فقط نگاه ها را به سوی آینده رها می کنم ... مصلحت همین است. مگر من هیچ گاه ندای قلبم را بی جواب نگذاشته ام؛ می خواهم بنویسم که قلبم وروحم می گوید که جنگ دیریا زود درمسیری می رود که تمامی معاصیان کبیره درداخل افغانستان مشمول مجازات سرنوشت می شوند و کاروان ویرانی بزرگ به سوی ایران می رود. عاقبت کار جاسوسان را نیز بسیار ابتر می بینم. تغییرات درافغانستان دیریا زود گریبان جاسوسان بلند مرتبه وشناخته شده را می گیرد. این آتش همه را درخود شناورخواهد کرد. به تکرارمی نویسم، من مرده، شما زنده، هیچ چیزی مانع این پروسۀ بین المللی نخواهد شد.
درصدی خطرات درزندگی من همیشه وجود داشته است.
 پانزده سال پیش سفری داشتم به ازبکستان. از طریق پشاورباید پرواز می کردم. درخانۀ یکی ازدوستانم درحیات آباد پشاور چند روزی اقامت داشتم. زهره جان دخترسومی میزبان من - انجنیرصاحب فاروق- از هرگوشه با من سخن می گفت وازهر دری سوال می انداخت. سرانجام گفتم: زهره خسته ام کردی. کم گپ بزن.
زهره ناگاه دمی خاموش شد وسپس گفت:
کاکا مأمون، بده دست راستت را که سرنوشتت را درکف دستت ببینم.
خیلی ازین خوشمزگی زهره خندیدم:
خوب که این طور؟ همه علوم را تمام کردی که نوبت به پیشگویی رسید؟
زهره گفت: بده دستت را که آینده ات را تشریح کنم.
لحظاتی به خطوط کف دستم خیره ماند وکمی فکر کرد وسپس درکمال خونسردی درحالی که مژه های خود را تا وبالا می کرد، گفت:
تو کاکا مأمون، همیشه به احتمال پنج درصد زنده هستی!
پرسیدم: چطور؟
گفت: خطوط دست هایت آن قدر درهم وبرهم است که همیشه نود وپنج درصد درخطرقرارداری!  فقط پنج درصد برایت باقی می ماند.
مادرش خندید اما من به راستی ازلحن عاقلانۀ زهرۀ پرگو مضطرب شدم. او ادامه داد:
تو همیشه درجنگی، آرامش درنصیب تو نیست. خودت بگو راست می گویم یا نه؟
زهره به سویم ساکت نگاه می کرد. گفتم:
 مثل این که چیزهایی درگفته هایت هست که ناراحتم کرد.
زهره دردهۀ اخیر درلندن فراگیری آموزش های عالی دررشتۀ بازرگانی را تمام کرده است. من همیشه به یاد حرف های او می افتم. به راستی غیرازخود آدم، چه کسی می تواند آدم را بفهمد وکنترول کند؟ حین نوشتن این یادداشت چهرۀ زهره که ناگهان جدی شده بود، هنوز به یادم هست.  می توانم بگویم من نخستین بار دراین مرحله یی ازعمرپرماجرای خویش، معجزۀ نجات خداوندی والطاف تقدیر را به چشم دیدم. حس می کنم درین امر، حکمتی باشد برای انفجارآنچه درازل از لطف الهی درنهاد من به ودیعه گذاشته شده است. شاید تقدیرچنان رفته باشد که من ذره ذره برای رستگاری ودفع شر، مصرف شوم. شاید این افغانستان زخمی ما، دریک گوشه یی به من نیاز داشته باشد.
ضرب المثل آلمانی می گوید: آن چه ترا نکشت، قوی ترت می کند.
همیشه احساس کرده ام که روح من پذیرای عنایت الهی است. واژه هایی نیست که درین باره بیشتر بنویسم. شاید هیچ زبانی درزندگی بشر نتواند تجارب روح یک فرد را بازنمایی کنند. این جان ناقابل من اگربرای یک مأموریت خیرونیکی برای انسان وسرزمینم ارزشی داشته باشد، به آفتاب افتخار دست خواهم یافت. ببینیم .... خدا چه خواهد کرد؟