------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

حکایتی از هیتلر عربی

امروز سالروز فتح دوبارۀ خرمشهر- آخرین شهرمرزی ایران- ازچنگ صدام حسین است. نسل جوان ایران با ایجاد دیواره های انسانی، به جنگ آتش وآهن وغرور احمقانۀ صدام رفتند.


یکی از فرماندهان عراقی که از خرمشهر جان سالم به در برده بود درخاطراتش می نویسد: "تمام تیپ هایی که سالم مانده بودند عقب نشینی کردند. روز بسيار بدی بود، چون فرماندهی نظامی دستور اعدام تعداد زیادی از افسران را صادر کرد، اما به من و سرهنگ احمد زیدان نشان شجاعت دادند. هنگام توزیع نشان شجاعت، صدام گفت: من از مقاوت شما در خرمشهر راضی نیستم. این نشان ها برای سرپوش گذاشتن به تلفات ما در مقابل افکار عمومی است. کاش کشته می شدید و عقب نشینی نمی کردید.
او خشمگین به ما نگاه می کرد. بعد به طرف ما تف انداخت و گفت: چهره ما و چهره تاریخ را سیاه کردید! چرا از سلاح های شیمیایی استفاده نکردید؟ من آرام نمی شوم تا روزی که سرهای شما را زیر چرخ تانک ببینم!
صدام حرف های زیادی زد که نمی توان آنها را بازگو کنم. در این هنگام به سنگدلی صدام پی بردم! شاید در آن زمان خواست خدا بود که توانستیم از چنگ صدام نجات پیدا کنیم . چرا که او به حدی عصبانی بود که لیوانی که دستش بود را به زمین کوبید و قطعاتش به سمت ما پاشید. بعد فریاد زد: ای وای! خرمشهر از دست رفت. دیگر چطور می توانیم آن را پس بگیریم؟ در این موقع سرتیپ ستاد برخاست و گفت: بخشید قربان...
صدام خشمگین به او نگاه کرد و گفت: خفه شو احمق ترسو! همه تان ترسویید و باید اعدام شوید!
من خود را برای مرگ آماده کرده بودم و در دل گفتم: ای کامل، پسر جابر امشب خواهی مرد و جسدت هم گم و گور خواهد شد.
صدام فریاد زد: "چرا به آن ها شیمیایی نزدید؟" یکی از افسران گفت:" قبران د راین صورت سلاح شیمیایی بر سربازان خودمان هم اثر می کرد، چون ما نزدیک دشمن بودیم" صدام فریاد زد: "به درک! آیا خرمشهر مهم تر بود یا جان سربازان ، ای مردک پست!" او یکسره دشنام می داد، آنقدر که همگی پی بردیم او بویی از انسانیت نبرده است.
او در پایان صحبت های خود گفت:" من در میان شما مرد نمی بینم ،به خدا قسم که همه تان از زن کمترید. زن های عراقی از شما برترند" باز به صورت ما تف انداخت و رفت و محافظانش با چوب به جان ما افتادند؛ این درحالی بود که افسران عالی رتبه گریه می کردند و می گفتند:"زنده باد صدام!"