-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ مرداد ۲۵, چهارشنبه

دو محافظ کنسولگری، دپلومات های ایران را کشته بودند.



9 کارمند کنسولگری ایران در ساعات آخر که طالبان به شهر مزارشریف داخل می شدند، بنا به دستور فرماندهی سپاه در«ستاد افغانستان» به وسیلۀ دو محافظ به نام های سید اسد وعلی محمد تیرباران شدند.




 

 بخشی از کتاب ردپای فرعون

نویسنده : رزاق مأمون

درسال های مقامت برضد طالبان، خنجرایرانی همیشه از نیام همکاری بیرون می آمد وبه هدف می زد.
شبکۀ ضد جاسوسی مسعود (دی ایکس) گزارشی را قید کرده است که بربنیاد آن، حدود دو هفته پیش از دومین تهاجم گروه طالبان برای تصرف شهر مزارشریف درماه آگست 1998 سردار ناصری از افسران ارشد اطلاعات ایران درتماس تلفنی با احمد شاه مسعود، خبر  تجزیۀ افغانستان به شمال و جنوب را در کمال خونسردی اعلام کرد. وی درآن زمان به حیث کنسول نظامی جمهوری اسلامی ایران درمزارشریف انجام وظیفه می کرد که از صلاحیت های یک سفیر برخوردار بود.[1]

دکترنادرشاه احمدزی چنین روایت می کند:
حوالی عصر بود. در خانۀ آمرصاحب در روستای جنگلک دره پنجشیر نشسته بودیم. آقای عارف سروری مسئول اداره استخبارات، من ( دکتراحمدزی) ، جمشید مسئول دستگاه مخابره، میرویس ( به اسم مستعار شریف عضو شبکۀ ضد جاسوسی) وشخص آمرصاحب درخانه حضور داشتیم.[2]
در اثنای مجلس،  زنگ تلفن ستلایت ( ماهواره)  به صدا درآمد. جمشید گوشی را برداشت. بعد از مکالمۀ مختصر به مسعود اشاره داد که سردار ناصری می خواهد با ایشان صحبت کند.

شماره ستلایت احمد شاه مسعود تحت نام مستعار "خالد" چنین بود:
00873762275055
شمارۀ تلفن ماهوارۀ سردار ناصری را به طور دقیق دریافت نتوانستم. اما درصورت نیاز، دادگاه عالی افغانستان و مراجع قضایی سازمان ملل متحد شمارۀ تلفن ایشان را به راحتی می توانند ازبایگانی سیستم بین المللی دریافت کنند.  شماره ای را که درزیر می نویسم، دستگاه ویژه مخابراتی " ادارۀ اطلاعات و حفاظت وابسته به سپاه" بود که در جریان جنگ امریکا و طالبان، در خاک افغانستان فعالیت داشت.
00873761289247
در دستگاه های بین المللی ماهواره، بر علاوۀ تشریحات اصلی ماهواره و شهرت کاربران، کلیۀ مکالمات نیز ضبط است. من به عنوان نویسنده کتاب حاضر ازدادگاه ملی وبین المللی تقاضا می کنم که با شروع تحقیقات درین باره، مکالمات سرداران ایرانی را رونویس وافشا کنند تا اسرارهولناکی برای مردم افغانستان و مردم ایران ومنطقه هویدا شود.[3]




دکتراحمدزی می افزاید: مسعود گوشی را در دست گرفت و بعد ازلحظات اولیۀ تعارف، صدای سردار ناصری چنان درگوشی جاری شد که ما همه تقریباً آن را می شنیدیم. سردارناصری گفت:
ما بالاخره بعد از مشوره با دوستان مان درافغانستان و دوستان خارجی به این فیصله رسیده ایم که برای حل عادلانه و قابل قبول بحران افغانستان باید این کشور به دو بخش شمال و جنوب تقسیم شود.
مسعود ناگهان قیافۀ تشویش ناکی به خود گرفت ورنگ از رخسارش پرید. متوجه شدم چین های پیشانیش به حرکت درآمدند و از سردار ناصری سوال کرد:
این قضیه را چه کسانی فیصله کرده اند؟
سردار ناصری به دوام صحبت توضیح داد:
البته بحث های زیادی صورت گرفته است و برای اطلاع شما می خواهم بگویم که کلیه سران جبهه متحد به ویژه « ریش سفید» و « پهلوان» نسبت به این تصمیم موافقت کامل خود را اعلام کرده اند و ... [4]
مسعود حرفش را قطع کرد:
من باید با استاد سیاف مشورت کنم... این مسأله چیزی نیست که « ریش سفید» و یا « پهلوان» یا کس دیگری دربارۀ آن فیصله کنند وتصمیم بگیرند.
مسعود گوشی را گذاشت و دست به پیشانی برد. صورتش سفید شده ودست هایش می لرزیدند. سکوت ممتدی در اتاق حاکم گشت. فرمانده دقایقی سرش را به نشانۀ تفکر به سوی پائین گرفت و سپس با لحنی گرفته وسنگین به سخن درآمد:
می بینید؟ شنیدید؟
سراسیمه به سویش نگاه کردیم و هیچ نگفتیم. سپس گفت:
درین جنگ که سرنوشت افغانستان و سرنوشت مردم ما به آن رابطه دارد، درسطح منطقه هیچ دوست و متحدی نداریم... کسانی را که ما فکر می کنیم دوستان ما اند، از بدترین دشمنان ما بدترند!
مسعود ناگهان به سوی من ( دکترنادرشاه احمدزی) و انجنیر عارف نگاه کرد وبا لحنی یک فرمانده سوال کرد:
همین حالا چه کرده می توانید؟
ما هر دو بعد از درنگ چند دقیقه ای به فیصله رسیدیم که امکان خنثی کردن این برنامه ضد افغانستان وجود دارد.
مسعود پرسید:
از چه طریق؟
گفتم:
برنامه ریزی دقیق...
مسعود گفت:
تاریخ هیچگاه با برنامه ریزی تغییر نمی خورد... به شهکاری تغییر می خورد!
تا آن زمان ملاعبدالصمد خاکسار معاون وزیر داخلۀ طالبان از طریق من با جنبش مقاومت ارتباط تنگاتنگ داشت.
گفتم:
اول ارادۀ خداوند... دوم ...ملاخاکسار آخوند اگر بخواهد، همه چیز معکوس می شود!
مسعود بعد از درنگی تفکر گفت:
باید ماشین جنگی ملیشه ها در شمال منحل شود. فکر می کنم که سردار ناصری به گفته خودش پانزده کشور درگیر در بحران افغانستان را به تجزیۀ افغانستان متقاعد کرده اما ترکمنستان با این امر توافق ندارد. به دستگاه مخابره اشاره کرد:
شروع کن!
مخابرۀ جدیدی که مسعود از آن استفاده می کرد، آنتن دراز داشت. با خاکسار در کابل تماس گرفتم. مسعود گفت از کود (رمز) های پنج شماره ای استفاده کن. دستگاه های طالبان رمزهای پنج عددی را نمی توانند باز کنند. مخابرۀ ملاخاکسار یک دستگاه مخصوص بود که قبلا به کمک انجنیر عارف در خانه اش در کابل نصب و عیار کرده بودیم. به خاکسار گفتم:
ملاصاحب... به خاطر مسأله ای بسیار مهم زنگ زدم. سرنوشت افغانستان در میان است... اگر حرفم را شنیده باشی... اطمینان بده!
ملاخاکسار مکث کرد و سپس کوتاه گفت:
فهمیدم...طرف کابل حرکت کن!
 
مسعود نتیجه گرفت که سردار ناصری بعد از حصول توافق شخصیت های دست اول گروه ها و احزاب مخالف طالبان، به حیث آخرین فرد با وی درتماس شده است. او دربارۀ تدوین یک برنامۀ اپراتیفی حساب شده سخن راند که باید به زودی آماده می شد. قبل از حرکت به سوی کابل، مسعود گفت:
مثل این که قضیه از دست ما خارج شده است. من فقط می توانم مدت یک ماه با بهانه وتأخیر و سنگ اندازی، ایرانی ها را از اعلام تجزیۀ مملکت باز بدارم. هرچه سریع ترباید روی پلان ضد حمله کارکنیم.
سه شبانه روز بی وقفه روی پلان عملیاتی کار کردیم. شب ها و روز های دشوار انباشته از شکنجه ونا امیدی بود. مسعود بعد از پلان عملیاتی با جملات کوتاهی چنین توضیح داد:

به خاکساربگو... به ملاعمر تلقین کند که دشمنی با ما را کنار بگذارد تا مملکت از دست نرود...ما در کشور خود حضور داریم اما کار به جایی کشیده است که ایرانی ها در بارۀ سرنوشت کشور تصمیم می گیرند و به اختیار خود شان خانۀ مشترک ما را به سلیقۀ خویش تقسیم می کنند!
این سردار ناصری چه گونه با اطمینان درین باره برای من سفارش می کند؟ به خاطر این است که از ناحیه ماشین جنگی دوستم و حزب وحدت کاملاً مطمئن شده اند.[[5
پلان عملیاتی گمراه کننده و درعین حال تهاجمی به هدف شکستن خط جنگ در مزارشریف به کار سخت و پیوسته نیاز داشت. هدف اولیه و اضطراری آن بود که رخ جنگ باید به سوی نیروهایی توجیه می شد که سردارناصری نسبت به آن مستظهر و مطمئن بود. ما تا آن زمان تمامی شبکه های مرتبط با ایران را درشمال کشف و تثبیت کرده بودیم. مطابق برنامه، حذف و یا خارج کردن سرحلقه های جاسوسان ایرانی از خط محاربه در دستور کار قرار گرفت. تحلیل مسعود آن بود که درهم پیچیدن طومار ارتباطی ایرانی ها وقت زیادی را در بر می گیرد و ما از لحاظ زمانی به دام می افتیم. وی تاکید کرد که سرکوب حساب شدۀ حلقات دست اول و یا اغفال آنان باید درمرکز توجه قرار گیرد. البته امکانات اطلاعاتی ما درین زمینه گسترده بود. بخش بعدی عملیات استخباراتی، نحوۀ معامله و یا تمثیل عملیاتی با پاکستانی ها بود. این بخش برنامه ریزی به کمک شخص مسعود انجام گرفت وایشان درین زمینه، قدرت فوق العاده ای را از خود نشان داد. شبکه های ویژۀ مقاومت درپاکستان، نسبت به هرنقطۀ دیگر فعال ومتحرک تر بودند. وی درکار ارتباط با شبکه های اپراتیفی درپاکستان عمدتاً روی کادرهای هلمندی وقندهاری اتکا داشت. سربازان گمنام قندهار، درآن سال های سرنوشت ساز مأموریت های دشواری را به پیش می بردند. نظرمسعود این بود که با استفاده از امکانات سری درمیان طالبان، ازچندین جهت باید برشبکه های اجنتوری پاکستان تفهیم شود که بدون تصرف مزارشریف- پایگاه حساب شده تجزیه افغانستان به کمک ایران- پیشروی طالبان برای تسخیر کل افغانستان ازدایرۀ امکان بیرون است.
قبل از اتمام پلان عملیات اپراتیفی، مجاری مختلف مخابراتی را به شکل بسیار محتاطانه به هدف "چکاندن" نا محسوس اطلاعات تزریقی فعال کردیم. تزریق اطلاعات گمراه کننده از سوی انجنیرعارف و شخص مسعود نظارت می شد. [[6
 این نکته ای بود که ملاعمر نسبت به آن بسیار حساس وسریع العمل بود.
ظرف یک هفته نتیجۀ صریح دیدارملاخاکسار با ملاعمر درمورد سرنوشت این پلان مشخص شد. خاکسار بامداد هفتۀ بعد چنین رمز صادرکرد:
خبره بیخی اوکی شوه!
( مسأله به طورکامل تأئیدشد!)
من بلافاصله این پیام کوتاه و مهم را به دستگاه مخابره پنجشیر فرستادم.
ملاخاکسار مأموریت تاریخی خویش را به سررساند ودربازگشت به کابل چنین حکایت کرد:
وقتی پلان عملیاتی را به ملاعمرشرح دادم، جوانب مختلف قضیه به بحث کشیده شد، ملاعمر ناگهان ازمن سوال کرد: آیا فکر نمی کنی که مسعود درپس این پلان قرارداشته باشد؟ من توضیح دادم:
از جانب مسعود به ما اطمینان داده شده است که اگر قرار باشد طالبان به هدف جلوگیری از توطئه ایرانی ها به خاطر تجزیۀ افغانستان وارد میدان شوند، هرگزبر مواضع ما حمله نخواهد کرد!
ملاعمر اندکی با تردید گفت: می دانم. مسعود با دوستم وایرانی ها قابل مقایسه نیست!
ملاخاکسار فشردۀ نتایج حاصل شده را این طوربیان کرد:
به ملاعمر تشریح کردم که جز نجات افغانستان راه دیگری نداریم!
ملاعمر گفت:
دوستم از طریق مولوی باقی ترکستانی با ما درتماس است. باور ندارم که اونیز درتوطئه تجزیۀ افغانستان مشارکت داشته باشد.
من گفتم: اسناد درین رابطه وجود دارد که درج همین گزارش است و درضمن صدای سردارناصری ضبط است که از موافقت دوستم سخن می گوید و تصریح کرده که" پهلوان" با این طرح توافق دارد. ملاخاکسار می افزاید:
ملاعمر به ادارۀ اطلاعات قندهار هدایت داد که مولوی باقی ترکستانی را که درآن وقت درقندهار به سرمی برد، تحت نظربگیرند که آیا با مرکزفرهنگی ایران درتماس است و یا خیر؟ وی همچنان به من هدایت داد که تا زمان حصول نتیجه از سوی شبکۀ اطلاعاتی، ازقندهار خارج نشوم. شبکۀ استخبارات، به زودی اطلاع داد که مولوی ترکستانی با ایرانی ها درتماس است.
ملاخاکسارمی گوید:
ملاعمر درپایان ملاقات با من با صدای بلندی به مخابره چی گفت به کلیه فرماندهان طالبان اعلام کند که:
 راتول شی![1]
( جمع شوید!)
با آن هم مسعود از وقوف احتمالی شبکه های پاکستانی ازین پلان بیمناک بود. آغا شاهی مأمورپاکستانی سازمان ملل متحد درقندهار نیز ازین روند آگاهی داشت و اطلاعات مسعود نشان می داد که پاکستان درآن مرحله با تجزیۀ افغانستان موافقت نداشت. این طرح سیاه عمدتاً از سوی ایران حمایت می شد. با همۀ بیم ها و امید ها، عملیات اشغال مزارشریف مثل دیگر عملیات های جنگی شکل طبیعی به خود گرفت. به دستور ملاعمر فعالیت گسترده به منظورجاده کشی ازهرات به سوی شهر میمنه از طریق کوتل سبزک به راه انداخته شد. این تحرک عجیب و با ورنکردنی تحت رهبری ملایارانه، ملااخترمحمد عثمانی و ملابرادر آغاز گردید وطی یک هفته به پایان رسید. جادۀ دشوار گذر از کوتل سبزک به سوی شهر مزارشریف باید درکمترین مدت برای عبور تسیلحات سنگین هموارکاری می شد. همزمان با شروع عملیات، مسعود مرحلۀ دیگری را مطرح کرد که دایرۀ بازی استخباراتی را تکمیل می کرد.
وی با پیشنهاد در بارۀ شایعه پراکنی گسترده درشبکه های مخابراتی وابسته به ایرانی ها موافقت خود را اعلام کرد که به موجب آن تبلیغات ارعاب آوری به راه افتاد که ایرانی ها قصد تجزیۀ افغانستان را دارند وعملیات طالبان به منظور انهدام و بازداشت دسته های جواسیس ایرانی آغازشده است و با سرعت ممکن است مزارشریف را اشغال کنند.
 اطلاعات تزریقی هشدار می دادند که طالبان قصد دارند دپلومات های ایرانی مقیم درقونسل گری ایران مزارشریف را زنده دستگیر کنند تا ازآنان درمورد نیت ایران درتجزیۀ افغانستان اعتراف بگیرند و فیلم آن را دراختیار سازمان ملل متحد ومردم افغانستان قراردهند! حملۀ اطلاعاتی کاذب به وسیلۀ سازمان ضدجاسوسی احمد شاه مسعود زمانی اوج گرفت که ایرانی ها درمحاسبه های خویش کوتاه آمده وهرنوع چانس برای خروج ازشهر مزارشریف را از دست داده بودند.
قونسلگری ایران درناحیۀ اول شهرمزارشریف کنار مکتب سلطان رضیه موقعیت داشت. امنیت ساختمان برعهدۀ افراد حرکت اسلامی بود. سرعت زرق اطلاعات آشفته هرچند ناشیانه وبعضاً مبالغه آمیز انجام گرفت؛ با آن هم شبکه های ایرانی اصلاً نسبت به صحت وسقم این قضیه فکرنکردند و فرصت تحلیل را از دست دادند. درحالی که همان زمان اداره های قونسلی ایران درهرات وجلال آباد هم فعال بودند و اگر طالبان قصد بازداشت دپلومات های ایرانی را درسر می پرورانیدند، ابتداء از بازداشت دپلومات های ایرانی درهمان شهر ها آغاز می کردند.
با شروع عملیات طالبان که از استقامت دوراهی به سوی شهر هجوم بردند، ایرانی ها درورطۀ اختلال و سردرگمی افتادند وازاسلام آباد وتهران پیوسته طالب کمک می شدند.
کارمند ارشد ادارۀ دی ایکس ( ایکس 2) وابسته به مسعود نیز این قضیه را از زاویۀ دیگری روایت می کند:
نقاط ضعف قبلاً از سوی نفرات ما درمزارشریف تثبیت و گریزگاه ها بسته شده بودند. استخبارات ایران ازموقعیت درتله افتاده، به افراد خاص خود به نام های سیداسد وعلی محمد نام که جزو محافظان ادارۀ کنسولی بودند، اخطار کردند که دسته جات طالبان به طور ناگهانی وارد شهر شده و به سوی اداره کنسولی روان اند. آن ها به سید اسد وعلی محمد دستورصادر کردند که هرگز اجازه ندهند تا دپلومات ایرانی زنده به اسارت طالبان بروند. سفیر ایران دریک اقدام بی حاصل به مقامات اسلام آباد گفت هیأت دپلومات های ایرانی درمزارشریف دریک قدمی خطر قرار گرفته اند و شما باید برای نجات آنان وارد عمل شوید. این درحالی بود که همۀ ایرانی ها افراد نظامی وجواسیس مجرب درامور افغانستان بودند که برای عملی کردن طرح تجزبۀ افغانستان درآن جا مرکز گرفته بودند.
کارمند ادارۀ دی ایکس می افزاید: به وسیلۀ فردی به نام زمان لبیب، به سید رؤف ( ازاعضای حوزۀ مرکزحرکت اسلامی) پیغام فرستادم که به زودی از شهر بیرون بروند. من مطلع بودم که سید حسین انوری از سران حرکت اسلامی و انجنیروحیدالله سباوون از سران جبهۀ متحد ضد طالبان از تقرب سریع نیروهای طالبان به داخل مزارشریف اطلاع حاصل نکرده بودند. سید رؤف برای آنان اخبار کرد که شبانگاه بی درنگ شهر مزار را ترک کنند.
شهر به محاصره کشیده شد. مدیران اطلاعاتی ایرانی که دروضع دشواری قرارگرفته بودند، به سید اسد وعلی محمد ( افراد ویژۀ خویش) خبر دادند که دستور قبلی درمورد دپلومات های ایرانی  را بدون تأخیر عملی کنند. سید اسد وعلی محمد همراه با دیگر بادیگارد ها، دپلومات ها را به زیرزمینی ساختمان قنسولگری هدایت کرده و همه را به رگبار بستند. سپس اجساد کشته شده ها را به صحن لیسه سلطان رضیه منتقل کرد و خود از صحنه فرار کردند.[2] علت انتقال اجساد ایرانی ها به حیاط مکتب سلطان رضیه آن بود تا به دنیا نشان دهند که نفرات طالبان، دپلومات های ایرانی را به قتل رسانیده اند. مقامات استخباراتی ایران اصلاً ازکنه ماجرا سردرنیاورده بودندو حالا ناگزیر بودند برای پاسخ گویی به افکار عامه درایران و بهره برداری تبلیغاتی درسطح جهانی، از دست دادن کادرهای اطلاعاتی خویش را با کارزار تبلیغاتی جبران کنند.
انصافا درگیرودار حوادث آن سال، حکومت ایران درسطح منطقه امتیازاتی به دست آورد. درآغاز، ملامنان نیازی را به قتل ایرانی ها متهم کردند تا موقعیت او را دررهبری طالبان تقویت کنند. شبکۀ ضد جاسوسی مسعود کشف کرده بودکه ملامنان نیازی خود جاسوس ایران است و درمدرسۀ جامی تربت جام ( شهرک مرزی سنی نشین) تحصیلات دینی را نزد علمای اهل تسنن به پایان برده است. زمانی که ملامنان درمدرسۀ جامی به درس مشغول بود، سردار ناصری مسئولیت بخش سپاه پاسداران ناحیۀ تربت جام و سیستان وبلوچستان را برعهده داشت.  چون سردار ناصری پروژه های استراتیژیک وخاصی را برعلیه اهل تسنن ایران به پیش می برد، بالطبع عقده هایی میان منان نیازی و سردار ناصری ایجاد شده بود. با همه این ها ، منان نیازی با مسئول اطلاعات سپاه ( به اسم مستعار آقای احمدی) رابطۀ تنگاتنگی داشت.
موازی با تشدید دشمنی وجنگ سرد میان مسعود و جاسوسان ایرانی، رهبری آن کشور سیاست های خود را به هدف انزوا و شکستن مسعود بیشتر از گذشته متمرکز کرد. چنان که شبکۀ ضد جاسوسی پنجشیر درهمان آوان اطلاع داد که اطلاعات ایران از طریق جاسوس خویش مولوی منان نیازی سعی دارد با طالبان برسرمسایل مهم به توافق برسد؛ ولی اطلاعات بعدی نشان می دادند که منان نیازی درین کار موفق نبوده است.
در همان سال گزارشی دریافت شد که برخی حلقات طالبان نیز به نحوی به ایران گرایش هایی نشان می دهند. درگزارش آمده بود که یک هیأت طالبان به سرپرستی عبدالحق وثیق معاون اول ریاست عمومی استخبارات طالبان از راه دریاچۀ نیمروز به آن سوی مرز گذشته بود. ( مگربعداً اطلاع رسید که هیأت بنا به دلایلی نتوانسته بود از مرز بگذرند.) احمد شاه مسعود بلافاصله به شبکۀ مخفی مستقر درایران سفارش کرد که این سفر از طریق رسانه های بین المللی افشا شود.
[1] درآن زمان آغاشاهی وزیرخارجه پیشین پاکستان به حیث مأمورسازمان ملل درقندهاراجرای وظیفه می کرد. وی کلیت ماجرا را از طریق باقی ترکستانی که با وی رابطه داشت، برداشت کرده و به سازمان ملل متحد گزارش داده بود. علت گزارش آغا شاهی به سازمان ملل این بود که درصورت عملی شدن تجزیۀ افغانستان، برنده اصلی ایرانی ها بودند و قطعه ضعیف دردست پاکستان باقی می ماند. اگر براسناد رسمی سازمان ملل متحد مربوط به سال 1998مراجعه شود، پلان تجزیه افغانستان از سوی ایران ممکن است به طور مستند دربایگانی آن سازمان قید شده باشد. 
[2] . 
طوری که بعد ها اطلاع رسید، این قضیه دریک مجلس خصوصی به نحوی از سوی محمد علی درز کرده بود. خانه محمدعلی درناحیه مهاجر نشین شهرمرزی مشهد ایران موقعیت داشت. پس ازمدتی کوتاه، سید اسد و علی محمد دریک برخورد مشکوک دربالاحصار مزارشریف هدف گلوله قرارگرفت وجان باختند.
یک فعال ضد جاسوسی ( اسمش محفوظ) این مسأله را از طریق آژانس فرانسپرس به دنیا انتشار داد. [1]
حکومت ایران با استقرارنمایشی حدود هفتاد هزار نیروهای پیاده وموتوریزه درمرز با افغانستان به آسانی توانست حقیقت ماجرا را مستور کند. افکارعامۀ ایران علی الظاهر تا اندازه ای متقاعد شدند که دپلومات ها به خاطر منافع ایران از سوی طالبان افراطی جان های شان را از دست داده اند؛ حال آن که خود آقایان درنتیجه سیاست های غلط و نامشروع شان درافغانستان، دردام افتاده و ناگزیردستور قتل همرزمان خویش را صادر کرده بودند.[2]
آیت الله علی خامنه ای رهبرمذهبی ایران درهمان شب ها و روز ها به نیروهای ارتش ایران اعلام کرد که برای حمله "قاطع" علیه طالبان آماده باشند. " درحالی که خطر درگیری به اوج خود رسیده بود، مقامات سفارت پاکستان درکابل به طالبان اطمینان می دادند که قصد ایران فقط تهدید است وبا آزاد شدن راننده های کامیون های  ایرانی که درمزارشریف توسط طالبان دستگیر وبعد آزاد شدند، افکارعمومی درایران نیز تغییر کرده و مردم خواهان درگیرشدن درجنگ با همسایۀ شرقی شان نیستند." [3]
راز اصلی کشتار کادرهای اطلاعاتی ایران فقط برای چند منبع درگیر که درشطرنج عملیاتی برای خرد کردن هستی افغانستان بازی کرده بودند، افشا بود و دیگران فقط از روی حدس وقیاس های سطحی دربارۀ آن سخن می گفتند. برای ارتش ایران از سوی امریکا و متحدان، دامی پهن شده بود که با ورود ارتش آن کشور به افغانستان، اساساً همه چیز درمنطقه دگرگون می شد؛ اما مقامات آخوندی هشیاری را از دست ندادند و یک بار دیگر "جام زهر" را خاموشانه نوشیدند ومنتظرماندند که انتقام این فاجعه را درفرصت معین ازاحمد شاه مسعود بگیرند.


[1] . 
شناسنامه سردار ناصری
سردار ناصری از ترک نژادان ایران بود. قدی میانه و چشمان خرمایی داشت و تیپ و حرکاتش به افغان ها شباهت می رساند. صورتش با ریش های خار خار شبیه حزب الهی های ایران مستور می بود. شماری از موهای سپید در میانۀ موهای سیاهش بافت خورده بود. قبل از آن که به عنوان فرد رابط میان ایران وجنبش مقاومت به افغانستان اعزام شود، ریاست قرارگاه انصار سپاه پاسداران درمشهد را به دوش داشت. آقای ناصری در ولایت زاهدان، سیستان وبلوچستان ایران درامور سیاسی، عقیدتی و انتظامی نیز فعالیت های حساسی را انجام داده بود. مدتی در شهرک مرزی سنی نشین تربت جام به انجام مأموریت های ویژه توظیف گشته بود. ایشان به مثابۀ عضو فعال حراست از حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران، قبل از سردار موسوی درمشهد مقدس، خیابان فلسطین فعالیت هایی را به انجام رسانیده بود. طوری که در صفحات آتی مطالعه خواهید کرد، سردار ناصری در جریان تهاجم طالبان برای تصرف شهر مزارشریف همراه با هشت تن دیگراز فعالان استخباراتی ایران که در تبلیغات رسمی از آنان به عنوان «دپلومات های ایرانی» نام برده می شود، به دستورمقامات کشورخود شان تیرباران شد. 
فرزند اول آقای ناصری دختر است که درسال 1380 خورشیدی دوره ثانوی (دبیرستان) را در شهر مشهد به پایان برده است. دخترخانم درسال 1379 بعد از مرگ پدرش طی مصاحبه ای در نشریه قدس گفته بود:
پدرم افغانستان را دوست داشت وتوسط طالبان جام شهادت نوشید. اما دخترخانم هرگز نمی توانست مرگ پدرش را طور دیگری تصور کند. حالا نیز شاید فکر می کند که آقای سردار ناصری از سوی نفرات طالبان کشته شده است. اما نه! درصفحات بعدی این کتاب واقعیت دیگری افشا می شود که فرزند آقای سردار ناصری نمی تواند آن را در خواب هم تصور کند.
سردارناصری به هنگام مرگ بیش ازچهل سال عمر داشت.