------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

نی از صدا افتاد؛ سودای دل خموشی گرفت


ظاهرهویدا درگذشت.
با گریه نمی شود نوشت. این زخم را نمی شود با گریه شست.
آن درویش بلند نظر، دنیایی را به دل های ما بخشید و کهکشانی از سکوت وحسرت وآه را با خود برد.
خشت زرینی ازبنای ارزش های ما فرو ریخت. ظاهرهویدا، صدایی از دل قرون ونماینده یی از سرزمین های روایت ناشدۀ رؤیا های نایافته بود.
برای نخستین بار احساس نفرین شدۀ فقر واژه؛ این چنین دردناک درمن زهرمی ریزد. ظاهرهویدا... بغض مقدس چندین نسل... دیده از دنیای خاکی وفانی فروبست. راحت شدی ظاهر... پیشوای دردها و آرمان های کاروان های به مقصد نرسیده.
ما را رها کردی تو. آوارسنگین اندوهی برقلبم نشست که هرگز نتوانمش نبشتن.
فروریخت؛ درامواج رازناک هستی ونیستی شناور شد. مثل همه چیز که روزی ازین سپنجی سرای درمی گذرد؛ اما برج رؤیا پا برجاست.
ما خفته گان فسونیم ، زندانیان قرونیم
ای کاش آتشفشانی بر خاک ما میفشاندی
واژه ها نیز بار اندوه سفر ترا بردوش می کشند وحافظه ام با دشواری می چیندشان و به نخ می کشدشان. حالا ... همین حالا... با دیده گانی ازنا باوری، باوری وبیچاره گی گشاده، به پیشواز یاد های تو رفتن ... درتوان من نیست.
هویدا... حجم هستی ومعنای ترا به تصویرکشیدن، روح متألم خودم را به آزمایش می گیرد. درین آزمایش تسلیم تسلیمم... تو خود، اتمام حجت کرده ای:
ما همسرایان لالیم ، از نسل سنگ و سفالیم
از سوی ما این ترانه ، تو خود نبشتی و خواندی