-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

احمدشاه مسعود؛ مردی که ازشکست معنویت می ترسید



خواب هایی می بینم....
 هرکس دیگری این چنین خواب هایی ببیند،  یک روز در افغانستان توقف نمی کند.
                                                                                               ( احمدشاه مسعود)



منبع: کتاب مسعود در نبرد استخباراتی

مسعود همیشه متبسم بود و شبیه به هیچ کس بود.
می گفت:  در حوزه اطلاعات برنده هستم. او به کشف "اطلاعات تحلیل شده" اشتیاق فراوان داشت ومی گفت:
" به پیروزی درجبهه چندان مایل نیستم، به کشف اهداف فکر می کنم. درغیرآن، پیروزی در جبهه یک خیال است." اما واقعه شهادتش نشان داد که دست کم یک بار، آن هم برای همیشه در امور اطلاعاتی غافلگیر شد.
آقای کریم هاشمی می گوید:
 "مسعود یافته های اطلاعاتی را با سرعت جمع بندی می کرد. یافته های اطلاعاتی را با هیچ کسی شریک نمی کرد و عقیده داشت که مردم ما متناسب با درجه خوشبینی و بدبینی، زود ذوق شده وخوشحال می شوند و همچنان بسیار به سرعت، دلگیر و رمیده خاطر می شوند؛ پس هرگاه این یافته های اطلاعاتی را با نزدیک ترین رفیق وشفیق، مطرح کنی، به سرعت به بیرون درز می کند."
" مسعود با توجه به قدرت پیش بینی و اطلاعاتی که سیل آسا در اختیارش قرار می گرفت، از صبح فردای پیروزی سیاسی مجاهدین کشف کرده بود که دیر یا زود، واپس به سنگرهای کوهستانی پنجشیر وشمال برخواهند گشت. پس به این شعار روی آورد:
" قدرت های محلی را نابود کنید، اما کسی را نکشید!"
و درتمام درگیری ها و جنگ های سرنوشت ساز، همسرو فرزندانش را از پنجشیر بیرون نکرد.
 او که با درد آغاز شده بود، خشم یک ملت را در مشت خود داشت و همان مشت هنوز باز نشده است. در کمال ساده گی، در نظر دوستان و دشمنان، رازی سنگین، نامتمرکز، غیرقابل پیش بینی و تا اندازه ای هم تکان دهنده بود که در نتیجه، رنگ و بوی فردیت او را به حیث جوهراصلی و شاخصه دست ناخورده انسانی در خود نهفته داشت. طبیعی است که عادی ترین انسان هم در نفس خود می تواند مظهر این چنین طراحی های خلقت باشد؛ اما او درچنان موقعیتی قرار داشت که گرایش های تعریف شده و آمال تعریف ناشده (اما حقیقی) یک جامعه کامل درتاروپود وی بافت خورده بود. با همه این ها، همان طوری که خود گفته بود، بسته پنهان فردیت و اسرار بهت انگیزی را که در صندوق سینه اش محفوظ نگهداشته بود، برای دیگران به یادگار نگذاشت. شاید تقدیر در همان مسیری رو کرد، که آفریده تقدیر چنین اراده کرده بود. از همین جا می توان دریافت که شاهد پیر تاریخ، همیشه از چیزی می گریزد و چیزی هم در درون خودش جوش می زند که از ماده فرار و فرورفتن در ابدیت پنهان سرشته شده است.
به راحتی می توان از میان هزاران ساعت فیلم و صدا و روایات شاهدان زنده، رگه هایی از منش مسعود را کشف کرد. ممکن است درتابلوی کارنامه های وی خطوطی را دریافت که راهی به سوی فراخنای فطرت باز می کند.
دادستان محمود دقیق سالیان درازی را با مسعود یار و همدم بوده است. وی می گوید:
مسعود در دوستی ودشمنی بسیار متعصب بود. وقتی بالای کسی اعتماد می کرد، پهنای اعتمادش را تا مرز مبالغه می گسترانید. آقای عبدالکریم هاشمی از روشنفکران نزدیک به مسعود بدین نظر است که اعتماد کامل بالای افراد، درعین حال یکی از نقاط ضعف مسعود بود. به حیث نمونه ، اعتماد بیش ازحد مسعود در برابر برخی آدم ها که پول های بزرگ در اختیار شان قرار می گرفت؛ نتایج رنج باری به دنبال داشته است. برخی افراد ازین ضعف مسعود درشرایط جنگ بهره برداری های شخصی کردند. اما  مسعود دردشمنی هایش، هرچند قاطع، پیشرو و ناترس بود؛ به عنصرگذشت، مدارا وعفو، هرگز پشت پا نمی زد. توصیه دوستان را جدی می گرفت. به قول آقای کریم هاشمی، مسعود به جای مدیریت جنگ ، نخست ترس را در روان جنگاوران می کشت و سپس به میدان واقعه می رفت. به عنوان  مثال، اگر مسعود زنده می بود و در روز رویداد حمله گروه طالبان بر مراسم هشتم ثور ( که در بهار 1387درکابل اتفاق افتاد) حضور می داشت، با خونسردی به سوی یک دسته ازافراد خاص دست تکان می داد و می گفت:
بروید بچه ها ... آن لچک ها را خلع سلاح کنید که مراسم به خیر بگذرد!
ترس از دیدگاه مسعود، معادل به بی ایمانی بود. فهیم دشتی می گوید:
یک روز شماری از مجاهدین در باره تدابیر امنیت شخصی گلبدین حکمتیار گزارش های مختلفی را نقل می کردند. یکی گفت: حکمتیار یک موتر زره ضد اسلحه خریداری کرده است که سلاح های متعارف امروز، نمی تواند بدنه آن را سوراخ کند. شخص دیگری اضافه کرد: درمیان این موتر ضد اسلحه یک صندوقچه پولادین قرار دارد که حکمتیار در مواقع لازم درمیانه آن دراز می کشد تا هیچ آسیبی نبیند. مسعود از راوی سوال کرد:
این اطلاع را از کجا به دست آوردی؟
او گفت: اطلاع دقیق است و نظام حفاظتی حکمتیار بسیار قوی است.
مسعود گفت: اگر آن چه شما می گوئید، حقیقت داشته باشد، من هم به یقین گفته می توانم که حکمتیار اصلا ایمان ندارد!
آرزو های او همیشه رنگ رؤیا به خود می گرفتند. این چیزی بود که حس ترس را دفع می کرد. آقای ریگستانی می نویسد:
تأسیس یک ارتش اسلامی یکی از آرزو های دیرینه مسعود بود. او اندیشه اش را درین مورد درسال 1984 برای اولین بار مطرح کرد؛ آن هم درچه شرایطی!
جالب است درین زمینه توضیح دهم. بعد از آتش بس ( با ارتش شوروی ) بزرگترین حمله ارتش سرخ در بهار سال 1984 آغاز شد. به حساب ما، این هفتمین وبزرگترین حمله آن ها بود. ما با مسعود در دره پارنده(زادگاه ریگستانی) بودیم. پارنده یکی از دره های فرعی پنجشیر است که به داشتن بهترین آب شهرت دارد. جنگ درداخل دره به شدت جریان داشت وقوای پیاده آن ها در داخل دره تا آخرین قریه پیشروی کرده بود. ما کمی بالاتر از آخرین قریه درمنطقه ای به نام هزار چشمه در زیر سنگی بزرگ قرار داشتیم. از دور مانند یک سنگ بزرگ می نماید؛ اما بریده گی کنار آن را توسط دیواری سنگی احاطه کرده بودند که در نتیجه، اتاقی به وجود آمده بود. درزیر این سنگ،  کمتر از ده نفر جمع آمده بودند ومسعود در باره ارتش اسلامی افغانستان سخن می گفت. او در شرایطی این موضوع را مطرح کرد که صدای انفجار های مهیب طیارات جنگی دشمن به وضوح به گوش می رسید. این صدا ها هر از گاهی با صدای آتشباری سنگین توپخانه آن ها درهم می آمیخت. بسیاری از ما، چشم به مسعود و  گوش به صدا های بیرون از مجلس داشتیم. چه کسی می توانست نگران نباشد؟ آخر، قوای پیاده دشمن از ما فاصله چندانی نداشت. اما مسعود، بی توجه به حال، چنان درآینده غرق بودکه گویی این آرزو ها سال آینده محقق خواهند شد. ( مسعود و آزادی صفحه 132)
- 2-
آقای دقیق می گوید: هرگاه سخنی در باره رهایی اسیری از زبانش خارج می شد، هیچ گاه از وعده اش عدول نمی کرد. در شخصیت وی چیزی به نام سکون وجود نداشت. زنجیره ابتکار و تجدد در روح مسعود بی پایان بود. میل داشت هرچیزی را ازجایش بی جا کند و به جای آن طرح تازه ای پیشنهاد کند. بارها شاهد بوده ایم که طرح ونقشه یک خانه  یا تأسیسات تحت ساختمان را چند مرتبه تغییر می داد و آخر سر به مرز قناعت نمی رسید وهمچنان برای تغییر دادنش برمغز خود فشار می آورد واز این و آن درخصوص احتمال  تغییرات بیشتر سوال می کرد. از دروغ متنفر بود؛ بی حرمتی به شخصیت انسان و هتک ناموس را تحت هیچ شرایطی نمی بخشید و از شنیدن روایت ها در باره ظلم و زورگویی آتش می گرفت ونوعی ارتعاش وبی نظمی درحرکاتش پدیدار می گشت.
روزی یک موتر باربری که پیشاپیش موتر مسعود درحرکت بود، از روی اشتباه، با یک فیل مرغ (بوقلمون) که نتوانست عرض جاده را به تندی بگذرد، تصادم کرد. مسعود که خود راننده گی می کرد، با دیدن این صحنه  چنان به سرعت راند که دریک چشم برهم زدن، جلو موتر توقف کرد و ازموتر پیاده شد. راننده باربری که مسعود را شناخته بود، زود تراز وی صحنه را ترک گفته بود. مسعود رو به من ( محمود دقیق) کرد وگفت:
این دریور را پیدا کنید... کجا رفته است؟ او فیل مرغ را زده است وخودش  فرار کرده است. تو مسأله را پی گیری کن که آیا این دریور بدبخت لایسنس ( جوازراننده گی ) دارد و یا خیر؟
مسعود پی کار خودش رفت و مأموریت را به دوش من گذاشت.
اما مسعود دردشوارترین شرایط جنگی، قانونی را وضع کرد که به موجب آن هیچ کس حق نداشت درختان میوه دار و جنگلات پسته را به طور بی رویه قطع کند. صید حیوانات وحشی و "قتل عام ماهیان" با استفاده از انفجار بم  که وی آن را یک عمل ظالمانه می دانست، در قلمرو وی خاتمه یافت.
آقای دقیق می افزاید:
مسعود شیر و چای سبز را خیلی دوست داست. هر صبح وعصر شیر می نوشید و سفارش می کرد که مقدار چای سبز در شیر، اضافه از حد معمول باشد. بنا به روایت دیگر، او حلوا را نیز بسیار دوست داشت و ماه رمضان حلوا فرمایش می داد. او در حساس ترین حالات جنگ و فرار و زنده گی چریکی، در گرسنه گی، محاصره و توقف درسایه سار کوه ها ،زیر درختان ویا لب دریاچه های زلال، ظرافت های زنده گی را فراموش نمی کرد. در چنین حالات، با شدت و حساسیت تمام، پاکی ونظافت را رعایت می کرد؛ ازکوچک ترین بی مبالاتی ولاقیدی عصبانی می شد. اگر کسی یا از روی عمد یا از روی اشتباه، از دولبه پیاله می گرفت و به سوی دهان خود می برد، با واکنش تند وی مواجه می شد و فی الفور دستور می داد:
ازدسته پیاله بگیر و بردار!
اگر کسی از روی ناگزیری یا آسان گیری، از روی دسترخوان سفره غذا عبور می کرد، مسعود یا از صرف طعام منصرف می شد یا آن طوری که آرزو داشت، شخص متخلف را متوجه اشتباهش می ساخت که هیچ گاه چنین اشتباهی را تکرار نکند. حتی در لحظه های قحطی آب، بدنش را با شش سطل آب می شست و به کمتر قناعت نمی کرد.

- 3-
نفرت از  زورگویی و مواد مخدر
هیچ کسی جرأت نداشت که درحضورمسعود سگرت (سیگار)  و چرس ( حشیش)  دود کند و یا نسوارنسوار نوعی ماده تخدیرکننده است که در افغانستان و پاکستان موارد استعمال وسیع دارد. این ماده به شکل پودر سبز رنگ است و طعم بسیار تند و گزنده دارد واز برگ و آمیزه ای از مواد نشه آور تهیه می شود. نسوار خاصیت گیچ کننده گی سریع دارد و گفته می شود که مصرف کننده گان نسوار به زودی  سلامتی دندان های شان را از دست می دهند. در دهان بگذارد. این یکی از اصول اعتقادی و "مدیریت بحران" درتفکر مسعود بود. کمیته های ویژه ای که به هدف نظارت بر عمل مجاهدان در گوشه و کنار جبهات برپا شده بود، به هر نوع تخلف رسیده گی می کردند و مسعود درآن مداخله نمی کرد. هدف از ایجاد این اصول، عادت دادن مردم به قانون حتی در بدترین وضعیت جنگ و مرگ بود. به همین سبب در اوایل سال های جهاد، تهیه سگرت ونسوار درجبهات جنگ را ممنوع اعلام کرد. آقای ریگستانی می نویسد:
" درسال 1992 که تازه نیروهای ما وارد کابل شده بودند، با مسعود در ماشین او، سوار، ازچهار راهی انصاری درمرکز شهر، می گذشتیم. در وسط چهارراهی پوسته ای (پاسگاه) بود وسربازی سیگار در دست ایستاده ، به محض آن که چشم مسعود به او افتاد، به راننده دستور داد توقف کند. دروازه ماشین را باز کرد و به سرباز گفت، نزدیک بیاید.
چون چشم سرباز به مسعود افتاد، با خوشحالی زیاد نزدش آمد. البته سبب خوشحالی او معلوم بود. زیرا مسعود شخصیت افسانه ای دربین مردم بود و در باره او وکارنامه هایش، داستان های اغراق آمیزی تعریف می کردند. بناء سرباز حق داشت خوشحال باشد که مسعود را ببیند. سرباز نزدیک دروازه ماشین رسیده بود که مسعود ناگهان سیلی محکمی به روی او زد. سرباز که گناه خود را ندانسته بود، به عقب رفته، باز سیگار در دست به حالت آماده باش ایستاد. من دریافتم که هنوز جرمش را در نیافته، بدون این که مسعود متوجه شود، به او اشاره کردم که سیگار خود را بیاندازد. سرباز متوجه شد و سیگار را زیر پا انداخت و به مسعود سلام نظامی داد." ( مسعود و آزادی صفحه 146)
بارها اتفاق افتاد که معتادان به حشیش را در ملاء عام مجازات کرد. او این سخن خود را همیشه تکرار می کرد: مجاهدی که متصف به اخلاق اسلامی نیست، مانند گاو شاخ زن است!
برخی مجاهدان که موهای دراز داشتند با واکنش مسعود مواجه می شدند و او شخصا قیچی بر می داشت وموهای دراز آن ها را قیچی می زد.
او علت شکست نیروهای خود در برابر طالبان درکابل را "ضعف معنویت" نامید.
 تنفر وی از زور گویی و دکتاتوری ، مرزی نمی شناخت ودر بحرانی ترین دوران مرگ وزنده گی اعتقاد خود را با صراحت  بیان می کردو می گفت:
راه حل بحران این مملکت، برقراری نظام دموکراتیک و عدالت است!
به پوشیدن دریشی نظامی (کت وشلوار نظامی  علاقه مفرط داشت و به طورمعمول دریشی و لباس خاکی رنگ را انتخاب می کرد. درمقام حفظ تقوا، شکیبایی، مقاومت دربرابر سختی ومصیبت و مداومت دررعایت اصول دینی، به مثابه یک کوه بود و به همین علت تأثیرحضورش به حدی بود که درهر حالت مجبور می شدی که از حدود احترام بیرون نشوی. داوری اش در باره مردم، با عبارتی کوتاه بیان می شد. می گفت:
ملت ما روحیه مقاومت دارد.
درتوضیح مقاومت، عقیده اصلی خود را این گونه برزبان می راند:
درمواقع دشواری و فشار، اگریک ساعت با تمام قدرت و اراده ایستاده گی کنی، سال های سال از گزند دشواری وبلایا رها می شوی.
روزی از وی سوال شد:
علت جنگ شما با طالبان چه است؟
جواب داد:
علل زیادی است که باید با این گروه به نبرد ادامه دهم. اما به طور عمده روی سه علت با این گروه می رزمم: یک، طالبان به طورکامل، خواسته وناخواسته به بیگانه گان خدمت می کنند. دو، بربنیاد اهداف قومی عمل می کنند. سه: درخصوص اسلام، رفتار افراطی دارند. ما با این سه نوع رفتار مخالفیم و راهی جز جنگ و مقاومت سراغ ندارم.
مسعود درپسوند نام "طالبان" همیشه کلمه "مزدور" را در صفت آنان برزبان می راند. او این عبارت را همیشه برزبان می آورد:
تعصب قومی ازنظرما شرک است. اما برپایی عدالت باید محقق شود. برپایی عدالت از نظر مسعود، تحقق دموکراسی بود.
فهیم دشتی می گوید:
درسال آخرجنگ ومقاومت برضد طالبان، مسعود پیوسته می گفت که سیرصعودی طالبان پایان یافته و با آن که گستره لشکرکشی آنان چشمگیراست، اما از حیث انگیزه ، مشروعیت وتوانایی، درحال نزول اند. وی درتوضیح نظراتش به نقشه جنگی که دردیوار پهن شده بود، اشاره کرد:
ما سرانجام مرحله دشوار جبهه سازی وسیع درمناطق شرق، غرب ومناطق مرکزی را پشت سرگذاشته ایم. اکنون حوزه مانور ما درنواحی غرب، شرق و نقاط مرکزی، به مراتب گسترده تراز جبهه اصلی جنگ است. حالا تنظیم ها عملا متلاشی شده اند و روند یک دست شدن مقاومت سراسری سریع شده است. این زمانی بود که شخصیت مسعود درمرحله جدید جنگ با طالبان به پخته گی می رفت واز مراحل جانفرسای شکست ها و نا امیدی ها گذر کرده بود.
اما مسعود درپنج سال مقاومت بر ضد طالبان، با فشار های وحشتناکی روبه رو بود؛ سختی ها کشید و آبدیده تر شد. فهیم دشتی از روز های اول عقب نیروهای مسعود از کابل به سوی وادی پنجشیرمی گوید:
من برای نخستین بار ترس ونگرانی تلخ و عمیق را زمانی درسیمای مسعود مشاهده کردم که قوای تحت رهبری وی با تمام سازوبرگ دولت ونظام، واپس به درون دره پنجشیر عقب نشینی کرد. وضع فوق العاده دشوار، خطرناک، شکننده واسفناک بود. دهانه ورودی دره به منظور سدبندی علیه یورش بی وقفه طالبان به بسترگاه طبیعی پنجشیر انفجار داده شده بود. شاید مسعود درتمامی جنگ های فرسایشی با شوروی ها و ارتش کابل دردوران جهاد، این چنین مرحله سیاه شکست را در زنده گی خویش تجربه نکرده بود. با این حال، آتش یک تصمیم قطعی درچشمانش فواره می زد. به خانه ما در منطقه دشتک آمد. روبه آسمان کرد وگفت:
 پروردگارا! فقط به من سه روز مهلت بده، سه روز فرصت بده... من مسیر جنگ را عوض می کنم. سپس گفت:
چای سبز برایم بیاورید و بعد، یک چشم می خوابم.
 او عادتاَ در بدترین حالت جنگی درهرجایی که می خواست، به خواب عمیق فرومی رفت؛  همیشه بعد از نیمه شب می خوابید و درپایان شب ها، یادداشت های خصوصی خود را می نوشت. همان روز بعد از نوشیدن چای، به خواب رفت. اما من شاهد بودم که مسعود، لحظه های بس آشفته، غیرعادی، انباشته از حرکات دردناک را از سر می گذراند. درواقع می توان گفت که لحظه های آزمایش استخوان شکن، خود او را مصرف می کردند. درطی یک ساعت، صدها بار ازین پهلو به آن پهلوشد؛  دست خود را پهن کرد؛ جمع کرد؛ یک پا را به علامت  آرامش روی دوشک رها کرد اما زود به زود، پاهایش را جمع کرد و راست کرد. سرش را ازین رخ بالش به آن رخ بالش دور داد و دندان های خود را می جوید.. مسعود درنا آرام ترین خواب تلخ زنده گی اش، درتلاش نجات جان صدها هزار انسانی بود که سال های متمادی با نثار کردن جان خود و فرزندان شان، دارایی ها و فداکاری های  شان، درکنار وی زنده گی کرده بودند. درآن لحظه ها، از شوخی های مسعود نشانی نمانده بود. اما درمدتی کوتاه، دو باره بر گردونۀ ابتکار و قدرت نمایی قرار گرفت.
مسعود، خود در باره تلخی ومرارت شکست چنین می نویسد:
"شکست چیز بد وتلخی است. شاید هیچ تلخیی به اندازه شکست، رنج آورنباشد. مخصوصا شکست درجنگ مسلحانه در برابر دشمن آشتی نا پذیر.
شکست با همه اندوه وبدبختیی که با خود دارد، برای بعضی ها سرآغاز پیروزی های بزرگی بوده که اصلا قبل ازآن تصورش هم برایش نا ممکن بوده است. من چندین بار درزنده گی با چنین مسأله ای رو به رو شده ام. پیروزی هایم همه بعد از چشیدن زهر تلخ شکست ها بوده است. به یاد می آورم زمانی را که قوای مان درسال پنجاه و هشت در برابر عساکر دولتی شکست خورد و تقریبا متلاشی شدیم، اکثر مردم به نظر نفرت به ما می دیدند و عامل بدبختی خود، مرا می دانستند. درظرف کمتر از دو سه روز، اکثر مردمی که درهمراهی ما افتخار می نمودند، همه برعلیه ما قدعلم کرده و به نظر حقارت به ما می نگریستند. تو گویی کمونیستیم و با سال ها بیگانه بوده اند." ( کتاب مسعود و آزادی صفحه 126)       
شاید دشوار ترین آزمایش های تجربی مسعود، پروسه تلخ و ناگفته ای بوده است که وی تلاش می کرد تا پشت "ترس" را بر زمین بزند. گویا ویژه گی حس ترس آن است که بعد ازهر شکست وفرار، دو باره روی پا می شود و به سوی شخص بر می گردد. او در زنده گی و جنگ، تا حد زیادی در مسیر تسلط کامل برحس ترس و ترس هایی که همراه با حوادث به سوی آدم حمله ور می شوند، جلو رفت؛ اما ترس چیزی نیست که وجود آدمی را ترک کند. هر انسانی خودش دقیقا می داند که چه زمانی، ازچی می ترسد و آن ترس، در چه مواقعی، توان انسانی را آرد می کند و چه زمانی می شود با آن پنجه در پنجه انداخت. احمدشاه مسعود، خود درین باره می نویسد:
" آیا همین حالا از مرگ می ترسم؟ به یقین نه، به خداوند نه!
به شهادت خود واقعا خرسندم وایمان کامل دارم که خداوند به وعده خود وفا می کند و از گناهان کم و زیادم، هم خواهد گذشت وحیات جاودان و راحت جاودانی را نصیبم خواهد کرد. فقط کمتر تشویش دارم که بعد مرگ من، برادران همسنگرم چطور خواهند کرد؟ این تشویش هم برایم چندان رنج آور نیست؛ چه، مردم خدایی دارند و او با قدرت است و از همه کرده دلسوزتر. اگر یک دری بسته گردد، صد در دیگری باز کند. واقعاَ از زنده دستگیر شدن می ترسم. این که کمونیست ها مرا بگیرند، توهین و تحقیر کنند، عذابم بدهند و من زیر فشار آن ها مقاومت کرده نتوانم و برادرانی را که در بین دشمن فعالیت دارند، افشا کنم. خداوندا خیر به دست توست. صد بار شهادت را قبول دارم، مگر اسیر شدن را نه! خدایا مرا اسیر دشمن نسازی، تو خالقی، به تو نیاز می کنم که مرا اسیر دشمن نسازی."
( درپایان اولین ماه از آغاز حمله هفتم شوروی ها که به تاریخ 12 اپریل1984صورت گرفت. پایگاه دره خیلاب- 29 ثور1363- 1984/5/19)
درسال 1377 خورشیدی وقتی عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگران کردستان ترکیه بر اثر یک توطئه بین المللی از یک فرودگاه در کنیا ربوده شد و به شکنجه گران ترک تحویل داده شد، مسعود با خاموشی و اندوه، صحنه های وحشت ناک انتقال اوجالان به شکنجه گاه را از طریق شبکه تلویزیونی بی بی سی تماشا می کرد. وی درپایان فقط گفت:
" اوجالان مرد استواری است. خدا هیچ کس را درچنین سرنوشتی دچارنکند!"
بدون شک مسعود، با دیدن صحنه هایی که خود از آن متتفر بود، این جمله کوتاه را با تلخی و مرارتی تمام بر زبان رانده بود.
با این حال مسعود این مهارت را در خود پروریده بود که هرگز، دهلیز احساسات خویش را به روی دیگران باز نگه ندارد. او در یک چنین احوالی، سرمستی و بی باکی خویش را از سرمی گرفت تا در احساسات جنگجویان کمترین رخنه ای نیافتد.
سید عظیم مصطفی در توضیح روز های دشوار پس از عقب نشینی از کابل در میزان سال1375 می گوید که درآن روزها دلهره و مأیوسی بر ارواح مردم مسلط شده بود؛ اما مسعود در رفتارش ظاهری اش نقش شادمانه ای بازی می کرد:
درهمین شب ها و روز های دشوار، که همه چشم ها به سوی او بود، فشار و اندوه خود را به سختی پنهان می کرد. روزی درحضور چند تن از همراهان رو به صالح محمد ریگستانی گفت:
کجا هستی بچه پوهنتونی؟  در زبان پشتو، دانشگاه معنی می دهد و ترجمه شده کامل واژه دانشگاه است.
ریگستانی جواب داد:
من می توانم ادعا کنم که در زمان حکومت مجاهدین چند ماه به دانشگاه رفتم و بعد ازین هم اگر فرصت دست داد، وارد دانشگاه خواهم شد اما افسوس به حال شما که هرگز به محیط دانشگاه وارد نخواهید شد!
ورود به حوزه دانشگاه و آموزش عالی یکی از آرزوهای مسعود بود که هرگز به آن نرسید.
من ( نگارنده ) یک بامداد روشن بهاری در ساختمان چهار طبقه ای "اوپراسیون" برای انجام کاری نزد مسعود رفتم. وقتی کارم تمام شد، ازین در و آن در، از جمله از سطح وسویه لیسه های امانی و استقلال سخن گفته به میان آمد. ناگهان چشم مسعود از راه کلکین به بیرون راه کشید و آهسته گفت:
هی ... لیسه استقلال! تو به چه حال افتادی و سرنوشت، مرا به کجا پرتاب کرد!

آقای ریگستانی به نقل ازمسعود می گوید:
جنگ هم علم است وهم هنر؛ اما خودش فرماندهی را فقط هنرمی دانست.
کاکا تاج الدین( خسرمسعود) می گوید:
درسال 1361 در ناحیه جامی روستای ملسپه محاصره روس ها چنان تنگ شد که میان ما و سربازان روسی کمتر از صد متر فاصله بود. از چهارسو درمحاصره کوماندو های روسی افتاده بودیم. ما از لای درختان، صف متحرک نظامیان روسی را نگاه می کردیم. مسعود ناگهان روی پا شد تا به سوی سربازان آتشباری کند، اما من با تمام قدرت، دستش را به سوی خود کشیدم وگفتم:
تیراندازی نکن ... این مرگ حتمی ما است... آن ها از حضور من وتو خبرندارند... بمان خود شان ازین جا دور می شوند.
مسعود حالت عادی نداشت و احساساتی شده بود. من دستش را رها نکردم. دقایقی بعد، صف لغزان نظامیان که از چند سو به هم نزدیک شده بودند، از منطقه شابه روستای آستانه به سوی آستانه راه افتادند. سه روز بعد از آن، در روستای نوه لیچ مهمان بودیم که ناگهان یک دسته از چرخبال های روسی بر فراز ما ظاهر شدند. به طور قطع فکر کردیم که محل اقامت ما افشا شده و هواپیما ها به بمباران آمده اند. بسم الله خان ( رئیس ستاد ارتش کنونی افغانستان ) و شاه نیاز هم با ما بودند. با سرعت از خانه به بیرون پریدیم و عقب سنگ بزرگی موضع گرفتیم. مسعود پرسید:
چه کسی به حکومت اطلاع داده باشد؟
یکی از همراهان ما گفت که یک تن از مجاهدان به نام ضابط در( درمحمد)  ساعتی پیش یکی دو بار سوار بر بایسکل ازجاده مقابل خانه عبور کرد!
چرخبال ها مثل یک دسته زاغ بر فراز منطقه ای که ما در ته سنگ خزیده بودیم، درحرکت بودند. مسعود به همراهان گفت:
اگر افشا شده باشد که ما این جا هستیم، لحظاتی بعد به بمباران شروع می کنند. قبل از آن که همه چیز از کنترول خارج شود، یکی ازشما، از عقب مرا به ضرب گلوله از بین ببرد که زنده به چنگ دشمن نیفتم.
و بلافاصله اسلحه برداشت و به حالت نیم خیز، قصد داشت از موضع بیرون شود و خود را برای آخرین جنگ آماده کند. من خود را به او چسپیدم و او را دو باره به درون حفره کشیدم. هواپیما ها همچنان به طورمرموزی در فضا دور می زدند. دل من  گواهی می داد که انتظار بکشیم. شاید به زودی ازین منطقه ناپدید شوند. درین حال از درون آسیاب به سوی هواپیما ها تیراندازی شد. مطلع شدیم که کاکا شهاب الدینبه سوی هواپیما ها شلیک کرده بود. با کمال تعجب مشاهده کردیم که هواپیما ها بعد از تیراندازی شهاب الدین از درون آسیاب، کم کم ارتفاع گرفتند و سپس به سوی میدانچه عقب خانه رحیم خان ( مشهور به غلام بچه) رفتند. پیلوت ها ندانستند که مسعود در چند صد متری شان عقب سنگی پنهان بود. اگر درآن دقایق، مانع مسعود نمی شدم، او خودش را ظاهر می کرد و درنتیجه فاجعه بار می آمد.