-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

سه میراث ممنوع


بیست وهفتم حمل- 1391





جنگ طالبان وگروه های «تنظیمی» جنگ مدیریت شده وچند ریشه یی است. پایان چنین نبرد، ایستگاه «صلح» نیست؛ بخشی ازفرصت برای گذار به مرحلۀ پسین است. استحاله پذیری تضاد هاست که یا عمرجنگ را طولانی می کند ویا این که مدیران اصلی منازعه، پروژه را مختومه اعلام می کنند.
مذاکره با طالبان، اوهامی است که تحلیل آن به روانشناختی تاریخی وفرهنگی کسانی رابطه دارد که قدم نخست را برمی دارند. خام طمعی ازافقی گردن کشید که استاد ربانی فقید درسال 1994 تحریک طالبان را جنبش «خود جوش» قلمداد کرد و به وسیلۀ قاضی مظلوم، میلیارد ها افغانی به آن ها ارسال کرد و جنگنده بم افگن های دولتی ازقندهار تا وردک، عملیات طالبان را پوشش می دادند تا حریف لجوج ( حزب اسلامی) ازصحنه برانداخته شود که شد. دردهۀ هفتاد خورشیدی چون طالبان به دورپایتخت حصارکشیدند، احمدشاه مسعود دراقدامی که همه به شمول طالبان را به شگفتی واداشت، دراوج جنگ وتقابل، ازنقطۀ صفری جنگ با یک محافظ عبور کرد و به جرگۀ طالبان نشست.
 البته جسارت غافلگیرانه وخطرناک بود. مسعود شاید «آب نادیده موزه از پا بیرون نکرده بود.» ازورای دست نوشته های مسعود دراوایل سال های جهاد برمی آید که ایشان همیشه از«اسیرشدن» بیمناک بود. شگرد عملیاتی مسعود، بیشتربربازی اطلاعاتی استواربود. افزون برآن، هسته های اطلاعاتی درطیف رهبران طالب نظیرملاربانی با وی درتماس بودند. عامل دیگرآن بود که درآغازماجرا دریای خون ومخاصمت میان طالب ومسعود حایل نیانداخته بود و نگاه جمعی از اعضای شورای رهبری طالبان نسبت به پیشینۀ «جهادی» وی تا آن زمان هنوز رنگ نباخته بود.
طالبان درنقطه یی نسبتاً متروک درمیدان شهر، با لحنی مسلط وپرحرارت، چهارچوب اهداف خود را به مسعود شرح داده بودند. ظاهراً بند وبست لفظی درسطح مسایل کلی میان دوطرف مورد حاصل آمد که هرگزادامه نیافت. جنرال داوود که درآن زمان دستیار مسعود بود درگفت وگویی با من روایت کرد که غیرازملاعمر تقریباً همه اعضای شورای رهبری طالبان حاضر بودند. آنان همان نکاتی را که درنخستین تجربۀ مذاکره «سیاسی» با مسعود برشمردند وشرایط گذاشتند؛ اینک پس ازیک ونیم دهه، همان سنگ سنگین را بدون کاهش وصیقل، پیش پای رهبران «تنظیم» ها می گذارند:
تسلیم شوید، اسلحه به زمین بگذارید.
غیرازمذاکرۀ کوتاه وسطحی ( بیشترفرصت طلبانه) که بین یونس قانونی ونماینده های طالبان درعشق آباد، درگرماگرم جنگ های مرگبار اتفاق افتاد، مذاکرۀ مسعود، نخستین وواپسین مذاکرۀ مهم وبی نتیجه بین طالبان وضد طالبان درتاریخ جنگ های داخلی بود. میراثی که ازتفاهم آن زمان باقی ماند؛ یک تجربۀ ناکام بود.
طالبان واستاد مزاری
استاد عبدالعلی مزاری درمقایسه با دیگررهبران سیاسی، شخصیتی کمترتشریفاتی اما کارتمام بود. کمترسیاست باز وبیشتر عدالت طلب وسرشاراز دغدغۀ حیثیتی بود. ایشان دراواخردهۀ چهل، دورۀ عسکری را درولایت پکتیا سپری کرده بود. روایت کرده اند که روزی متوجه می شود قوماندان تولی قطعۀ مربوط به یک عسکرتازه «چهره شده» ازنظراخلاقی نظرسوء دارد وهمه روزه او را مجبور می کند که شب را دریک بستر با وی بگذراند. تحمل این وضع مزاری را درآتش کشاکش درونی پرتاب می کند. وی همه روزه شاهد فضاحت اخلاقی وگریه های عسکر«برهنه صورت» است که هیچ راهی برای نجات ندارد. باری روزی از روزها «عسکرهزاره گی» قطعه را برای مرخصی به سوی شهرترک می کند. حوالی عصروشام دو باره سروظیفه برمی گردد. اما ازهمان تاریخ به بعد، مرده وزندۀ قوماندان تولی گم می شود!
مردی که درحریق تاریخ دهۀ هفتاد سوخت، ازهمان جنسی بود که مردم هزاره دررؤیاهای خویش پروریده بودند تا سرانجام ظاهر شده بود. چه کسی را خوش آید وچه کسانی را خوش نیاید. درسال 1374 تئوری مذاکره وسازش تاکتیکی با طالبان از سوی رهبری حزب وحدت اسلامی دربدترین وضعیت محاصره و از دست رفتن عقبه های عملیاتی درغرب کابل به آزمایش گرفته شد که شکستن خطوط دفاعی درجبهۀ شمال وسپس اختلال درفرماندهی حزب وحدت را سبب گردید. فاجعه زمانی چهره عریان کرد که استاد مزاری بنا به گفتۀ انجنیرلطیف فرمانده حزب وحدت، همزمان با فروپاشی سامانۀ رزمی حزب « درراه سرک دارالامان به طورتصادفی شناسایی شد» وبه دام طالبان افتاد. حزب وحدت درموقعیتی قرارگرفته بود که بین جنگیدن تا آخرین نفس ونفر وتسلیمی بی قید وشرط به طالب یا به دولت کابل، باید یکی را انتخاب می کرد.
ازمجموع دگرگونی ها چنین برداشت شده است که حزب وحدت اسلامی به امید ائتلاف با طالبان، قصد داشت جبهات جنگ های آتی را به سوی دولت کابل بچرخاند. درهفته های واپسین جنگ سرنوشت ساز، این محاسبه، گاه بین تصمیم گیران حزب قوت می گرفت که طالبان نسبت به اتحاد با حزب وحدت به هدف کوبیدن دولت استاد ربانی علامت سبزنشان می دهند. جریان اطلاعاتی وسری ازدسترس اعضای بلند پایۀ رهبری حزب نیزخارج بود. حساسیت وبی اعتمادی بین مزاری و دولت کابل، درکمال پخته گی، برمغزنیروهای با هم «دشمن» رسوخ کرده بود.
من گاه با این پرسش مشکوک رویاروی می شوم که چرا از جمع مدیران جنگی درحزب وحدت وهمچنان ازجناح دولت تا این زمان آثاری به قلم نیامده است تا خط السیراصلی چه گونه گی حوادث آن زمان را که ظاهراً همه را به بازی گرفته بود، خونسردانه وبه دورهیجان های دیروز،مشخص کند؟ یا ممکن است روایات دست اول به نوشت آمده باشند که من ازآن مطلع نیستم.
تا کنون سراسرمتون احساساتی که ازمنابع حزب وحدت وهواداران آن ها که تا کنون جسته وپراکنده انتشاریافته، سرشارازفرافکنی وادبیات آتشین ستیزه جویانه است و به دشواری می توان درک کرد که واقعاً چه اتفاقاتی درآن زمان افتاده و درعقب صحنه های جنگ ومعامله های فاجعه بار چه عواملی قرارداشته اند. تردیدی نیست که لگدکوبی جنگ وخشونت تمام طرف های درگیر را ازپا درآورد وعاقبت، همه درآن آتش بازی های تاریخ، بازنده بودند.
تا جایی که من ازورای تماس ها وچیدمان اطلاعات غیرمدون ازمنابع دولتی فهمیده ام؛ هم دولت ربانی وهم حزب وحدت ازنظرروانی ومحاسبه های سیاسی ازمسیرطبیعی تحلیل وآینده نگری سالم پرت شده بودند. شاید علت اصلی آن بود که سرعت حوادث تکان دهنده، به مراتب شتابنده تراز ظرفیت مغزی مدیران سیاس وجنگ عمل می کردند. درحالت اضطرار، کمترین شکست بردیوارسنگرها، به معنای باخت کامل دربازی سرنوشت محاسبه می شد.
 دولت استاد ربانی پس ازمحاصرۀ موقعیت حزب وحدت، وقلعه بندی ازسوی طالبان، دیگرنمی خواست فرصت ها برای شکستن مهرۀ پشت قوی ترین جبهۀ «دشمن» درپایتخت را از دست بدهد. حزب وحدت تا آن زمان درتضعیف وبی اعتباری حکومت تحت رهبری جمیعت اسلامی نقش عمده ایفا کرده بود ودردرون رهبران دوطرف، دریایی ازآتش کینه ونفرت درتلاطم بود.
ظاهراً برجبین ناشاد  نخستین ائتلاف تاریخی بین هزاره، تاجک وازبک درصحنۀ واقعیت ها، چلیپای سرخ وغیرقابل تجدید نظر کوبیده شده بود. درحالی که هیچ چیزی سرجایش نبود، جنگیدن همه برضد همه برای «حق» تاریخی وانسانی به قانون ناخواسته بدل شده بود. هنوز حاکمیت وحق هیچ یک از اقوام شامل ائتلاف حاصل نیامده بود. اضلاع «ائتلاف» درواقع بحث منطق را ازاوج خشم آغازیده بودند.
استاد مزاری به این باوربود که اگر درهمین مقطع انباشته ازهیجان وشکست وریخت، طرح مشخص حقوق هزاره ها رعایت نشود و به آینده حواله گردد، با سردی گرفتن امواج روحیۀ بیدار مردم، تراژدی تاریخی هزاره ها دوباره ممکن است برسرنوشت آنان مسلط می شود. نقد کمینه درازاء نسیۀ گزاف معاوضه ناپذیر شده بود. ایشان برای پرهیزازغلتیدن به تاوان های بس بزرگ تاریخی، رسمیت دهی قانونمند حقوق شیعیان وهزاره ها را از امواج «آتش» برون می کشید. دولت کابل به نوبۀ خود درآن برهه نخست بر اثبات حاکمیت خود به حیث محور می اندیشید و خواسته های حزب وحدت اسلامی را به آینده حواله می داد.
چون ارابۀ منطق وقناعت، ناخواسته درتقاطع بیم ها وهیجان ها گیرماند، رشته ها آن چنان میان طرف ها پنبه شدند که پس ازیک ریزش نخستین خط خون برزمین، به نظرمی رسید که هیچ چیزی به عقب برنمی گشت. دولت کابل تصمیم گرفته بود که درمرحلۀ اول، خودش را از فشارهای حزب وحدت راحت کند. یک رشته تمهیدات به خاطررسیدن به همین هدف پیشاپیش عملی شده بود. ایران ازاستاد مزاری گام به گام عقب می نشست وبا مقامات پاکستان وارد معامله شده بود. همکاری تسلیحاتی ومالی دولت کابل به طالبان یک پل ارتباطی وتفاهم خاکستری میان دو طرف ایجاد کرده بود. حکومت استاد ربانی کم وبیش ازچندوچون معامله برسراستاد مزاری آگاهی یافته بود وبه سوی طالبان چراغ سبزروشن می کرد تا حلقۀ فشار برحزب وحدت را افزایش دهد.
حزب وحدت دریک چنین احوال تاریخی ونازک با بحران تصمیم گیری رو به رو شده بود. بازی های پس پرده درمغلق ترین نوع آن جریان داشت. هیأت ها ظاهراً بین حزب وحدت وحکومت کابل دررفت وآمد بودند وتماس های حزب وحدت با طالبان نیز برقراربود. درحالی که طالبان همچنان بدون تغییرلحن ازحزب وحدت می خواستند، جنگ افزارها وسنگرگاه های خود را تحویل دهند، واحد های کشف ودسته های ضربتی حکومت، پیشاپیش، به شکل خزنده درشبانگاهان، درگسترۀ جبهات طالبان مستقر می شدند.
اطلاعاتی های دولت به این نتیجه رسیده بودند که مذاکره ومعامله بین نفرات طالب وحزب وحدت برای ایجاد جبهه مشترک ادامه یافته بود. هم بازوشدن احتمالی حزب وحدت باطالبان، حکومت استاد ربانی را که ازمحاذ شمال نیز با غرش ماشین جنگی جنرال دوستم استقبال می شد، درموقعیت شکست حتمی محکوم می کرد. ازآن جایی که لغزش حزب وحدت به سوی طالبان امری حتمی به نظرمی رسید، نیروهای دولت خود را به یک حملۀ کارساز وناگهانی برمواضع آنان وهمچنان برسنگرهای طالبان آماده می کردند.
سامانه های بی سیم ارتباطی وشبکه های سیار کشفی دولت خود زمینه سازی می کردند که حزب وحدت درمیان «دوسنگ آرد» شده وجنگیدن ازموضع استواردربرابر« دشمن» کم خطرخواهد بود. حتی برخی حلقات شامل درحکومت کابل تحرکات نشان می دادند که حزب وحدت را به سوی تسلیمی به طالبان هل بدهند. پیش ازآن دولت با استفاده از سیاست «دوگانۀ» ایران دربرابر حزب وحدت موفق شده بود نیروهای عملیاتی حزب حرکت اسلامی و جناح محمداکبری ( شاخۀ اکبری) را به سوی خود جلب کند. چنان که حوادث نشان داد، یورش چندین جهتی دولت برقلمرو جنگی حزب وحدت درست زمانی آغاز شد که نوعی تردد درمیان آنان درحال جوانه زدن بود و حدس زده می شد که تحرکاتی برای تحویل دهی جنگ افزارها به طالبان آغازمی شود. عملاً رزمنده گان حزب وحدت ازنظرروحیۀ جنگی دریک خلاء قرارگرفته بودند.
بررسی وضع این انتباه را به یقین بدل می کرد که رهبری حزب، به ویژه شخص استاد مزاری با خلاء تصمیم گیری رو به رو شده بود. ریشۀ این خلاء برخاسته ازبحران سیاه بی اعتمادی بود که دیگرهرگز ترمیم شدنی به نظرنمی آمد.
من درسال 1387 درین باره با انجنیرلطیف ازفرماندهان وفادار به استاد مزاری صحبت کردم. ایشان با تکیه برمباحث آخرین همایش مشورتی رهبرحزب با جماعت فرماندهان درشرایط بسیاربحرانی آن روزها گفت: ( روایت نقل به معنی)
«فضای آخرین مجلس مشورتی استاد مزاری با فرماندهان به شدت التهابی ولی بیشترینه، مملوازجهت گیری هایی بود که برخلاف نیاز آن زمان، کمترخونسردانه به نظرمی رسید. سخن برسراین بود که پیوستن با دولت به مصلحت است یا به گزینۀ طالبان به مثابۀ متحد تجربه ناشده توجه صورت گیرد.
تردیدی نبود که «شرایط» دولت به اندازۀ حرف آخری وصریح طالبان سنگین بود. هردوجناح، خواستارانحلال قطعات جنگی وتحویل دهی جنگ افزارها ومواضع حزب وحدت را طلب می کردند و به کمترازآن قانع نبودند.»
هزاران جنگجوی حزب وحدت سال ها با رزمندگان وفاداربه حکومت ربانی جنگیده بودند وخط خون میان دو اردوگاه، مرزکشیده بود. نشانه های «وجوه مشترک» درروان هردو طرف زایل گشته وجای آن را اشباح سوء شکل پرکرده بودند. تصاویرترس آفرین جنگ های «افشار» که همچون ابرهای تیره وسمج، برارواح وحدتی ها هماره درجولان بود، بی تردید کفۀ لغزیدن به سوی طالبان را سنگین ترمی کرد.
فلسفۀ دادخواهی تاریخی دربرابر «جفا کاری» هایی که درطی تاریخ برهزاره ها رفته بود، درعصرنمایش حضور وقدرت چهارساله، اگرازیک سو بیداری وخردورزی می طلبید؛ ازسوی دیگرخنجر انتقام ازتازه ترین دشمن نوظهور(تاجک ها) را دررؤیا های شان به طورخودآگاه ونا خود آگاه تیز می کرد وجوهره می داد. اثرگذاری برخی دسته جات دراطراف استاد مزاری که ازنظراندیشه فلسفی چندین با ایشان همسویی نداشتند وازکانال های «ایدلوژی زده گی دست چپی» پدیدارشده بودند، درریختن هیزم دشمنی بین تاجک وهزاره نقش ویرانگری برجا نهاد. درنتیجه این ذهنیت آن چنان تسری یافت که درسال هایی که خون وخود سری قضاوت ها را رنگ می داد، تاجک ها به دلیل آن که پا روی خط «استبداد سنتی» گذاشته بودند حتی درنظرعوام جامعۀ هزاره  سیاه نمایی می شدند.
کمترکسی درآن آشفته احوال، به این می اندیشید که اساساً رویداد ها درآن نقطۀ انفجاری تاریخی، مستقل ازمنطق نظری وعواطف آدم ها نضج گرفته وسبب شده بود تا شمشیرهای دشمنی به هم بخورند وآتش فروزند. فراموش می شد که هزاره ها نیز به نوبۀ خویش درنزدیکی با حزب اسلامی وطالبان، همان کاری را کرده بودند که «دشمن دولتی» به شکل دیگری به آن دست یازیده بود. درمجموع همه طرف ها جدا ازبحث هزاره- تاجک درآن دوران به خون یکدیگرعطش زده بودند.
انجنیرلطیف اما می گوید علی رغم آن که احتمال رویکرد به سوی طالبان قوی پیش بینی می شد؛ با گرم شدن مباحث مشورتی، اکثریت فرماندهان وتئوریسن های هزاره بازهم از عاقبت حل شدن درشکم طالبان بیمناک بودندو مسأله گذاربه سوی دولت را به صلاح تشخیص دادند. اما ناگهان وضع تغییر کردواستاد مزاری رأی به گزینۀ نزدیکی با طالبان داد. (نقل به مضمون)
نگارنده خیلی سعی کردم فیلم جلسۀ مشورتی را به دست بیاورم؛ اما زندگی فرصت نداد.
بدین ترتیب میراث مفاهمه با طالبان درعصراستاد مزاری به نتیجۀ تأسف باری پیوند خورد.
طالبان واستاد برهان الدین ربانی
مذاکرۀ پیشاپیش مغلوب احمدشاه مسعود واستاد مزاری با طالبان درشرایطی به آزمایش گرفته شد که اندوختۀ تجربی جنگ با طالبان، تا آن دم باوروبرداشت آنان نسبت به پدیدۀ طالبان را به شکل امروزی شکل نداده بود. مذاکرۀ مسعود بیشترازموضع قدرت بود و به مانورکوتاه مدت شبیه بود؛ مگررویکرد استاد مزاری برای برپایی یک ائتلاف جنگی- سیاسی با طالبان، دراحوال دشواری شکل گرفت که خطرانهدام ازهرجهت او را درمحاصرۀ خود گرفته بودند.
چشم انداز استاد ربانی ازنظرشناخت رگ وبن طالبان، پهنای روشن واجتناب ناپذیرداشت اما درکمال شگفتی مشاهده شد که انتظارات وهم آلودی نسبت به نیات وسرشت فکری- سیاسی طالبان همچنان دروی نیرومند بود. درتولید چنین انتظارات، نقش ایران وچراغ سبزهای فریبندۀ پاکستان بی تأثیرنبود. وی درجریان بازی با مغزها، محترمانه به اسارت درآمد. اسارت احترام  آمیزذهنی توانست تجارب نبردها درزمان «مقاومت» وپس ازآن را دراندیشه گاه ایشان رنگ خوش باوری بزند.
استاد ربانی ازهمان آوان که درنقش تیرک خیمۀ بی رمق صلح درنظرگرفته شد، درجایگاه لرزان تری ایستاده بود. ایشان درابتدای کار، برگۀ داوطلب قافله سالاری «صلح» تبلیغاتی را دردست  نداشت. وی حرکت درین خط مشکوک را انتخاب نکرد؛ مخالفان امریکا و هسته های نظامیان شامل درقدرت، او را انتخاب کردند. این قضیه به آسیب شناسی ژرف تر سیاسی نیاز دارد.
هیچ یک ازبازیگران داخل «خانه» حاضربه دهش اطلاعات به افکارعمومی نیستند.
استاد ربانی با پایه گذاری حکومت بعد ازطالبان تقریباً ازسوی «شورای جنگ» جمیعت اسلامی درنتیجۀ سازش هستۀ کوچک، به حاشیه کشانیده شد. مزاج ملایم وصبوربه داد ایشان رسید ودم نزد واعتراضی هم دربرابرمحور فهیم، قانونی ودکترعبدالله ازخود ظاهرنساخت. مگرهیچ گاه شیوۀ استحاله پذیری وبی مهری پیروان خود را هم به دست فراموشی نداد. به تدریج سعی داشت ازحاشیه دوباره به متن قضایای مهم مملکتی وارد شود.
با تکیه برتجاربی که درشناخت ماهیت جنگ وفلسفۀ وجودی طالبان حاصل کرده بود، به درستی نمی توان توضیح داد که چه گونه قانع شده بود ازین زاویه به تشکیل محور«مفاهمه وآشتی» وارد شود. فکتوربازی های دیگررهبران جهادی ووسوسه های تدریجی «دوستان» منطقه ای نظیرایران درشکل گیری تصمیم استاد ربانی برای پیشقراولی «صلح» نا موجود نقش داشته اند. سفرهای پیاپی به ایران ودیدارهای خصوصی با علی خامنه ای، رهبرایران که شعارنبرد با امریکا را درخاک افغانستان اززبان خویش برون می دهد، تصویرحرکت های احتمالی استاد ربانی را درمحافل بین المللی گاه مخدوش می کرد وگاه شبهه پدید می آمد که تصویرموصوف از دیوارحوادث، وارونه آویخته شود. بعید است حدس زده شود که استاد ربانی ازماهیت جنگ داخلی، منطقه ای وبین المللی درافغانستان آگاهی «لازم» نداشت. وی عمری با آدرس های داخلی وخارجی محشوربود وازنفس وقانونمندی رویدادها در«گره گاه» افغانستان عمیقاً مطلع بود.
با این اوصاف، ایشان بربنای چه مدارک با اعتبار، امید به برقراری صلح با طالبان بسته بود؟
تاکید برین نکته ضروری است که استاد ربانی درمدیریت ونرمش سیاسی آبدیده شده وهنوز حاضربود پس ازعبور ازمرحلۀ «خودشکنی» شورای جنگ درداخل جمیعت اسلامی، بازهم بخت خود را برای رسیدن به مرکزیت رهبری «ملی» درمنازعۀ ناسور افغانستان به آزمایش بگیرد وبه مرور، نقش وقدرت معنوی خود را به «شاگردان» متمرد فراری ازمرکز، به اثبات برساند.
اصولاً مجموعه عوامل متفاوت سبب شد تا وی ازمحدودۀ زعیم معنوی سه نسل، باردیگرتصمیم بگیرد به فعال سیاسی دورۀ جدید مبدل شود. حال آن که پرونده های ناکام تفاهم با طالبان هنوز روی میزقرارداشت. قبل ازوی، احمدشاه مسعود واستاد مزاری ازحضوردرچنین عرصه یی، طرفی نبسته بودند وپی آمدهای شکست تفاهم سیاسی با طالبان درخاطره ها می رقصیدند.
اصولاً اعتقاد ایشان به انتقال میراث سیاسی به فرزندان محرزبود؛ وازمدت ها پیش، صلاح الدین ربانی به تمرینات سیاسی آغازکرده بود. استاد ربانی درسال 1387 دریک گفت وگوی ویژه با من گفت:
به فرزندان خویش توصیه کرده ام که ظرفیت خود را برای ایفای نقش سیاسی بلند ببرند وآماده باشند. وی افزود: به فرزندان گفته ام شما ازذوالفقارعلی بوتوصدراعظم فقید پاکستان بیاموزید که چه گونه پس ازاعدام ناگهانی پدر، ابتکارازکف ندادند وحتی به جای آن که کسی ازپسرانش درمیدان سیاست، راه پدر را درپیش گیرد، دخترش بیرق او را برافراشت.
سه ماه بعد ازآن وقتی ازتلویزیون «نور» دیدن کردم، با صلاح الدین ربانی برای نخستین بارمعارف گذرا حاصل شد وهماندم سخنان استاد ربانی را به یاد آوردم.
با خود گفتم:
پیرمرد مثل این که خودش خانه نشین می شود... شاید ازین پس حال وهوای حضوردرکشمکش های جدید را به جوانتر ها حواله دهد.
مگردست های زیادی ازهرسو به سوی ایشان درازبود. وی می توانست دستگاه سیاسی جمیعت را دوباره سروسامان بدهد وبه عنوان یک حزب نیرومند برای صف آرایی های آتی درمبارزات پارلمانی نفس تازه بدهد. شاگردان «متمرد» را درکارزار جدید درانقیاد خود درآورد. مگربه جای این مأمول، ناگاه ازجایگاه رهبرشناخته شدۀ «ضدطالب» جا عوض کرد وبرمسند «ثالث بالخیر» درشورای صلح تکیه داد!
مگرایشان ازیاد برده بود که درجنگ های هشت ساله با طالبان، تخمیناً دست کم یک صدهزارنفر کشته وزخمی شده بودندو طالبان هنوزدردریای خون شنا می کنند تا هدف را ازسرراه بردارند؟
بی تردید استاد ربانی درین زوایا اندیشیده بود. آنچه ایشان را احتمالاً ازخط خارج کرد؛ تنها اشتباه محاسبه در کش وقوس های داخلی وتحلیل ماهیت طالبان به مثابۀ یک پروژۀ فرا افغانستانی نبود؛ بی گمان هنوزباور داشت که بازیگران منطقه ای براجندای بین المللی جنگ افغانستان غلبه خواهند کرد وخود ایشان یکی ازمحورهای مثلث غالب (افغانستان، پاکستان، ایران) خواهد بود.
آیا «پسربه جای پدر» ازروی همان نسخه در محفل محافظه کاران حضوریافته است؟