-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

روایت یک دختر سوری از تجاوز نیروهای اسد به او در مقابل چشمان مادرش


قطره ای ازجنایات رژیمی رو به سقوط.

دختری سوری از تجاوز "وحشیانه" نیروهای دولتی سوریه به او در کنار مادر بازداشت شده اش سخن گفت. این دختر که جلوی چشمان مادر بازداشت شده خود از سوی نیروهای امنیتی و لباس شخصی های اسد مورد تجاوز قرار گرفته بود گفت: " برایم به عنوان یک دختر بسیار تلخ و دردناک است هنگامی که نیروهای امنیتی اسد جلوی چشمان گریان مادرم در حالی که بی رحمانه و قهقه کنان می خندیدند به من تجاوز کردند. این بدترین نوع ستمی است که هر لحظه برای دختران سوریه ممکن است اتفاق بیفتد."

فریاد و ناله زنان

این دختر سوری در روایت خود که نسخه ای از آن در اختیار "العربیه.نت" قرار گرفت، گفته است:" ما به همراه جمعی از زنان و کودکان و مردان در میدان محله مان که به خانه هایمان نزدیک بود تجمع کرده بودیم که ناگهان با هجوم و محاصره گسترده نیروهای امنیتی و لباس شخصی های وابسته به نظام اسد مواجه شدیم. پس از اینکه آن ها، ابتدا مردان را از زنان جدا کرده و به جای نامعلومی منتقل کردند. سپس کودکان را با ضرب و شتم از مادرانشان جدا ساخته و پس از آن زنان و دختران جوان را به جاهای مخصوصی منتقل کردند.

زنان به خاطر جدایی از کودکانشان فریاد می زدند و ناله سر می دادند. آن ها نیروهای امنیتی التماس می کردند تا فرزندانشان را به آن ها برگردانند. نیروهای امنیتی اما بسیار بی رحم بودند. هر فریادی را با ضرب و شتم پاسخ می دادند."

این دختر سوری می افزاید: "درحالی که ما از ترس گریه می کردیم سه تن از نیروهای امنیتی که بیشتر به انسانهای وحشی شباهت داشتند و از چهره آن ها، خشم، کینه و جنایت می بارید ما را به جای دیگری منتقل کردند. زنان از مشاهده وحشیگری آنها دریافتند که از دست این جانیان بی رحم هرکاری ممکن است سرزند لذا شروع کردند به التماس و فریاد کردیم. .. همه از شدت ترس می لرزیدیم، وحشی گری نیروهای امنیتی سوریه ورد زبان همه سوری ها بود اما ما اکنون آن را به چشم خود می دیدیم. این سه نفر علاوه بر اسلحه گرم، چاقوهای تیزی در دست داشتند و بیشتر به جانیان آدمکش شبیه بودند تا به یک نظامی یا پلیس عادی، ما به آنها گفتیم شما را به شرفتان قسم ما را رها کنید، بچه هایمان را بیاورید ولی آنها با شنیدن این فریاد دختران جوان را از زنان جدا کردند.

تجاوز گروهی

اولین قربانی من بودم؛ یکی از آن سه تن که دارای هیکل درشت بود، دستش را به سوی لباسم داراز کرد، من مقاومت کردم اما او به موهایم پچنگ زد و سرم را محکم به دیوار کوبید. به زمین افتادم و تنها صدای مادرم را می شنیدم که جیغ می کشید: نه.. نه.. این کار را نکنید او دخترجوانی است آینده اش را نابود نکنید، مرا به جای او مجازات کنید ...این کار شما حرام است..حرام .. اما او با قساوت و بی رحمی در حالی که من از شدت ضربه وارده به سرم نمی توانستم تکان بخورم به کار خود ادامه داد. بقیه دختران بازداشت شده را نیز به همین شکل مورد ضرب و شتم و تجاوز قرار گرفتند.

در آن لحظه مادرم و بقیه زنان که اسیر بودند فریاد می زدند: کمک. اما کسی به داد آنها نمی رسید. آنها از خدا کمک می خواستند و شیون می کردند اما نیروهای بی رحم رژیم اسد با خونسردی به مدد خواهی آنها می خندیدند. گریه کودکان و شیون دختران و ناله های مادران برای آنان مایه تسلی خاطر و خوشحالی بود و با شنیدن گریه زنان بیشتر می خندیدند و روح انتقام و تجاوز در آنها بیشتر شدت می گرفت.

درحالی که بر زمین افتاده بودم و از شدت ضربات، نمی توانستم خود را تکان دهم دیدم سه نفر با شماتت و خنده دستانشان را به سوی بدنم دراز کردند. سعی کردم مقاومت کنم و برای فرار تلاش کنم. اما نتوانستم و دستان آدم کشان اسد قوی تر از توان من بود. از آنها بوی گند و متعفنی به مشامم خورد. با پاهایشان روی پیکرم می ایستادند و با صدای بسیار مشمئز کننده نعره کنان در گوشم فریاد می زدند " آزادی می خواهی ها .. آزادی می خواهی ...این هم آزادی ... و مرا لگدکوب می کردند. آنها پس از ارتکاب تجاوز تعدادی را کشتند.

سر مادرم را بریدند

دیگر چیزی به یادم نمی آید جانیان مرا مرده پنداشته بودند. برای همین مرا در کنار زباله ها ترک کرده بودند اما من بی هوش بودم پس از آن دیگر صدایی از مادرم و دیگر زنان و کمک خواهی آنها نشنیدم. ساعاتی گذشت وقتی به هوش آمدم مادرم را سربریده غرق در خون یافتم. دیگر کودکان وزنان را نیز به این شکل قتل عام کرده بودند. به دختران و زنان تجاوزکردند وسپس آنها را کشتند.

اما پس از ساعاتی در حالی که لخت مادر زاد احساس سرمای شدیدی می کردم ناگهان صدای گرم و مهربانی را شنیدم که می گفت: خدا آنها را نبخشاید خدا لعنتشان کند ..الله اکبر.. این دختر هنوز زنده است.

این صدای مهربان و گرم صدای یک جوان انقلابی محله ما بود که به فریاد بازماندگان فاجعه شتافته بودند."

دختر سوری در ادامه روایت خود می گوید : " از شنیدن صدایی مهربان امیدوار شدم اما از آنجا که لباسی برتن نداشتم از نگاه کردن به این جوان مهربان که برای نجاتم آمده بود شرم داشتم، لذا ترجیح دادم چشمانم را ببندم و تکان نخورم تا او مرا بپوشانند و سپس بتوانم به چهره لبریز از محبت جوانی که با ندای الله اکبر به کمکم شتافت نگاه کنم ".

دختر سوری که قربانی تجاوز نیروهای رژیم اسد قرار گرفته بود اکنون در خارج از سوریه به سر می برد.

روایتی تلخ که بر ملا شد

روایت تلخ این دختر زمانی برملا شد که او ماه ها از شدت شکنجه و ضربات روحی بستری بود. خاطرات تلخ قربانیان و کشته شدن مادرش و سر بریدن کودکان معصوم در کنارش کابوسی است که او نمی تواند به سادگی از یاد ببرد. وی می گوید هرگاه آن لحظات را به یاد می آورم ناگهان گریه می کنم. گریه بر آرزوهای ناکام خود و گریه بر کشورم ...و گریه بر آزادی....

او می افزاید "گاهی از خود می پرسم من تنها نبودم، تعداد زیادی با من بودند، از دختر و زن و کودک، آنها چه شدند؟ کجا رفتند؟ به همه آنها تجاوز شد؟ همه آنها به قتل رسیدند؟ می دانم خیلی ها به ما کمک می کنند اما این کمک ها اندوه و احساس ترس ما را از بین نمی برد.

گاهی وقت ها احساس می کنم عقلم را از دست داده ام. بزرگی مصیبت را هنوز باور نکرده ام، ناخود آگاه فریاد می زنم و از خود می پرسم، چرا تنهایم؟ من الآن کجا هستم؟ پدرم، مادرم کجایید؟ برادرانم ؟ خانواده ام ؟