------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

درخت بخشنده



ترجمه پروین پژواک/پراگ/2010-09-01

بود نبود درختی بود و آن درخت پسری کوچک را دوست داشت.


پسرک هر روز می آمد، برگ های ریخته شدهء درخت را می چید، از آن تاجی می ساخت و نقش پادشاه جنگل را بازی می کرد.
پسرک هر روز می آمد، از تنهء درخت بالا می رفت،  از شاخه هایش آویزان شده، تاب می خورد و از سیب هایش لقمه برمی داشت.
آنها با هم چشم پتکان بازی می کردند و زمانی که پسرک خسته می شد، زیر سایهء درخت می خوابید.
پسرک درخت را بسیار دوست داشت و درخت خوشحال بود.

ولی زمان گذشت.
پسرک بزرگتر شد.
و درخت بیشتر اوقات تنها می ماند.

روزی پسر نزد درخت آمد.   درخت گفت:   بیا پسرک، بیا و از تنه ام بالا برو، از شاخه هایم بگیر و در هوا تاب بخور، از سیب هایم بچش، زیر سایه ام بازی کن و خوشحال باش.
پسر پاسخ داد:   من بزرگتر از آن هستم که بخواهم بازی کنم.   من می خواهم قادر به خریداری اشیا باشم تا وقتم خوب بگذرد.   من به پول ضرورت دارم،  آیا تو برایم پول داده می توانی؟
درخت پاسخ داد:   متاسف هستم.  من پول ندارم.   من تنها برگ و میوه دارم.   پسر بیا و سیب هایم را بچین.   آن ها را در شهر بفروش.   آن وقت تو پول خواهی داشت و خوشحال خواهی بود.
پسر از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و آن ها را با خود برد.
و درخت شادمان بود.

ولی پسر برای زمان طولانی در شهر ماند و درخت غمگین می نمود.

روزی پسر دوباره آمد.   درخت ازخوشی بر خود لرزید و گفت:   بیا پسرک، بیا و از تنه ام بالا برو، از شاخه هایم بگیر و در هوا تاب بخور و خوشحال باش.
پسر پاسخ داد:   من مصروفتر از آن هستم که از درخت ها بالا بروم.  من می خواهم خانه ای داشته باشم که مرا گرم نگهدارد.   می خواهم زن داشته باشم و می خواهم فرزندان داشته باشم، پس داشتن خانه برایم ضروری است.   آیا تو برایم خانه داده می توانی؟
درخت پاسخ داد:   من خانه ندارم.   جنگل خانهء من است.  اما اگر تو بخواهی می توانی شاخه هایم را بُبُری و خانه بسازی.   آن وقت تو خوشحال خواهی بود.
پسر شاخه های درخت را برید و آن ها را با خود برد، تا خانه اش را بسازد.
و درخت خوشحال بود.

پسر برای زمانی طولانی به دیدار درخت نیامد و هنگامی که برگشت، درخت آنقدر خوش بود که به زحمت می توانست سخن بگوید.   پس زمزمه کرد:   بیا پسرک، بیا و بازی کن.
پسر پاسخ داد:   من پیرتر و غمگین تر از آن هستم که بتوانم بازی کنم.   من می خواهم قایقی داشته باشم که مرا از اینجا به دورها ببرد.   آیا تو برایم قایق داده می توانی؟
درخت پاسخ داد:   تنه ام را قطع کن و از آن قایق بساز.   آن وقت تو می توانی به دوردست ها برانی و خوشحال باشی.
پسر تنهء درخت را قطع کرد، از آن قایق ساخت و در آب ها به آن دورها پارو زد.
و درخت خوشحال بود... اما نه به راستی.

پس از مدت های طولانی پسر دوباره برگشت.
درخت به او گفت:   متاسف هستم پسرک، اما چیزی برای من باقی نمانده تا به تو ببخشم.
سیب هایم ناپدید شده...
-         دندان های من ضعیف تر از آن است که بتواند سیب را چک بزند.
-         شاخه هایم ناپدید شده...
-         من پیرتر از آن هستم که بتوانم بر شاخه ها تاب بخورم.
-         تنه ام ناپدیده شده....
-         من خسته تر از آن هستم که بتوانم از آن بالا بروم.
درخت آه کشید:   متاسف هستم، آرزو می کنم می توانستم برای تو چیزی بدهم، اما چیزی برایم باقی نمانده تا برایت ببخشم.  من صرف بیخ کهنهء درخت هستم.   مرا ببخش...
پسر پاسخ داد:  من حالا به چیزی ضرورت ندارم، مگر جایی خلوت که در آنجا بنشینم و استراحت کنم.   من بسیار خسته هستم.
درخت همانقدر که می توانست خویش را بالا کشید، راست کرد و گفت:  بیخ کهنهء درخت جایی خوب برای نشستن و استراحت است.   بیا پسرک، بیا بنشین و نفس بگیر.
پسر چنین کرد.
و درخت خوشحال بود.