-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

هدیۀ ادبی این هفته برای شما


  

رهایی ارغوان  

این روزها
نویسنده: نیلاب موج


مردی "زمینی ترین ستاره" را به زبان هسپانیایی می خواند. صدا بلند و بلندتر می گردد. ارغوان با فشار دادن یک تکمه، زنگ موبایلش را خاموش می سازد. شماره را می شناسد. برایش دور انداختن آن همه مثل یک چتل نویس ساده شده. چتل نویسی که هرگز به پاکنویس نرسیده و نه ارزیده. همانقدر که نگهداری یک چتل نویس بیهوده می نماید، بودن نام و یاد او در قفسه های ذهن ارغوان بی معنا می آید.
 ارچند آن ها تنها آن جاستند و نه اذیتش می کنند. ارغوان برای رسیدن به جایی که هست نه زمان زیاد به کار داشت. تنها یک پارۀ دشوار ـ خیلی دشوار ـ و دلتنگ کننده را مثلی که زندانی در سلول های خفه کن می گذراند، گذراند. مهم اینست که او به کمک ینا خویش را وارهانید. نه دادگاه و نه دادگستریی.
 با آن که موقعیت او در آن زمان ِ سخت، بدتر از موقعیت یک زندانیی پشت سلول ها بود. زندانی نمی تواند هر وقت دلش بخواهد، به کسی زنگ بزند. او نمی تواند پیام و پیامک بفرستد. نمی تواند مثلاً جامه دانیش را ببندد و به یک سفر خیلی کوتاه برود. زندانی زندانیست. پیکر ارغوان آزاد بود ولی روحش در بند. به یک فراقدرت نیاز داشت تا فکرش را در زنجیر بی معنا ترین تابلو ها بکشد و از قید فکر کردن به "او" برهاند.

آسمان ِ خوشرنگ، آشتی میپراگند و توته های ابر را از خویش می راند. شاید به خاطر جبران قهر، غرش و بارش شب پیش اینچنین آغوش گشاده. گوییا زندگی ایندم در پرواز پرندگان، عطر نسترن و سخاوت آفتاب چکیده.

ارغوان در آغاز بیشه راهی که به دست راست می پیچید، ایستاده. هرچه پیشتر می رود، بیشه باریک تر می گردد. بته ها، قامت کوتاه و درخت ها، بلندبالا صف می آرایند. دست چپ، آب در جویبار مستی کنان روانست. برگ ها بر شاخه ها تکان تکان می خورند و در پرتو نور آفتاب رنگ بدل می کنند: سبز روشن، سبز تیره، پسته یی درخشنده.

 چشم های عسلی ارغوان تشنۀ دلربایی هاست. حیفش می آید، در فضای آزاد گیسو در بند باشد. قفلک موگیر را می گشاید. گیسو در یک تکانه مثل آبشار خرمایی بر شانه می ریزد. ارغوان بالای بلند دارد و اندام تباه کننده. دور دامن پیراهن نازک لاژوردیش، گلشن سپید حاشیه رانده. این حاشیه روی یخن هفت و آستین های نیمه اش نیز دویده. پاشنۀ کفش سپیدش بسیار بلند نیست: شش سانتیمتر ـ  در دنیای مدی که زمان را نمی شناسد، مناسبش می نامند.
 ارغوان ابروهای روشنش را باریک چیده. بینی بلندش زیبایی کلاسیک می فروشد اما لبان پر و گوشتیش شفتالوی زیر باران شسته را می ماند. سردی سپیدی پوستش انگیزه ییست تا شماری بی نمکش بنامند و شمار دیگر ماه بلورینش. نیز حالت چهره اش در نگاه نخست اندک متکبرانه و خودخواهانه می نماید. اما تنها در نگاه نخست و در ظاهر. خالک های بسیار که بر صورتش نشسته اند، با گرم شدن هوا و فرارسیدن تابستان دست به دست هم میدهند و حلقۀ شان را تاریک می سازند. مردم می پندارند ارغوان یک اروپاییست.

ارغوان خدا را سپاس می گوید که از گیر دشوارآفرینی چون «او» رها گردیده. این خیلی مهم است. این برایش نشانه از عقل مندی و خوشبختی دارد. خوبست، گهگاه پس از ماه ها و سال ها معنای بازی های زندگی را می دانیم. ارچند ارغوان آنگاه مانند کودکی که بازیچه اش را گم بکند، گریسته بود. مثل سگ عذاب کشیده بود. اما نمرده بود. او زنده بود. ارغوان می داند، حال که به قول آن شاعر فلسفه پرداز آلمانی نمرده، توانمندتر از پیش گشته. او خوشبختست که زندگی زشت ترین چهره اش را نشان داده ولی سرانجام او را از آغوشش نرانده. ارغوان برای رسیدن به این دریافت می بایست چنان روز و روزگاری را می گذراند. و ینا که نخستین روزنه های رهایی را برویش گشاد.

آن روزها
1

ارغون در قهوه خانۀ بالزاک(1) خیابان میولینکمپ(2) نشسته. به قهوۀ سرد شده لب نزده. او باید گپ بزند. نیازمند یک شنونده است. شنوندۀ قابل اعتماد. اویی که زبان ارغوان را بداند. این خیلی مهم است. گپ زدن می تواند در مواقع  ویژه آرامش ببخشد. اما ارغوان نمی خواهد از آن به هرکه بگوید. او باید خیلی مواظب باشد. البته در قضیۀ جنایی مساله فرق می کرد. اگر ارغوان مرتکب قتلی شده بود، باید برای پوشاندن رازش کمترین و ضروری ترین گپ را می زد. بقیۀ زمان خاموش می ماند. شاهپرک فکر ارغوان از یک برگ به دیگر می پرد. این حالت او می تواند مثبت تلقی گردد: برای لحظاتی در زندان نبودن.


دشواری در اینجاست که نسخۀ کارآمد، کارآییش را از دست داده. ارغوان خویشتن را باز نمی شناسد. او با این کرانۀ سرشتش تا آنگاه آشنا نبوده. می خواهد، یکی بیاید و "او" را برای خودش بشناساند تا مگر راه حل بیابد. ارغوان دختر خانم هژده ساله نیست که در آستانۀ فراگیری احوالش باشد. او خویش را فراگرفته یا کم از کم فکر می کند، فرا گرفته. پس چرا این چهرۀ بیگفت و سزاوار تنبیه را نمی شناسد؟

اویی که نه بوسۀ آفتاب بر گونه ها و نه پنجه های نسیم در گیسوها را احساس می کند، از جا برمی خیزد. راه میفتد. قهوه خانه را ترک می کند. به خاطرش می آید، باید تا یک ساعت دیگر در مرکز شهر باشد. قرار ملاقات با دوستی دارد. آن دوست ارغوان را عزیزش می نامد. نه به خاطری که تکیه کلامش باشد و نه به خاطر خوش کردن دل ارغوان. همو به ارغوان به چشم یک زن شجاع و خردمند می بیند. احترامش می گزارد. خوب حالا اگر بغض ارغوان جلو او بترکد و بیاغازد به های های گریستن چه؟
 البته نه این که او  از گریستن بشرمد. نه. در چنان حالت اگر او بتواند یک شکم سیر بگرید، عالی می گردد. اما اگر دوست بپرسد که" با او چه می شود؟"، چه بگوید؟
نمی خواهد رازش را بگوید و نمی خواهد دروغ بگوید و قصۀ ساختگی تحویل بدهد.
از خویش می پرسد: گذشته از همه آیا میخواهی غم دلت را با او قسمت کنی؟
پاسخ نزدش هست: اگر دلت می خواست اینهمه را به دوستت قصه بکنی، نزدت نمی سنجیدی که چه را بگویی، چه را نه؟ احساس دودلی نمیداشتی. دلداشته هایت را دانه دانه پیشکشش میکردی زیرا او نیز بار بار چنان کرده.
 ارغوان شماره یی را می گیرد. از آنسو صدای رسایی می گوید:
ـ سلام ارغوان جان
ـ سلام
ـ کجا هستید؟ در این نزدیکی ها؟
ـ من؟ نه ... نه. می خواستم بپرسم، آیا بسیار بد می شود اگر قرار مان را به روز دیگر بگذاریم؟
از آنسو سکوت
ـ بلی؟... هستید؟
ـ بلی بلی، خیریت است؟
ـ بلی... هان... خودم را خوب احساس نمی کنم.
ـ چرا؟ چه روی داده؟ بیمار هستید؟
ـ بیماری جسمی ندارم اما حالم چندان خوب نیست. می خواستم، پوزش بخواهم.
ـ امیدوار هستم جای نگرانی نباشد.
ـ نه، تشکر.
ـ اگر از دست ما کاری ساخته باشد؟
ـ نه. تشکر بسیار زیاد. میگویم آنگاه.
ـ مواظب تان باشید.
ـ حتماً. من به شما زنگ میزنم. پدرود.
ـ منتظر میمانم. پدرود.

2

ارغوان گشت زنان بر سنگ فرشهای خیابان، در تصاویر رمان های ویکتور هوگو می رود. صدای سم های اسپ های سیاه براق و گادی را بر جاده های سنگفرشی پاریس می شنود. حواسش را می گیرد، تا پاشنۀ کفشش در چقری های پوشیده با خاک نرم نرود. آنجا گیر نماند. یکبار چنان شده بود. پاشنۀ کفش نو از کار رفته و او آن را به کفش دوز برده بود. در نیمۀ خیابان ایستاده به چهار سویش مینگرد. نه خیابان را می شناسد و نه لوحه یی میبیند.
ارغوان آدمانی که از برابرش می گذرند را نمی بیند. شاید به همین سبب اینگونه چشم در چشم بیگانگان می گردد. مگر آن خواست ارغوان نبود؟ مگر باور کامل به آن تصمیم نداشت؟ پس چه بلایی به سرش آمده که درد می کشد؟
ـ روز خوش
ارغوان تکان میخورد. مرد جوانی در برابرش ایستاده. مرد با تبسم به او میبیند و تکرار میکند:
ـ روز خوش
ارغوان با نگاه پرسشگر و غافلگیر گشته پاسخ می گوید:
ـ روزخوش؟
به مرد می بیند. او را نمی شناسد. مرد جوان اگر پشت یخن پیراهن سپیدش را به اندازۀ دو ناخن بالا نزده و نکتایی باریکی را نیمه گشاده بر گردن نیاویخته بود، چنین ژیگولو نمی نمود. بر کمربند نصواریش پتلون کریمی رنگ آویخته و کفشهای "بوداپست"ش(3) رنگ کمربند را دارند. یک کرتی بهاری که رنگش چیزی میان نصواری و کریمیست شاید به زعم خودش تیپش را مکمل ساخته است. چشم هایش آنقدر آبی اند که ارغوان بی اختیار به یاد آب های بند امیر افغانستان میفتد. ارغوان می خواهد راهش را بگیرد. مرد جوان لب به سخن می گشاید:
ـ چه نگاه زیبایی نثارم کردید. برگشتم بپرسم، علاقه دارید با من یک قهوه بنوشید؟
دعوت مرد جوان در گرفتاری ها وسرگردانی هایی ذهنیش که بی فاصله کنار او راه می پیمایند، دست و پا می زند. مرد ادامه میدهد:
ـ  می خواهم بیشتر با شما آشنا شوم.
 ادوکلن نه شیرین و نه تند اما مصاله آمیز و برازندۀ مردانه مشام ارغوان را مینوازد.
" کدام عطر است؟ کدامست؟ خوب میشناسمش"، ارغوان با خود میسنجد و آن را تنفس کرده به درون می برد.
ارغوان تاکنون اینگونه دعوت های جاده یی و بیرون جاده یی را نپذیرفته. اما در ایندم فکر می کند: "یک همصحبت؛ همصحبتی که او را نمی شناسد. مرد ناشناس می تواند، گیرد کوتاه، فرشتۀ نجات گردد.". پس با دلواپسی می پرسد:
"مگر در این نزدیکی ها قهوه خانه ییست؟"،
"بلی. همین جاده را تا به آخر برویم. می بینید آنجا را؟ آن لوحۀ سرخرنگ را؟"
و با دست به نقطه یی اشاره می کند، مرد جوان. ارغوان لوحه را نمی بیند. اما به چشم های بند امیری او می بیند و سرش را به علامت تایید تکان می دهد. بار دیگر عطر را می بوید و نفسی به آرامی کشیده به خود می گوید: " تنها فارینهایت کریستین(4) دیور می تواند چنین رباینده باشد. اما به این ژیگولو کجا فارینهایت می آید؟"
لحظاتی نمی گذرند که ارغوان و مرد جوان به آخر جاده می رسند. جاده به بن بست می رسد. دست چپ آن ها قهوه خانه و ساقی خانه  با لوحه های سرخرنگ کنار هم  قرار دارند. درهای چوبی از یک قسم چوب درخت بریده شده از نگاه دیزاین نیز همگون اند. چنین به نظر می رسد، مالک آن ها یک نفر باشد.
 ارغوان با اطمینان به سوی قهوه خانه گام می گذارد. اما متوجه می گردد که مرد جوان به طرف ساقی خانه می رود. همو پلک زدنی در را به روی ارغوان می گشاید و با نگاه ویژه و دعوت کننده بازش نگهمیدارد. بعضاً شاید برای رسیدن به دریافتی کمتر از ثانیه ها به کار باشد. ارغوان با شتاب نور به انگاره می رسد. گامی به عقب مینهد و می گوید:
ـ معذرت می خواهم... معذرت می خواهم. با کسی قرار دارم... فراموش کرده بودم.
 سپس بی آنکه منتظر واکنش مرد جوان بماند، روی می گرداند. با گام های شتابناک بینگریستن به پشت رفتن نه، دویدن می گیرد.

3

در آن تند شتابیدن ها به خاطر می آورد که ینا به او گوشزد کرده، همی نکه دلتنگی گریبانش را می گیرد و نمی داند خودش را به کدام دریا پرتاب بکند حتماً و حتماً به ینا زنگ بزند. ینا او را درک می کند؛ تجربۀ همگون داشته. حالت های ارغوان به او آشنا می آیند. ارغوان تا قصه را سر می کند، ینا با لبخند پرمعنا آخرش می کند. یگان یگان بار میان گپ های ارغوان میدود و جمله اش را تکمیل کرده می پرسد:
"همینطور نیست؟ همینطور نشد"؟
ینا پس از گذراندن یک پارۀ ناخوشایند زندگی خودش را بر روانشناسی متمرکز ساخته و مطالعۀ سیستماتیک را روی همین حوزه آغازیده. ارغوان شمارۀ ینا را می گیرد.
ـ هلو؟
ـ سلام ینا. من هستم، ارغوان.
ـ سلام ارگوان. خوب هستی؟ کجاستی؟
ـ خوب هستم. تشکر. در "میتیلویگ"(5) هستم. تو کجاستی؟
ـ بسیار دور نیستم. در "وینترهودی"(6). میخواهی باهم ببینیم؟
ـ اگر وقت داشته باشی، بسیار خوشحالم میسازی.
ـ وقت دارم. کجا ببینیم؟
ـ در "کلیف"(7)؟
ـ خوبست تا چهل دقیقۀ دیگر در "کلیف" هستم. پاسخ پرسشهایت را هم با خود می آورم.
ـ راستی؟
ـ بلی. تا پسان.
ـ بیصبرانه منتظرم. تا پسان.

یک تابستان معتدل که حتا گرمی چاشت اذیت کننده نیست. چندین گام معدود و ارغوان پیشروی "کلیف" هست؛ کلیف مانند همیشه پر. شماری کنار آب نشسته اند. کمپل برخویش انداخته به آب ها می بینند. می گویند. می خندند. می نوشند یا می خورند. چندین زن سر بر شانۀ مردان شان گذاشته اند. مردی زنی را از پشت در آغوش گرفته نشسته. زنخش را بر شانۀ زن گذاشته. زن پشتش را به مرد تکیه داده. مرد از خلال زلف زن به دیگر سوها می بیند. معلوم نیست، به بهانۀ بوییدن گیسو به کجا می نگرد و می رود.
ارغوان حوصلۀ تماشای آنهمه را ندارد. به داخل "کلیف" می رود و می یند که بیشتر میزها خالی اند. او میز کنار پنجره را برمی گزیند. تصویر یکساعت پیش مرد چشم بند امیری پیشرویش می آید.
مرد شاید پس از گریز ارغوان با دهان باز به او نگریسته و با خود گفته: "دختر دیوانه"!
 ارچند برای مردی که در ساقی خانه را آنچنان به روی زنی می گشاید، دیوانه بودن کمتر می تواند مطرح باشد. برای بیشتر مردان مهم اینست که زن قدرت کافی برای جذب مرد داشته باشد. و شاید یک شمار مردان از زنان دیوانه خوش شان می آید. طبعاً دیوانه نه به تمام معنا بلکه "دیوانه گک".
بیشتر مردان می خواهند با زنانی رابطه داشته باشند که زیاد نمی دانند و به روی همه کس و همه چیز می خندند. رابطۀ اینگونه یی می تواند برای مرد خالی از "درد سر" بشود. هرقدر قدرت درک و شعور زن ضعیف باشد و زیبایی ظاهری او قوی، مردان دلبسته به روابط سطحی، خوش شان می آید. آنگونه مردان چیز بیشتر از یک زن زیبای احمق نمی خواهند. اما اگر زیبایی با هوشیاری یکجا گردد برای مردی که زن را تنها برای زن بودنش می خواهد، می تواند ثقیل تمام شود.
به قول آنان، مرد می خواهد با مغز زن چکار بکند؟ اما یک چیز را بیشتر آنان می خواهند ندانند. برای زنانی از آندست، مردان نیز بی ارزش اند. آن زنان بروی همۀ مردان میخندند. برای آنان مهم چقر بودن جیب مرد است. آنان چندان که مردان فکر میکنند، کم هوش نیستند و به خاطر محتوای بکسک جیبی ـ  نقد یا الکترونیکی ـ می توانند آنقدر بخندند، روی خوش نشان بدهند و خود شان را احمق بتراشند، تا دل طرف بخواهد. در حقیقت اینگونه زنان و مردان برتری بر همدیگر ندارند. متفاوت بودن شان تنها در ساختار بیولوژیکی و موضع ها شان است.

 ارغوان فکر میکند، خوب شد از گیر مردک فرار کرد. گارسونی که موهای گیل زده اش را صاف به عقب شانه زده، گیلاس مکیاتو را پیشروی ارغوان می گذارد. ارغوان به یخن گارسون می بیند. پاکیزگی و اتوی پیراهن او را در دل می ستاید. با خود فکر می کند: "باید ایتالیایی باشد. از ظرافت صورت و گویشش معلوم است".

همان گونه که عسل مکیاتو را با قاشق بالا می برد و پایین می آورد، کسی می گوید:
ـ  سلام.
ینا قامت متوسط دارد و صورت گرد. از درخشش قهوه یی پوستش بر می آید، زیر آفتاب مصنوعی بوده. سبزی نگاهش آدم را به یاد پشک می ندازد. کومه هایش برجستگی غیر طبیعی دارند. هر بار که می خندد، کومه ها با خطی از دو کنج لب به شکل نیم دایره یی به بالا هلالی به وجود می آورند و گوییا از بقیۀ صورت جدا می گردند. لب هایش باریک هستند. او  پارۀ پایینی بلوز سپیدش را داخل پتلون کاوبای تیره کرده و یک جفت کفش سرمه یی "بلارینا"(8) به پا دارد.
 گیسوی کوتاه بچه گانۀ او تاریک رنگ شده اما  شال پرندین سپید بر دورادور گردنش حلقه رانده سپس روی بلوزش لغزیده و به ستایلش نرمش زنانه بخشیده.
ینا و ارغوان همدیگر را در آغوش می کشند و پس از خوش و بش می آیند روی اصل سخن.
ـ می دانم که برای گرفتن پاسخ ها ناشکیبایی.
ـ سخت ناشکیبایم.
ـ خوب، حالا به تو می گویم چرا مناسباتت را از او بریده و همچنان در زندانی. پشت پاسخ این معما می گردی؟ به خاطر حالت ناشناخته در خودت و از دست دادن نیمۀ دیگرت ناراحتی. میدانی چه می گویم؟
ـ پارۀ نخست گپت را میدانم و دومش را نه.
ـ خوبست. پس به تو روشنست که چرا برای به دست آوردن پاسخ در پیچ و تابی....
گارسون که بالای سر آنان ایستاده و حوصله اش کمی سررفته از ینا می پرسد چه می خواهد فرمایش بدهد. ینا می گوید:
 ـ چیزی را که به دوستم آوردید.
ارغوان یا به گفتۀ ینا ارگوان خاموشست. می خواهد چیزی نگوید. تنها بشنود و هر آنچه قابل دریافت است با خود بردارد. می خواهد توضیح ینا را که نو می نماید، با ژرفیت بشنود. حتا صدای ینا آرامش می دهد. دلش می خواهد همانطور دیده برببندد و بشنود. آفتاب پشت پنجره تنش را گرمی خوشایند بخشیده. ینا ادامه میدهد:
ـ آنگونه که او را به من شناختاندی و من از گپ هایت در این روزها دانستم، همگونی های کرکتری، سلیقه یی و گونۀ بینش هاتان برجسته، رشته های کاری تان یکی بوده. حتا  گذشته هاتان. بگو مگوهای تند و سپس گرفتن تصمیم از هم بریدن نه به خاطر متفاوت بودن بلکه  برای خیلی همگون بودن می آمدند. آدم نمی تواند با خودش بزید. انسان به اویی نیاز دارد که تکمیل بکند و مجاز بدارد، تکمیلش بکنند. اما بریدن از نیمه خیلی هم دل آزار هست. آنچه تو در درازای این مدت کشیدی آسان نبود. به ویژه که نمی دانستی چرا دلبستۀ او گشته ای؟ حال بد تو به سببیست، به کسی برخوردی که مثل خودت بود. در حقیقت برای همین علاقمند او گشتی. تو دلبستۀ خود گشتی و سپس نیمه ات را از دست دادی.
 ارغوان برای نخستین بار فکر می کند: "خصوصیات آندو چقدر بهم شبیه بوده. ینا راست می گوید. چشم های ارغوان پس از هفته ها میدرخشند:
ـ بهترین روانشناس هستی. میدانی، مرا به کدام نقطه بردی؟
ـ نه.
ـ به نقطۀ صفر.
ـ چطور به نقطۀ صفر؟
ـ  چونکه گره را گشادی. حقیقت مطلق را در برابر چشمانم گذاشتی. پاسخهایت درست اند. چطور به نقطۀ صفر؟ یک گراف را در نظرت مجسم کن. فکر کن که در نقطۀ مثبت 90 درجه بودم. پس از آشنایی، جدایی و سپس ریشه دوانی و رشد زیانبار نفرت از مثبت 90 درجه به منفی 90 درجه تنزل کردم. در تمام این مدت ـ  در همان نقطۀ منفی 90 درجه بوده ام. تو در چندین دقایق معدود به صفرم بردی. نقطۀ صفر نمی تواند هرگز برای منی که در منفی 90 درجه بودم، "بربادرفته" معنا بدهد بلکه نقطۀ ایدیال. نقطۀ ایدیال برای هرکس نظر به موقعیتش فرق می کند.
ـ میدانم چه می گویی. برای کسی که در حال برخاستن از گودالست، نقطۀ صفر می تواند نقطۀ ایدیال بشمار برود. اما برای کسی که مدت هاست در  نقطۀ صفر بسر می برد، نقطۀ ایدیال تنها درجۀ بالاتر می تواند باشد. برای کسی که در مثبت 90 درجه قرار دارد افتادن به نقطۀ صفر، سقوط محض و شوک آورست. چیزی که با تو شد.
ـ اما امروز تو مرا به نقطۀ ایدیالم رساندی. زندانی بودن خورد و بیچاره ام ساخته بود. ناتوان گشتم. رفته رفته از خودم بدم می آمد.
ـ میدانم، به زودی تغییر خواهی کرد. برای سپردن آن روزها به بادها و گشادن بال ها باید نخست علت را می شناختی که شناختی. به زودی ارغوان نو میشوی. با این تجربه گام مینهی به روزهای نو.
ـ از امروز که علت را شناختم.
ـ از امروز که علت را شناختی.
صدای خنده، خاموشی دلگیر "کلیف" را برهم میزند.

این روزها

ارغوان بیشه را به آخر رسانده. بیشه موازی با جادۀ باریکست و به خانۀ ارغوان میرسد. در آخر بیشه وسط جاده و خانه درخت سالمند و تنومندی دست در دست آسمان ایستاده. دست های درخت با وزش شمال می رقصند. پای درخت یک نیمکت چوبی قرار دارد. کمتر اتفاق میفتد، خالی باشد. در این دقایق کسی بر آن ننشسته.
صدای مرد هسپانیایی که آهنگ "زمینی ترین ستاره" را میخواند، باز بلند میگردد. ارغوان به پنجره گک موبایل می بیند. شمارۀ اوییست که ارغوان را هفته ها زندانی افکار و یادهایش ساخته بود. و امروز؟ مزاحمی بیش نیست. بودن و نبودنش بی اهمیت ترینست. او با فشار دادن تکمه یی، تلفن را خاموش میسازد و سرش را آنقدر به عقب کمان تا گیسویش به کمرش میخورد. چشم هایش بر سبزی های درخت خیره می مانند. در دلش می آید، قلبش آدمیست رهاترین و به سوی ارغوان لبخند میراند. ارغوان به روی برگ های رقصان میخندد.

پتسدام، می 2011

پانوشتها
1.    Balzak Coffe Copman                قهوه خانۀ بالزاک ـ با مرکز درهامبورگ و 57 شعبه در 18 شهر آلمان                                                                                              
2.    Mühlenkamp خیابانی در هامبورگ
3.    Budapester مدل کفش مردانه که ویژگیهای مدل کفش اروپای شرق را مینماید
4.    Fahrenheit von Christin Diorادوکلن مردانه
5.    Mittelweg خیابانی در هامبورگ
6.    Winterhude ناحیه یی در هامبورگ
7.    Alster-Cleff رستورانت کنار آب الستر هامبورگ
8.    Ballerina  مدل کفش بیپاشنۀ زنانه، مبدای این نام به کفش ویژۀ رقص بالت برمیگردد