-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

تاریخ افغانستان، تاریخ سقوط است



بحث من این است که سردمداران تاریخی ما چرا افغانستانی را برای ما به میراث نهاده اند که گذشته از دادن یک فهرست بی سر و پا از مجموع کمداشت ها و نداشت های تمدنی و رفاهی، حتا در مرکز سیاست و مدنیت (کابل) شبکه فاضلاب شهری (کانالیزاسیون) وجود ندارد؟

گفت و شنود تارنمای آسمایی با رزاق مامون

حمید عبیدی : آیا می شود در مورد بارز ترین و پرتاثیرترین رویدادهای دوره کودکی تان کمی سخن بگویید؟
رزاق مامون : نخستین تأثیر( نمی دانم «بارز» بنامم یا نه) که از دوره کودکی در من هنوز زنده است، لذت بردن از خلوت و با خود بودن است. وقتی خیالخانه ام دستخوش لرزشی خفیف هم شود، همه جا را سیاه می بینم. خوب که فکر می کنم از چهار ساله گی ( دوره یی که یادم می آید) تا تقریباً آوان جوانی، فضای دلبخواه جولانگری در خانواده و محیط که برای رشد طبیعی و بالنده شخصیت ضروری است، برایم مساعد نبود. در هفده ساله گی هم، دوره هشت ساله زندان پیش آمد که داستانش بس تلخ؛ اما برای من سازنده است. از کودکی، مادرم پیوسته بالایم تحکم می کرد که جای دور نروم. از چند قدمی خانه فراتر پا نگذارم. اولین فرزند خانواده بودم و مصاحب کودکانه هم نداشتم. پناه بردن به خلوت اجباری، شخصیت مرا محدود کرد و از سر ناگزیری دور لحظه های خاموش می چرخیدم و همین امر، سبب شده است که از ازدحام اذیت می شوم و دنبال همان آرامش رؤیایی هستم که کمتر آدم ها به آن می توانند برسند. با گذشت سالیان دراز، چنین میراث دوره کودکی، مرا بهانه تراش، ریزنگر و بدبین بارآورده است. این طور احساس می کنم هر چه در سیمای مخاطبان خویش عمیق بنگرم، به مکنونات طرف خوب تر آشنا می شوم. در مجموع، از دوره های کودکی، خاطره های خوش و شیرین ندارم و هیچ وقت هم علاقه بازگشت به آن دوره ندارم.

حمید عبیدی : گاهی هم شده که در پی بردن به مکنونات قلبی دیگران دچار اشتباه شده باشید و یا هم از پی بردن به مکنونات قلبی کسی پشیمان شده باشید.

رزاق مامون :   انسان همیشه دستخوش خطا و اصلاح خطا های خود است. گفته اند که انسان جایزالخطاست.  ما پدیده هایی افتاده در ورطه معقول و نامعقولات هستیم. مسیرزنده گی سفر لحظه به لحظه و قدم به قدم به خاطر گریز و احتراز از خطاهاست.  به نظر من بنده گان خاکی مجموعه یی از تناقض ها و لغزش هاستند. حتا من معتقدم که بخش اعظم کنش ها و واکنش های انسان ها لغزش های خورد و کوچکی است که به مرور زمان و هر چه عمر به پخته گی می رسد، ممکن است کم و کمتر شود ولی هرگز پایان نمی گیرد. تا جایی که به خودم  رابطه می گیرد، در کشف عوالم آن سوی چهره های مخاطب، کمتر اشتباه کرده ام. چیزهایی است در ذهن آدم که خلعت پذیر واژه های معمول نیستند. من در سال های خسته کن زندان، ( که ده ها نفر در کنارهم نشسته و از هر دری گپ می زنند) تکرار صحنه ها و لحظه ها را به حدی مشاهده می کردم که احساس خفقان و ضعف بر من چیره می شد. یا به خواب می رفتم و یا باب بحث و فحص را با همزنجیران « همکاسه» به راه می انداختم. اما با آن هم برای مصرف کردن لحظه های فراتر از طاقت، به پیچ و خم های چهره های آدم های پیرامون خیره می ماندم. گاه میان خم ابرو و گردش چشمان یکی از قهرمانان رمانی که می خواندم با آدم های اطرافم قرینه سازی می کردم. این قرینه سازی و شباهت کاری بدل به یک بیماری شده بود. بعد ها حس می کردم که از خیره شدن به وجنات آدم ها نه تنها خسته نمی شوم بلکه چیزهایی را درمی یافتم که سبب مباهات من می شد. مثلاً در جریان تنش لفظی دو نفر ( که من از آنان به اصطلاح شناخت حجمی پیدا کرده بودم) نیت دروغین یکی بر دیگرش را درک می کردم. یا در دلم می گذشت که دو دقیقه بعد ممکن است به جان هم بیافتند. از قضا، ( معمولاً) چنان می شد که من پیش بینی می کردم. این مسأله مرا تشویق می کرد که از طریق سیمای ظاهری آدم ها، حرکت درونی شان را رد گیری کنم! البته این یک سعی تجربی است و ای چه بسا که برخلاف قیاس من چنین نشده است.
عادتاً حالات نگاه ها، کاربری کلمات، نگاه به سوی غذای روی سفره، حرکت لب های بالایی و خنده مخاطب مرا کمک می کند که در حریمی جلو بخزم که به دریافت محفظه درونی طرف خودم را نزدیک کنم.  عمدتاً می توانم بگویم که حین تمرکز بر کرکتر افراد خاص، ( در صورت فضای مساعد و وقت کافی) نتیجه قرین به حقیقت گرفته ام (ممکن است نتیجه حاصل، خیلی ناقص بوده باشد ولی چون باب دفاین درون مفتوح گشته، در نوبت های بعدی نقبی زده ام که مرا گیج کرده است و حتا هراسان به جانم فتاده است!)
با این اوصاف، ( به ارتباط جز بعدی پرسش شما) متأسفانه فرصت هایی دست داده است که به جلوه ها و کرشمه های خصایل متغییر و تأسف باری  درجریان عملیه آزمایش ذهنی مستمر و خاموش دست یافته ام که مرا ازفرط ناامیدی به افلاج کشانده است. پس راهی نمانده است که روی برخی آدم های به ظاهر محترم، دوست، متقی، با مروت و ... یک چلیپای نازدودنی در ذهنم بکشم و زیرلب بگویم:
آدمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی...
نمی دانم که این خصلت جبری چقدر حسن دارد و تا میزانی قبح. ولی به نظرم، حسنش این است که آدم جوینده را ارضا می کند و قبحش شاید این باشد که شک و بدبینی را در روح می رویاند و زنده گی آدم به یک پارچه احساس تأسف و تألم بدل می شود.
پی گیری و شرح این سلسله اتفاقات نه تنها روح مرا سوهان می کند، بل برای مخاطبان هم تلطفی  را سبب نمی شود. حالا که به زنجیره روابط  این چنینی می اندیشم، توفان ندامت گذرگاه روح مرا توسن وار می تازد تا سرما به جانم بیافتد و با خود به این نتیجه برسم که: ذهن آدم صرفاً در خدمت آرامش درون باشد نه این که آشوب برخیزاند. چه می شود کرد؟ غریزه کنجکاوی انسان، جزو شخصیت هر انسان است. نیاز هر انسان نوعی پوینده گی و رفتن به قلمرو پدیده هاییست که هنوز برای مان ناشناخته اند. آن چه من توضیح دادم، جزو مجموعه یی از خصوصیات شخصی است که می تواند به هزاران گونه دیگر نیز اتفاق بیافتد. شاید اگرهمین سوال را به کسانی دیگری هم مطرح کنید، تا هرچه جلوبروید، پاسخ های رنگارنگ دریافت خواهید کرد.

حمید عبیدی : شما به آدم ها اعتماد می کنید مگر این که دلیل و مدرک موثقی سبب شک و یا هم عدم اعتماد شود و یا این که تنها به کسانی اعتماد می کنید که برای صداقت و راستگویی شان ثبوت معتبر  داشته باشید؟
رزاق مامون : علی رغم آن که درموقعیت های خیلی پرآزمون، مواد تردید و تجسس در من اشکال پیچیده یی به خود گرفته است؛ در بسا مواقع و حتا در موارد مهم، از سرشت خوشباورانه یی که هنوز در فطرتم منهدم نشده است، تبعیت می کنم. زنم به این نظر است که من هیچگاه از رشته زودباوری رها نخواهم شد. مثل این که ایشان راست می گوید. این را گفته باشم که همیشه این طور نیست. بارها چنین پیش آمده است که حرف های یک شخص شخیص یا یک مدعی را با جان و دل پذیرفته ام؛ لاکن بعد از مدت کوتاه دستخوش نوعی شک و ندامت شده و قوۀ تحقیق و تجسس آرام آرام چنان در من قوت گرفته است که لایه های ناشناخته یی که در نفس قضیه مضمربوده، بر من فاش شده است. من مثل اکثر آدم ها سر بر آستان صداقت می نهم. رسیدن به مرتبه دریافت صداقت وقت و زمان و کم و بیش ریسک می خواهد. ویژه گی من درین خصوص از نظر خودم اینست: اگر به چیزی یا کسی از عمق دل و یا فتوای روح بی باورشوم، هرگز دوباره به اصطلاح رخ نمی گیرم. گاهی فکر می کنم که این خصیصه چندان سالم هم نیست؛ ولی متأسفانه وقتی در باره چیزی یا کسی به نتیجه یی می رسم که نقشه باور و اعتمادم را برهم می زند، هیچگاه نمی توانم حاضر به سازش یا دیپلوماسی شوم. احتمالاً روی همین مسأله است که برخی از دوستانم بدین نظرند که من هیچگاه یک سیاست دان نمی شوم. خوب مثل این که... تا حالا که نشده ام؛ پس ازین نیز چنان خواهد بود. خودم از جان و دل می خواهم که درین دنیا لااقل ضرر من به کسی نرسد، باقی آرزوها بماند.

حمید عبیدی :  آیا می شود کمی در مورد این بخش زنده گینامه قلمی تان روشنی بیندازید: «من از شانزده ساله گی دارای تفکرات سیاسی بودم و در یک محیط سیاسی اندیش پرورش یافتم. از ابتداء در دو بستر فکری سیاسی چپ و راست پرورش یافتم»؟
رزاق مامون : در دورۀ کودکی تا عنفوان جوانی، ما در جایی زنده گی می کردیم که مثلاً در میان همسالانم بچه های با مسوولیت کمتر به چشم می خوردند. در صنف چهارم و ششم هنگام رفتن به مکتب، سه تا چهار تن از همسالان ناگهان راه خود را به سوی باغ بالا کج می کردند و خیلی راحت می گفتند، امروز مکتب نمی رویم! در حالی که من از غیرحاضری و «مکتب گریزی» وحشت می کردم. تنها به سوی مکتب می رفتم و از همان آوان، از لحاظ روانی راه خود را از آنان جدا کرده بودم. آنان پول هم نداشتند و پدران شان خیلی فقیر بودند. من هم دست پر پول نداشتم؛ اما کم و بیش در درس ها فعال تر بودم و از تشویق و رویۀ معلمان خرسند می شدم. در کوچه، از جمع مکتب گریزان کناره می شدم و اگر برای فرار از تنهایی، در بازی فوتبال و رفتن به محلات نزدیک تر شرکت می کردم، زود دلزده می شدم و با غروب آفتاب مثل سایه از جمع ایشان جیم می شدم. ساعت ها در خانه می نوشتم و می نوشتم. برخی اقارب ما می گفتند که خط خوب داری. این سبب شد که کتابچه ها را پر می کردم! این وظیفه خسته کن من تا آن جا ادامه می یافت که مرا به زور از خانه بیرون می کردند تا خانه را جاروب کنند.
یک رادیوی کوچک داشتم که مصاحب خسته گی ناپذیر من بود. تمامی آهنگ های سال های 50 تا 60 خورشیدی را در حافظه ام جا داده بودم. هر آهنگ را در سه چهار ثانیۀ اول می شناختم. ملای کوچه ازاین نقطه ضعف من آگاه شده بود و هر گاه با من و یا اقاربم رو به رو می شد، نیش و کنایه می زد. از صنف چهارم به بعد، حرص عجیبی برای دانستن رویداد های تاریخی در خود احساس کردم. این حرص، سرنوشت فکری مرا آرام آرام شکل داد. معلم تاریخ ما زرغونه جان نام داشت. او خیلی زیبا و اداره چی عجیب بود و درس تاریخ را خیلی عالی و مکلف تشریح می کرد. ساعت ها بر عکس های طراحی شده پادشاهان گذشته افغانستان و دیگر قیصرها نظیر چنگیز و... خیره می ماندم. تنهایی و علاقه به رخداد ها سبب شد که من درس روز یک شنبه را به طور کامل به روز جمعه فرا می گرفتم. در یکی از روزها، زرغونه جان قبل از قرائت و تشریح درس تازه، خطاب به صنف گفت:
درس نو را کسی تشریح می تواند؟
دست بلند کردم. معلم گفت: بیا!
درس را شرح دادم. همه ساکت شدند. معلم سرم دست کشید و گفت :
آفرین! این را می گویند شاگرد مکتب! نامت چیست؟
بعد از آن، همیشه مرا با نام صدا می زد. تاریخ تحول من از همان روزها شروع شد. خودم را در چیزی یافتم که دیگران چندان به آن علاقه یی نداشتند. پسر مامایم سه دوره از من جلو بود. او اطلاعات آفاقی و جالب دیگری در باره درس های تاریخ به من می داد که در تشریحات مختصر کتاب درسی به چشم نمی خورد. پسر ماما یک روز گفت :
معلم که گفت درس را شرح بده. این چیزهایی را که من برایت ذکر کردم، نیز شرح بده!
اتفاق به گونه یی آمد که یک روز، معلم تاریخ با یکی ازمعلمان دیگرغرق صحبت شد و از من خواست که درس نو را اول بخوانم و سپس به شاگردان تشریح کنم. من چنین کردم و در آخر کار، اطلاعات اضافی را هم بیان کردم که با خندۀ هم صنفی هایم رو به رو شدم. یادم نمی رود که احمدشاه گفت:
بس بس که از سرک در چقوری افتادی!
متوقف شدم. هیاهوی آمیخته و خفه داخل صنف اندک اندک زیاد شد و بر صحبت های داغ معلمان اثر نهاد. زرغونه جان فریاد کشید:
بس کنید!
در جایم خشک ماندم. از فریاد او، من احساس تقصیر کرده بودم. معلم وضع مرا درک کرد و جلو آمد و با دست روی شانه ام زد: تو چه گفتی که این ها می خندند؟
ماجرا را شرح دادم. زرغونه زیر لب گفت:
بعد ازین، مسایل خارج از درس را نگو!
فهم لازم برای درک محتوای کتب را نداشتم. چند کتاب را در خانه محب علی هم صنفی ام ورق زدم، مفهوم نگرفتم. پس به شنیدن اتفاقات گذشته از زبان پسر مامایم اکتفا کردم. در صنف ششم محب علی به من یاد داد که از فلان قرطاسیه فروشی کتاب کرایه بگیرم. دو افغانی کرایه یک شبانه روز کتاب بود. اما دو افغانی در آن زمان ها برای یک متعلم متاع کمی نبود. این چانس هم از دستم می رفت که محب علی پیشنهاد کرد که من کتاب کرایه می کنم. شب می خوانم روز تو بخوان!
از فیض دوستی محب علی تا صنف هشتم پیوسته کتب پلیسی در اختیارم قرار می گرفت. تا آن که محب یک روز کتاب «فلسطین آزاد می شود» را برایم داد. این کتاب مرا تکان داد. حالا بر می گردم به منظره افکار سنتی در خانواده ما.
پدرم یک کارگر عادی در لیلیه دانشگاه کابل بود. پسرخاله ام محمد ولی از طلایه داران نهضت اسلامی به شمار می رفت و در ضمن، معلم خانه گی من نیز بود. او جوانی فهیم، خیلی محجوب و با نزاکت و عمیقاً درویش مشرب بود. من از آن زمان تا کنون چنین اخوانی متکی به اصول ندیده ام. او زبان نافذی در تبلیغات ضد کمونیستی داشت؛ چیزی که من در آن زمان از آن تصویر روشنی در ذهن نداشتم. در بستر خانواده، من مکلف به خواندن فقه و تجوید بودم و تا زمانی که در سن هفده ساله گی به زندان نرفته بودم، این سلسله را قطع نکردم. به همین سبب، در آن سال ها دستخوش یک دوگانه گی بودم. اقارب ما بنا به فعالیت فکری ولی جان، کاملا ضد حاکمیت داوود خان بودند. من هم از صنف ششم به بعد که ولی جان در خیزش ناکام اخوانی ها در پنجشیر، کنر و بعضی ولایات دیگر در زندان دهمزنگ حبس شد، روحیه ضد حکومتی را به ارث بردم. در زندان که می رفتم، جوانان ریش دراز، شاد و خوش اخلاق را می دیدم که مرا به هیجان می آورد. مثلاً یک روز یکی از پسران وکیل قیوم به پیشواز ما آمد و گفت: ان شاءالله یک روز برای فتح محبس خواهید آمد!
همزمان با این جریان ها، هنوز چهارچوب یک ایدیولوژی در ذهن من برجسته نشده بود؛ اما به نظر خودم، خیلی آدم کلانی بودم و اهتزاز تبلیغات ولی جان، تارهای وجودم را علیه کمونیست ها تسخیرکرده بود! یک روز ولی جان گفت: شنیده ام زیاد موسیقی می شنوی و احمد ظاهر گوش می دهی؟
گفتم: آری درست است.
او گفت: ازین مضرات حذر کن. 
در آن روزها، واژه « بی شرف» را نسبت به هر مخالف خویش به کار می برد. او این کلمه را در مورد احمدظاهر هم به کار برد. چون مرتبه حرمت وی نزد من زیاد بود، اگر چه چیزی در درونم فروریخت، ساکت ماندم. گویا باور نداشتم که ولی جان با آن شخصیت و وقار و فهم خویش چنین نظری داشته باشد. بعدها که خودم زندانی شدم، فهمیدم که یک زندانی در گویش چنین کلمات، چندان قابل مؤاخذه نیست.
از آن پس، به کتاب هایی که خارج از حوزه فکری و تبلیغاتی ولی جان قرار داشتند، روی آوردم. از همین جا بود که نوعی دوگانه گی شدیدی در روح و ذهن من به نطفه گذاری شروع کرده بود. واقعیت ومسموعات در خصوص مسایل فکری در میدان سرپوشیده روح من به نبرد برخاسته بودند. در خانه و مسجد، سخت گیری و خشکه مقدسی بر من مسلط بود و در محیط کتاب های اجتماعی و غیرمذهبی، احساس آزادی و رشد شخصیت می کردم. به هیچ کسی هم درین باره چیزی گفته نمی توانستم. مقارن آن زمان، ولی جان مرا به مطالعه آثار سید قطب از رهبران اخوان المسلیمن مصر تشویق کرد و من در سال 1356 برای اولین بار مؤفق شدم که کتاب «ما چه می گوییم» اثر سید قطب را مبلغ بیست و پنج افغانی خریداری کنم. ظرف یکی دو ماه، کل متن کتاب مذکور را تقریباً در حافظه جا داده بودم. حالا هم بند ها و پروگراف های آن را در خاطر دارم. این کتاب در من نوعی احساس خطر و بدبینی نسبت به جامعه محیط شهری را تقویت می کرد. «کتاب امریکایی که من دیدم» سید قطب به طور شعاری بر من تأثیر گذاشت و من می توانستم در جمع کسانی که خود را اخوانی برجسته تلقی می کردند، زمینه فخرفروشی برای ابراز شخصیت، فخر فروشی کنم! اما با همه این ها، آثار سید قطب و سپس آثار مولانا مودودی اسباب ترضیه فکر و خاطر مرا فراهم نمی کردند. خیلی سعی می کردم نسبت به افکار ایشان مؤمن جلوه کنم؛ در حقیقت امر، روحم بی میل می بود. شاید همه این آثار، زنده گی و محیط اجتماعی را نقد می کردند و حتا حرکت این آثار منافی محیط واقعی زنده گی بود. سردار داوود برخی از جوانان نهضت اسلامی را در میانه سال های 1355- 1356 اعدام کرد که در آن جمله، انجنیر حبیب الرحمن، دکتر عمر و مولوی حبیب الرحمان بودند. روحیه ماتم بر خانواده ما حاکم شده بود. این در حالی بود که آثار انجنیر گلبدین حکمتیار مانند «حقیقت نفاق از دیدگاه قرآن»، « سید احمد شهید»، و یکی دیگر که اسمش به یادم نیست در جمع آثار باقی مانده از دکتر عمر ( به شما ای جوانان میهن) و انجنیر حبیب الرحمن ( جهان بینی اسلامی) و کتاب عبدالرحیم نیازی ( د اقتصاد اهمیت په اسلام او کمونیزم کی) از کانال های مخفی به دستم می رسید. همه آثار مذکور را خواندم. آثار رهبران اسلامی همه در پاکستان انتشار یافته بودند. البته من این باریکی را هنوز نمی فهمیدم! موازی با آن، جزوه های منتشره و گستتنر شده از سوی احزاب چپ از یک هم صنفی ام - که نامش محفوط باشد- در اختیار من قرار می گرفت. بدین ترتیب افکار متضاد و چندگانه در من نفوذ می کرد و هنوز با وجدان فلسفی خویش نمی توانستم تصفیه حساب کنم.
سال 1357 با وقوع حادثه مرگبار هفت ثور آغاز شد. من بنا بر مخالفت عقده آمیز گذشته، با هیجان و رضایت شاهد لحظه های سقوط سردار داوود بودم. این حادثه روحیۀ میراثی مخالفت با رژیم داوود را در من خوابانید و وارد مرحلۀ نوینی ساخت که تشریح حوادث آتی اش درین اجمال نمی گنجد.

حمید عبیدی : آیا مخالفت تان با نظام های حاکم تنها  از همین «سنت خانواده گی» ناشی می شد و یا این که این «سنت»  مخالفت شما را  در مسیر خاصی سوق داد؟
رزاق مامون : خشت پایه مخالفت من با نظام ها ( شروع از حکومت سردار داوود) همین «سنت خانواده گی» بود. آن زمان در سنین سیزده تا پانزده عمر قرارداشتم. اما پس از کودتای ثور شخصاً به دریافت های تازه تر و بهتری رسیدم. نخستین واقعیت تازه یی را که بعد از زلزله مرگبار کودتا درک کردم همین بود که مخالفت با نظام داوود هرچند از روی یک حساب و کتاب فکری و احساسات جمعی خانواده گی بود؛ اما اشتباه بود. البته این حقایق در نخستین سال های زندان رؤیت خود را برایم آشکار کرد. از همان سال 1360 بود که من در یک اقدام استثنایی، مقاطعه خود را با «تنظیم های پشاور» اعلام کردم. موقف گیری صریح در شرایط زندان آن روز که صد ها نفر اعضای احساساتی (عمدتاً کم سواد و متعصب)  تنظیم ها در زندان به تخریب و گورکنی یک دیگر مشغول بودند، کار ساده یی هم نبود. در سلول انفرادی این سوال در ذهنم پیدا شده بود که نهضت اسلامی از کجا اسلحه گرفته بود ( البته در نخستین قیام بر ضد داوود خان در سال 1354) و خاستگاه کنونی شان در کجا قرار دارد. پاسخ آفرینی برای این پرسش ها در آن سال ها به طوری که امروز ساده به نظر می رسد، مقدور نبود. من خود زمانی جزو متعصب ترین آدم هایی بودم که برای«حزب اسلامی» جان خود را فدا می کردند و از فرط تعصب «برادران دینی» خود را می کشتند. این دو دست من در زمان حاکمیت وحشتناک خلقی ها، ده ها قطعه عکس رنگه حکمتیار را بر دیوار ها، پایه های برق و نبش های کوچه ها نصب کرده است. تقریبا در سن هجده ساله گی بود که جرقه یی به ذهنم زد و از یک «برادر» پرسیدم:
- عکس های انجنیرصاحب در آن بگیر و ببند خلقی از کجا می شد؟
وی جواب داد:
- در پاکستان چاپ می شد!
شنیدن این کلمات تقاطع دو شمشیر را در ذهن من ایجاد می کرد. به هیچ کسی نمی توانستم اعتراض کنم. تنها کاری که از دستم پوره بود، چنگ زدن به کتاب و بلعیدن حریصانه کتاب هایی بود که تازه به تازه پنجره های بسته را به رویم می گشودند. به جایی رسیدم که از همه کناره گرفتم. تنظیم پیشه ها فی البداهه هیاهو کردند که «رزاق» کمونیست شده است. شایعه در زندان همچون ویروس آمیب است؛ بدون تکثر زوجی با سرعت منتشر می شود و هیچ چیزی هم جلویش را نمی گیرد. چنین اتهامات برای دیگران کشنده بود. من در مقطعی از دریافت های تازه قرار داشتم که آوازه ها برای من نه این که هیچ  کراهتی ایجاد نمی کرد، نیرویی را در من شلاق می زد که هر چه زودتر چیزهایی را درک کنم که دیگران پیش از من دریافته اند و من در خم کوچه های عطالت پرسه می زده ام.  دیگر فهمیده بودم که از فهم مسایل اصلی چقدر عقب افتاده و نباید همچون مدعیان «روز گم کن» که از اثر ایام طاقت فرسای بیکاری زندان به آدم های روانی، لافزن، مبالغه اندیش و «خشکه مقدس» مبدل شده بودند، مسیر رشد فکری را به سوی دیگری کج کنم. تجربیات جدید و چرخیدن در گرداب مصیبت زندان و اهانت های بی شمار، مخالفت من با نظام ها را به مرور، قانونمند و عقلانی کرد.

حمید عبیدی : شما بی عدالتی را شر مطلق تعریف کرده اید؛ عدالت را شما چی گونه تعریف می کنید؟
رزاق مامون :  به نظر من، زشتی و شناعت بی عدالتی قابل تعریف نیست. به همین سبب واژه هایی غیر از «شر مطلق» برای دادن تصویر کوتاه برای آن نیافتم. هر چند می دانم که مطلق کردن یک پدیده، غیر علمی است؛ اما من در بیان مؤجز بی عدالتی، نه از رهگذرعلم، بل از منظر برخورد عاطفی وارد شده ام. در مقابل، اگر برای بی عدالتی (مانند بسا چیزهای دیگر) در عالم اسباب زبان انسانی، تعریف فراگیر، کافی و قابل پذیرش عمومی پدید نیامده است، موازی با آن، تعریف به اصطلاح «حجمی» برای عدالت نیز نمی توان ارایه داد. من می توانم سعی کنم تعریف توضیحی از عدالت بدهم: عدالت امری شعوری، دینی و عاطفی برای ایجاد مصوونیت و اطمینان میان آدم هاست. هنوز در میان آدم ها به عنوان یک داعیه و ایده آل باقی است. مضمون جنگ و صلح در سرنوشت بشری به همین امر پیوند جدایی ناپذیر دارد. عدالت در محاسبه ابتدایی یک انسان امری ضروری برای دفع بلیاتی است که در زنده گی، بدون هشدار قبلی به سوی مصوونیت بشری حمله ور می شود. عدالت، مؤجد توازن و اعتماد است؛ به همان میزانی که بی عدالتی، رفتار و کردار آدم ها را از توازن می اندازد. حال این مسأله بماند که طبعیت و سرشت بشری، خود مخلوطی از مواد عدالت و ضدعدالت است و این بر می گردد به یکی از اصول جنجال برانگیز فلسفی که مجموعه پدیده های جاندار و بی جان، مجموعه اضداد اند. اما عاطفه و انتظار بشری همیشه چشم در راه عدالت است. مثلاً به قول حافظ:
چون دور جهان یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
 
حمید عبیدی :  این حساسیت شما در برابر بی عدالتی ناشی از چیست؟
رزاق مامون : من وقتی مارکسیزم خواندم و در مراحل آتی زمینه های انقلابات بورژوایی، انقلاب اکتبر و انقلاب بزرگ چین را کم و بیش مطالعه کردم، به کنه بی عدالتی وحشتناک پی بردم. بعد از آن ( از خانواده و افراد دور و پیشم شروع) گویا نگاهم از آسمان به سوی زمین شد و فهمیدم که ما در طی تاریخ دردناک خویش، از چه مراحلی گذشته ایم و در کجا به سر می بریم. در تعلیمات فقهی که من تا اندازه یی پیش رفته بودم، هیچ وجدانم چنین تکان نخورده بود. پیش از آن همه چیز را کلی و شعاری می دیدم و گمان می کردم که مصیبت جامعه از آن جا پدید می آید که مثلاً جوامع معروض به بی عدالتی و پلشتی، مسلمان نیستند و اگر مسلمان باشند همه چیز حل است. حالا هم به شعور دینی به عنوان حلال اصلی رفع مصایب بشری ایمان کامل دارم. اما کسی را به من نشان بدهند که زنده گی خصوصی و اجتماعی اش، در آیینه شعور دینی متجلی شود؟
وقتی قانونمندی سیر تاریخ انسان به طور کلی در ذهنم ترسیم گشت، انطباق آن بر جامعه افغانستان و یا جامعه پاکستان و ایران و... زحمتی نداشت. حساسیت اصلی و تجربی من در برابر بی عدالتی از همان زندان شروع شد. مثلاَ افرادی را می دیدم که باد در گلو انداخته و از اطعمه و اشربه منظمی که خانواده های شان برای شان ارسال می کردند، با خیال راحت استفاده می کردند و از آسمان و ریسمان گپ می زدند و به طور معمول اکت و ادای «لیدر» و «رهبر» و... درمی آوردند. وقتی بوی کوفته یا گوشت و پلو ا زظروف شان در اتاق می پچید، مانند خانزاده ها در صدر می نشستند و بشقاب های طعام چیده می شد و هیچ گاه به ذهن شان خطور نمی کرد که یکی از شروط اسلام، توجه به همنوع و همسایه است و مسلمان نباید از همسایه اش غافل باشد. اما در صحنه های مورد اشاره، افراد لاغر و « بی پایواز» روی دوشک اسنفجی نازک نشسته و چشم به راه آب شلغم یا کچالوی «قروانه» می بودند و پلک می زدند. همین که محفل ریاکاران آراسته می شد، بی پناهان که درست کنار دست آنان می بودند، آهسته از جای شان بلند می شدند و تا به دور پنجره اتاق قدم می زدند. وقتی سفره طعام برداشته می شد به جاهای شان برمی گشتند. این فاجعه زمانی در روحم دایره خود را تکمیل می کرد که مطلع می شدم که همین شخص بی پایواز، مجاهدی بوده که فی سبیل الله گردنه ها را درمی نوردیده و ناگهان در گیر و دار جنگ ها، از صف جدا و به دام حکومت افتاده است.
اکثراً شاهد بودم که سنگدلی، سردی عطوفت و مسوولیت پذیری آدم ها ( چه ذاتی و چه غیرذاتی) مؤجد بی عدالتی است و این صحنه ها تنفر مرا نسبت به نشانه های بیگانه گی آدم ها دامن می زد. البته قید کنم که همه به طور کامل چنین نبودند ولی مظاهر این وضع زیاد بود. هزاران مثال ازین جنس می توان آورد. عرصۀ زنده گی اجتماعی ازین منکرات کم ندارد. وقتی به جامعه بازگشتم، محاسبات و حساسیت های من در برابر مظاهر بی عدالتی به یک مسوولیت و تعصب مبدل شد. مثال دیگر: اگر شما امروز ساعتی در جاده های کابل گشت و گذار کنید، بهتر می توانید در مورد حساسیت من در خصوص «بی عدالتی» توضیحات در خور ارایه کنید. عرصه خاموش و سر پوشیده خانواده ها که داستان دیگریست.

حمید عبیدی :  شما نوشته اید: «دیریست که از چهارچوب سازمانی بستر های فکری چپ و راست خارج شده ام»
رزاق مامون :  من از چهارچوب های فکری سازمان های چپ و راست بیرون شده و دیگر در آن نمی گنجم. این ویژه گی از لابه لای مقالات و حدود هشت کتاب من که در کابل و سایت های انترنتی انتشار یافته اند، قابل فهم است. خیر و سازنده گی باید لباس تفکر ملی در  بر کند. بسترهای سیاسی دیروز، حتا برای نیاز های همان زمان نیز جوابگو نبودند. اما قید کنم که درین سازمان ها، بهترین شخصیت ها و چهره هایی که نمونه های مسلم فداکاری و خدمت به افغانستان را به نمایش آورده اند، حضور داشتند و حالا هم دارند. من به تحزب گرایش ندارم. اگر یک جریان فکری مشترک وارد قلوب  مردم شود، نیازی به تحزب احساس نمی شود. هرگاه سقف فکری بزرگ به اندازه یک تشکیل خاص کوچک شود، هیچ دردی را درمان نمی کند. من غیر از عوامل بی عدالتی، با هیچ کسی در تضاد نیستم. همه ما هم سرنوشتیم و باید سرنوشت خویش را متحول کنیم تا همه از متجلاب تاریخی رها شویم.

حمید عبیدی :  می شود در این مورد کمی توضیح بدهید؟
رزاق مامون : من هیچگاه در چهارچوب « سازمانی» جریان فکری چپ حضور نداشته ام. من هفت سال در مخالفت با حزب دموکراتیک خلق در زندان پلچرخی بودم. در اصل، عضو حزب اسلامی به رهبری حکمتیار بودم که سابقه چنین عضویتی به سنت سیاسی خانواده گی بر می گردد. تا سال 1360 که یک و نیم سال از زندانی شدنم می گذشت، هنوز بر سر موضع فکری ام در دفاع از حزب اسلامی ایستاده بودم. 
در زندان به من فرصت مساعدی دست داد که به «ناگزیر» در زمینه ادبیات، تاریخ و فلسفه مطالعات عمیق تری انجام دهم. این مطالعات با تجربیاتی که در پیرامون من موج می زد، بر اندیشه سیاسی و تاریخی من تأثیرات عمیق بر جا می گذاشت. پس از نخستین ماه هایی که در اختلاط با افراد «تنظیم ها» در زندان به سر بردم، با سطح فکری، بینش اجتماعی، نحوۀ قضاوت، اهداف سیاسی و رنگ و بوی افکار فلسفی و فرهنگی آنان به طور ملموس آشنا شدم. من نخستین کسی بودم که در محیط پر چالش و خطرناک زندان پلچرخی ناگهان موضع خود را دال بر جدایی از بستر تحزب فکری و فرهنگی گروه های اسلامی اعلام کردم و این برای جوانی در سن هفده یا هجده سال کار آسانی نبود. همه کسانی که در آن سال ها مرا دیده اند، همین مسأله را می توانند به یاد بیاورند. باری در سال 1361من در برابر یکی از افراد احساساتی تنظیم ها گفتم:
اگر سرنوشت کشور در دست این ها بیافتد، همه چیز ویران خواهد شد! 
شخص مذکور بلافاصله عصبانی شد و با مشت و یخن بر من حمله ور شد. همه چیز زیر سقف زندان برأی العین نشان می داد که روحیه تنظیم های جهادی نه برای ایجاد نظم و ثبات و مصوونیت، که برای تشدید آشوب، حفظ حالت جنگ و استقطاب و شیوع روحیه خشونت، از بین بردن مدارا و قضاوت سالم در برابر سایر گروه ها آماده شده و دوام چنین حالت، کشور را در تهلکه می اندازد. ده یازده سال بعد همان مناسبات زندان در سطح جامعه افغانستان به مشاهده رسید که داستانش را شما بهتر از من می دانید. در سال های جنگ های تنظیمی برخی از زندانیان سابق را که در برابر بی میلی من نسبت به آینده و صداقت تنظیم ها با تحقیر و حساسیت برخورد می کردند؛ هم می دیدیدم که عمر و جوانی شان را در دفاع از این یا آن تنظیم به ودیعه نهاده بودند، اما چیزی را به چشم می دیدند که بر عقاید و نگرش های شان خط می کشید ولی لب از لب تکان نمی دادند! یک روز به یکی از آنان در کابل گفتم:
- فکر می کردی روزگار کشور از دست تنظیم ها به این جا بکشد؟
آن آدم تندور و جان فدا، ناگهان درهم شکست و به فحش و دشنام گویی آغاز کرد و خداوند را شاهد طلبید که ما چنین نخواسته بودیم.
علاوتاً استدلال من در برابر افراد «خشکه مقدس» از همان زمان تا کنون تغییرناپذیر باقی مانده است. در جمع اعضای تنظیم ها، افراد محترم و تحصیل یافته، وفادار به انسان و افغانستان وجود داشتند که از عمل کرد و قضاوت رفقای خویش رنج می کشیدند اما شهامت علنی کردن عقاید و نتیجه گیری های خویش را نداشتند. وقتی آزاد شدند و پیشانی شان با سنگ واقعیت های وحشتناک تصادم کرد، جسته و گریخته آن هم پنهانی و زمزمه آسا، خشم و خروش خویش را آشکار می کردند. شرایط زندان طوری بود که در شرایط تراکم افراد در یک اتاق مثلاً 200 نفری، قضاوت و برخورد و رعایت نزاکت های انسانی و حرمت گذاشتن برای دیگران، جایش را به تقسیم بندی «کفر و مسلمان»، «حزب و جمیعت» ، « کمونیست و مجاهد» ، « ریش دار و ریش کل» ... خالی کرده بود. در آن زمان هیچ کسی (حتا اعضای سازمان چپی) جرئت نمی کردند که سری آثار مارکس و لنین را مطالعه کنند. من تمام این آثار را به جز «کاپیتال»  مرور کردم و تاریخ انقلاب ها در قرون نوزده و بیست را از منظر فلسفه تاریخ مارکس مطالعه کردم. البته درک کتاب کاپیتال برای من سال ها وقت گرفت و بعد ها ( نه به طور کامل) تلاش کردم که به یاری آثار تفسیریی که در باره آن نوشته شده اند، خطوط اصلی علمی آن را درک کنم. در محیط زندان، خیلی ساده، باران اتهام و نگرش های منفی به سوی هر کسی می بارید. هر کسی حتا قوی ترین آدم ها سرسختانه سعی می کردند که با افراد تنظیم ها که از هر قوم و قماش و از هر نوع سطح و سویه پایین و بالا برخوردار بودند، مواجه نشوند. به نظر من، روشنفکرانی که به هدف نجات و بقای افغانستان و دشمنی با شوروی در یک موج عمومی وارد تنظمیم ها شده و یا از سوی رژیم به نام های مختلف منتسب شده بودند، قربانی جو حاکم بر زندان شده بودند. آنان مشاهده می کردند که تصورات شان از تنظیم ها با آنچه به چشم می دیدند، زمین و آسمان تفاوت داشت. البته من حساب روشنفکران را از عملکرد صفوف بی سواد و کم سواد که بالاثر انگیزش روحیه عمومی با پروسه مبارزه و جهاد یکجا شده بودند، تا اندازه یی  جدا می دانستم و حالا هم می دانم اما روشنفکران مذکور به جای مقابله با موج منفی گرایی و سیاه بینی حاکم بر روان زندانیان، روش دنباله روی از آنان را در پیش می گرفتند و ای چه بسا که خود به پیشقراول تعصب، کوته اندیشی و سیاه نمایی مبدل می شدند. مثلاً استاد کبیر از افراد برجسته حزب اسلامی یک روز به من گفت:
- چرا بازی شطرنج می کنی؟ شطرنج حرام است!
من گفتم:
- در کجای کتاب خدا چنین چیزی گفته شده است؟
البته که جوابی نداشت اما با استفاده از موقعیت خویش که در میان صفوف عادی حزب داشت، طوری تحکم می کرد که باید هر کس از وی تأسی جوید! روشنفکرانی ازین دست، بعد ها همان صفوف بی خبر از دنیا را به هدف تقویت موقعیت خود در برابر دیگر «برادران» استعمال می کردند و برای پیشبرد این منظور، بر حساسیت های عامیانه، عقیدتی و تعصب های اجتماعی و واپسگرایانه آنان شلاق می زدند تا بیشتر بتازند! سرانجام گپ به جایی می رسید که حزبی ها عقب ملاامام جمعیتی نماز نمی خواندند و جمیعتی ها با دیدن ملاامام حزبی، جانماز های شان را جمع می کردند! این هم کافی نبود. تعصب چند رنگ ذره ذره وجود آنان را چنان می انباشت که حتا بر سر این که چه کسی آذان بدهد و چه کسی ندهد، ده ها نفر به جان ده ها نفر می افتادند و با تخته های چپرکت بالای یکدیگر حمله ور می گشتند. سرها می شکست و فضاحت بار می آمد و «سپاهیان انقلاب» سر می رسیدند و خاطیان را به قوماندانی می بردند.
مختصرکلام، از نقل گوشه یی از ماجراهای سیاسی سی ساله این طورمی خواهم نتیجه بگیرم که همه جریان های فکری و سیاسی، جنگ و سیاست در افغانستان از ابتداء به شکل ناپخته شروع شد و سپس درمسیرقهقرا افتادند که این خود روایتی است که درین جا نتواند گنجید. من اکنون هم به ارزش های چپ معتقدم و هم به ارزش های راست. به نظر من افغانستان به تلفیقی از ارزش های پیچیده یی نیاز دارد که دربستر آرمانی چپ و راست وجود دارند و بدون یک جانبه گرایی باید نگاه به سوی آینده کشور را از نحوۀ نگاه دیروز جدا کنیم. یک جانبه گرایی ارزش ها نه در افغانستان که در هیچ جای دنیا نتیجه یی نداده است. حالا می بینیم که چپ ها و راست ها به تجربه فهمیدند که چقدر راه اشتباه رفتند و تا چه میزانی درست اندیشیده و عمل کرده بودند. نگاه شخص خودم نگاه ایدیولوژیک نیست. گواین که هرگز نگاه ایدیولوژیک نداشته ام. اگر در جاهایی اتفاق افتاده است که ایدیولوژیک برخورد کرده ام، به زودی به خود اعتراف کرده ام که دروغ گفته ام. نگاه من به واقعیت و عمل است. با توجه به ماجرا هایی تلخی که اجمالاً به آناشاره کردم، یک چیز در من تغییری نکرده است و فقط در یک قضیه کاملاً بنیاد گرا هستم: بقای افغانستان.

حمید عبیدی: از نظر فکری اکنون در کجا قرار دارید؟
رزاق مامون : بحث نظام اندیشه و فکر از دیدگاه من از دو زاویه قابل رؤیت است. فلسفه و ایمان. از لحاظ قرائت فلسفی، هیچ کسی ( حتا بانیان فرق مختلف و فلاسفه غرب  و شرق) به مرز مشخصی تقرب نکرده اند. مضاف برین، گذر از آزمایشگاه های علوم فلسفی، حتا عبور از یک مرحله ایقان تعبیر نمی شود. می ماند مسأله ایمان که بدون ایمان نمی شود زنده گی کرد. از رهگذر افکار سیاسی، به هیچ نظام سیاسی که تا کنون در افغانستان تجربه شده، اعتقادی نداشته ام. وضع چنان آمد که با همه نظام های زنجیره وار، دیر یا زود به مخالفت برخاسته ام. حالا به این عقیده ام که فقط یک راه برای ما افغان ها باقی است: ماندن در دایره مدیریت بین المللی؛ پرهیز از اشتباهات گذشته و جنگجویی هایی که فایده اش به دیگران می رسد. دوستی با تمام کشورها؛ مشروط به حفظ تعصب قدرتمند برای بقای افغانستان.

حمید عبیدی:این پاسخ کوتاه شما دو پرسش تازه را در ذهنم ایجاد کرد: نخست این که  آیا به نظر شما، ایمانی که انسان به آن از راه  شک و پرسشگری و جستجو نگذشته باشد و در آن جایی برای شک و پرسش وجود نداشته باشد ، باعث تحجر و فلج نمی شود و حتا خطرناک نیست؟
رزاق مامون :  ایمانی که از سنگلاخ و کتل های شک و پویش رد نشده باشد، ایمان عامیانه است. ایمان آگاهانه چیز دیگریست. سفر به پهنای تردید و جستجو، با فراگیری علم و دریافت های اکتسابی، تجربیات و مجادله های فکری قابل تعمیل است. ایمان عامیانه، طرح و رنگ ساده، بی پیرایه و بلامنازع دارد. اما وقتی در نظام فلسفی درز افتاد، وسوسه زورمندی بر روح آدم مستولی می گردد که قدرتش معادل هول و هیبت عشق است و در سینه آدمی، هر لحظه انفجار را تعبیه می کند. کوبیدن کوه ها به ناخن، آرد کردن سنگ خارا با سرانگشت نرم است. من در سال های شصت و شصت و یک خورشیدی، در گرو توفان شک و بی اعتقادی افتادم و کارم به دیوانه گی کشید. کسانی که درآن زمان مرا در زندان دیده اند، تصدیق خواهند کرد که من از نظرعقلی نا متوازن شده و از نظر حالت ظاهری، به شدت وزن باخته و لاغر گشته بودم. من هرگز نمی توانم درآن باره توضیحاتی بدهم. اصلاً قادر به ادا کردن حق مطلب نخواهم بود. تصفیه حساب فلسفی از مرحله ایمان عامیانه و گذار به سوی دریافت ایقان آگاهانه کار بسیار سختی است. به همین سبب، اکثریت آدم ها بالطبع در موقعیتی باقی می مانند که ایمان ساده و میراثی آنان متحول نمی شود. با این حال، شرط چنین موقعیتی آن نیست که نگرش و بینش آنان ریخت تحجر و راکد به خود بگیرد. در جامعه کسانی را می شناسیم که از عنصر آگاهانه چندانی بهره مند نیستند؛ مگر روشن بین و منطقی اند و حتا از بسیاری آدم های به ظاهر آگاه، آگاه تر اند. این قضیه به تجربیات و بینش عملی حیات رابطه دارد.

حمید عبیدی: و پرسش دوم این که: آیا به نظر شما یکی از عوامل ادامه و تعمیق بحران در افغانستان همین نیست که ما پیوسته در صدد براندازی نظام ها بوده ایم تا در صدد اصلاح و تکامل تدریجی؟
رزاق مامون : «براندازی نظام ها» به فکرمن، در اصل، تا میزان زیادی کار «ما» نبوده است و حالا هم چنین نیست. این نگرش نسبی است و بخش اعظم ادلۀ و براهین آن به تحولات بیرون از جغرافیای کشور و تقرب اروپاییان به قاره آسیا در وایل قرن نوزده برمی گردد. از امیر دوست محمد خان تا ملاعمر، نظام های برانداخته شده، نتیجه مسلم و یا کامل عملیه های داخلی سیاسی نبوده است؛ هرچند بدون عملیه داخلی هم نبوده، اما گاهواره اصلی حکومت گردشی ها و کشتارهای سلاطین، ( بیشتر در افغانستان) ثمرۀ بحران قدرت های برتر، خارج از حدود خانۀ ما بوده است. مقدرات خانۀ ما، چنین مرقوم گشته است. افغانستان از زمان تأسیس تا سی سال اول، فرصت های طلایی برای پیریزی نظام پایدار ملی را از دست داده و زمامداران به جای تحکیم و به اصطلاح «کانکریت ریزی» چهارچوب های زیربنایی، انرژی و توان ملی را به سوی گشایش سرزمین های دیگران ضایع کردند. زمامداران ما از تهاجم بر خانه های دیگران، هیچ میراث مثبت و به دردبخور برای اخلاف خویش به یادگار نگذاشتند. در عوض، کشور را در چنبره تشکل های دست ناخورده محلی و قبیله یی حفظ کردند. سیاست های ناپایدار شدت عمل و خشونت تا به آن جا ( نوبت به نوبت) ادامه یافتند که روحیه غصب و ملیتاریستی با روحیۀ انزوا و عدم علاقه به گشایش های تمدن درهم آمیخت و استخبارات ملایم اروپاییان، فساد، عقب مانی و جهل سیاسی را در میان نخبه گان کشور به یک بیماری مبدل کردند. به همین سبب، تفکر ملی، تعصب ملی و بنیاد استوار برای حفظ آبروی سیاسی، اقتصادی و حرمت ملی نیز شکل نگرفته و به صورت مجازی، گاه، جایش را به تفکر قومی و منطقه یی داده است. این قضیه یک بحث تاریخی، اندوهناک و خیلی پر لایه و انباشته از علل نامکشوف است که حداقل در متن تاریخ رسمی سیاسی ما از آن چندان سخن نرفته است. براندازی نظام در افغانستان همیشه از روی جهل سیاسی، جبر موقعیت و نا آگاهی تاریخی صورت گرفته است. مثلاً براندازی شاه امان الله، سردار داوود و دکتور نجیب الله. در محور این سه مثال می توان کتاب ها نوشت و آویزه رواق عبرت تاریخ مملکت کرد!
به فکر من، نظام واقعی به آسانی قابل براندازی نیست. امان الله خان نظام سطحی و روبنایی برپا کرد. مثل یک خس پوش. او تفکر ملی را برای تحکیم تدریجی، مسوولانه و به دور از آسیب پذیری های بازی های استعماری را نتوانست و یا نخواست به کار بگیرد. چندان اهل مشوره و تحلیل هم نبود. طینت پاک و ارادۀ سالم برای زمامداری کافی نیست. او خیلی عجله داشت تا سیب ناپخته را از شاخه برگیرد و چنین هم کرد. سردار داوود خان با وصف ارادۀ نیک برای اعتلای افغانستان، لجاجت های شخصی و عادتی خودش را جانشین خواست و داهیۀ  سرنوشت ملت افغانستان کرد. غمازان و پارتی بازان پوچ مغزی که در همین دو دوره بر دستگاه حکومات چسپیده بودند، هیچ یک اراده یی برای مدیریت سالم و مسوولانه زعمای متذکره از خویش نشان ندادند. افغانستان کشوری نیست که به آسانی بتوان بر آن حکومت کرد. افغانستان مأمن بی درد سری نیست که بتوان با یک مشت شعار و به دور از پشتوانه بزرگ اقتدار مردمی و منابع ثروت قابل اتکا، صفحه نجات و قدرت باز کرد. در همین دو دوره مشاهده می کنیم که بخشی از ماشین حکومت به طور افراط عمل می کرد و برخی دیگر به شیوۀ تفریط. امان الله بدون بال پرواز به هوا سیر می کرد؛ در سوی دیگر، شمار عظیمی از دیوان سالاران و طفیلی های خاندانی به جان چوکی و جیفه های دولتی چسپیده بودند و شخص شاه را در مجامع مختلف تخریب می کردند. سردار نعیم خان برادر داوود با تدبر، آرامش و دیپلوماسی حرکت می کرد؛ مگر رییس دولت کج خویی، مزاج متلون و سرسختی های دوره فرقه مشری خود در مشرقی و دوره ریاست قبایل را در دوره حساس ریاست جمهوری و اوج جنگ سرد، به حیث وثیقه اراده مردم به چشم بریژنف می زد. این طور نمی شود حکومت کرد.
حامد کرزی را در نظر بگیرید: ایشان از تاریخ و موقعیت المناک افغانستان هیچ درسی نیاموخته است. حالا اگر سرنوشتی غیر قابل باور برای این دستگاه حادث شود، چه کسی را می توان گناهکار شمرد؟ یک زمامدار مسوول آیا حق دارد همان دستی را گاز بگیرد که لقمه نان را به دهانش می گذارد؟ در موقعیت دشوار احتیاجی، محاصره، فقدان زیربنا و قدرت ناشکن ملی چه گونه یک فرد یا یک تیم کوچک به حق می دهد که برای باقی ماندن در قدرت با سرنوشت کل این خطه بازی کند؟ مثلاً برای ابقای شخصی به نام سپنتا که هیچ افتخاری به خود و مردم نیافریده، صف دولت و جامعه را با شکست مواجه کند؟ این گونه نظام ها ( اگربشود اسم نظام برآن اطلاق کرد) دیر یا زود از داخل یا از خارج «برانداخته » می شوند. ما در حدود عقلانی کردن سیاست خویش در داخل ممکن است بتوانیم جنبه «اصلاح» و یا «تکامل تدریجی» را مورد نظر قرار بدهیم؛ مگر نباید فراموش کرد که ما اکنون صاحب بلامنازع حکومت و سرزمین خویش نیستیم. در گذشته که بودیم، در گرماگرم بازی های چند مرحله یی، فرصت ها را گم کردیم و از دست مان گرفتند؛ حالا سرعت حوادث در پیرامون ما به گونه یی است که فکر کردن در مورد تحول تدریجی و یا اصلاح گام به گام مانند بنا کردن دیوار روی بستر دریاست.

حمید عبیدی: چرا شما فکر می کنید که ما به قیم  و یا قیم های بین المللی نیاز داریم؛ مگر افغان ها توان این را ندارند تا بالاخره به بلوغ فکری و سیاسیی برسند که بتوانند با پای خود و به اراده مستقل خود، آگاهانه  به سوی فردای بهتر بروند؟
رزاق مامون : افغانستان امروز از هر رهگذر، فاقد احاطه و اسباب استقرار برای حفظ خویش است. به یک دیپوی صحرایی شباهت دارد که از هر زاویه، در تیررس قرار گرفته است. به قلعه یی می ماند که دیوارهایش فروریخته و از ابهت بروج دیده بانی محروم گشته است. این تعریف تأسف بار در کلیه عرصه های اقتصادی، امنیتی، روحیه ملی و دیپلوماسی مقابله با دست اندازی های بیرونی مصداق دارد. اگر قیم قدرتمند بین المللی در کشور جای خود را محکم نتواند، همان داستان های باطل تنظیم بازی، بازی با قطعه های قومی و ... از سرگرفته شده و موازی با آن، پاکستان و ایران وعربستان و هند و حتا امارات متحده عربی در شطرنج افغانستان دو باره فعال می شوند. در آن صورت، ما چه خواهیم کرد؟
من طرفدار تسلط یک ابرقدرت بر مقدرات افغانستان هستم تا همه چیز برای اولین بار درین کشور یک دست شود. آن گاه می توان درعرصه های مختلف زنده گی، برنامه تدوین کرد. حفظ افغانستان اهمیت کلیدی دارد. در صورتی که یک نیروی قهار، که دست دیگران را از مداخله در کشور پس بزند، در افغانستان حاکم نباشد، هیچ چیزی درین کشور استقرار نخواهد داشت. متأسفانه همین واقعیت تلخ برای ما میراث مانده است. به پاکستان نگاه کنید: انگلیس چه گونه رای حفظ حضور ستراتیژیک خویش در آسیا و سپس برای چانه زنی بر سر ذخایر غنی آسیای میانه، حتا در اواسط قرن گذشته پیش بینی کرده بود که با سازماندهی ازدواج بنیادهای عصیبت آمیز مذهبی و نظامیان، کشوری را به نام پاکستان به طور  مصنوعی تولید کند و چنین هم کرد. پاکستان ذاتاً یاد گرفته است که در تعامل منطقه یی  و جهانی، چه گونه با کشورهای قدرتمندی که برای کشورهای کوچک تر و ضعیف، مقدرات درست می کنند، در یک مسیر حرکت کند تا زنده بماند. ما چرا از هنر سیاسی برای بقای خویش شرم کنیم؟ اگر می خواهیم زنده بمانیم، باید راه های تعامل برای زنده ماندن را فرابگیریم و به اخلاف خویش توصیه کنیم. من که می بینم، سنت آموزنده سیاسی که از تاریخ نشأت گرفته باشد، کمتر مورد توجه قرارمی گیرد و یا اصلاً فراموش می شود. تاریخ ما به کومک خود ما، معمولاً در مسیری هدایت می شود که یا افراط است یا تفریط. به نظر من افغان ها فعلاً توانایی مدیریت سیاسی سازنده برای تضمین بقای کشور را ندارند. افغانستان اکنون مهم تر از آن است که به خود افغان ها واگذارشود. برش نمایی های کذایی روشنفکری به درد نمی خورد.  هر روشنفکری که با این نظریه مخالف است، لطف کرده بیاید در میدان مبارزه همه آن چه را که می خواهد بگوید، در صحنه عمل نیز پیاده کند. من فکر می کنم که بلوغ سیاسی و فکری در جامعه روشنفکری و سیاسی افغانستان به قیمت انهدام همه چیز کم و بیش شکل گرفته است؛  اما از لحاظ زمانی و انطباق آن با نیازهای بین المللی و اهداف ستراتیژیک قدرت های حاکم در کره زمین، فرصت از دست رفته و دیر شده است. بهترین چهره های سیاسی  افغان مجهز با آموزه های علم و تجارب نوین غرب، در سراسر جهان پراکنده اند و چنان دور از هم پرتاب شده اند که اتحاد ملی شان را فقط به وسیله انترنیت می توانند تا اندازه یی به نمایش بگذارند و از مرز توافق ملی خیلی ها به دور اند. من جداً  باورمندم که اگر قیمومیت امریکا و غرب از افغانستان کنده شود، افغانستان با سرعت به وسیله ایران و پاکستان و روسیه به پرتگاه تجزیه و جنگ نا پایان پرتاب می شود.

حمید عبیدی: آیا چنین نیست که حالا شما بر خود تان دستور می دهید که «جای دور نروید»؟
رزاق مامون : «جای دوررفتن» بدون سنجش و موقعیت لازم فاجعه است. من خیلی محتاط شده ام که افکار و پالیسی ها برای افغانستان آینده و مسعود را چه گونه مطرح کنم. افغانستان امروز را نمی توان به چشم دیروز نگاه کرد. ما عوض شده ایم. از نو باید تعریف شویم. حوادث سریع تر از تصمیم گیری های ما اتفاق می افتند. حالا از دست دادن زمان، به معنای سقوط است. افغانستان از چانس خوب ما امروز مرکز تضاد های بین المللی است. می ترسم از روزی که مرکز تضاد ها به جای دیگری منتقل شود و آن گاه افغانستان به یک پسکوچۀ فراموش شده مبدل شود و آدم آدم را بخورد. من امید دارم که ما برای همیشه ( پس ازین) جزو مدار روابط بین المللی باقی بمانیم. غیرت و مناعت شعاری بدون افغانستان با عزت چه ارزشی دارد؟

حمید عبیدی:  آیا می شود گفت که شما از نظر اندیشه یی و سیاسی  دیگر آن مامون پیش از بحران و پیش از زندان نیستید؟
رزاق مامون : طبیعی است. من جزو نسلی هستم که هم در ورطۀ بحران های دوره جنگ سرد، ختم جنگ سرد و مرحله کنونی ( درآمیزی جنگ سرد و گرم) گیرافتاده و همچنان دستی در اعماربنای این بحران ها داشته اند. وقتی با هم نسلان خود نگاهی به عقب می اندازیم، متوجه می شویم که مفاصل زمانی زنده گی ما در واقع ایستگاه های شکست های پیاپی بوده است. مهم نیست که هم نسلان من وابسته های فکری پرچمی، ماوویست،اخوانی یا لیبرال و روشنفکران وازده باشند. مجموعۀ عواملی که در شکل گیری فکر سیاسی و فلسفی ما تأثیر و یا دخالت داشته اند، از رهگذر نتیجه و بازدهی تجارب، سوگنامه های شکست اما در عین حال، درک زوایای سیاه حوادثی است که ما به طور گول خورده، رخ سفید آن را به حیث واقعیت حجمی آن فرض کرده بودیم. ما از حیث درک و دریافت موقعیت خود و کشور ما در مرحله نسبتاً ضروری و سالم تر رسیده ایم اما متأسفانه، عنصر زمان و فرصت ها، مدت های پیش جلو رفته اند. می خواهم بگویم که سی سال را از دست داده ایم ( و مرکز تنش های داخلی، منطقه یی و جهانی بودیم) و همراه با سی سال، زیرپایه های نیم بند ملی در عرصه های اقتصاد، اداره و تولید از نفس افتاده اند. غیر ازین، درین مدت با آن که روشنفکران و سیاست دانانی که به نحوی خارج از حوزه های جنایت و وطن فروشی و حادثه آفرینی، ناظر حوادث بوده و از تجربه ها و عبرت های تلخ انباشته اند، از ورود به عرصۀ مدیریت و رهبری به دور نگهداشته شده اند. هنوز در زمان تصفیه حساب های جنگی به سر می بریم. من حالا می توانم در باره خودم نتیجه بگیرم که در سال های عروج افکار و عقاید متضاد که ماهیتاً بازتاب دهنده تضاد منطقه یی و جهانی بود، از حیث فکری و سیاسی مطابق نقشه ی جهانی، به نحله ها و فرقه های فکری مبدل شده بودیم. وقتی مثلاً وحدت دو آلمان دوباره تأمین شد، شوروی به پرتگاه انقراض رفت، اخوانیزم بین المللی به استخدام امریکا درآمد و چین چهره انقلاب و تشدید و صدور انقلاب و جنگ دایم بر ضد بورژوازی جهانی خود را به شیوه ماهرانه یی جراحی کرد، کاپی های ضعیف فکری و سازمانی جریان های جهانی اخوان و کمونیزم مثل حبابی در حوزه سیاست و قلمرو اندیشه در افغانستان ترکیدند. علت این نگونساری جریان های اندیشه فکری آن بود که اساسات فکری بومی درین جا وجود نداشت و مانند همه نیازهای زنده گی، از خارج تأمین می شد. اما وضع کنونی که داستان دیگری دارد.

حمید عبیدی:  به تخمین شما چند در صد از فعالین سیاسی و فرهنگی نسل شما و نسل سالمندتر از شما در مسیر  شبیه به  تحول فکری شما قرار گرفته اند؟
رزاق مامون : چیزی که من در کابل و افغانستان شاهدم و روابطی که با طیف های مختلف دارم و علاوتاً آثار فعالان سیاسی و فرهنگی نسل سالمندتر از خود و آفریده های نسل خودم را مرور کرده ام، می توانم بگویم که به طور کل ( غیر از استثناهای منفرد که در هر محیطی می تواند وجود داشته باشد) نحله های فکری و سیاسی به اصطلاح از خط راه آهن قبلی برون افتاده و بعضاً در مسیرهای دیگری افتاده اند که در کل می توان امیدوار بود که اکنون جوهره های فکری برای ایجاد یک سقف ملی سیاسی در حال پخته شدن است. (اگرفضای ملتهب و پیچان کنونی، توفان دیگری برپا نکند و شیرازه ها را به شیوه دیگری درنپیچد)

حمید عبیدی:  ولی متاسفانه پراگنده گی وحشتناکی که مانع از تشکل حول محور منافع و مصالح ملی می گردد،  هنوز هم  کاملاً مشهود است. به نظر شماه راه غلبه بر این «حفره های سیاه» چیست؟
رزاق مامون :  پرکردن این« حفره های سیاه» زمان و زمینه می خواهد. نخست ، مناظره طولانی و پی گیر باید میان افغان ها سازماندهی شود.  من درین فشرده، افکارم را به طور کلی توضیح می دهم.
افغان ها به خصوص قشر تحصیل یافته و منور، دست کم از سی سال به این سو، بی جا شدن اجباری را تجربه کرده و متأسفانه این بی جا شدن ها حالت استمرار داشته است. نخستین نشانۀ ویرانگر آن، گسست روابط درسطح وسیع بود و تا لایه های عمیق اجتماعی و حتا احساسات انسانی ما نفوذ یافته است. گسست رابطه از خانواده شروع و به انقطاع یا رابطه بیمار با جامعه، وضع مملکت، تحولات سیاسی و تحولات فرهنگی و اجتماعی تسری یافته است. طبیعی است که تفاوت و رنگ بوی افکار سیاسی و فردی نیز درین مدت خیلی پر رنگ شده است. نخست ایجاد فضای هم پیوندی فکری امری مهم است.
مورد بعدی، اشاعۀ نوعی بیگانه گی ناشی از گسست طولانی مدت رابطه میان افغان هاست. در احساسات همه ما تغییراتی آمده است که عادات و درجۀ وفاداری به ارزش ها و اساسات ملی را طوری تحت تأثیر قرار داده است که برای خود ما چندان چندش آور و غیرعادی معلوم نمی شوند. طوری شده که از احساس بیگانه گیی که بر ما مسلط است، نمی ترسیم و این حالت را به زیان خود و دیگران نیز تلقی نمی کنیم. از همین جاست که به طور ناخواسته، هر افغان چه در داخل و چه در خارج، عملاً به جزیره های جدا از هم بدل شده اند. هرچند ظاهراً با هم رابطه دارند و با زبان های خویش با هم گپ می زنند، مگر پرده نامریی یک حس بیگانه گی، آنان را ازهم جدا می کند. تفاوت در مظاهر مشهود و یا مفقودۀ شخصیت های ما تا به آن جاست که در ظاهر، تظاهر به صمیمیت و همدلی می کنیم ولی وقتی با خود تنها می شویم، خوب می دانیم که فقط باید به اصطلاج جل خود را از آب بکشیم. هرچند نیات و رواداری وطنی در روح ما نمرده اند، ولی از لحاظ عملی مرده حساب می شویم. ( البته این برداشت من نباید قطعی تلقی شود. این یک تصویر عمومی است و استثناآت را شامل نمی شود.)
بدین باورم که در گفتمان ملی قبل از همه لازم است به نقاط ضعف در شخصیت تاریخی و شخصیت کنونی خویش تمرکز کنیم. ریشه یابی بسیار مهم است. تهاجم بازنگرانه مثبت بر نقاط ضعف در تمامی عرصه ها یک نیاز عمومی است و من مطمئن هستم که افغانستان امروز خوب ترین سیماهای روشنفکری و آگاه را چه در داخل  و چه در خارج، در اختیار دارد.  تا زمانی نقب انتقادی سازنده، در خود نزنیم؛ نه شما من را به درستی درک می کنید و نه من ازسلامت درک و دریافت مفکوره شما برخوردار می شوم. قوۀ پرتاب حوادث زادگاه من و شما بسیار نیرومند بوده است. هیچ مردمی مثل افغان ها در گوشه و کنار جهان، با شعاع این چنین غیرقابل تصور پرتاب نشده اند. بدیهی است که درجه آسیب پذیری ما به مراتب در مقایسه با دیگران نیز خیلی بالا بوده است و «حفره های سیاه» در سرنوشت ما سر به هزاران می زنند. در یک چنین موقعیت، گسست رابطه، تکثیر حس بیگانه گی و افتادن در دام تفاوت های چرخان و پیچان، یک امر طبیعی است.
مورد بعدی از نظر من، تشریح تاریخی بحران موقعیت است. عوامل داخلی و خارجی در سال های جنگ و سپس در بازی امروزین قدرت ها در افغانستان، بحران موقعیت کشور و انسان افغانستان را وارد یک مرحلۀ سردرگم کرده است. برای ایجاد سقف ملی، به جای دست بردن در خورجین عیب جویی ها و بیرون آوردن متاع بی ارزش محکوم کردن های ایدیولوژیکی به شیوه دوره جنگ سرد، باید به وجوهات مشترک طیف های مختلف و متضاد جامعه افغانستان توجه شود. از نظر من، حالا هیچ چیزی به اندازه حفظ افغانستان اولویت ندارد. ما در سال هایی که حداقل دارای نظامی سیاسی و چهارچوب های فرهنگی و ملی بودیم و حکومتی ( ولو دکتاتور و بی کفایت و یا هرچه نامش را می گذارید) داشتیم، با خیال راحت علم عدالت می افراشتیم و از حق کار و آزادی بیان و رفع استبداد سلطنتی یا جنگ در برابر تهاجم شوروی صحبت می کردیم... آن وقایع در واقع بخش های نخست سریال غمبار در افغانستان بود. حالا در کجا قرار داریم؟
حالا این شعربه حال ما صدق می کند:
خانه ازپای بست ویران است
خواجه در بند تاق ایوان است
سوال این برهۀ از زنده گی ما این است: آیا افغانستان با همین ساختار پا بر چا می ماند؟ آیا این کشتی شکسته به ساحل می رسد یا آن که نارسیده به ساحل درهم شکسته و معدوم می شود؟ منظور من از افغانستان تنها جغرافیای ارضی نیست. جغرافیای ارضی تا جایی که امکان داشته به وسیله استعمار و بی کفایتی نخبه گان شهزاده ها، قیچی شده و اینک یک مشت کوهستانات برهنه بر جا مانده است که در مجموع یک سرزمین خشک نصیب ما شده است. این سرزمین خشک اگر مجاری آبی مختصری هم که دارد، رو به نشیب دارند و ما بخواهیم و یا نخواهیم بر مزارع کشورهای همسایه سرازیر می شوند.
جغرافیا و حدود سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و مدنی افغانستان با چه سرنوشتی روبه رو اند؟
از رهگذر ساختار و روحیۀ سیاسی، ما هنوز در سال های شصت قرار داریم. تقابل و استقطاب فکری رفع نشده و از لحاظ اجتماعی، همچنان وازده، متشتت، بی اعتماد باقی مانده و حتا سلیقه های لازم در زنده گی را از دست داده ایم. شما اگر در جاده های کابل ساعتی گردش کنید، مظاهر و نشانه های تلخ گسست اجتماعی و ارزش های فرهنگی را لحظه به لحظه می توانید مشاهده کنید. شما خیلی بی زحمت می توانید مشاهده کنید که سرنشینان یک موتر دوصد هزار دالری، پوست کیله را به روی جاده پرتاب می کنند و دود های سگرت را از دماغ شان بیرون می دهند!
همان طوری که قبلاً اشاره کردم، ما با بحران موقعیت روبه رو هستیم. تشریح و تفهیم این بحران به فداکاری عناصرآگاه این مملکت محتاج است. شناخت بحران کنونی جزو گفتمان امروزی ماست. یکی از ارکان بحران کنونی، شیوع و نهادینه شدن عصبیت مذهبی است که بر توسن بحران های گونه گون شلاق می زند و در عین حال، بر سایر بحران ها غلبه حاصل کرده است. کشورهای غربی جمع پاکستان در مقابله با شوروی پیشین، ابزار قدرتمند مذهبی را با اختراع تعاریف مخرب سیاسی از آن، به کار گرفتند. پاکستان درین بحبوحه، هدف خصوصی تری داشت. سازمان های استخباراتی آن کشور داوطلبان مذهبی و شهادت طلب را طوری وارد حریم اجتماعی افغانستان کردند که اسلحه در دست، نهادهای رهبری سنتی و فرهنگی را از بین بردند و به جای آن ملاهای مدرسه دیده در پاکستان را جایگزین کردند. هدف این بود که در محلات و قریه جات، به دور از حضور علم و تکنیک و حاکمیت دولتی، روحیۀ به هم بافته مردمی جایش را به سران صرفاً مذهبی خالی کند. در سال های جنگ، متأسفانه این طرح مورد اجرا قرار گرفته و در حال حاضر، در عوض مناسبات قبیله یی متکی بر همزیستی صلح آمیز گذشته، فضای جنگی، ملتهب و تفتیش آمیزی حاکم گشته است. حتا علایمی وجود دارد که برخی گروه ها و حلقات روشنفکری با اتکا به روحیۀ مکروه قوم گرایی، از جو کنونی اظهار رضایت می کنند. این حلقات بدون شک، با استخبارات پاکستان مرتبط اند و من در سال هایی که به حیث خبرنگار بخش فارسی بی بی سی در پاکستان کار می کردم، این حلقات را از نزدیک مطالعه کرده ام. بدین ترتیب، ایجاد پوشش عصبیت غیر طبیعی مذهبی در میدان جنگ افغانستان که از سوی پاکستان و انگلیس و امریکا برای غلبه بر رقبای جنگ سرد ایجاد شده بود، همچنان سنگین باقی مانده است. برخی افراد یا از روی ناآگاهی و یا به سبب اغراض «تنظیمی» و یا «قومی» نسبت به این پدیده مضر به نحوی روش توجیهی به کار می گیرند؛ ولی باید تاکید کردکه برای پر کردن «حفره های سیاه» در سطح کشور، طرح عصبیت زدایی در مرکزتوجه قرار گیرد. با این حال، روحیۀ تشدد که سی سال تمام بدون وقفه درین جا ترریق شده، به آسانی زدوده نخواهد شد. به نظرم، این روحیه سد نیرومندی در برابر مفکوره همگرایی ملی به حساب می آید. اگر از یک سو، ترویج تفاهم و مدارای مذهبی آرام آرام در دستور کار دولت های افغانستان قرار داده شود، از جانب دیگر، این نقطه ضعف، باید به مراجع اصلی اش برگردانده شود. از حیث سیاسی، بازی با عصبیت باید از جانب افغانستان نیز بالمقابل پاکستان و به هدف تخریب توازن دربافت های اجتماعی آن کشور به کارگرفته شود.
انزوای قشر روشن نگر و رسالت پیشه افغانستان، توطیه دیگری است که محصول جنگ است. درین سال ها، کشورهای شامل در جنگ، اقشاری را به روی صحنه کشیدندکه از حیث داشتن فرهنگ سیاسی و ذهنیت مدنی برای پیشرفت و دفاع از مصالح ملی افغانستان تا حد زیادی بی بضاعت بوند و تقریباً از بطن روابط گسسته، بیگانه گی، بحران و عصبیت مذهبی زاده شده بودند. به غیر از چند چهرۀ بارز و قابل اعتماد، مابقی این قشر، چه در دوران جهاد و چه بعد از آن، در واقع نقش  فرزندان سیاسی کشورهای حاضر در جنگ افغانستان را بر ضد افغانستان اجرا کردند. حوادث جنگ، اقشار ملی و تحصیل یافته را که می توانستند ساختارهای آسیب دیده را مرمت کرده و طرح نوی در عرصه سیاسی بیاندازند، بیش ازپیش در زباله انزوا، اجبار، فقر وت هدید تلمبار کرده است. من بارها اندیشیده ام که چه راهی وجود خواهد داشت که دوران تبعید جریان روشنفکری و فرهنگی افغانستان ( چه در درون و در بیرون) خاتمه پیدا کند. برای ایجاد محور ملی، جریان روشنفکری کشور باید سر از نو به کتله ارتباط  و خلاقیت و حرکت بدل شود. هر چه انزوای منورین ادامه یابد، کسی به حال آنان اشک نمی ریزد. کشورهای منطقه از درهم ریزی ساختار روشنفکران کشور مشعوف اند و سعی دارند مغزهای متفکر مملکت را قطعه قطعه نگهدارند. قشر روشن نگر، بیشتراز همه دستخوش اضطراب و اجبار و مذلت شده است. اما انصافاً این قشر تقریباً هیچ تکانه یی به خود نداده است و گوشه های انزوا را غنیمت پیداشته  و بعضی از آنان، مسایلی را که از رده  جامعه و تاریخ خارج شده اند، هنوز هم به حیث افکار تازه و سازنده نشخوار می کنند. ( این مبحث سردراز دارد)
حال به توضیح تصویر دولت می پردازم که بنیاد های مفکوره وحدت منافع در کشور را به خطر افگنده و چاق کردن جیب های شخصی را با پیشرفت و نجات افغانستان به اشتباه گرفته اند.
امریکا و غرب د رایجاد تشکیلات دولتی پس از طالبان، تعجیل آمیز برخورد کردند. سپس به شعارهای شان در مورد ایجاد حاکمیت ملی و وفادار به افغانستان پشت پا زدند. چند نفر را از غرب به نام متخصص و خادم افغانستان با خود آوردند و با فرماندهان و رهبران پخته شده در جنگ و دزدی یکجا کردند. امریکا به سوی عراق دور زد و چند سالی از معرکه بی خبرماند. درغیاب امریکا، کار مدیریت در دست حلقات وابسته به پاکستان، ایران، ( تااندازه یی روسیه) و انگلیس افتاد. درین سال ها، هر آنچه به نام قانون در رسانه های فریاد زده شد، درعمل شکل معکوس آن نمایش داده شد. جنگ سالاری و تعرض در غیاب قانون شکل وحشتناکی به خود گرفته است. اکنون دولت معادل است با تسلط گروه بندی های مافیایی، که حتا منافع غرب را با دشواری های روبه رو کرده و افغانستان را به گرو گرفته است. اکنون استفاده از مخاصمت های قومی را مؤقتاً یک سو نهاده و اتحادیه های اقتصادی میان قدرتمندان آمده ازغرب و رهبران دست اول و دوم «تنظیم ها» به میان آمده است. هرگاه لازم شود، از ریزرف آتشین مخاصمت های قومی هم بهره می گیرند. این نهاد های درهم جوش، که در گذشته یکدیگر را دفع می کردند، اکنون تن به ازدواج مصلحتی و اقتصادی داده و پیوسته فربه تر می شوند و به موازات آن، توجه به  مردم، ارزش های ملی، تاریخی و مدنی کمتر شده می رود. هسته ی قدرت، به شکل وحشتناکی با جوهره هایی که می تواند افغانستان را حفاظت کند، بی گانه است. دادن تصویر کامل ازین وضع، خیلی دشوار و محتاج زمان است. مواردی را که من در پروگراف های اولیه این پاسخ نامه به حیث نشانه های درهم شکسته گی ملی و ضد مصالح مردم ذکر کردم که باید آن حفره های سیاه کور شوند، در یک پله ترازو قرارمی گیرند و تصویر درهم و ترسناکی که از سیمای دولت کنونی در قالب واژه هایی چند پیش نظر شما گذاشتم، سنگین تر از اولی است. این ها در مجموع، «مانع از تشکل حول محور منافع ملی» اند. می دانم که کلاف گیچ کننده یی است. اما زمان معجزه خود را آشکار می کند. تغییرات در سطح منطقه و تعاملات در داخل کشورهای قدرتمند حاضر در افغانستان، ضرورت های جدید و عملیی را تعریف می کنند.
اولین فکری که برای غلبه برین وضعیت شوم به ذهنم می رسد، بیشتر از لفاظی و کلی گویی چیز زیادی نخواهد بود. اما راه را این طور طبقه بندی می کنم:
1. بازگرداندن امنیت کامل به کشور( که تحقق این رؤیا به اختیار خود ما نیست.)
2. احیای شبکه های تولید و درآمد داخلی.
3. پیوستن افغانستان به مدار امنیت جهانی.
4. مبارزه با ترس ( ترس های گذشته و نو)، بازگشت اعتماد ( از خانواده تا اجتماع و حکومت سازی)
5. توسعه دراز مدت فرهنگ آموزش، کنار رفتن نسل دوره جنگ از صحنه سیاست و اقتصاد و دولت داری.
6. احیای رابطه مردم با مردم.
7. انتقال جنگ و آتش ( به هرطریق ممکن) به کشورهای منطقه و تنظیم ماهرانه سیاست صدور جنگ و تهدید برای دیگران. ( در غیر آن، هیچ موعظه و تضرع وضع را بهبود نمی بخشد.)
8. تقویت دیپلوماسی قوی چانه زنی و کسب قابلیت همگرایی با جهان. 
9. سقوط دولت کنونی با تمامی ساختار های مافیایی آن.

حمید عبیدی:  شما از سقوط صحبت می کنید و آن هم از سقوط دولت ... در حالی که تجربه چند دهه گذشته نشان داده که سقوط دولت الزماً به معنای استقرار دولت بهتر نبوده است- به خصوص که سقوط ها از سال 1992 به اینسو باعث فروپاشی تمام ساختارهای قدرت و حاکمیت دولتی بوده اند. پس پرسش در این است که آیا هدف شما رویکار آمدن یک حکومت توانا متشکل از کارشناسان و سیاستمداران نیکنام ، پاکنفس، کاردان و متعهد به منافع و مصالح ملی و به حاشیه کشیدن عناصر هنجارناپذیر  و اصلاحات بنیادی در همه ارکان نظام در چهارچوپ قانون و با استفاده از ابزار قانونی است و یا   همه چیز را به هر قیمت ضرب صفر کردن و دوباره از  زیر  صفر شروع کردن!؟

رزاق مامون: آری من از"سقوط" دولت به حیث یک نیاز تاریخی وگریزناپذیر سخن گفتم. اما نه  شیوۀ دیروز. نه از راه قوۀ قهری؛ نه طی یورش مسلحانه وخشونت بار. من ازین منظر به قضیه نگاه می کنم که آیا حاکمیت کنونی، برای آوردن تغییرات و اصلاحات بنیاادی حاضر است؟ آیا در راستای ایجاد یک نظام سالم ملی ( نه نظام پنج صد یا شش صد نفر که منافع و سرنوشت نظام را در انحصارخود گرفته اند) اراده ی عملی از خود آشکار می کند؟ تا حالا که هیچ نشانه یی از تغییرات سازنده و به دور از محاسبه های چپاولگری و غارت، در رفتار و عملکرد حکومت و دولت مشاهده نشده است. اگر کسی چنین علایمی را بالفعل مشاهده کرده، برای ما هم توضیح کند. هر کس درین عرصه به میدان می آید، شرطش این است که از مسموعات و گزارش های رسمی و تبلیغاتی گپ نزند. مشخص، با ارقام و علمی بحث کند. اکنون وضع کشور از حیث امکانات توسعه و بازسازی و تقویت روحیه و مشارکت مردم که بتوانند احساس جمعی خود را در عمل نشان دهند، بسیار اسفبار است و به آب ایستاده شباهت دارد. تغییرات و اصلاحاتی که من همیشه از طریق تلویزیون ها، مقالات و کتاب ها مطرح می کنم، تغییراتی ریشه یی، ملموس، اثرگذار و متناسب با خواست های ملت است. توضیح شعاری و رسمی انباشته از دروغ های ترشیده به درد ما نمی خورند. تغییراتی که من خواستار آنم، در واقع آنقدر عمیق و ضروری اند که به معنای "سقوط" این نوع مدیریت سیاسی تعبیرمی شود.

حمید عبیدی: شما را چرا و به چی اتهامی زندانی کرده بودند؟

رزاق مامون : من به اتهام حزب اسلامی به رهبری آقای حکمتیار به زندان افتادم. وقتی مستنطق در جمع اسنادی که از خانه ما به دست شان افتاده بود، نگاه می کرد، به ناگاه عکس ولی جان را شناخت و گفت: بلی... حالا فهمیدم که این گروه در کدام موقعیت قرار دارند. به عکس اشاره کرد و گفت:
ولی را از دوران فاکولته می شناختم... بچه بسیار خوب اما از نزدیکان گلبدین بود. سپس پرسید:
چه قرابتی با این عکس داری؟ گفتم پسر خاله ام است. او گفت: شبکه مهمی در دست توست!
مستنطق خبر وحشتناکی را به من گفت: ولی در جوزای 1358 با تمام رفقایش در زندان پلچرخی کشته شد! روبه سوی یک مستنطق دیگر کرد وافزود: در همان روزها ما و شما با چند تن دیگر از رفقای کابل مخفی بودیم... ( اشاره او به اختفای شاخه پرچم در زمان امین بود.)
در باره سرنوشت اعضای ارشد نهضت اسلامی در بلاک دوم پلچرخی چیزهایی شنیده بودم. مگر در آن لحظه برایم قطعی شد که ولی جان دیگر زنده نیست.

حمید عبیدی: اگر فرصت ملاقات چند دقیقه یی به با آقای گلبدین حکمتیار را داشته باشید به وی چی خواهید گفت؟

رزاق مامون : اگرفرصتی برای گفتن باشد این طور می گویم:
شما همیشه فریاد بلند کرده اید که به خاطراسلام و تأسیس حکومت اسلامی حاضر به ائتلاف با دیگران وخصوصاً با دسته های غیراسلامی نیستید، اما تاریخچه سیاسی حزب اسلامی مشعراست که عمر شما درساختن ائتلاف های ناکام با این گروه یا آن گروه ها گذشته است. علت چیست؟
 
حمید عبیدی: و  اگر بالفرض فرصت ملاقات چند دقیقه یی به با  احمشد شاه مسعود را داشته باشید به وی چی خواهید گفت؟
رزاق مامون : این طور خواهم گفت:
شما آگاهی داشتید که با دخول به کابل، درسال 1371 میان گروه های مسلح «حمام خون» به راه می افتد، چرا ترجیح دادید همزمان با دخول حکمتیار به کابل داخل شوید؟ اگر تا سه چهار سال اول در همان سوق الجیش اصلی باقی می ماندید، بهترنبود؟ چون ازق بل روشن بود که دسته های مسلح تنظیم های مختلف، به زودی به جان حکمتیار و سپس به جان هم می افتادند و شما به حیث قوت ثالت باقی می ماندید؟

حمید عبیدی: چی سبب شد تا شما در زندان به ادبیات رو بیآورید؟

 رزاق مأمون: علتش مطالعه آثارادبی بود و کم وبیش این کار مستلزم داشتن فکر فعال نیز است. در ضمن، زندان نوعی حالت سکون دارد که روح ادبی بالقوه را در وجود آدم به تحرک می آورد. خاصیت این سکون اجباری (علی رغم شکنجه، از دست دادن آزادی، و دوری ا زخانواده و تحصیل و...) به گونه یی دیگر است و در قدم اول، ساعت های متوالی آدم در خود فرو می رود و در خود فرو رفتن، بالطبع افکار نسبتاً عمیق تری نسبت به آن چه اتفاق افتاده را در ذهن شخص بیدار می کند. خصوصاً در چنین موقعیتی، اگر غیر از کتاب، اشتغال دیگری هم نباشد، فضای ویژه یی برای شخص دست می دهد. اگر خرده ذوقی در ذهن و روح جرقه بزند، گرایش به ادبیات با نخستین کتاب شروع می شود. اما من وقتی از حیث ادبی تکان خوردم که کتاب «سپارتاکوس» را خواندم.
قبل از زندان، عمدتاً آثار پلیسی و بعضاً آثاری در باره مبارزان فلسطینی را خوانده بودم. همیشه به رادیو گوش می دادم و از حوادث درون و بیرون مطلع می بودم. مثلاً از کلیه جریان کشته شدن علی احمد خرم و دستگیری مرجان و اعترافات جنرال عبدالرزاق خان و خان محمد خان و امثالهم که از رادیو پخش می شدند، خود را با خبر می ساختم. حتا به سرم زده بود که کتاب بنویسم؛ ولی راه گم و  بی تجربه بودم. در نتیجه اخبار و اطلاعات منطقه و افغانستان را از دیدگاه اخوانیزم پشت سرهم می نوشتم و مثلاً دشمن حبشه و هیلاثلاثی در برابر سومالیا بودم. طرفداری من از سومالیا به خاطر این بود که ولی جان همواره به من گوشزد کرده بود که جنبش اسلامی «اریتیریا» در جنوب سومالیا بر ضد کفار می جنگد. من در نظرنویسی های خودم همه کاسه و کوزه را بر سرحکومت حبشه می شکستم که چرا این «رژیم ضد بشری» بر ضد مسلمانان می جنگد! در همان سال ها در به در دنبال حوادث فلسطین بودم که ابوداود فلسطینی چه گونه یازده ورزشکار اسراییلی را در میونیخ آلمان کشته بود و ازین قبیل مسایل... دشمنی من با فلانژیست های لبنان که بی پایان بود! معلوم هم نبود که از چه کسی طرفداری کنم... آن وقت کمال جنبلاط را خوش داشتم با آن که می دانستم رهبر سوسیالیست هاست اما سپس او را در بدل اعمال عجیب و غریب جورج حبش از ذهنم راندم؛ چرا که کتاب «مصاحبه با تاریخ» اوریانا فالاچی مرا از راه به در برد. تا آن زمان، اکت و ادای مبارزان نام آور را درمی آوردم.
وقتی به زندان رفتم؛ غمزده، نگران و تنها شدم. یک روز در بلاک اول کوته قفلی یک ساعت اجازه گردش در فضای باز را یافته بودم که بشیر بهمن- اسطوره مقاومت در زیر شکنجه های خاد- از رهبران جریان انقلابی «ساوو» با من سرخورد. من با اسدالله دشتی بودم. بهمن لباس ورزشی به تن داشت و ریش سیاه و درازی گذاشته بود. نمی دانم چه واقع شد که ناگهان بهمن روی شانه ام نواخت و گفت:
ترس و تشویش را از سرت دور کن... تا می توانی بخوان... در بهترین لحظه عمر قرار داری!
هنوز سرنوشت من تعیین نشده و در انتظار محکمه به سر می بردم. در اتاق 67 منزل دوم وینگ غربی با خواجه موسی فریور( که آن زمان از صنف دوم فاکولته حقوق به زندان کشانده شده بود) هم اتاق شدم. ایشان اکنون استاد دانشگاه است. وی به پنج سال حبس محکوم شده بود. او هر چه کتاب داستان در خانه داشت به زندان خواست و من همه آن را مطالعه کردم. «واژه نامه سیاسی» امیر نیک آیین را از کسی امانت گرفتم و تقریباً آن را بلعیدم؛ چون استعدادی برای تظاهر به سیاسی بودن داشتم؛ خوش داشتم اصطلاحات سیاسی را در حافظه بگیرم و در صحبت هایم استفاده کنم. در آن آشفته فضای زندان، اکثراً بازار لاف و خودبینی و مبالغه گویی گرم بود. بسیاری ها سعی می کردند پاداش زندانی شدن شان را در نظر همیاران خویش تثبیت کنند و معمولاً مدعی شوند که در بیرون از زندان «سرگروپ» یا «لیدر» یک بخش بوده و ... کمتر کسانی بودند که دیدگاه روشنفکرانه داشتند و به مطالعه آثار سیاسی و ادبی می پرداختند. به طور قطع، اعضای سازمان های چپ به خصوص اعضای «سازمان آزادی بخش مردم افغانستان»،« سازمان رهایی» ، «اخگر» و... ادبیات و فلسفه و تاریخ می خواندند و تقریباً همه آنان طبع شعرسرایی و نوشتن داشتند. من نخستین کسی از وابسته های گروه اسلام گرا بودم که به کتابخوانی معتاد بودم. فعالان «تنظیم ها» به طور معمول، آثار فقه، زبان عربی، تجوید و سیرت النبی و برخی ترجمه ها در باره تاریخ اسلام را می خواندند. انگشت شمار کسانی را شاهد بودم که ادبیات و تاریخ افغانستان و جهان و علوم سیاسی را بخوانند. حالا هم که این مسایل را می نویسم، احساس تأسف به من دست می دهد. آنان در نهایت، در باره سید جمال الدین افغان چیزهایی را می خواندند و اگر شرایط اجازه می داد، شاید آثار سیدقطب و دیگر تیوریسن های اخوان بین المللی را می خواندند. من این چانس را یافته بودم که در امرمطالعه، فعالان جنبش چپ عمدتاً سازمان های مأویست با من همکاری می کردند. من هیچ ترس و تخویفی از اتهام زنی های عوامانه دیگران در دل نداشتم و هر چه به دستم می رسید، می خواندم. من فرصت یافتم که آثار شاملو، اخوان، مشیری، طبری، فرخزاد و سیمین بهبهانی و رضا براهنی و... را از آنان به امانت بگیرم و بخوانم. در آن سال ها، سویه چندانی در فهم این آثار نداشتم اما از هر کسی که با من رویاروی می شد، سوال می کردم و همه را در کاغذ قوطی پودر کالاشویی و... یادداشت می کردم. این جریان، مقارن سال های شصت و شصت و یک بود. در همین سال ها، آثار مارکسیستی به خصوص آثار لینن را در چند نوبت خواندم. در همین آوان بود که تب رمان خوانی به جانم افتاد. لحظه های طولانی زندان را چه گونه می شود درنوردید؟ وحشتناک است. اما خواندن رمان، مرا از دیوانه شدن رهایی داد. خوشبختانه در بکس لباس ده ها تن از روشنفکران، بهترین رمان های آن زمان و نخبه ترین آثار قرن نوزده فرانسه، روسیه و انگلستان وجود داشت که برای مطالعه شان به من هم نوبت رسید و من که این سطور را می نویسم، احترام عمیقی نسبت به آنانی که دست سخاوتی داشتند و از مطالعه دیگران خرسند می شدند، احساس می کنم. طی مدتی که در سلول انفرادی بودم، برخود فشار می آوردم که شعر بسرایم، اما وقتی چیزکی روی کاغذ می آمد، می دیدم که تکرار رنگ و بوی اشعار مثلاً واصف باختری و عبدالله نایبی یا شاملو است. خوب شد که فی البداهه خجلت زده می شدم و به زودی دریافتم که من اهل سرایش شعر نیستم. این در حالی بود که از مجموع مطالعه فشرده یی که انجام می دادم، افکاری در سرم به چرخش می آمدند تا مخرجی بیابند. پس به یادداشت برداری آغاز کردم. مثلاً به نفر پهلویی چپرکتم که می دیدم، فوری به ذهنم می گشت: تیخون! مرد فلاکت زده یی از قهرمانان ماکسیم گورکی، که زبان سوخته داشت و کم و بیش کفر هم می گفت! رمان زده شده بودم و به آسانی چیزی در من جاری می شد که بتوانم قلم بگردانم و بنویسم. وقتی به چهره پردازی قهرمان ها شروع کردم، متوجه شدم که رمان همان چیزی نیست که تا کنون کشف شده است، بل، همان اسرار و عوالمی است که در انتظار کشف شدن اند... چند داستان کوتاه نوشتم. صاف و ساده به شیوه رهنورد زریاب بود. تکرار و باز هم تکرار... در جستجوی هویتی برای خویش بودم. حالا هم همان سفر جستجو برای درک چیزهایی است که احساسش با من است، اما تعریفی در زبان ندارد. اکثر داستان های کوتاه را در همان سال ها نوشتم. ولی مباحث تیوریک و تاریخ، مرا از راه به درمی بردند. شش ماه تمام در پی رد یابی اسرار عبدالخالق قاتل نادر شاه بودم تا آن را هویت داستانی بدهم؛ اما بیست سال بعد توانستم این کار را کنم. البته هنری ساختن رویداد تاریخی نیز مانند سوژه ناب و نوشته ناشده، به پخته شدن نیاز دارد. مقالاتی در باره احوال فروغ فرخزاد نوشتم که همه در یادداشت های آن زمان که به بیرون فرستاده ام، موجود اند.
مشکل زندان درین بود که سایۀ زندانبان، فضای آفرینش را برهم می زد. قلم ممنوع بود و کاغذ، ممنوع تر از آن! اما من موفق شدم تمامی دست نوشته های مخفی را از گزند سایه های جاسوس ها نجات بدهم. 

حمید عبیدی: در زندان چی چیزهای تازه یی را آموختید و از این میان کدام ها طوری اند که در جای دیگر آموختن شان دشوار است؟

رزاق مامون : اولین دریافت من در زندان این بود که افغانستان بر خلاف آن چه در کتب مکتب خوانده بودیم، و یا بزرگان ما بنا از روی نیات مختلف یا از سراحساسات ناسیونالیستی به گوش ما خوانده بودند، یک کشور پیشرفته، ثروتمند و خوشبخت نیست. مثلاً من تا هفده ساله گی فکر  می کردم که اگردر کره زمین، سرزمین زیبا، آباد، قدرتمند، پرافتخار و مسلمان وجود داشته باشد، غیر از افغانستان کدام خطه یی دیگری درین عالم آفریده نشده است! از حساب غیرت و شمشیرزنی و جنگ و... که اصلاً جای بحث نبود! بزرگان سیاسی یا دینی، به اولاد معارف، مسایل حیاتی در باره حقایق زنده گی درافغانستان و حقیقت قضایا درین کشور را نیاموخته بودند. تاریخ کشور را وارونه جلوه داده و برای حراست از حاکمیت یک قشر یا یک خاندان، به اصطلاح نخودهای پوک را در جیب نسل های جوان ریخته بودند.
وقتی کم کم به ماهیت حوادث در زادگاه مشترک ما پی می بردم، مأیوس و دلزده می شدم و شب و روز زندان، یک محیط دوزخی را برایم شکل می داد. با این اوصاف، وقتی به آدم های اطرافم نگاه می انداختم، مرگ زودرس را آرزو می کردم تا دست کم ازین شکنجه آزاد شوم. شرح صحنه های رابطه آدم های زندان، هفتاد من مثنوی می خواهد و درین ایجاز، از عهده کلام و حوصله من و شما بیرون است.
در گام بعدی در زندان متوجه شدم که ظواهر آدم های لاف زن و به ظاهر، بزن بهادر و شخ بروت، با شخصیت اصلی شان یکی نیست! مثلاً اکثراً شخصیت خویش را برجسته تعریف کرده و از مقاومت های خیالی در زیر شکنجه سخن می راندند؛ اما وقتی در جریان تحقیق با هم تصادفی سر می خوردیم، با یک سیلی مستنطق، ناگهان فریاد گریه شان بلند می شد و به تضرع می افتادند! به یاد دارم، یک آقای اخمو و قهری و به ظاهرغیرتی را که دوبار مستنطق سرش را به دیوارکوبید... آقای محترم نام خواهرش را به قلم داد! ازین تیپ نقاب پوشان خیلی زیاد بودند. جالب این بود که همین آقایان، وقتی تعیین سرنوشت شده و پنج سال و ده سال حبس برای شان ابلاغ می شد، ادای رهبری و شجاعت در می آوردند و گروه های فشار و زورآور را در اطراف خود تشکیل می دادند و از کشتن آدم های خیالی در بیرون زندان برای آدم های ساده یی که به دور شان جمع می شدند، داستان های دروغین می گفتند. این گونه دریافت به من کمک کرد که نسبت به هر کسی مشکوک باشم. تا هنوز حس شک و بدبینی در من بسیار ریشه دارد و شاید این عادت چندان سالم هم نباشد ولی چه می شود کرد؟
مهم ترین تحول فکری و رفتاری دیگر که از نخستین سال های زندان در من پدیدار شد، بررسی انتقادی سخت گیرانه نسبت به اهداف، ظرفیت و نیات گروه های سیاسی اسلامی و پی گیری در فهم کمبود ها و نواقص رفتاری آنان در برابر علم، تاریخ، ادبیات و مدرنیزم بود. این تقابل فکری در شرایطی به وجود آمده بود که من خود عضو یک جریان اسلامی بودم و ازین بابت موقف گیری من، نزد عوام گرایان، کفر محض و غیرقابل باور تلقی می شد و صاف و ساده به من کمونیست می گفتند. ویژه گی رفتار من در مقایسه با دیگران این بود که من هرگز از توضیح شفاف، بی ترس و مقابله جویانه مسایل نسبت به این گروه ها خود داری نکردم. آنانی که این گفتار را می خوانند و مرا از آن زمان به یاد دارند، می توانند چنین چیزی را به یاد بیاورند. 
به عنوان اتمام کلام درین باب، می توانم بگویم که مجموعۀ آلام سال های زندان به من درس داد که نسبت به فشار و زورگویی بسیار قاطع و حساس شوم؛ ضمن این که حس بی آزاری در من ریشه عمیق یافته است و همیشه برای خود می گویم: آدم بودن چقدر دشوار است!

حمید عبیدی: شما خود، کرکتر تان را چی گونه ارزیابی می کنید؟

رزاق مامون : از بی عدالتی و زورگویی به طور جنون آمیزی متنفرم و هر چه در توان داشته باشم، در برابر این دو پدیده شنیع استفاده می کنم. اگر زمامدار قهاری باشم کسانی را که بردۀ پلید منفعت و خود بینی خود شان هستند و به حقوق دیگر آدم ها آزمندانه و خیره سرانه پشت می کنند، لزوماً سلب حیات می کنم و مطمین هستم که وجدان آرامی هم می داشته باشم. مذهب من مروت، فتوت و نمایش معراج شخصیت روحانی انسان است که خدای عالمیان در روح بنده گان خویش ذاتاً به ودیعه می گذارد. (کاش بتوانم به این مدارج یا به یکی ازین مدارج برسم.) رگه های مردی، جوان سری و دلاوری انسانی به مرد ها منحصر نیست. اگر تقدیر چنان آورد که شما دلاوری و مروت یک زن را در زنده گی تان تجربه کنید، فلسفه و مذهب تان طور دیگری شکل خواهد گرفت. مسلمان یا نا مسلمان نامرد و بی رحم، که ارزش فطری دینی را در روح خویش نابود می کند، هر دو از نظر من در یک ردیف گناهگاران قرار دارند و هر دو مستوجب عقوبت دنیایی اند و ... کار آخرت که در دست انسان نیست. از زاویه دیگر: دزدان و فسادکاران، فضیلت های بشری را در جامعه افغانستان پیوسته در حال نابود کردن اند. در غیاب قانون همه چیز به راحتی وقوع می یابد. غدر و تبذیر مسند خوبی و مهر را غصب می کند. این جا شاهد آدم هایی هستیم با ظواهر نظیف، خدمتکار و محترم؛ اما وقتی از شخصیت شان در جریان تحقیقات لایه برداری می کنم، وحشت زده می شوم که آوردن حکومت قانون در افغانستان چی قدر دشواری هایی دارد! صف گدا ها در حال فزونی است اما این «تفاله های دو پا» و گمراه فقط از انفاس اماره شان تبعیت می کنند و من از آینده نگران هستم که کشورم در موجودیت این تفاله ها کارش به کجا خواهد کشید. من در صورتی که دستی در قدرت داشته باشم، استبداد قانون را مسلط می کنم تا ندای وجدان در خاک پاک افغانستان را لبیک گفته باشم.

حمید عبیدی: کدام کاستی ها و یا نکات مثبت در این کرکتر بارزتر اند؟

رزاق مامون : از دیدگاه و احساس خودم، همه آن چه را که به حیث جلوه های کرکتر خویش در پاسخ سوال قبلی برشمردم، مثبت اند و خوشحالم که در من «بارزترند.»

حمید عبیدی:  این روشی که شما برای مبارزه با بی عدالتی و زورگویی مطرح می کنید  با روش ستالین و ماوو چی تفاوتی دارد؟

رزاق مامون :  تفاوتی ندارد؛ اما برای بقای مملکت و نجات تاریخ کهن و خانه رؤیا های ما یک ضرورت است. کارنامه های ستالین و ماوو برای نسل های ما وحشتناک معلوم می شود؛ مگر برای ساختن تمدنی بزرگ در روسیه و چین، یک نیاز حیاتی بوده است. کشتارها و وحشت در روسیه و چین نتیجه یی را به دست داد که ما امروز مشاهده می کنیم : سیستم های قدرتمندی آفریده شده است و هر کس تلاش دارد ویزا بگیرد و به این کشورها سفر کند. اساساً تمدن بشری محصول سخت گیری، مدیریت، سرکوب و حکومت داری جدی بوده است. این دو کشور، از ابرقدرت های نظامی و اقتصادی به شمار می روند. اما به تاریخ مملکت ما نگاه کنید: طی دو صد سال اخیر، کشورها را غارت کردیم. نخبه های خاندانی و فیودال های بی مسوولیت گوشه گوشه کشور را به سلاخ خانه مبدل کردند. مردم گرسنه را هماره پا بر رکاب اسب نگهداشتند تا خود  و دیگران را آرام نگذارند. ملیون ها نفر کشته شده و از گرسنه گی مرده اند. از اعمار زیرساخت برای تضمین آبروی خود شان و نسل های آینده، خبری نیست. از هر  دست«مقرری» دریافت کردند و خانه خود را زیر تگرگ عقبمانی و فراموشی قرار دادند.  وحشت هایی برین کشور رفته است که با وحشت استالین و ماوو از  بسا جهات قابل  مقایسه اند؛ اما حاصل آن همه وحشت ها، تولید وحشت و رنج برای مردم بوده است. یک بار هم نتیجه سازنده دربرنداشته است. رشد و حفظ تمدن کهن و تمدن آفرینی امروزین آن کشور ها چرا در کشور ما به چشم نمی خورد؛ علت چیست؟
علت آن است که مدیریت ستالین و ماوو درین جا وجود نداشته است وهمه خون ها به هدر رفته و یا دیگران مفاد آن را شکار کرده اند. مانند شکار دستآوردهای جهاد ضد شوروی از سوی پاکستان و امریکا و انگلیس. من هوادار ایجاد خشت پایه های فاشیزم نوع افغانستان به خاطر بقای افغانستان هستم.

حمید عبیدی: اجازه دهید بگویم که این گفته های شما یا از روی قهر اند و یا به مقصد دیگری جز آن چی عقیده شما است- زیرا در استبداد ستالینیستی و ماوویستی ده ها میلیون انسان بی گناه قربانی شدند؛ چین امروزین محصول سیاست دن سیاوپین است که در دوران ماوو به مجازات محکوم شده بود و روسیه امروزی را اگر ستالین در خواب می دید سکته می کرد ؛ روسیه امروزی اگر قدرتی دارد همانا سلاح هسته یی اش است و نفت و گاز سرشار و وسعت قلمروش. خمرهای سرخ در کامبودیا و انورخواجه در آلبانی که پیروان صادق ماوو و ستالین بودند کشورهای ویران و ناهنجار و  مردمان استبدادزده و بیچاره را به ارمغان نهادند...

رزاق مأمون: من از«مدیریت» سخت گیرانه  ستالین وماوو یا هر تجربه بشری دیگر صحبت می کنم. بحث در باب نظام سیاسی و فکری آنان، طرف دیگر موضوع است. می خواهم بگویم که تمدن ها تا حد زیادی، محصول مدیریت حاکمیت های مقتدر، منضبط  و حاصل ارادۀ بشریت غالب بوده است. منظور، اشاره به ضرورت مدیریت قاطع و آهنین است تا هر آن چه هست را، حفاظت کند و راه پیشروی بعدی را تضمین نماید. چنین مدیریت قاطع و ضمانت کننده بقای تمدنی و ارزش های جدید در افغانستان مشاهده نشده است. اگر هم شده (دوره امان الله و سردارداوود خان) مدیریت آن، درهم ریخته، ناپخته، سازمان نیافته و آبکی بوده است که به جای پایه ریزی پیشرفت و سازنده گی، فاجعه بار آورده اند. یعنی اگر شما سیبی را قبل از موقع ازشاخه می چینید، فاجعه اتفاق می افتد، مگر زمانی که سیب در شاخه می رسد وآماده افتادن است، باید آن را بگیرید. اشاره من به سیمای امروزی روسیه و چین ازین بابت است که چهره امروزی این کشورها، معلول یک علت بزرگ است. حوادث سرنوشت ساز و قوام یافته در جوامع پر از دردهای متراکم تاریخی که دیگر، نمی توانستند متوقف شوند. علت بزرگ، همان مدیریت هوشیارانه حوادث، مدیریت اوهام مردم خشمگین، مدیریت ده های هزار گرسنه مسلح وامیدوار به زنده گی بهتر، و مدیریت تاریخ بوده است. باورم این است که چین امروزی محصول تلاش های دن سیاوپین نیست. چین امروز روی همان خطی در حرکت است که مدیریت سخت گیرانۀ نسل اولیۀ رهبران انقلاب تعیین کرده و خون های زیادی ریخته شده تا بعد ها راه برای تحولات نرم و بدون خون ریزی فراهم شده است.  انقلاب خونین در چین و روسیه را چه چیزهایی می توانستند متوقف کنند؟ این حوادث مرگبار و خونین موتور تکامل جبری و قهری جامعه بشری به سوی دگرگونی بوده اند. این ها نقطه های انفجار در نظام تاریخ اند. شاید اگر بنا به رؤیای امروزی ها (که زندهگی و افکارایشان از برکت مدیریت های انفجارهای تاریخ، حالا مصفا تر و موهبت رفاه و آسایش را تجربه می کنند) اگر رفتار های نوع انقلاب روسی و چینی، چنانی که اتفاق افتادند، به نحو دیگری در تاریخ تکامل بشری نمایان می شدند، شاید قانونمندی طبیعی تاریخ نقض می شد. این حوادث جزو نظام اجتماعی بشر بوده اند. تمدن همیشه از دریای خون گذشته است. تمدن و پیشرفت از آسمان و از اقلیم رؤیای محض بدون خون و خشونت زاده نشده است. تمدن اروپا (برای یک لحظه ظهور تمدن در امریکا و استرالیا را در نظر بگیرید که محض ورود طلایه داران تمدن، نسل بومیان را برانداختند) ابتدا دریای خون جاری کرده و سپس راه برای زیبایی های زنده گی در مراحل آتی، باز شده است.  برای من مدیریتی اهمیت دارد که لحاف کهن فقر و فلاکت را درین دو کشور، به آتش کشید و راه برای یک دوره دیگر(چه خونین و فاجعه بار و هر چه نامش را می گذارید...) مفتوح کرد. حالا کارنامه های مستبدانه و ضدبشری ستالین و یا ماوومبحث جداگانه است و آن حوادث را نمی شود یا معاییر لیبرال دموکراسی امروزین سنجید.
این که در پرسش شما آمده است که «روسیه امروزی اگر قدرتی دارد همانا سلاح هسته یی اش است و نفت و گاز سرشار و وسعت قلمروش» برای ذهن من قناعت لازم فراهم نمی کند. درین مباحث باید دید بزرگ، متفکرانه و عاری از ملاحظات سیاسی و حساسیت های گذشته به کار گرفته شود. اگر فرض برین باشد که جنگ افزارهای تسلیحاتی مهیب روسیه را از آنان بگیرید؛ باز هم کشور بزرگ با زیرساخت های عظیم تاریخی و تمدنی، ادبیات شگفتی انگیز و قدرت گیج کننده ملتی که هیچگاه مستعمره بودن را تجربه نکرده و روز ملی یا روز نجات ندارد، باقی می ماند. عربستان سعودی هم دارای انباشت های بزرگ انرژی فوسیلی و دارای پیشینه تمدن دنیای کهن و دین است؛ اما چرا این کشور، هنوز از هیأت یک جامعۀ مختنق، بسته، وابسته وفاقد دست آوردهای درخشان تمدن و رفتار پیشرفته بشری و ارزش هایی که حقوق اولیه انسان ها را ضمانت می کند، بیرون نیامده است؟ کشورهای چاد، سودان و لیبیا هم از حیث مساحت  چهار یا پنج برابر جاپان هستند؛ اما چرا در مقایسه با کشورهای اروپایی از هر حیث دست شان خالیست؟ قابل درک است که انقلاب های بورژوایی و فروپاشی سیستم محافظه کار تولید فیودالی در کشورهای غربی و همچنان در جاپان صدها سال پیش، با گذر از سد های خون و درد اشک، به سوی همواری تمدن امروزی گذشته اند. حاکمیت داری سازمان یافته، قاطع و مبارزه بی رحمانه با موانع، ابزار ضروری و دم دستی حکام این سرزمین ها بوده است.
من درین گفتار، بحث روش های سیاسی سیستم ها را جدا از قدرت و ظرفیت تمدن آفرینی ملت های آنان مورد نظردارم. اما مایلم باز به سوی خود مان برگردم.  احتمالاً از ورای پاسخ های من چنین استنباط کرده اید که ممکن است ترجیح می دهم که یک نهاد مدبر حاکم، مجهز با شگردهای کاری قوی، قاطع و جاروب گر موانع غیر ضروری و مزاحم در افغانستان به وجود بیاید که از حیث روش های تکان دهنده بشود با ستالین وماوو قرینه سازی شان کرد. البته این نوعی برداشت غلیظ از مبحث است. یاد آورمی شوم که در تاریخ پر از مفاصل انفجاری ما، چهره هایی داشته ایم که از حیث خوی و خواص، نه به طور کامل مانند ستالین و ماوو، اما با آنان (در صورت قرار گرفتن در موقعیت مناسب تاریخی و جغرافیایی) همزاد بوده اند. اما بحث من این است که سردمداران تاریخی ما چرا افغانستانی را برای ما به میراث نهاده اند که گذشته از دادن یک فهرست بی سر و پا از مجموع کمداشت ها و نداشت های تمدنی و رفاهی، حتا در مرکز سیاست و مدنیت (کابل) شبکه فاضلاب شهری (کانالیزاسیون) وجود ندارد؟ بحث ما باید حد اقل حرکت مقدماتی برای ایجاد یک دهلیز عبور به سوی گفتمان خونسردانۀ ملی به منظور شناخت آسیب های تاریخی و هویتی مان باشد. مشکل ما در کجاست؟ احساس می کنم که اگر شما هم در حال حاضر مدتی در کابل، مدنی ترین شهر افغانستان تشریف داشته باشید، نقشه و شمایل گفتمان کنونی ما مسلماً در مسیر عینی تری ادامه پیدا می کند. فضای تجربی و کسب شناخت نزدیک از آنچه واقعاً به چشم می زند؛ و اذعان به این حقیقت که معلول امروزی ریشه درعلت های توضیح ناشده دیروزی دارند، ما زیر یک سقف تفاهم می آورد.
ما حق داریم از ارزش های به خطر افتاده و ربوده شده خویش در هر زمانی که دست مان برسد، دفاع کنیم. درک این مسأله که اگر جغرافیای کنونی ما، قابلیت بیشتری برای تقسیم شدن و قیچی کاری استعماری می داشت، بی گمان همین بدنه های کوهستانات لخت و بی حاصل نیز برای ما باقی نمی ماند. ما از منظرسرنوشت تاریخی، دستخوش نفس تنگی بوده و از هوای تجدد و تمدن اشتشمام کمتر، ناقض و دیرهنگام کرده ایم. سراسر تاریخ کشور، نمایش اسفباراز دست دادن فرصت ها و فقدان زمینه برای مدیریت حفاظت کننده ستراتیژیک بوده است. ازهمین جاست که من بحث هسته گذاری ملی را برای ایجاد محور آهنین رهبری سیاسی که بتواند خود را برای فراگیری هنر مدیریتی فعال و قهارآماده کند ( تا بقای ما ختم نشود) یک بحث تعیین کننده در گفتمان امروزی می دانم. بدون تدوین فکری این مسأله، هیچ سیستمی که افغانستان را روی پاهای خودش ایستاده کند، کارآیی نخواهد داشت. ما ملتی مرکز گریز، غیرمرتبط، و تسلیم کوهستانات در سواحل دریا های کم عرض و دور افتاده هستیم. اجداد ما عادت کرده بودند که به عوض تغییر طبیعت و کوهستان ها و رام کردن جلوه های ممکن زراعت و آب و هوا به نفع پیشرفت بهتر حیات، در کنار این مظاهر خاموش طبیعی منزل گرفته و به همزیستی مسالمت جویانۀ خویش ادامه بدهند. در چنین عوالمی، کمتر کسی به فکر افتاده است که در پس کوه یا دریاچه یی که وی با چند خانواده همرنگ و هم خون، رحل اقامت افگنده است، چه کسانی و چه گونه زنده گی دارند. ما در اصل وارث اجدادی هستیم که همیشه تسلیم طبیعت بوده اند. این خصوصیت ویژه افغان هاست. در دیگر کشورها، این چنین درآمیزی و آشتی با فرامین طبیعت به زودی چهره عوض کرده و دگرگونی هایی پدید آمده است که ما شاهد آنیم.  در سرزمین ما، علت کلیدی این معضل در گام نخست، فقدان حاکمیت های دارای استخوان بندی محکم بوده و همچنان تمرکزناپذیری حاکمیت های محلی و فقدان زمینه برای آشتی و مشارکت حاکمیت های قبیله یی در یک محور واحد بوده است. از همین روست که تشنه گی تاریخی ناشی از فقدان چنین حاکمیت ناظر و انتظام بخش را مطرح می کنم. شناسایی سنگلاخ های موانع ما را به ایجاد فکری یک اداره سخت گیر و مسوول نزدیک می کند.
نسخه امروزی چهارچوب حکومتی که قدرتنمدان دنیا (درغیاب خواسته ها و منافع ما) به تأسی از سیاست های مقطعی و ستراتیژیک شان برای ما تجویزکرده اند، در واقع به کشیدن حریر روی یک تندیسه آهن شباهت دارد. رنگمالی های تبلیغاتی غرب، راهی به سوی ایجاد سیستم هم بسته و قدرتمند رهبری که ما را در تعاملات سنگین منطقه یی از سقوط و گم شدن در بطن دیگران نمی برد. اکنون تمام تدابیر تبلیغاتی و نسخه سازی ها به هدف ایجاد پایۀ پایدار و مقاوم حاکمیت دولتی و محلی به مثابۀ خاک خشک اند که به دیوار نمی چسپند. چرا؟ یا ارادۀ جهانی درین زمینه اقضا می کند که به موازات آن، اراده مردم افغانستان را در گرو خواسته های خویش نگهداشته اند؛ یا این که همان طوری که عرض کردم،  بیماری ما در امر ایجاد زیرپایه محکم بر اساس اراده، قاطعیت، انضباط و بنیادگرایی ملی، هنوز هم لاعلاج به نظرمی رسد. ما نیاز به کنار نهادن خطا های حافظه تاریخی و حافظه کنونی داریم. من به حیث یک افغان، خودم را ملزم به قبول چهارچوب هایی که مهندسان دروغین و توجیه گر جهانی طراحی کرده و به وسیله تراشکاران روزمرد سیاست به نماش گذارده می شوند؛ نمی بینم. به قضاوت تاریخ هم نیازی نداریم. قضاوت تاریخ را باید تسلیم نیازهای خودمان بکنیم. نیاز کنونی ما، نان  و امنیت و حفظ آشیانه کوهستانی ماست. مهم این است که ما چه گونه در بارۀ تاریخی که دیگران درین جا می سازند، چه گونه داوری می کنیم. مهم این است که ما توانایی پیدا کنیم که تاریخ ساخته دیگران را مطابق نیازهای خود ما اصلاح کنیم. ملل بزرگ قدرتمند(طوری که ما درین جا شاهدیم) سرگرم تحویل دهی بدعت های سطحی و شعاری به ما اند. برای ما قدرتی ضرور است که بتوانیم این فهم را براذهان سیستماتیک آنان تحمیل کنیم که ما به همان مواهبی ضرورت داریم که سبب بزرگی و پیشرفت آنان شده است. بقیه مظاهر به درد ما نمی خورند. ما باید آماده شویم تا برای آنان بفهمانیم که قبل از دموکراسی، به ابزارها و زمینه های انسانی و اجتماعی دموکراسی ضرورت داریم. ( به رسم عوام: به صابون نیاز داریم تا به کف آن.)
آیا دنیا حاضر است ما را درین امر یاری رساند؟ محور نمونه رهبری قاطع سیاسی می تواند درین معامله حرف اصلی را بگوید. حال مهم نیست که نامش را ستالین می گذارید یا ماوو یا خمینی. چنین محوری (هرچند که حالا برای من یک رؤیاست) جوابگوی یک بخشی از مصیبت تاریخی و سیاسی ماست. آنگاه نوبت به تمثیل قدرت یکپارچه، اراده جمعی و اصول گرایی برای بقا فرامی رسد تا خشت پایۀ فرهنگ سامان بخشی انرژی های مردم به خاطر بقای پایدار را بگذارد. این مأمول اگر دست کم به حیث جوهره گفتمان ملی مطرح شود، بازهم قدمی به جلو رفته ایم. اگر فرض شود که جغرافیای یک کشور تا حدی در مهندسی شخصیت و ظرفیت افراد یک کشور اثر می گذارد، می توان گفت که  ما صاحبت جغرافیای فوق العاده سرکش و تا حد زیادی تسخیر ناپذیر هستیم. این جغرافیا قابل تسخیر مؤقتی است؛ سپس سوار خود را مثل اسبی وحشی به زمین می اندازد. درین ساختار،  ایجاد جغرافیای قدرت که قدرت ملی را پی ریزی کند، خیلی دشواراما نا ممکن نیست.

حمید عبیدی: اگر شما قدرت داشته باشید  استبداد  چی نوع قانونی را حاکم خواهید ساخت؟

رزاق مامون :  دیکتاتوری قانون به نام مردم، نظارت آهنین بر رابطه دولت و مردم. دموکراسی نان آور، آرامش بخش و معقول. طرح مدیریت دموکراسی مطابق به نیازهای مادی و روحیۀ اسلامی و سنتی. انگیزه آفرینی و حرکت دادن انرژی های راکد بشری به هدف ایجاد زمینه عمومی برای رفع حوایج اولیه در سراسر کشور. تبدیل غرور مردم به عمل. غرور شعاری و دروغ افغانستان را به یک کارتن محصول دیگران تبدیل کرده است. تشکیل شورا های مردمی در تمامی اداره های دولت ( به هدف نظارت). تدوین دو باره تاریخ. من خیلی مشتاقم که انسان این سرزمین پس ازین یاد بگیرد که برای دیگران نجنگد. در پشاور فیلم های سکس در سینما ها به نمایش درمی آیند اما پاکستان ما را به نام اسلام مأموریت می دهد که اول خود را درهم بشکنیم و سپس مزاحم دایمی تمدن دنیا قلمداد شویم. ایران به مرکز فحشا و انحراف و هسیتری زیرزمینی تبدیل شده، اما جرقه آتش جنگ برای غزه را بر خرمن جان ما می اندازد.

حمید عبیدی:  خوب من در این جا به غیر از ظاهر نام «شوراهای مردمی» در محتوا چیزی که بتوان آن را ستالینیستی و یا ماوویستی خواند یافته نمی توانم.  اجازه دهید برای روشنی بیشتر مطلب بپرسم از نظام هایی که در کشورهای مختلف دنیا حاکم اند کدامیک با نظام دلخواه شما بیشتر شباهت دارد؟

رزاق مامون : مدل نظام ها مرا به سوی خود جلب نمی کند. درین اندیشه ام که چه گونه می توانیم به قدرتی بدل شویم تا دغدغه بقا، خواب و خور را از ما نرباید. تا من وقتی به صورت کودکم می نگرم، در دلم اندوهی گره نبندد که آینده این طفل چه خواهد شد؟ درین اندیشه ام که چه گونه به ترس آفرینی و جریان اقتدار در منطقه بدل شویم. مهم نیست که دیگران چه خواهند گفت. افغانستان باید خود به یک نظام مصدر، ترسناک، مهم و قابل محاسبه بدل شود. مهم نیست چه گونه. باید جایگاه خود را درین دنیای بی رحم، با هشیاری و بی رحمی به دست آوریم. حتا اگر این مأمول به بهای صدور جنگ، صدور مواد مخدر و صدور وحشت برای دیگران تمام شود. این کار را باید با استفاده از کینه جویی ذات البینی قدرت ها سامان بدهیم. راز بقای افغانستان، مقاومت است. هرچند آن چه می گویم به رؤیا های تکان دهنده شباهت دارد؛ اما «آن چه یافت می نشود، آنم آرزوست». دیگران چه گونه بر مدارج اقتدار رسیده اند؟ تاریخ انگلیس و امریکا برای ما چه درس می دهند؟ همین ها نبودند که میلیون ها تن از بومیان سرزمین های عجیب و دور افتاده را نابود کردند تا زمینه یی برای تمدن زیبای امروزی فراهم آید؟ ما باید قدرت خود را به نحوی تثبیت کنیم. وقتی جایگاه خود را تثبیت کردیم، خود به خود به مدل اقتدار بدل می شویم. دموکراسی و دپلوماسی و... بعد از آن خواهد آمد.

حمید عبیدی: شما گفتید : «من هوادار ایجاد خشت پایه های فاشیزم نوع افغانستان به خاطر بقای افغانستان هستم.» ؛ آیا این جا هم می خواهید با به کار برد واژه منفور فاشیزم ، باز هم مانند مورد ماوو و ستالین چیزی بگویید که با این واژه بیگانه است؟!
مثلاً آیا منظور تان نفی اجتماعی «فرقه گرایی ها»  از طریق رشد و قوام نوعی ملیگرایی افغانی معطوف بر شکلگیری آگاهی ملی و هویت ملی معاصر نوع افغانی  در روند شکلگیری واقعی و قوام دیموکراسی  و «ملت-دولت» مدرن است و یا چیزی غیر از آن که واقعاً با فاشیزم همریشه است؟!

حمید عبیدی: ببینید آلمان پیوسته در تاریخ منبع ترس برای همسایه گانش بود و همسایه گان قدرتمند هم منبع ترس برای آلمان.آلمان امروزی نه منبع ترس است و نه هم از همسایه گان ترسی دارد. آلمانی ها بیشتر از ملل دیگر اروپایی در برابر جنگ و زورگویی حساسیت نشان می دهند ؛ پیشرفت ، عدالت و همبسته گی اجتماعی، رفاه و همکاری با همسایه گان منابع ثبات آلمان را تشکیل می دهند. برای یک چنین آلمانی، پس از جنگ چند دهه آلمان ها کار کردند و دندان بر جگر نهادند و آخ هم نگفتند ؛ وحدت دو آلمان بدون این که بینی کسی خون شود تامین گردید و برای برگشت اردوی سرخ هم باج و خراج سنگین مالی پرداختند... 
آیا فکر نمی کنید بهتر این باشد که ما هم اینبار به مثابه یک ملت باید در فکر پیروزی خود در تعیین و تحقق آرمان های قابل دسترسی و شایسته برای آینده بهتر خود مان باشیم تا آن که در فکر ترسانیدن و شکست دادن قدرتهای جهانی و منطقه یی؟!
رزاق مأمون: مثال شما در سطح آلمان به حیث یک کشور سرشار از امکانات خداداد در عرصۀ تاریخ و جغرافیه، اقتصاد و بافت فکری و فرهنگی، قابل توجیه است. مگر موقعیت ما از هیچ منظری با هم قابل مقایسه نیست و اگر در مقام تشریح شباهت ها برآییم، زمینه های احتمالی مشترک ما نیز با آلمان از ریشه متفاوت اند. آلمان حتا از زمانه هایی که حاکمیت های ملوک الطوایفی بر آن مسلط بود، به اندازه افغانستان آسیب پذیر نبوده است و پس از شروع رستاخیز تجارت دریایی و ارتباط اروپا با سرزمین های خارج از قلمرو اروپا و در نتیجه تحولات بورژوایی، به حیث کشوری دارای فرصت ها، صنعت بومی و تکنیک خیره کننده عرض اندام کرده است.
یکی از دره های عمیق تفاوت میان ما و کشورهای اروپایی نظیر آلمان، حد اقل تفاوت زمان و زمینه های تفکر مدنی و گرایش به سوی پیشرفت و تغییر است. این دره را با چه موادی می توان پر کرد؟
به نظر من، هنوز در روان آلمان ها کابوس تشدد و بلیات قرن گذشته به طور ته نشین شده وجود دارد و از میان نرفته است. آلمان قرن بیستم هرگز در روان آلمان های قرون آتی فراموش نخواهد شد. اما امتیاز جرمن ها مانند دیگر ملل اروپا در آن است که ذاتاً خود را مسوول احساس می کنند و حس مالکیت نسبت به سرزمین خویش را در هیچ شرایطی از دست نداده اند. مگر موقعیت ما، معکوس تصویر انسان آلمانی یا اروپایی بوده است. 
در افغانستان امروز، حس مسوولیت جمعی فرو مرده و هیچکس نسبت به هیچ چیزی از ته دل التزام ندارد. چون بنای اعتماد نسبت به همه چیز منهزم گشته، اضطراب و چنگ زدن به فرصت های دم دستی، به فلسفه دنیا و آخرت مبدل شده است. این تفاوت بسیار وحشتناک نیست؟ البته این معلول، علت های خشن و منحوسی دارد که کم و بیش در پاسخ هایی که به سووالات گذشته مرقوم داشته ام، افاده شده اند. حال سووال این است که آلمان از چی موانع و کتل هایی گذشته که به منزل فعلی گام نهاده است؟
هرمان گورینگ نازی برجسته زمانی گفت: «آلمان واقعی با خون خود می اندیشد!». مهم نیست که این از زبان یک نازی ابراز شده؛ فقط از همین گفتار کوتاه، ویژه گی جرمن ها را می توان درک کرد و فهمید که پس از دو دور جنگ مغلوبه، چه اعجازی در آنان زنده بود که دوباره هستی اصلی خویش را که در جنگ و تباهی تعریف نشده و در حالت استتار قرار داشت، با زبان صنعت و تمدن بشری به اثبات برسانند.
به نظر من، این یکی دیگر از تفاوت های فاحش و غیرقابل تصور میان ما و آلمان هاست. ناملایماتی که ما به حیث کشوری بدون سیستم و بدون بهره مند از مزیت های تمدن پیشرفته از سرگذرانده ایم، از حیث عمق و فشار، بیشتر از آلمان ها نیست. در افغانستان تقریباً در مقایسه با آلمان، زیرپایه یا امکانات حجیمی را که بخشی از دست آورد های بشری روی آن استوار بوده باشد، از دست نداده ایم. نهایتاً ما درشرایطی قرار داریم که ساختارهای متفرق خام و غیر قابل اتکا از بین رفته اند؛ اما بنیاد فضایل فرهنگی و انسانی نیز همزمان با اضمحلال آبادی های نیم پخته نیز، در درون ما متزلزل گشته اند. این جاست که مصیبت ما، راه خود را از مصایب اروپا جدا می کند. ببینید؛ آلمان شکست خورده دیروز زیر بار افزایش بی رحمانه مالیات، کاهش نومید کننده هزینه، پرداخت غرامات جنگ، آلام تیره روانی بازمانده از دهشت جنگ و شکست و... کاملاً خرد شده بود. در همه کشورهای فاتح و مغلوب، پس از جنگ های بزرگ، توازن تولید و عرضه به هم خورده و سطح خرید مردم به شدت سقوط کرده بود. احتکار و بی رحمی و آدم ربایی به یک التهاب اجتماعی مبدل گشته بود. حدود سیاسی و اقتصادی، فرهنگی و صنعتی آلمان معروض به تهدید ها و انفجارات تازه بود. از همین سیاهی و نا امیدی های عمومی، هیتلر سر برآورد. ارتش منحل شده را دو باره سامان داد و جاذبه و خشم فروخورده توده ها و اقشار متوسط را که تعادل زنده گی خویش را از دست داده بودند، برای تهاجم های بعدی به گروگان گرفت و نیمی از دنیا را به آتش کشید. 
مراد ازین توضیح، سفید کردن سرشت هیتلر نیست که دیدگاه ملعون نازی را به حیث بدیل حتمی سرنوشت بشریت موعظه می کرد. مقصد این است که جوامع دیگر، بالاخره از یک راهی، راز بقای خویش را کشف می کنند؛ هم خود و هم دشمنان شان را به لرزه درمی آورند و خود را از قفس بن بست می رهانند. ما در افغانستان به تکان سرنوشت نیازمندیم؛ ورنه، طعمه دیگران می شویم. افاده فاشیزم از نظرمن درین گوشه جهان، اجماع تلخ خواسته ها و اراده ها به خاطر کار ونان و قدرت برای بقا است. مگر ما همین حالا، بازیچه همین خواسته های نیستیم؟ تجربه تاریخ انسانی به گونه یی می آموزاند که تهدید و ترس از آینده، یکی از راه های چاره و مرهم گذاری بر زخم هایی است که مهر لاعلاجی به آن زده اند. 
من در کشور خودم، مخالف سیاست دفاعی هستم؛ این حرکت مرده ریگ دیگر به درد ما نمی خورد. ما باید قدرت تهدید کننده یی برای دیگران در اختیار داشته باشیم. این که قدرت تهدید گر از چه نوعی باشد و چی گونه در اختیار ما درآید، موضوع بحث های گسترده در سطح ملی باید باشد. اگر آلمان ها امروز (به قول شما) نمادی از « پیشرفت، عدالت و همبسته گی اجتماعی رفاه و همکاری با همسایه گان» بدل شده است، دلایلی دارد که نمی شود آن را در افغانستان انطباق داد. آلمان توفان های تاریخی در مراحل مختلف تکامل اجتماعی و صنعت را از سرگذرانده است؛ اما ما هنوز شهروندان اقلیم توفان های اولیه یی هستیم که قوۀ محرک آن بتواند ما را ازین مراحل دشوار تاریخی موفقانه به جلو برد . مگر قوانین بازی بزرگ درین جا، طور دیگری اند. اروپا و امریکاییان ما را نمی گذارند(یا مستحق نمی دانند) که مثل خودشان باشیم. در وضعی که دیگران، هر گونه حقوق و فرصتی برای  «ملت» شدن را از شما گرفته اند، چی گونه می توانید به خاطر «تحقق آرمان های شایسته» به همان شیوه های فریبنده یی که اصولاً برای اغفال دیگران اختراع شده اند، دست و پا بشورانید؟ 
گفته معروفی است که: آدمی در ویرانه و کاخ یکسان نمی اندیشد. احتمال می دهم که اگر یک سال وضع کشور را از نزدیک و به گونه تجربی مطالعه کنید، ضرورت های جدید برای خروج از زندان بازی های دیگران را احساس خواهید کرد. به تکرار متذکر میشوم: اگر کشورهای منطقه، چیزی را چه از جنس ثروت، قدرت و عامل تهدید کننده یی که اقتدار دیگران را به چالش بکشد، مشاهده نکنند، هیچگاه به شما اجازه نمی دهند که مثلاً از راه افغانستان لوله نفت و گاز بگذرانید، یا این که چهارراه افغانستان به حیث چهارراه صلح و داد و ستد، و زون ثبات و فرهنگ مشترک مبدل شود. 
در فرجام به طور فشرده یاد آورم می شوم: این که (به قول شما)  «وحدت دو آلمان بدون این که بینی کسی خون شود، تأمین گردید» فلسفه دیگری دارد که بس عمیق است. فقط یاد آور می شوم که میدان بازی جنگ سرد، نه آلمان، بل، افغانستان بود. بهای وحدت دو آلمان و تغییرات شگرف جغرافیایی و فلسفی در آسیا و اروپا در جای دیگری (یعنی افغانستان) پرداخته شد. از همین رو بود که «بینی کسی خون نشد». معامله در جایی، و مبادله امتیازات در جاهای دیگری صورت داده شد. متأسفانه تاریخ (به قول اردو زبان ها افسون ناک) افغانستان درهم ریخته گی های ذاتیی دارد که ثمرۀ جهاد نصیب پاکستان می شود و ماحصل ستراتیژیک آن، دنیای غرب را از شر خطرات رقیب جهانی مجهز با فلسفه تهاجمی  «کمونیزم» بیمه می کند. حاصل آن همه خون و اشک و نومیدی چندین نسل، به اصطلاح در جای دیگری  «برشیرین» می آورد و برای تغییر سرنوشت تاریخی حتا بینی کسی خون نمی شود.

 
حمید عبیدی: شما گفتید که هوادار ایجاد خشت پایه های فاشیزم نوع افغانستان به خاطر بقای افغانستان هستید ؛ آیا این جا هم می خواهید با به کار برد واژه منفور فاشیزم ، باز هم مانند مورد ماوو و ستالین چیزی بگویید که با این واژه بیگانه است؟!
مثلاً آیا منظور تان نفی اجتماعی «فرقه گرایی ها»  از طریق رشد و قوام نوعی ملیگرایی افغانی معطوف بر شکلگیری آگاهی ملی و هویت ملی معاصر نوع افغانی  در روند شکلگیری واقعی و قوام دیموکراسی  و «ملت-دولت» مدرن است و یا چیزی غیر از آن که واقعاً با فاشیزم همریشه است؟!

 رزاق مامون: واژه «فاشیزم» برای اروپاییان «منفور» است نه برای «ما» و من که سال هاست در آتش فاشیزم صادراتی ایران و پاکستان و غرب می سوزیم تا آن ها به راحتی زنده گی کنند و میدان شکست«کمونیزم» در جایی باشد که بعد از جنگ هیچ کسی به خاطرحقوق انسان، ویرانی یک سرزمین و آبرو و عزت مردمانی با تاریخ کهن و تعیین کننده از آن ها سوالی نکند. قبلاً توضیح دادم که فاشیزم تفکری است که از ته آوار جنگ و گرسنه گی و سرکوفت ملی و اقتصادی سر بر می آورد. توضیح دادم که فاشیزم یعنی تلاش برای اعاده کار، نان و شغل و حق هستی و ستیز در برابر جریان غالب زور و جبر. آری من بازهم تکرار می کنم که طرفدار ایجاد بنیاد فکری و عملی فاشیزم نوع افغانستان برای بقای هستی و حیات افغانستان هستم. مراد من نفی هر نوع فرقه گرایی، هر نوع برتری جویی، هر نوع مظاهر افتراقی است که به فاشیزم سیاه کشورهای منطقه خوراک تهیه می کند.
من آگاهی ملی و اثبات هویت و ارزش های ملی را بدون دستیابی به قدرتی مهیب در منطقه یک خیال محض می دانم. ما  نخست به قدرت ملی تهدید کننده نیاز داریم نه به نسخ کاپی شده حقوق بشر و دموکراسی که دیگران از برای ضمانت منافع خود شان به ما موعظه می کنند. وقتی ما قدرت خود را به حیث یک نیروی ناظر و حساس نظامی و بسیج عمومی مردم برای بقای عمومی، در سطح افغانستان آشکار کنیم، به درستی می توانیم امکانات ملی را به کار گیریم، انرژی عمومی را برای بقای ملی به کار اندازیم. نظم قاطع و انضباط انسانی و حسابگرانه در خانه خویش برقرار کنیم. در یک چنین صورتی می توانیم در سطح منطقه و جهان متحدانی برای خویش دست و پا کنیم تا مثل علف زیر سم ستوران همسایه ها و دیگران متلاشی نشویم. گفتن و طرح این مسأله با دوره عمل و ایجاد تفکر بسیج عمومی برای بقا ممکن است خیلی زمان بر و دشوار باشد. اما به نظر من راه دیگری وجود ندارد. اگر راهی در نظر سایر هموطنانم وجود دارد، مطرح کنند و من هم دعا می کنم که عمر دردهای ما کوتاه شود. خدا کند که واقعییت ها طوری اتفاق بیافتند که اشتباه و خطای محاسبات من برجسته شود و من آن گاه ازهمه پوزش طلب شوم.
  
 حمید عبیدی: بزرگترین اشتباهات ما در قرن بیستم کدام ها بوده اند؟
رزاق مامون :  در نیافتن نبض زمان. چرخیدن در قفس پندارهای تنگ. در غیاب علم و عبرت دیگران. چون از لحاظ جغرافیه و روابط تاریخ، ما را زندانی کرده بودند. در زندانی کردن ما، در قدم اول، پادشاهان، نخبه گان، شهزاده ها و سرحلقه های نظام قبیله یی و فیودالی نقش داشتند و سپس نوبت به انگلیس و روسیه تزاری رسید که قفس محکم تری به دور ما کشیدند و نام خانه ما را«حایل» گذاشتند. از احمد شاه ابدالی تا ملاعمر، همه در یک مسیر اشتباه گام زده اند و هم خود و هم سرنوشت این مملکت کهن را به گودال انداخته اند. شرح علل این نکاتی که می گویم بس طولانی است. « یک نکته درین معنی، گفتیم و همین باشد.» کشوری فراروی مان دامن گسترده است که فلسفه وجودی اش، سیاه و سفید و افراط و تفریط است. به نظرم، گفتمان ملی برای بقای افغانستان، پرچالش ترین گفتمان های تاریخ بشری است. من فی نفسه، وقتی به گذشته و حال می نگرم، حس انتقاد نسبت به هیچ پادشاه و ملا و شهزاده یی در من برانگیخته نمی شود. در عوض، خیلی اشتیاق دارم که گفتمان هایی به راه بیافتند، که نه این که غرورها و افتخارات دروغین و بی حاصل را بربشماریم، بل، آسیب شناسی تاریخ، جغرافیه و جامعه موزاییکی افغانستان را مورد مداقه و گفتمان سراسری قرار دهیم.

 حمید عبیدی: و به کدام چانس ها پشت کرده ایم و کدام چانس ها را ندیده ایم؟
رزاق مامون : من که به تاریخ مملکت خیره می شوم، «چالش ها»، «چانس» های ما را بلعیده اند. قبل از تأسیس خراسان و سپس افغانستان چالش ها از مواد و مصالح سنت، جهل، ناگزیری، عصبیت و سرکشی ذاتی ما تولید می شدند. وظیفه ما این بود که در معیت زورمندان و فیودال ها نان شب و روز فراچنگ آوریم. وقتی شهزاده یی از دایره نظارت پدر می گریزد و می آید به فلان ولایت. کیسه زر را باز می کرد و به سربازگیری بر ضد فلان شهزاده یی که یا کاکایش بوده یا برادرش، ما در نقش توده انسانی برای حرکت موتور جنگ و جمع آوری علوفه و قاطر و خیمه و خرگاه  روز را به شب تحویل می دادیم و شب را به روز. غنیمت می دانستیم که منطقه دور افتاده ما قدوم شهزاده را گرامی داشته و یک لب نانی هم به ما رسیده است. شهزاده یا فیودال سرکش یا از صحنه بدر می شد یا قدرتی بیشتر می گرفت و ما به نام اولوالامر و سایه خدا و.... دورش می پلکیدیم و نان ما هم از حساب عصیان شهزاده سر سنگ! این چالش های محلی و بدوی، چانس های رفتن به سوی دریا ها، تجارت منطقه یی و آمیزش با مردمان دیگر را قورت می داد. بعد ها زمانی رسید که مدیریت استعماری با تجیهزات عالی و هنرعالی تر( اما برای ما ناشناخته)  عقب خانۀ ما فراز آمد و چیزهای از جنس اسب و تجهیزات و خوراک و پوشاک داشتند که ما ندیده بودیم. کنجکاو گشتیم و به مرور، احساس کردیم که «کفار» چیزهایی دارند که ما نداریم. تا چشم برهم نهادیم، نخبه ها و فیودال ها و خاندانی ها به سوی غریبه های خارجی لغزیده بودند و یار گرمابه و گلستان مأموران آنان شده بودند. درک نمی کردیم که آنان (خارجیان) برای آن که درین جا برای خودخانه منافع درست کنند، باید در قدم اول، همین سرحلقه های بومی و بی از دنیا و عقبی را شکار کنند. نمی فهمیدیم که آنان برای چه درب خانه ما را لبخند زنان می کوبند!؟ کی می دانست که گنج شبه قاره را در خورجین کرده و احوالی از همسایه در به دیوار خویش می گیرند تا مبادا کسی از اینان همچون احمد شاه ابدالی و شاه زمان ابدالی خیالات خود را تازه کند و شلاق بر ران اسب های گرسنه شان زنند تا به سوی این ولاهای رؤیایی تاخت بردارند. از همین آوان بود که چانس های ما برای غنا و بهزیستی و بهره گیری از مزیت های تمدن و تعلیم و مدارا، راکد ماندند و چالش هایی که «کفار» پی در پی به برکت مغز و هوش خویش تولید کردند، ابتداء شهزاده ها و امرا را در رشته ناگسستنی چند سکه زر و اسب به تار کشیدند و سپس راه را به روی مان بستند تا از رهگذر رشد اقتصادی و مدنی نفس گیر شویم و خود به خود به پای آنان سقوط کنیم. سرنوشت ما نشان داد که همان گونه شد که آنان طراحی کرده بودند. پادشاهان ما بعد از آن که در قفس دوزخی کینه توزی داخلی محبوس شدند، طوری حوادث آفریدند که غرور و عزت شان در همان قفس ها ته نشین گشت و بهترین آمال شان، کور کردن برادر و پسر کاکا بود و بدین وسیله، چنان دست آموز روزگار ابتر گشتند که غیر از مقداری جیفه نقد و پناهگاهی برای اسبان و خادمان و.... هیچ چیز دیگری را برای این سرزمین آرزو نکردند. این ها محکومان تاریخ بودند. موازی با نخبه گان، صاحبان این خطه نیز، قدم به قدم محکوم همان الزاماتی بودند که به دست خویش  نوشته بودند و دیگران نیز در غیاب شان  مدون کرده بودند. ما همیشه برای دیگران جنگیده ایم و فکر کرده ایم که خداوند ما را به عزت می رساند. وقتی سنگ واقعیت ها به پیشانی مان خورده، تا نوبت بعدی، در خود پیچیده ایم که اینبار فریب نخواهیم خورد. چون از زمان عقب افتاده و چانس های ما ضایع شده است، در نوبت بعدی نیز سررشته کار در دست خود مان نبوده و لاجرم بازیچه چالش های دیگران شده ایم به این گمان که چالش ها از درون خود ما بر افراشته اند. ( و خود نفهمیده ایم)  در حالی که چالش های درونی ما، در دور اول بازی از برکت شهزاده ها خانزاده ها، در قیمومیت از ما بهتران قرار داشته و درین دور بازی، پاک خلع سلاح هستیم! 
حالا که همه چیز از صفر شروع شده است، لازم است خود را از کابوس دهشت ناک دو صد سال اخیر، رها سازیم و فقط به جلو نگاه کنیم.

حمید عبیدی: حالا هم پس این قومندان و آن آمر و این امیر و آن دبیر و رهبر این تنظیم و آن سازمان ایستادن ها  همانا تکرار ایستادن با این زورمند و آن مدعیی که شما در موردش سخن گفتید ، نیست؟
رزاق مأمون: تاریخ امروزی هم تکرارهمان نوع وقایعی است که در بالا شرح دادم. حالا هم «نخبه گان» به مهره های سوخته مبدل شده اند. اگر دیروز، شهزاده ها، امیران و سرداران در مدیریت تاریخ مملکت، فرصت ها را از کف دادند، امروزی ها نیز از منظر منافع ملی، کار بهتر و سودمندتری نسبت به قدمای سیاست و اربابان زور انجام نداده اند. زنجیره باطل تاریخ ما همین است.
پرسش این است که چه کسانی به قول شما در پس این قوماندان و این امیر و رهبر می ایستند؟ طبیعتاً آنانی اند که کشتی زنده گی شان درتب وتاب توفان حوادث درهم شکسته وجز این راهی برای ادامه زنده گی برای خویش سراغ ندارند. یا خاصتاً کسانی اند که از شیره و انرژی اقتصاد جنگی بازوان ستبری نصیب شان شده است و جاذبه جادویی ادامه این درامه های خونین را به سود خویش می دانند و در واقع برای بقای خویش در نبرد اند. کشورهای مختلف از جمله امریکا، انگلیس، پاکستان، ایران و روسیه هم در عقب آنان قرار داند.
نتیجه این که کشور، به دلیل آن که مرکز جنگ خاموش جهانی انتخاب شده بود، از همان سال های اول از خط توازن خارج شده است. آبرو و حاصل «انقلاب» های پیاپی در افغانستان، از سوی کشورهایی که اشباح اطلاعاتی آنان درین جا لانه گرفته اند، به غارت رفته است و ما با عالمی از رؤیا های تباه شده، چنگ و دندان به سوی یکدیگر نشان می دهیم. از همین جاست که من در باره قدرت قهار و تصفیه گر جدیدی را به حیث ضرورت تاریخی مطرح می کنم. قوماندان و امیر و رهبر و... مانند گذشته در چنگ کشورهای خارجی اند. همین حالا به تشکیل دولت و حکومت افغانستان نگاه کنید: هر کشور، دسته بندی ها و نماینده های خویش را مورد حمایت قرار می دهد. طالبان و گروه های ضد طالبان و مردم که در تضاد با هر دوی آن قرار دارند، از سوی قطب های متفاوت جامعه جهانی حفاظت می شوند. هنوز هم مدیریت بین المللی ترجیح می دهد که در بازی های کلان آینده، ازین گروه ها و افراد، به مثابۀ ریزرف های به درد بخور استفاده کنند. در صورت ضرورت، تهدید اولی را با دومی بتوانند رفع کنند و هرگاه لازم شود، برای مهار هر دو، عامل سوم (مردم) را به جان شان بیاندازند. فکر من این است که در همین آشفته بازار و در گرماگرم حضور جامعه جهانی، در کنار مدیریت غالب جامعه جهانی می توانیم، زمینه ها و فرصت های لازم به منظور ایجاد قدرت ممثل برای بقای افغانستان را به وجود آوریم. نسل کنونی نسبت به روایات رسمی تاریخ علاقه یی ندارد. این نسل وارث دروغ های شاخداری است که حتا نمی خواهد به گذشته نگاه کند. این نسل عملاً از زنده گی خود بیزار شده است. هر تغییر باید، ظرفیت هایی را بپروراند که ناهمواری های گذشته را صاف کند؛ نه آن که خواب کاذب مواعیظ دوره های فتور سیاسی را در روان نسل کنونی ذخیره کند. این نکته را قید کنم که در بیان کلی نمی توان همه را به نام قوماندان و امیر و رهبر تنظیمی به چوب ملامتی بست. این جا بسا شخصیت های سالم از جمع جهادگران و مقاومت گران بر ضد طالبان و پاکستان حضور دارند که شخصیت و آبروی خویش را به حیث بهترین فرزندان افغانستان حفظ کرده اند و راه شان را از صف معامله گران و اهالی چپاول و غدر جدا کرده اند. به نظر من، ( جداً معتقد هم هستم) که افغانستان سالم آینده عمدتاً به یمن متفکران و فعالانی دوباره ساخته خواهد شد که در کشور حضور دارند؛ روح و عقیده خویش را به ایران و پاکستان و روسیه و هر آن چه از جنس خارجی است، نفروخته اند؛ دردها و نیازهای کشور و مردم را به طور ملموس درک می کنند و در همین گاهواره پرورش یافته و برای حفظ همین گور مشترک رزمیده اند. جامعه جهانی اگر همچنان از انارشیزم جاری، راه نجات برای خویش تدارک کند، مشکل بتوان باور کرد که به نتایج درستی دست یابند. افغانستان شاید تنها سرزمین غافلگیرکننده امپراطوری ها در جهان باشد.

حمید عبیدی: به نظر شما چرا دقیقاً چپی و اسلامیست ها که هر دو مدعی نوع جهان وطنی و انترناسیونالیزم بودند نهایتاً  به حصارهای قومی، قبیله یی ، محلی، زبانی و مذهبی پناه بردند؟
رزاق مامون : این جریان ها در اول چنین نبودند. اکثراً جوانان جان فدا، حاضر به عمل و قانع بودند. از مظاهربی عدالتی در زنده گی خویش سوهان می شدند. قلبی برای دوست داشتن و روحی برای آفریدن زیبایی ها برای کشور خویش داشتند. هیچ کسی خایین و جنایتکار و منحرف از مادر زاده نمی شود. این ها فرزندان صدیق و در عین حال محکوم دورۀ جنگ سرد بودند. بعد ها که به حیث اصحاب قدرت و ضد قدرت مبدل شدند، اعمالی از دست شان سر زد که شیاطین و نمرود های تاریخ را در گورهای کهنه شان تکان دادند. این ها مدل نسلی بودند که به عوض نقب و کشف ارزش های بومی کشور و مردم، از زرق و برق و جادوی پیشرفت های دیگران به هیجان می آمدند. این نسل ها در حالی فراز آمدند که چرخۀ محکومیت در سطح عمومی بر فراز سر شان دور می زد. این جریان ها گروگان سیستم های جهانی بودند که برای ته مانده ثروت، راه ها و ظرفیت های حیاتی کره زمین، دندان های خود را برای بلعیدن یکدیگر تیز می کردند. چپی ها و اسلامیست ها در افغانستان، ایران و هر کشور دست دوم و سوم در واقع متحدان آسیایی و محلی جریان های جهانی بودند. انصافاً جریان های مذهبی و ضد مذهبی در مسیر تلاش های شان، از هیچ نوع فداکاری دریغ نکردند. خشونت و حرکت کلیشه یی این جریان ها نیز میراث خشونت های معمول در سیاست های شرق و غرب بود. گویا اولین بار بود که محافل تحصیل یافته و کم و بیش آشنا با فضا و هوای سیاست، پذیرفته بودند که به «حقیقت» رسیده اند و بالاتر از آن چه فهمیده بودند، حقیقتی را تصور نمی کردند. جالب این است که چپی های افغانستان فلسفه ماتریالیسم را که پایه آن را تغییر تشکیل می دهد، روخوانی می کردند اما هیچگاه به طور مثبت نتوانستند در خود تغییری بیاورند. اسلامیست ها که در بند این قال و مقال نبودند، چنان کوک شده بودند که وقتی همه چیز به برکت بازوان شان، فروریخت، سر بالا کردند و اکنون در وادی سرگردانی فلسفه سیاسی به سینه می خزند. من تا جایی که خود شاهد هستم، محافل چپ و راست تا زمانی که بازار شان گرم بود و آب های سیستم جهانی از آسیاب ها نیفتاده بود، از خط جهان وطنی خارج نشدند. این مرض زمانی به جان شان افتاد که بوی شکست و- بنبست سیاسی و فکری به دماغ شان نشست و آنان را از اوج نشئه کاذب به زیر سقوط داد. این گروه ها زمانی که مستأصل شدند و خطر حیات و مرگ را به چشم مشاهده کردند، بر طبق قانون صیانت نفس، دست به وسایلی بردند که سخت مکروه و شنیع بود و اشتباهات شان را به معاصی کبیره مبدل کرد. این گروه ها مانند دوره های اول که مقهور حقیقت های سمعی و کتاب های کلیشه یی (حاصل تجارب نامکمل دیگران) بودند، در مرحله بعدی، نیز از حالت درمانده گی و انارشیزم و تلخی های شکست خیالخانه های آرمانی، خیلی زود تر به هوش آمده اند. حالا که من می بینم با ورق های سوخته مسایل زبانی، قومی و... نیز نمی شود بازی کرد. فلسفه امروزی، تلاش جمعی با نفی القاب و اتهام سیاه و سفید به آدرس یکدیگر، برای بقای مملکت است. بورژوازی عادتاً همه را با یک چوب می راند و غیر از رؤیای سود و پول، سخت بی تعصب است. ما کم کم داریم با خیالات قبیله یی وداع می کنیم. جامعه جهانی چوپان بدون قلب است. به هر خانه وارد می شود و قبل از ورود، در و پنجره اش را می شکند. ما دیگر توان خزیدن در سوراخ های قرون گذشته را نداریم. ما را بیرون می آورند که هم رکاب کاروان جهانی شویم. مهم نیست به چه زبانی گپ می زنیم. مهم نیست چه افتخارات راست و دروغ را بر قامت افکار مان دوخته ایم. مهم نیست نسب خاندانی ما به کجا می رسد. ما را آرد کرده اند و از سر خمیر می کنند.
هنگام هنگامه هامان
گم شد نسب نامه هامان

حمید عبیدی: آیا به نظر شما باید بگذاریم و یا ناگزیریم بگذاریم  تا هر طوری که می خواهند ما آسیاب بکنند و یا با هر چی می خواهند خمیر بکنند و به هر شکلی که می خواهند ذغاله کنند و در تنور بپزند  و یا این که بکوشیم تا خود مان در خود قدرت و عزت و خرد رفتن به سوی زمان و جهان امروزین را که برای مان کمتر دردناک باشد بیابیم؟

رزاق مامون : راه «کمتردردناک» بعید است که برای افغانستان وجود داشته باشد. آیا تا کنون وجود داشته است؟ (اگر مقداری انتظار توأم با خوشبینی وجود داشته باشد،)  در احوال فعلی، راه کمتر دردناک به نظرم این است که اگر یک قدرت جهانی درین جا بر دیگران غالب شود، به نفع ما است که در کنارش بیایستیم تا آن که کشورهای «دشمن» دور و پیش، دو باره فرصت نیابند که به نام های مختلف، هست و بود ما را لقمه لقمه میان خود قسمت کنند. من وقتی در باره مصایب عظیم خود ما صحبت می کنم، نگاه خود را به سوی آخرین مرزهای دشواری، رنج، چالش ها و زخم های خونین بی درمان رها می کنم و کسب اقتدار و قدرت تهدید کننده را به حیث نخستین شرط مقابله برای بقا مورد توجه قرار می دهم. آن چه من در تشریحات قبلی لایه برداری کرده ام، در واقع شرح ماهیت تاریخی بازی کشورها در افغانستان بود؛ نه پیچیدن نسخه تسلیم در برابر آنان.  افغانستان کم کم واضح می سازد که به نقطه انفجار تاریخ مبدل شده است. افغانستان هیچگاه نگفته است که بفرمایید ما را «آسیاب» کنید؛ بعد «خمیر» و «ذغاله» کنید. نخستین حسن شرح غیر احساساتی موقعیت کشور، دست و پا بستن اراده یک ملت برای ضمانت بقای خودش نیست. بار دیگر توضیح می دهم که من همیشه در باره اجندای حرکتی که فاشیزم ملی (نه فاشیزم قومی و انحرافات دیگر) را آیینه داری کند، می اندیشم. این نوع حرکت فکری و مردمی، کاربرد در سطح داخلی ندارد. بعضاً ممکن است آن را به «فاشیزم پشتون»،« فاشیزم تاجک» و «فاشیزم هزاره» تعبیر کنند. هرگز چنین نیست. ضرورت تاریخی حرکت فاشیزم برای بقای افغانستان به گونه یی است که همین پشتون ها و تاجک ها و هزاره ها و... بانی و مجریان آن خواهند بود.  


حمید عبیدی: از زمامداران افغانستان در پایان قرن نزدهم و در قرن بیستم کدامیک شان بیشتر از دیگران برای تان پذیرفتنی تر است و بالفرض اگر زنده می بود و کاندید ریاست جمهوری ، وی را بر همتاهای دیگرش ترجیع داده و انتخاب می کردید؟
رزاق مامون : مرحوم شاه امان الله خان، تجسم آمال تحقق نایافتۀ مردم ما بود. او انسانی عاشق و برای افغانستان پیشرفته و مصوون، یک سمبول فوق العاده و آبرومند بود. او شاید اگر زنده بود، اشتباهات و لغزش های دوره پادشاهی خویش را که سرانجام به افغانستان صدمات زیادی وارد کرد، اجازه تکرار نمی داد. با همه این ها من به ایشان رأی می دادم. سه چهره تاریخی دیگر که از نظر من مطلوب اند و بار مسوولیت را حتا بعد از مرگ شان بر دوش می کشند، این ها اند: سردار محمد داوود خان، دکتور نجیب الله و احمدشاه مسعود.

حمید عبیدی: از میان سیاستمدارن زنده افغان به چی کسانی بیشتر علاقه دارید؟
رزاق مامون : اشرف غنی احمدزی


حمید عبیدی: از میان شخصیت های فرهنگی افغانی به چی کسی بیشتر علاقه دارید؟
رزاق مأمون: دکتور سیاه سنگ، پروین پژواک، هژبر شینواری، ظاهرهویدا، اسدالله بدیع و دکتور داود شاه صبا.

حمید عبیدی: از میان شخصیت های بزرگ تاریخ بشریت کدام ها  را بهترین سرمشق می دانید؟
رزاق مامون : جواهر لعل نهرو، تروتسکی، کمال اتاترک ( که گفت: بکش ورنه نابود خواهی شد!)

حمید عبیدی: کدام آثار بیشتر از همه بر شما تأثیر داشته اند؟
رزاق مامون : آثار داستایوسکی به طور خاص سال ها روح مرا در حیطه خود داشته و حالا هم حتا قهرمانان زنده را «بیمار» و اصطلاح «میذوف» می بینم.

حمید عبیدی: آیا  چنین شده است که از نوشتن  و نشر اثری پشیمان شده باشید؟

رزاق مامون : برخی اوقات اتفاق افتاده که از نوشتن چیزی، نه تنها «پیشمان» که سخت«شرمنده» شده ام. ازدوره زندان بسیاری یادداشت های من هنوز وجود دارند که از خواندن آنان خنده ام می گیرد. ما آدم ها چقدر خودبین و درعین حال ناقص هستیم!


حمید عبیدی: به حیث نویسنده کدام اثر تان را بیشتر از همه می پسندید؟
رزاق مامون : کتاب«حق پادشاهی»

حمید عبیدی: به حیث ژورنالیست کدام اثر تان را بیشتر می پسندید؟
رزاق مامون : کتاب «رازخوابیده» – اسرارمرگ دکترنجیب الله-

حمید عبیدی: شما چی گونه به اسنادی که در این اثر تان  آمده اند دست یافتید؟
رزاق مامون : قریب ده ساعت بعد از آن که طالبان در کابل حاکم شدند، وقتی در موجی از ازدحام و گیر و دار مردم فلاکت زده و پریشان، در چهارراهی آریانا، پیکرهای آویختۀ دکتورنجیب الله و شاهپور احمدزی را مشاهده کردم، این پرسش از ذهنم گذشت: قتل چرا این قدر سریع انجام گرفته؟
وقتی نگاه هایم را اندکی به سوی چپ گشتاندم، افراسیاب ختک شخصیت معروف حزب نشنل عوامی پارتی پاکستان را مشاهده کردم که گاه به سوی اجساد و گاهی هم به توده متحرک انسان ها که یک طالب (شاخه درختی در دست) عقب شان می دوید و مردم گله وار ازین سو به آن سو می شدند، نگاه می کرد.
دو ماه بعد روانۀ پیشاور شدم. بخش فارسی رادیوی بی بی سی برای من فرصت داد که به حیث گزارشگر بخش افغانستان با آنان کار کنم. از همان زمان، جستجوی من برای ردیابی قاتلان دکتور نجیب الله شروع شد. بارها به طور داوطلبانه مأموریت های گزارش گیری در شهر کویته را قبول می کردم و یک ماه و دو ماه در کویته و باجور و دیگر نقاط نواحی طالب خیز قبایل سفر می کردم. در سرحد میان قندهار و ناحیه چمن و همچنان در شهر کویته با طالبان و افراد رابط آنان در تماس می بودم تا نشانه یی را کشف کنم. اما با تعجب مشاهده می کردم که اصلاً رد پای طالبان در کشتن دکتورنجیب مفقود بود. تقریباً با کلیه رهبران صوبه سرحد و آنانی که گه گاه با دکتور نجیب روابطی داشتند، در تماس می شدم؛ اما چیزی گیرم نمی آمد. یک روز نصیرالله بابر به من گفت: هغه شی چه ته غواری، اوس وخت دی چه سری ورباندی خبری وکی!
سپس در ملاقات های مکرری که با افراسیاب ختک داشتم، ایشان گفت: فکرمی کنم که تحقیق در مورد قتل دکتورنجیب الله هنوز لازم نیست و هنوز وقت است!
فشرده کلام: یازده سال بعد به اسناد کامل دست یافتم. در ماه های اولیه بعد از سقوط طالبان، دکتور حیدر صفا ننگرهاری رد پای اولیۀ قاتلان را برایم ترسیم کرده بود. درین مدت با محافظان دفتر ملل متحد (اقامتگاه دکتورنجیب) و برخی دیگر از افراد نیز مصاحبه هایی انجام داده بودم. با این حال، پروژه ناقض بود.
یک روز در شهرنو، دکتر نادرشاه احمدزی را دیدم. وی از اعضای شبکه خاص احمد شاه مسعود در بخش ضد اطلاعات بود که به شکل تعجب انگیزی در معاونیت اپراتیفی اداره «احتساب» طالبان نفوذ کرده بود.  در همان سال ها، با چند تن دیگر، در حالی که نقاب نازک به صورت شان کشیده می بود، در خانه شخصی احمدشاه مسعود ظاهر می شدند و سپس ناپدید می شدند. وی مطلع بود که من دنبال چی می گردم. داستان قضیه طولانی است و خلاصه این که اسناد مکتوب در باره قتل دکتور نجیب الله را در اختیارم گذاشت و زمانی که کتاب انتشار یافت، در اذهان عامه انفجاری را به وجود آورد. نشر این کتاب ثابت کرد که طالبان مسبب قتل نجیب نبودند. سازمان آی.اس.آی در پیوند با روسیه و بعضی کشورهای دیگر، اجرای این پروژه را برعهده گرفته و به وسیله شبکه خاص تحت رهبری شهنواز تنی که در دیفنیس کالونی اسلام آباد اقامت دارد، آن را عملی کردند.  به اطلاع برسانم که سارنوالی ریاست امنیت ملی بعد از مطالعه و  بررسی اسناد مندرج در کتاب من، سر انجام قرار گرفتاری غرزی خواخوگی را صادر کرد؛ اما ریاست جمهوری افغانستان از اجرای قرار گرفتاری جلوگیری کرد و اسناد کامل آن نیز دراختیار من هست و آن را منتشر خواهم کرد.

حمید عبیدی:  از این گفته های تان که در بخش های گوناگون این گفت و شنود ابراز داشته اید کدام یک و یا کدام ها شعار اصلی شما اند و اگر این شعار اصلی را من نتوانسته باشم بیابم و یا در گفت و شنود حاضر نیامده باشد، لطفاً اکنون آن را در چند کلمه بیان بفرمایید؟
- من طرفدار ایجاد بنیاد فکری و عملی فاشیزم نوع افغانستان برای بقای هستی و حیات افغانستان هستم. مراد من نفی هر نوع فرقه گرایی، هر نوع برتری جویی، هر نوع مظاهر افتراقی است که به فاشیزم سیاه کشورهای منطقه خوراک تهیه می کند
- من در کشور خودم، مخالف سیاست دفاعی هستم؛ این حرکت مرده ریگ دیگر به درد ما نمی خورد. ما باید قدرت تهدید کننده یی برای دیگران در اختیار داشته باشیم
- فلسفه امروزی، تلاش جمعی با نفی القاب و اتهام سیاه و سفید به آدرس یکدیگر، برای بقای مملکت است
- افغانستان شاید تنها سرزمین غافلگیرکننده امپراطوری ها در جهان باشد
- باید  نسل دوره جنگ از صحنه سیاست و اقتصاد و دولت داری کنار  برود
- وقتی در باره چیزی یا کسی به نتیجه یی می رسم که نقشه باور و اعتمادم را برهم می زند، هیچگاه نمی توانم حاضر به سازش یا دیپلوماسی شوم. احتمالاً روی همین مسأله است که برخی از دوستانم بدین نظرند که من هیچگاه یک سیاست دان نمی شوم
- بی عدالتی شر مطلق است
- فقط در یک قضیه کاملاً بنیاد گرا هستم: بقای افغانستان
- من طرفدار تسلط یک ابرقدرت بر مقدرات افغانستان هستم تا همه چیز برای اولین بار درین کشور یک دست شود...من جداً  باورمندم که اگر قیمومیت امریکا و غرب از افغانستان کنده شود، افغانستان با سرعت به وسیله ایران و پاکستان و روسیه به پرتگاه تجزیه و جنگ نا پایان پرتاب می شود
- اکنون جوهره های فکری برای ایجاد یک سقف ملی سیاسی در حال پخته شدن است
- تا زمانی نقب انتقادی سازنده، در خود نزنیم؛ نه شما من را به درستی درک می کنید و نه من ازسلامت درک و دریافت مفکوره شما برخوردار می شوم
- اگر زمامدار قهاری باشم کسانی را که بردۀ پلید منفعت و خود بینی خود شان هستند و به حقوق دیگر آدم ها آزمندانه و خیره سرانه پشت می کنند، لزوماً سلب حیات می کنم و مطمین هستم که وجدان آرامی هم می داشته باشم
من در صورتی که دستی در قدرت داشته باشم، استبداد قانون را مسلط می کنم تا ندای وجدان در خاک پاک افغانستان را لبیک گفته باشم
- قبل از دموکراسی، به ابزارها و زمینه های انسانی و اجتماعی دموکراسی ضرورت داریم. ( به رسم عوام: به صابون نیاز داریم تا به کف آن.)

رزاق مامون : 
- من به حیث یک شهروند افغانستان با تراژدی سرنوشت کم و بیش آشنا هستم.  از ایامی که طریقۀ فکرکردن مس,ولانه را فراگرفته ام، در باره نجات ستراتیژیک از منگنۀ «موقعیت» و یا تغییر جهت نگاه ظالمانه و لایتغییر کشورهای «دشمن » اندیشیده ام. نتیجه گرفته ام که موقعیت جغرافیایی و قانونمندی بازی هایی که در اطراف ما روان اند، نیز هرگز به نفع ما دگرگون نمی شوند. نمی توان بدون ظهور قدرتی مخوف، ( البته در اول کار) جغرافیای ارضی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دیگری طراحی کرد. همچنان تغییر نگاه دشمنان (همسایه ها) در صورتی که ما به قدرتی تهدید گر بدل شده نتوانیم، امری محال است.
 پس یگانه راه، تغییر، قدرت آفرینی، ایجاد انگیزه هول انگیز( فاشیزم ملی برای بقای افغانستان)، شیوع عصبیت سالم و مسوول ملی به هدف توحید کلیه انرژی های انسانی و مادی و رخنۀ  پایدار راهبردی به سوی نقاط ضعف دشمنان است. استفاده از تجارب جنگ گرم، جنگ مواد مخدر و تشدید ملیتاریزم و انتشار اسلحه به خلوت سرای دشمنان، جزو اسباب این ستراتیژی خواهد بود. سرزمین ما اکنون در طرح های راهبردی کشورهای بزرگ، به مثابه «کلید امنیت جهانی» مطرح است. پس کشور ما در قدم اول کلید امنیت منطقه یی به حساب می آید. به تعبیری دیگر، کلید امنیت دشمنان افغانستان در اختیار ما است. ما بدون ایجاد فضای رعب، استخوان بندی ملیتاریستی عمومی و صدور بحران به سوی دشمنان، نمی توانیم ازین کلید به نفع آینده کشور بهره بگیریم. ما اکنون در موقعیت پادشاهی امیرعبدالرحمن خان و ظاهرخان هم قرار نداریم که با یک رشته مدارا و مماشات، در ایجاد زیرساخت های اولیۀ ثبات سیاسی به شکل «بینی خمیری» توفیق حاصل کنیم. سرعت حوادث نسبت به گذشته افزایش یافته و حرکت جهان به سوی نجات تمدن و غصب میدانگاه های انرژی تشدید شده است. از شروع هزارۀ سوم، مقرر شده بود که کاروان سیستم بین المللی به بهانه تروریزم و دهشت افگنی به سوی کشور ما به حرکت درآید و در همین مجموعۀ کوهستانی جا خوش کند. حضور قدرت های جهان سرمایه داری در افغانستان، عملیات نوبتی سیستم جهانی برای تقسیم بخشی از ذخایر تقسیم ناشده این منطقه است. ما مکلف هستیم در همین گیر و دارها، با هر وسیلهی ممکن، قدرت زیربنایی مملکت را از حیث نظامی و توسعه اقتصادی و مشارکت فعال در بازی های کلان تقویت کنیم. کشور از انزوا بیرون شده و با تمام قدرت باید سعی کرد که پلان های ایران و پاکستان به هدف راندن دوباره افغانستان به سوی یک «علاقه غیر» بی اثر شوند. این کار مستلزم یک رستاخیز تاریخی است. لازمه اش ایجاد انگیزه جدید است که قوت های عاطل مانده و یا منحرف شده بشری را به جنب و جوش آورد. این انگیزه جدید خود به خود آفریده نمی شود. یک حرکت دسته جمعی افغان ها در سراسر کشور و سراسر جهان است. استخبارات دشمنان بر روی ما به نام های هم قومی، هم زبانی و هم دینی لحاف عطالت انداخته اند. این لحاف را باید برای خودشان استعمال کرد.
کشور ما دیگر به گذشته شباهت ندارد. اکنون گزارش های اولیه، میزان ثروت دست ناخورده طبیعی کشور ما را به سه هزار میلیارد دالر تخمین زده اند. من با توجه به سرشت جهان تشنه به انرژی، مطمین هستم که ارقام کنونی به مراتب از میزان سرمایه های ملی افغانستان کمتر نشان داده می شود.  اعلام بخشی از دارایی های ملی افغانستان از سوی امریکا، به معنای اعلام دور تازه رویارویی های جهانی در زمین ما می تواند تعبیر شود. ما چه گونه می توانیم میکانیزمی را ایجاد کنیم که در صورت تشدید بحران رقابت جهانی و منطقه یی، بار دیگر در پرتگاه تباهی و فقر کامل نگونسار نشویم؟ از همین روست که طرح فاشیزم ملی برای بقای افغانستان بیشتر از هروقت دیگر اهمیت کسب می کند. این فاشیزم تعاریف چند بعدی و طولانی دارد که در صورت تبدیل آن به یکی از گفتمان های افغان ها، لایه های تشریحی بسیار جالبی پیدا خواهد کرد. کشورهای جهان خیلی تلاش خواهند کرد که دهان ما را با شیرینی های بی کیفیت و دروغین دموکراسی شیرین کنند تا برای ابد، در قعر تلخکامی سقوط کنیم. خیلی تلاش خواهند کرد که روحیات افراط گرایی اسلامی را با لون و طعم دیگری در میان ما شعله ور کنند و مفاد حاصل ازین بازی را دشمنان افغانستان نصیب شوند. چنان که همه ما در زنده گی خود شاهد بودیم که از جهاد و مقاومت، آن چه به مردم ما رسید، میلیون ها کشته و معلول و فروپاشی میلیون های خانواده و فقر فراگیر و بی پایان بود. من بار دیگر آرزوی خود را مطرح می کنم که طرفدار ایجاد بنیاد فکری و عملی فاشیزم نوع افغانستان برای بقای هستی و حیات افغانستان هستم. مراد من نفی هر نوع فرقه گرایی، هر نوع برتری جویی، هر نوع مظاهر افتراقی است که به فاشیزم سیاه کشورهای منطقه خوراک تهیه می کند. 
- من در کشور خودم، مخالف سیاست دفاعی هستم. ما باید طرحی را جامعیت ببخشیم که چه گونه بتوانیم از کرکتر اشتعالی مردم خویش برای آتش زدن دشمنان شان استفاده کنیم. متأسفانه در طی بیش از سی سال، دشمنان افغانستان ازین حربه برای پیشگیری از ایجاد افغانستان با ثبات و قدرتمند استفاده برده اند. سیاست های محافظه کارانه صرفاً به درد چند دزد و معامله گرمی خورد. این حرکت مرده ریگ دیگر به درد ما نمی خورد. ما باید قدرت تهدید کننده یی برای دیگران در اختیار داشته باشیم. ما برای اثبات این که جهان مدیون قربانی های ماست، مکلف هستیم تا این روحیه را نیز به اثبات برسانیم که اگرجهان و کشورهای منطقه در دریای خون افغان ها کشتی می رانند، این دریا برای همیشه قدرت آن را دارد که هر زمانی بخواهد کشتی ها را در خود غرق کند. این افغانستان گویا برای شکستن فرعون های تاریخ تشکیل شده است. ما چیزی برای از دست دادن نداریم. اما همه چیز دیگران را می توانیم منهدم کنیم. به نظر من، صرف نظر از آن که ما خود را در سطوح مختلف، شدیداً نیازمند فراگیری دانش نوین و بهره مندی از فنون پیشرفته و غنامندی فرهنگ و ارزش های تاریخی و مدنی مسوول احساس می کنیم، در قدم اول به داشتن فرهنگ عالی تعرض و دفاع و پرورش حساسیت آتشین در سطح عمومی برای حفاظت از افغانستان مکلف هستیم. ما اگر به سوی دیگران به هر طریق ممکن به تعرض نگذریم، دیگران بی تردید به سوی ما تعرض می کنند. آیا این واقعیت، تجربه زنده مردم افغانستان نیست؟ قانون دنیا همین است. به نظر من، در افغانستان فعلی، داشتن قدرت خوفناک و خطرآفرین( حتی به شکل نامتعارف ) نسبت به دموکراسی، تیکه داری اسلام و اکت و اداهای بی حاصل حیاتی تر است. چنین حرکت معجزه فاشیزم ملی از دیدگاه من، بازنوشت و تشریح اپراتیفی تاریخ برای نسل امروزاست. ایجاد کنترول و نظارت برای به کارگیری قوای بشری به خاطر ایجاد انتظام در داخل و صدور خشم و ترفند و تعرض به سوی دیگران است. ایجاد مدیریت کارا و فعال در عرصه استفاده کامل از ظرفیت های اقتصادی مملکت و سرکوب بی رحمانۀ دلالان و خونخواران محلی است که برای تضمین منافع خویش، از هر حربه یی برای شکستن کمر افغانستان استفاده می کنند. هر افغان باید برای حفاظت از منافع خودش، ضمن آن که تحصیل یافته و متخصص باشد یک کارکن اطلاعاتی با کفایت نیز باشد. روحیه پوچ « شله ات را بخور و پرده ات را بکن» باید از روح فرزند افغانستان پاک شود. در غیر آن،  موعظه و اندرز و تمثیل های روبنایی از ارزش های مروج آلوده به دیپلوماسی دنیای امروزی، گرسنه گان ما را سیر نخواهد کرد. به مظلومان جرأت و امید هدیه نخواهد داد. کودکان ما را فضای تحصیل و آرامش در کار نخواهد بود و عزت بر زنده گی بزرگان ما برنخواهد گشت. ممکن است که این نظریه در اروپا و امریکا یک مسأله خنده آور و تکان دهنده باشد، اما در افغانستان یک ضرورت تاریخی است. دشمنان افغانستان عملاً با همین تدابیر خانه ما را خراب می کنند تا خانه خود شان آباد باشد. همین کار را قسماً به وسیله ما افغان ها عملی می کنند اما ما چرا از ابزارهای معمول جنگ عریان و پنهان برای تضمین بقای خویش استفاده نکنیم؟
- فلسفه امروز سیاسی ما باید بر پایه انتقاد و بررسی  از گذشته و تحلیل و جمعبندی عاقلانه از اشتباهات و خطاهای چهار نوع نظام سیاسی و ناکام ( کمونیستی، اسلامی، طالبی، دموکراسی بی هویت) در افغانستان باشد. توجه به این اصل بسیار مهم است که تلاش جمعی با نفی القاب خوب کامل و بد کامل و اتهام سیاه و سفید به آدرس یکدیگر، در داخل وخارج پی گیری شود. این یکی از ابزار های بقای مملکت است. همه چیز باید درغیاب ایدیولوژی هایی باشد که به طور متناوب در افغانستان استعمال شده اند.
- افغانستان شاید تنها سرزمین غافلگیرکننده امپراطوری ها در جهان باشد. آرایش استعماری جغرافیایی در قرن نوزده و بیست، افغانستان را به یک مرکز خارج از معامله ها مبدل کرده بود. هر چیز می توانست درین محدوده اتفاق بیافتد- جز توسعه معارف، تولید، زنده گی بهتر و ارتباط با دنیای تجارت بین المللی و فرهنگ های دیگران. به تدریج زندان جغرافیایی، در درون خویش، زندان های سیاسی، اقتصادی، رونق اقتصاد و تجارت را به دنبال داشت. گزافه نیست که استعمارگران در یادداشت های خویش، ازین سرزمین به نام «مردمان فاقد قانون» نام برده اند. میان انگلیس و روسیه منطقه صفر مرزی درست کردند؛ اما برای مردم این ناحیه به منزله قفس آهنین بود که هیچ کس به سوی دنیای آزاد راه نداشت. از همان زمان تا کنون، افغانستان به حیث یک دامگاه برای بازیگران باقی مانده است. حالا هم بازیگران نوظهور مانند ایران و پاکستان ازین دامگاه برای ترسانیدن و فرار امریکایی ها استفاده می کنند. ظرفیت افغانستان در شکستن محاسبه های استعماری کم نبوده است. حالا هم اگرجامعه بین المللی درغیاب منافع افغانستان برنامه های شان را بدون توجه و مطالعه دنبال کنند، شبح شکست در قفای شان است. نیاز افغانستان این است که با قدرت های اول پیمان اتحاد خود را حفظ کند و ضمانت بگیرد تا بتواند دست ایران و پاکستان را قطع کند. در تمامی محاذات نمی توان به پیروزی رسید. متأسفانه رهبری سیاسی کنونی با پیوستن به ایران و پاکستان اهداف سخت کوتاه مدت و بقای سرمایه های شخصی چند نفر را در نظر دارد و با جامعه جهانی درافتاده است. این وضع ایجاد روحیه جمعی برای ایجاد مفکوره فاشیزم ملی برای بقا را با مشکلات تازه یی رو به رو می کند.
- باید  نسل دوره جنگ از صحنه سیاست و اقتصاد و دولت داری کنار  برود. تجربیات مفید خود را به طبقات جدید جامعه منتقل کند و از عرصه مدیریت جا خالی کند. این روند خود به خود در حال عملی شدن است. نظر من این است که زود تر از صحنه دور شوند. در هشت سال اخیر نسل جنگ، صرفاً به چپاول دارایی های دولتی و مردم مشغول بوده است. این نسل به هیچ چیزی پاسخ گو نیست. هرچند ریشه اش در واقعیت های جامعه در حال سست شدن است؛ اما استخبارات خارجی دست شان را گرفته تا به زمین نیافتند. عادتاً تراژدی اجتماعی بر آنان اثری ندارد و به حفظ وضع موجود تلاش می کنند. اینان نه از  گذشته چیز به درد بخوری آموخته اند و نه هم به آینده کدام التزامی دارند. احساس شخصی شان ارضا شده و به ثروت های نامشروع دست یافته اند.
- وقتی در باره چیزی یا کسی به نتیجه یی می رسم که نقشه باور و اعتمادم را برهم می زند، هیچگاه نمی توانم حاضر به سازش یا دیپلوماسی شوم. احتمالاً روی همین مسأله است که برخی از دوستانم بدین نظرند که من هیچگاه یک سیاست دان نمی شوم
- بی عدالتی شر مطلق است.
- فقط در یک قضیه کاملاً بنیاد گرا هستم: بقای افغانستان
- من طرفدار تسلط یک ابرقدرت بر مقدرات افغانستان هستم تا همه چیز برای اولین بار درین کشور یک دست شود... .من جداً  باورمندم که اگر قیمومیت امریکا و غرب از افغانستان کنده شود، افغانستان با سرعت به وسیله ایران و پاکستان و روسیه به پرتگاه تجزیه و جنگ نا پایان پرتاب می شود. اگرچه کشورما درحال حاضرصحنه منازعه بین المللی است؛ مگر برای ما ضروری است که جزو سیستم بین المللی باشیم. چه گونه می توانیم شریک مدیریت بین المللی باشیم؟ درعرصه خارجی، لازمه اش، دادن دست اتحاد با قدرت های بزرگ اروپایی وامریکا است. ظرفیت مملکت درحدی است که به راحتی می توانیم زمینه اشتراک در منافع پایدار با قدرت های بزرگ را به وجود آوریم. درگام بعدی، ایجاد قوت بزرگ برای دفاع و رهبری اداری و مدیریتی قانونمند، امری حیاتی است تا توازن داخلی شکل بگیرد.
- اکنون جوهره های فکری برای ایجاد یک سقف ملی سیاسی در حال پخته شدن است. آن چه درین گفتار مطرح کردم در واقع جوهرۀ افکار عمومی است. شما با هر شهروند افغانستان که صحبت کنید، به طور کل نتیجه می گیرید که شعور اجتماعی همه چیز را سره و ناسره کرده و برای ایجاد سقف ملی سیاسی شرایط مساعد شده است.
- تا زمانی نقب انتقادی سازنده، در خود نزنیم؛ نه شما من را به درستی درک می کنید و نه من ازسلامت درک و دریافت مفکوره شما برخوردار می شوم.
- اگر زمامدار قهاری باشم کسانی را که بردۀ پلید منفعت و خود بینی خود شان هستند و به حقوق دیگر آدم ها آزمندانه و خیره سرانه پشت می کنند، لزوماً سلب حیات می کنم و مطمین هستم که وجدان آرامی هم می داشته باشم. این یک اصل عملی و قانونمند است که هرگاه پدیده و یا جریان هایی سازمان حیات فرد یا جامعه را به اختلال و نابودی حتمی تهدید می کند، باید قبل از عمل مضمحل گردند. شما مثلا چرا نزد دکتور می روید؟ در واقع آماده شده اید تا از شرمضراتی که بقای شما را با خطر رو به رو کرده، راحت شوید. برهان قاطع جوامع پیشرفته، اعمال قانون است؛ اما در جایی که هنوز پایه های مدنیت و قانون مستحکم نشده باشد و گلیم چالش ها را آن قدر پیش پای تان گسترده باشند که خطر نابودی و فساد همه چیز را در کام خود فرو کند، راهی جز استفاده قاطع و مشروع از زور و ضرب باقی نمی ماند. بهترین مثال اداره کنونی افغانستان است. من از چند سال به این مسوولیت تحقیقات انجمن مدنی و حقوقی برای افغانستان را بر عهده دارم. سر و کارم با انبوهی از موارد تخلف، قانون شکنی، غداری، بی رحمی و استخوان شکنی حلقات و دسته هایی است که ظاهراً چهره انسانی دارند اما خوی خیانت و ددمنشی چنان بر ارواح شان استیلا یافته که خود به اشباح ترسناک برای هم نوعان خویش مبدل شده اند. اگر خیلی مسامحه یی درن ظریه هایم در کار باشد، این طور نتیجه می گیرم که برای نجات افغانستان، باید استبداد قانون حاکم شود. این کار مستلزم تطبیق پنجاه درصد دکتاتوری است.
من در صورتی که دستی در قدرت داشته باشم، استبداد قانون را مسلط می کنم تا ندای وجدان در خاک پاک افغانستان را لبیک گفته باشم
- قبل از دموکراسی، به ابزارها و زمینه های انسانی و اجتماعی دموکراسی ضرورت داریم. ( به رسم عوام: به صابون نیاز داریم تا به کف آن.)