------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

من می میرم همراه با آب شدن برف بداقبالی


خانم حسیبه شهید ازین دنیای فانی، فانی شد.

ایشان یک هفتۀ تمام پس از تصادم ترافیکی درپراگ، به وسیلۀ ماشین زنده نگهداشته شده بود. این زن محجوب، مروت منش وآرام، از زنده گی وکرشمه های زجرآور آن، بسی رنج ها دید واستقامت از کف نداد.
 مثل آن بود که سایۀ ترسناک بخت ناساز هرگز خیال رها کردنش را نداشت. من ازسال 2003 به بعد در رادیو آزادی با ایشان همکار بودم. حسیبه سرشتی پالوده وشخصیت نجیب داشت. متواضع و درکاریومیه، مؤمن بود. همین چند روز پیش بود که جناب امین مدقق از حادثۀ یی که درپراگ اتفاق افتاده بود، مرا مطلع کرد. تکان سختی خوردم. مثل تکان های سختی که مرحوم مغفور- حسیبه شهید- درچندین نوبت، با آن دست وپنجه نرم کرد. او به راستی پیش ازین چند بار با مرگ ونگون بختی پنجه داد وپیروز شده بود. تقدیر چنان رفته بود که این آخرین مصاف سرنوشت با او بود.
حدود هفت سال پیش، درحادثۀ ترافیکی درمسیرکابل- جلال آباد- شوهر وخواهرش را از دست داد وخود نیز مجروح شده بود. آن داغ زندگی هرگز ازصفحۀ قلب حسیبۀ معصوم، زدوده نشده بود که دست مرگ، این بار به سوی خودش دراز شد. او تمثال دردناک نسل رنجدیده یی بود که من شاهدش بودم. یک روز که تازه نامزد شده بود، خیلی خوشحال معلوم می شد. من که همیشه زندگی را ازپس پردۀ شک وحادثه می بینم، برایش گفتم:
خیلی خوشحال هستی!
حسیبه خندید وگفت: آه دیگه!
من از روی عادت بدبخت خود گفتم: به این زندگی اعتماد نیست حسیبه... این سرنوشت، خدا می داند برای همۀ ما چه چیزی درآستین دارد!
حسیبه گفت: این دیگرکار خداست... پیش بینی نکن مأمون صاحب!
وقتی درنخستین حادثه، همسرایشان از دست رفت، خبردرهم کوبندۀ حادثه، مرا هک وپک ساخت وازمنفی بافی روانی خویش خیلی منزجر شدم. راستش من چرا دربرابر حسیبۀ مرحوم، با کلمات بازی کرده وسیاه نمایی کرده بودم؟ البته اجمل اند شاهدی برین صحنه ها بود. او نیز مسلماً به شدت غمزده است. من به سهم خودم، برای دوستان، عزیزان وهم حرفه ای های خودم دررادیو آزادی ورادیو مشال، مراتب اندوه وهمدردی خویش را ابراز می دارم. رزاق مأمون