-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

بسته و آویخته به پیانو


 انگاره ای ازخویشتن برآب

نیلاب موج سلام
لیوبیک ـ آلمان، سپتامبر 2010



برای مرهم گذاشتن روی زخمها، تا کجا آسیب رساندن به دیگری مجازمان است؟ آیا برای تسلا شدن، موثرترین مرهم گرفتن انتقام است؟ آیا چنانی که گفته اند انتقام شیرین است، این " شیرینی" آغاز تا فرجام را در بر میگیرد؛ یعنی آنچه پس از فرونشستن احساسات ـ پایان کار بدست می آید، برای انتقامگیر همچنان " شیرینی" خواهد داشت؟ آیا "گوارایی" تماشای عذاب در چهرۀ مفعول برای فاعل به همه چیز می ارزد؟
 شاید این پرسشها بیشتر جنبۀ روانشناسانه دارند. اگر از پاسخهای روانشناسانه بگذریم و چکیده بگوییم: آدمها تا مرز جنون و فراتر از آن ستمگر و بیرحم اند و روشنا که این ریشه دارد در سرشت، جامعه، فروگیرندگان و گونۀ پرورش آنان.
 به پندار من، خراشیدن پوستی و ریختن قطره خونی آسیب رسانیست؛ بریدن اندام، قتل. گرفتن نفس، ویرانی و ویرانیی یک فرهنگ و سرزمین تباهی کرۀ زمین.

قتل*

رنگ روشن پوست زن سپیدتر شده است. گیسوان بافته اش خلاف درون و برون موجگونش، دو سوی رخسارش پرسکون نشسته اند. دیدگان هراسندۀ او از فرارسیدن ناگواری میگویند. زن دستش را میکشد اما دستان مرد نیرومند تر و خشنتر از آنند که دستان او را برهانند، مثل اینکه تلاش برای رهایی زیبایی بیشتر بیهوده باشد... . باران به تندی میبارد. دختر نه سالۀ زن میگرید و نمیتواند کوچکترین سدی شود بر وقوع حادثه. آیا گریستن دخترک به خاطر این است که همو تاثیرگزار بوده بر ناهنجاریی که سر راه مادر آمده یا جدا از آن برای کشاندن مادر پای دار و تبر؟
زن چونان پرندۀ اسیر هرچند یکبار به تبر دست مرد میبیند و میداند که حتا فریاد نخواهد کرد و دشنام نخواهد گفت ارچند او خویشتن را گنگ نمیپندارد زیرا پیوسته آنچه خواسته، با پیانو نواخته. اما اینجا که خشم انگشت میبرد، او که عشق را با انگشتانش سخن زده، گنگتر از پیش خواهد شد.
مرد زیر رگبار باران دست زن را بر تنۀ بریدۀ درخت میگذارد و انگشت شهادت او را که هنگام شنا بر دریای پیانو بسان یکی از ده قو بر سطح آب میرقصید، سر میزند. انگشت بریده بر زمین میفتد. از لای پنجه های زن جویبار خون جاری میگردد. او راه میفتد و چهره سوی آسمان میکند و چهار سو. از گونه های گل آلودش آرامش شگفت آور و وحشت آور میبارد، گوییا میخواهند پاسخ را از طبیعت دریابند. بجای زن که اشکی از دیده نمیبارد، آسمان از گریستن نمیماند. زن تلاش برای رفتن میکند؛ گامهایی مینهد ولی توانایی از دست میدهد. روی خاک شسته با باران پرگونه مینشیند. از جا برمیخیزد و به دشواری میرود. باز مینشیند دوامدار و شکیبا، چونان پخش عطر پاییز در هوا. و دامن پرچینش میپندد.

پیانو ـ  شاهکار هنری شعری

این نه  پاره ییست از یک فلم افغانی که از فلم یکصد و بیست و یک دقیقه یی هفت میلیونی نیوزیلندی. «پیانو» در سال 1993 بر پرده های سینما آمد. نویسندۀ متن و رژیسور این فلم هنری شعری سینمایی، جین کمپین نام دارد. پارچۀ پیانو از سوی آرکستر جهانی «فیلارمونیکر» که در شهر میونشن آلمان ایجاد شده و مرکزیت دارد به رهبری مایکل نایمن کامپوزیتور سرشناس انگلیسی اجرا گردید و در ذات خود یک حادثه خوانده شده است. گوییا این پارچه «ادا مک گراد» را واژه به واژه بازگو میکند و برتر اینکه پیامش دریافت میگردد. به ویژه که میگویند، کمتر روی میدهد تا پیامها چنانی که فرستاده میشوند، دریابیده شوند.
این فلم که در سال 1994 در هشت کتگوری برای احراز جایزۀ اسکار کاندید گردید، سه جایزه را از آن خود ساخت.

با « پیانو» در امتداد زندگی راه میفتیم و گشت میزنیم. تماشای تصاویر نفسربا و دلربا به سرایشگری مان می انگیزد. صحنه ها که تنها جنبۀ بیرونی ندارند، سمبولوار فرستندۀ پیامها اند. هنر و تصویر آرامبخش بر محور خودشناسی  و خودآگاهی زن که چونان آفتابی از دل سیاهیها زبانه میکشد، میچرخند. زن گنگ است اما گویندۀ هرآنچه در «اندرون» او «در فغان و در غوغاست» . زن توانمند است و استوار با وجود برون باریک و ظریفش، پرخاشگر و سرکش با وجود دیدگان آشتی طلب و تسلیمش.

 مناسبات زن با عشق  نه تا مرز شناخت بلکه خیلی فراتر از آنست: او به عشق زندگی میبخشد؛ عشقی که در بطن زن نطفه بسته و شکل گرفته است. مثل اینکه زن سالها جنبشی را آبستن بود زیرا در قالب حرکتش زاییدن توانست و عملاً در رفتارش بازتاباندن. از پیامد های آن میتوان پوییدن زن سوی انسان دیگری، فاصله گرفتن موقتی از محرکش یعنی پیانو و با پیانو زیر آبها رفتنش را برشمرد. اینها در بستر یک برهۀ کوتاه زمانی مینشینند. در ذهن، آن روند پرتنش همچنان سیال میماند و ایستاناپذیر. آنچه زن در فرجام میمکد، شیره ییست از زندگی پرخم و پیچش و لحظات تلخ و شیرینش. 

قصۀ فلم

ادا مک گراد ( هالی هانتر) پیانونواز به خود رسیده و  شیفته ییست که از شش سالگی بدینسو سخن نزده است. نه خود او و نه کس دیگر میداند که چرا چنین. در نیمه های سدۀ نزده او با دختر نه ساله اش «  فلورا» و «پیانو» سکاتلند را به قصد نیوزیلند ترک میکنند. پدر «ادا»، او را در عقد یک مرد انگلیسی ـ « استیوارت»  که ساکن نیوزیلند است در آورده. «ادا» و «استیوارت» یکدیگر را ندیده اند. «استیوارت» میداند که زن گنگ است؛ گوییا این برایش سزاوار اندیشه نیست. زن اما، زیباست. تصویر او را مرد  دیده.
 آنگاه که «ادا» و «فلورا»  به نیوزیلند که آن زمان از مستعمرات انگلستان بود میرسند، کسی نیست تا سلام و لبخندی نثار شان کند. آنها ناگزیر میگردند، شب نخست را در دیدن و شنیدن امواج خروشنده بگذرانند. فردایش « استیوارت» با آشنایی ـ «جورج بین» و مردان بومی جزیره برای بردن «ادا»، «فلورا» و لوازم می آیند. نگاه «استیوارت» در «ادا» شوری برپا نمیکند.

« استیوارت»، پیانو را با وجود پافشاریهای «ادا» در ساحل رها میکند زیرا پیانو سنگینتر از آن است که انتقال یابد. پیانو شاید سنگینتر از آن بوده باشد تا هر که مهرش در دل بسته توانسته باشد. پیانو که زیبایی و پادارییش زنی را میماند، کنار بحر تنها رها میگردد تا شاید شبها برای امواج رقصان و خروشان آهنگ سرکند. نیز آن پارۀ فلم، از زیباترینهاست که غم ناشناخته یی را با خودش میبرد.
پس از آن همچنان، «استیوارت» مایل نیست که پیانو را به خانه انتقال بدهد. او با خودش میسنجد که پیانو چه سودی برای او ببار  می آورد؟ در نگاه «استیوارت»، هیچ. پس،«ادا» ناگزیر میگردد تا از «جورج بین» تمنا کند تا «ادا» و «فلورا» را به ساحل برای دیدن پیانو ببرد.
 «جورج» که «ادا» را هنگام نواختن پیانو تماشا میکند؛ ژرفکاوانه پی میبرد که او هنگام نواختن مثل گل میشکفد؛ شیفتگی و شیدایی میپراگند. پس بر آن میشود که پیانو را در بدل توته زمینی از« استیوارت» صاحب گردد. ارچند در آغاز«ادا» با این امر مخالفت میکند اما « استیوارت» مایل نیست که معامله یی بدان خوبی را از دست بدهد. بدینگونه «ادا» برای پیانونوازی به خانۀ «جورج» میرود و پیانونوازی «ادا» که با از خویش رفتگی جاریست، «جورج» را دلبستۀ بیشتر از پیش او میسازد. آنها داد و ستدی را میانهم  میبندند: برای هر بار رفتن «ادا» به خانۀ « جورج»، او یک جاانگشتی پیانو را از آن خویش میسازد و بدینگونه میان «ادا» و «جورج» مناسبتی برقرار میگردد. پس از آنکه « ادا» بیشتر جاانگشتی ها را از آن خویش میسازد، باوجود دلبستگیش به «جورج»، کنار شوهرش میماند. اما «جورج» که میخواهد با« ادا» زندگی مشترک داشته باشد با این واکنش «ادا»، پیانو را به او میفرستد و خود میخواهد ترک آنجا کند. «استیوارت» از مناسبات اندو آگاه شده و «ادا» را زندانی چهاردیواری ساخته است. «ادا» که اکنون پیانو را در خانه اش دارد، دلبستگی پیشینش را در برابر پیانو از دست داده و احساس میکند که پیانوی بدون «جورج» ارزشی برایش ندارد. پس بر یکی ازجاانگشتیهای پیانو مینویسد که « عزیزم جورج، قلبم از آن تست» و به دست «فلورا»یش میسپارد تا آن را به شیدایش برساند. «فلورا» که بر ممانعت دیدار«ادا» با «بین» آگاهست، جای اینکه پیام را به «جورج» برساند راهش را تغییر داده و آن را بدست «استیوارت» میدهد.*

*       *        *

«استیوارت» انگشت بریدۀ «ادا» را بدست «فلورا»ی گریان به «جورج» میفرستد و خود که از عملش نادم است به پرستاری زنش که در بستر تب و بیماری افتاده میپردازد.

انسان نمیتواند از ناگزیری کسی را دوست بدارد و «ادا» همچنان. شوهر او سرانجام این واقعیت را میپذیرد. در حقیقت مرد در نخستین روز دیدار زن را باخت. او هرگز به دیدگان زن که سردییش چادری بود بر قلب نارگونش، ژرف ندید و تازگی پیام دستانش را نبویید و درنیابید و نه هم تلاش کرد برای دریابیدن آن.

به هررنگ، «استیوارت» به «جورج» میگوید که «ادا» و «فلورا» را با خود بگیرد و ببرد و او میخواهد زندگی سابقش را از سر بگیرد.
«ادا»، «فلورا»، «جورج» و «پیانو» در قایقی رهسپار میشوند. «ادا» غافلگیرانه میخواهد تا پیانو را در آب بیندازند تا لکه های نشسته، شسته گردند. آنگاه که تمنای «ادا» را میپذیرند و  پیانو را در آبهای ژرف پرتاب میکنند، «ادا» ناگهان، پایش را میان حلقه ریسمانی که به پیانو بسته است، مینهد و میگذارد تا پیانو او را در ژرفای بحر بکشاند. او در بازپسین لحظات ناگهان تصمیمش را دیگر میسازد و پایش را از کفش بیرون کشیده خویشتن بر سطح آب میرساند.
نیز این رویداد، شعری را میماند و انگیزۀ کنش « ادا» را که همو با در سر داشتن چه اندیشه یی چنان کرد، هرکه برای خویش تعبیر میتواند.

«ادا»،«فلورا» و «جورج» با هم یکجا در جزیرۀ جنوبی نیوزیلند میزیند. «ادا» به حیث آموزگار پیانو به کار میپردازد. «جورج»، جانشین نقره یی برای انگشت بریدۀ او میسازد. «ادا» گپ زدن را آهسته آهسته از نو فرا میگیرد.

بسته و آویخته به پیانو

« ادا مک گراد»، گهگاهی شبها به پیانویی که در ژرفای آبها رفته میندیشد و خودش را در سکوت همگانی اوقیانوس با پیانوی غریق بسته و آویخته میبیند.

فلم با سروده یی پایان مییابد:« سکوت در جایی که صدایی هرگز نبوده/ فرمانرواست/ سکوت در مکانی حکمرانست/ که غوغا را برپایی مجاز نیست/ در مزار سرد/ در بحر ژرف ژرف».