-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

دمی با ناصرخسرو، دریمگان گمنامی



دربالای پشته، تعمیرمحقری بادیوارهای سفید شده قراردارد که بنا به گفته «مجاور» آن قدامت 400 ساله داشته وتاریخ تعمیرآن درچوب های آن حک شده است.




ناصر خسرو از سوی روحانیت سلطنت سلجوقی به تکفیر ارتداد و اعدام محکوم شد به درۀ یمگان بدخشان پناه برد و تا اخر عمر همان جا ماند.

یمگان یا سمنگان دره ایست نسبتا تنگ ولی نهایت زیبا، سرسبز و شاداب با کوه های سر بفلک کشیده و دشوارگذار که در وسط آن دریای کوکچه با آب زلال آن جریان دارد. این همان دره ایست که ناصربزرگ حدود یک هزارسال قبل از امروز به آنجا پناه برده و این دره را پناگاهی خود انتخاب می کند و یا بقول خودش، خود را درآن «زندانی» میسازد! در همین درۀ دور افتاده و زیباست که این حکیم بزرگ باقیمانده عمرخود را (حدود 25 سال) درآن سپری نموده و بیشترین اشعار و آثارگرانبهای خویش را ایجاد میکند:
من گشته هزيمتی به يمگانم در بـی هيچ گــنه، شـده به زنهاری
چون ديو ببـُرد خان ومان از من به زين بـه جهان نيافتم غـاری
در ماه شهریور/ سنبله سال 1391 ضمن سفری کوتاه به این دره افسون برانگیز، به زیارت آن پیربزرگوارنایل گردیده و فیلمی ازآن تهیه نمودم. بلی – آرامگاه این حکیم بزرگ در دامنه ای بلند، سرسبز و پوشیده ازدرختان ودربین پشته ای سنگی- ریگی یی قراردارد که اطراف آن دراثربارندگی ها وغیره عوامل طبیعی وغیرطبیعی (کندنکاری ها) درجریان یک هزارسال (!) مورد فرسایش وریزش قرارگرفته و خطر لغزش و فروپاشی آن وجود دارد (موجودیت سنگریزه ها ویک توتۀ بزرگی ازین پشته درقسمت پایین آرامگاه نشانه ریزش دوامدارپشتۀ بزرگی است که آرامگاه دربالای آن قراردارد) که یارب چنین مبادا!
دربالای پشته، تعمیرمحقری بادیوارهای سفید شده قراردارد که بنا به گفته «مجاور» آن قدامت 400 ساله داشته وتاریخ تعمیرآن درچوب های آن حک شده است. درپیشروی تعمیر، محوطه نسبتا همواری با پنجه چنارهای بزرگ وجود دارد که ازآنجا یک منظره نهایت زیبایی از دره یمگان را درمقابل چشم بیننده قرارمیدهد، توگویی ارزش چنین منظره ای دلفریبی را ناصربزرگ 1000 سال قبل ازامروز حتی برای مرقد وآرامگاه خود هم میدانسته است!

تمام ستونها، تیرها و دستکهای تعمیردرمحوطه ورودی ودرداخل آرامگاه به طورنهایت زیبایی کندنکاری شده وبا آیت هایی از کلام الله مجید به رنگهای مختلف مزین گردیده است. حکایت زیبایی درمورد چگونگی دفن جسد ناصرخسرو دراین مکان نقل شده که بسیاردلچسپ می باشد:
«پیربزرگوار خود ماده ای مایعی ازگیاهان وبته های کوهی تهیه نموده وآن را در بوتلی ذخیزه می کند. به برادرخود وصیت میکند که پس ازمرگش تابوت او را دربین دو سنگی دروسط همین پشته بگذارد وآن مایع را دربالای هردو سنگ بریزد وبعدا خودش دربالای شتری نشسته وبدون این که بعقب نگاه کند سفرنموده ودرهرجایی که شتر توقف نماید همانجا مسکن گزین شود. ازبرادرموصوف نقل میشود که بعد ازوفات آن بزرگوار، مطابق وصیتش، تابوت اورا دربین همان دو سنگ میگذارد ومایع را دربالای سنگها میریزد. درینوقت هردوسنگ جوشیده، آهسته آهسته نزدیک گردیده وبهم طوری میچسبند که تابوت را می پوشانند! خودش بعدا به شتر سوار شده وهنگام حرکت (بنا به مهروعطوفت برادری) به عقب نگاه میکند ومیبیند که مخلوق بیشماری برسرقبربرادرش گردهم آمده اند. همین است که بیهوش میشود ووقتی بهوش می آید که شترش درمحلی توقف نموده که آنجا را امروزمشهد مینامند ومرکز شهرکشم است». مرقد موصوف نیزدرمشهد زیارتگاه مشهوری است.



البته حکایات تلخ دیگری نیزدرمورد این آرامگاه وجود دارد:
 یک جلد قرآن بزرگ و نهایت زیبای قلمی که به قلم آن بزرگواردرپوست آهو نوشته وبا آب طلا مینا کاری شده تا سالیان آخردربین صندوقی دراین مرقد نگهداری میشده که متاسفانه درزمان داود خان با چال وفریب وببهانه نگهداری درآرشیف ملی به کابل انتقال داده شده است. اینکه این اثرگرانبها اکنون وجود دارد یا نه، مسئولین وزارت فرهنگ وجوانان کشورمعلومات خواهند داشت!
2. درسالیان آخر یکتعداد «وهابی ها» به این آراگاه هجوم آورده، دروازه آن راشکستانده، تکه های ابریشمی قدیمی بالای مرقد راپاره نموده، بعضی آیه های مزین بردستکها را با برچه کنده وبعد ازلت وکوب «مجاور» آن میخواستند این آرامگاه را ویران نمایند که خوشبختانه به اثرمداخله مردم محل ازاین فاجعه جلوگیری به عمل آمده است.

3. درجریان سالجاری یک تعداد جنایتکاران وغارتگران آثارباستانی شبی داخل مرقد گردیده وبه کندنکاری پرداخته بودند که صدماتی به مرقد وارد گردیده است. این که دراثراین کندنکاری چیزی ربوده شده یا نه، کسی چیزی نمیداند (ویا نمی گوید!) این مطلب دروسایل اطلاعات جمعی برونمرزی نیزانعکاس یافته بود.
صرفنظرازین که آرامگاه ناصرخسرو بنا بملاحظاتی هیچگاهی مورد لطف وعطوفت مقامات وحکومات گذشته افغانستان نبوده است، درحالی که میبایست زیبا ترین تعمیری (که شایسته آنست) برای مرقد آن اعمارمی گردید تا ازیکطرف حق بزرگداشت ازآن حکیم بزرگ ادا میگردید واز طرف دیگرمحل مناسبی برای زایرین فرقه اسماعیلی، جهانگردان وسایردوستداران آن فیلسوف بزرگ دراین مکان نهایت زیبا وتوریستیک (گردشگری) فراهم میگردید، با آنهم ازمقامات مسئول کشور(وبخصوص وزارت فرهنگ)، فرقه اسماعیلی وسایر دوستداران آن بزرگمرد خراسان زمین تقاضا دارم تا درقسمت خطراتی که متوجه این آرامگاه است (بخصوص لغزش وفروپاشی پشته ای که مرقد درداخل آن قراردارد) توجه جدی مبذول داشته وتدابیرواقدامات عملی جهت حفظ ومراقبت آن اتخاذ نمایند!
مختصرمطالبی درمورد زندگی، شخصیت و مقام ناصرخسرو:
ناصرخسرو یکی ازنابغه های فکری، شاعر، نویسنده، متکلم، فیلسوف، جهانگرد و مبلغ اسماعیلی خراسان زمین درقرن یازدهم میلادی است! تا چهل سالگی درعیش وعشرت گذرانیده واما بعد ازآن به دنیا پشت پا میزند. شعررا تیغی می سازد بر علیه ریاکاران، فاسدان وجنایتکاران. ازعشق بیزاری میجوید ودرتلاش پند وموعظه همگان برمیآید. اوزاهد وپرهیزکاریست که ازآلودگیها دوری می کند اما بیدین، قرمطی ودشمن خدا خوانده میشود، با وجودآنهم درکوبیدن جنایتکاران، قشریون وعمال جوروستم زمان خود هیچگونه تردیدی بخود راه نمیدهد!
حکیم ابومعین ناصربن خسرودرسال 1004م درقبادیان بلخ به دنیا میآید. علوم متداول زمان را در همین شهر فرا میگیرد. تا چهل وچند سالگی منحیث کارگذار، دبیرومستوفی دردستگاه غزنویان (سلطان محمود وسلطان مسعود) کارنموده وسپس دردستگاه طغرل سلجوقی مقام درباری دارد. به مطالعه فلسفه وادیان میپردازد وحتی درعلوم طب، نجوم، فلسفه و ریاضیات نیزتبحرپیدا میکند. چنانچه خودش می گوید:

به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور
نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کمتر

پيوستن او به دربار سرآغاز کامجويى‌ها و شرابخوارى‌هاى او است. خود او پس از آنکه از این آلودگی ها کناره میگیرد، خود را به خاطر آن کارهای بيهوده اش اين گونه ملامت مى‌کند:

اندر محال و هزل زبانت دراز بود         و اندر زکات دستت وانگشتکان قصير
برهزل کرده وقف زبان فصيح خويش      بر شعر صرف کرده دل و خاطر منير
آن کردى از فساد که گر يادت آيدت        رويت سياه گردد و تيره شود ضمير
چشمت هميشه مانده به دست توانگران      تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير

دراین عصربازار جدال های مذهبی بین پیروان مذاهب مختلف نهایت داغ بوده ودراین راه از هیچگونه وقاحت وبیشرمی نیز پرهیز نمی گردد که با طبع پرشوروآزاده ناصرخسروسازگاری ندارد. درچنین شرایطی، ناگاه تحولی دردرون او پدیدار می شود به طوریکه (درسال 1045 م) در یک خواب روحانی به او توصیه میشودکه از«خواب 40 ساله» برآید، ازسرمستی وباده گساری بپرهیزد وبرای وصول به “حقیقت” عزم سفرکند. لذاتصمیم میگیرد، همه امتیازات زندگی در دربارسلاطین سلجوقی را رها میکند و رهسپارحج میشود!

او از بخش‌هاى شمالى ايران آنروزی (مرو) به سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين، مکه، مصر و بار ديگر بمکه و مدينه میرود و پس از زيارت خانه‌ خدا از بخش‌هاى جنوبى ايران آن روزی به وطن بازگشته وعازم بلخ می شود. پيامداین سفرهفت ساله و سه هزارفرسنگى براى اودگرگونى عمیق فکرى و براى ما «سفرنامه‌» او است. سرزمين‌هايى که ناصرخسرو از آنها عبورنموده، بخشى زير نفوذ سلجوقيان بوده است وبخشى را فرمانروايان محلى اداره میکردند. برمصر، شام و حجاز خلفاى فاطمى فرمانروایی داشتند.
دراین سفرناصرخسرو ازشهرها، اقوام ومذاهب مختلف دیدارکرده ودرهرشهرودیاری با علما، بزرگان وامیران بسیاری ملاقات می نماید. «سفرنامه» او، درواقع، گنجینۀ ازاطلاعات ارزشمند جغرافیایی ومردم شناسی است که ما را با فرقه ها ومذاهب، شهرنشینی، مدارس، بازارها، پیشه وری وصناعت، معماری شهرها، سازمانهای اداری وطبقات اجتماعی، طرز زندگی وریخت ولباس و آداب وسنن اقوام مختلف درقرن یازدهم میلادی آشنا میکند. ازنظرزبان ونگارش، «سفرنامه»ازاستواری، ایجاز، سادگی و شفافیت خاصی برخوردار است وازین نظربجرأت میتوان آن را ازشاهکارهای نثر پارسی بشمارآورد.
ناصرخسرو اولين كسى است كه سفرنامه حج نوشته است. ابن جبير از قرناطه اسپانيا دومين نفرى است كه چنين کاری انجام داده (135 سال پس از وى) و سومين نفر، ابن بطوطه مراكشى است كه 276 سال پس ازناصروخسروسفرنامه حج نوشته است. قابل ذکراست كه ماركوپولوى مشهور224 سال پس ازناصرخسرو سفرنامه خود را نوشته ولی بهيچوجه دقت ناصرخسرو را نداشته و سفرنامه او بسيارعاميانه است. پس از اين سه تن، اشخاص زیادی از كشورهاى اسلامى وغیراسلامی به حج رفته و گزارش سفر خود را نوشته اند، اما ناصرخسرودر اين كارنه تنها پيشرو بوده، بلكه سفرنامه او ازهرنظر برتارك همه اين كتابها میدرخشد.
ماندگارى سه ساله ناصرخسرو درمصر باعث آشنايى او با پيروان فرقۀ اسماعيلی وپذيرش آيين آنان می شود. از آنجا که پيروان اسماعيلی به خردورزى اهميت زيادى قایل بودند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايیده و به جايگاهى دست میيابد که درمصر به خدمت خليفۀ فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن على میرسد وازسوى اوبعنوان «حجت خراسان» برگزيده میشود وسپس برای تبليغ عقايد اسماعيلی عازم خراسان میگردد.
اسماعيليان به عنوان شاخۀ ازمذهب شيعه، به جای دوازده امام، فقط به هفت امام باورداشته ومعتقداند که پس ازمرگ امام جعفرصادق، پسرش (اسماعيل) امام هفتم است و پس از وی نيز فرزندش (محمد) «قائم موعود» به شمارمیرود. این فرقه که در تاريخ مذاهب اسلامی به نامهای باطنی، رافضی، قرمطی، سبعیـّه، ملاحده و … نيزیاد شده است، به خاطرتوجه به “باطن” اديان، اعتقاد به تأويل و تفسيرشريعت و خصوصاً به خاطر تأکيد بر خِرَدگرائی، آزاد انديشی، آسان گيری و مدارا نسبت به اديان ديگر، مقبول بسياری از متفکران آنه عصرقرارگرفته است. این خصوصیات مذهبی متفکران اسماعيلی در نزد بسياری از«عوام» يا پيروان ساده آن، به مفهوم عدم ضرورت انجام فرايض دينی پنداشته شده وبه همين جهت، تعاليم اين فرقه ازآغاز با مخالفت شديد شريعت مداران وسنت پرستان ظاهربين روبروبوده است. بدین علت، تاريخ اسماعيليان همیشه با شکنجه، آزار و کشتارهای بیرحمانه پيروان اين فرقه همراه بوده است.
خلفای اسماعيلی در مصر، خود را از نوادگان فاطمۀ زهرا (دختر پيامبر اسلام) میدانستند وبه همين جهت به «فاطمی» مشهور شدند. دوران حکمفرمائی فاطميان مصر(909 – 1171 م) در مجموع با رفاه اجتماعی، آزادی عقايد واديان، ترويج فرهنگ و فلسفه، تشويق بازرگانی وپيشه وری همراه بوده است. با اين سياست نسبتاً عادلانه، فاطميان مصر، رقيب بسيارخطرناکی برای خلفای عباسی – که خود را «جانشينان برحق پيغمبر» می دانستند – به شمار میرفتند.


ناصرخسرو در بازگشت بوطن به ترويج مذهب اسماعيلي، دعوت به سوي خليفه فاطمی و مباحثه با علمای اهل سنت میپردازد. اما ديري نمیگذرد كه براثر دشمنی و مخالفت متعصبان و علمای اهل سنت و حكام سلجوقی ناگزير به ترك بلخ میشود. خود دراين باره میگويد:

در بلخ ايمن ‌اند زهر شرى میخوار و دزد و لوطى و زنباره
ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره
سپس به نيشاپورومازندران و سرانجام به يمگان بدخشان، درميان كوه ها پناه میبرد ودرخلوت آن سرزمين کوهستانى به نگارش آثارخویش میپردازد. ناصرخسرو درمورد تعداد آثارخویش میگوید:
منگربدین ضعیف تنم زانکه درسخن       زین چرخ پرستاره فزونست اثرمرا
یک تعداد آثارناصرخسروقرارذیل معرفی گردیده است:
1. سفرنامه
2. ديوان شعر
3. زادالمسافرين، دراثبات باورهاى پايه‌اى اسماعيلى‌ها به روش استدلال است.
4.  وجه الدين(روى دين)، در تاويل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمانهاى دين به روش اسماعيليان است.
5. سعادت نامه
6.  روشنايى نامه(منظوم)
7.  خوان اخوان، پيرامون باورهاى دينى اسماعيليان است.
8. شش فصل(روشنايى نامه نثر)
9. گشايش و رهايش
10. عجائب الصنعه
11. جاممع الحکمتين، شرح قصيده‌ى ابوالهيثم احمد بن حسن جرجانى
12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
15. رساله الندامه الى زاد القيامه، زندگینامه ا‌ى خود نوشت که برخى به او نسبت داده‌اند.
در ديوان او به غیرازستايش بزرگان دين و خلفاى فاطمى از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چيزى وجودندارد و حتى وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيزازدانشهاى زمان خود (مانند فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرينش) درقصيده‌هاى خود جاى میدهد تا ازاينطریق خواننده را به تفکر وا دارد. او شيفته خردورزى است و شعرى را می ‌پسندد که شنونده را به فکرکردن بکشاند.



پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسروگفته میشود:
« هيچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آنهمه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. غزنوى‌ها راهم البته قبول ندارد. با حسرت ازدوران سامانى ياد می کند که به فرهنگ وخرد ارادت داشتند. اويک شاعر به تمام معنا سياسى است. هرحرفى میزند، يک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد.» چنانچه ضمن ستایش اززبان پارسی، با غرورتاکید میکند:
من آنم کـه در پـای خوکـان نـریـزم   مر اين قيمتی ُدّر ِ لفظِ دری را
ناصرخسرو سقوط وانحطاط اخلاقی واجتماعی مردم خراسان را پس از حمله و استيلای ترکمانان سلجوقی چنين وصف نموده است (که فکرمیکنم پس ازگذشت 1000 سال، هنوزهم بیانگردقیق وضع خراسان وخراسانیان باشد؟):
خاتون و بگ و تگين شده اکنـون
هر ناکس و بنده و پرستاری
ديوی ره يـافت انـدرين بوستـان
بد فعلی و ريمنی و غدّاری
بشـکـست و بـکـند ســروِ ِ آزاده
بنشاند بجای او سپيداری
٭ ٭ ٭
دجّال را نبينـی بر اُمّـت مـحمد
گسترده در خراسان، سلطان و پادشائی؟
بازار زهد، کاسد. سوق فسوق، رايج
افکنده خوار، دانش، گشته روان، مرائی
٭ ٭ ٭
که اُوباشی همی بی خـان و بـی مـان
در او امــروز، خـان گشتند و خاتون
نبـاتِ پُـربـلا، ُغـّز است و قـبچـاق
کـه ُرسـته ستند بـر اطراف جيحون
هـمی خـوانند بـر مـنبر زمسـتی
خـطيبان، آفـرين بـر ديـو مـلعون
٭ ٭ ٭
فعل، همه جُور گشت و مـکر و جفـا
قـول، هـمه زرق و غـدر و افسون شد
چاکر ِ نان پاره گشت فضـل و ادب
علـم بـه مکـر و بـه زرق معجــون شـد
زهد و عدالت، ُسفال گشت و حَجَر
جـهل و سَفــه، زرّ و ُدرّ مکنون شـد
سر به فلک بر کشيد بی خِرَدی
مـردمی و ســروری در آهـون شــد
بـاد ِ فـرومــايـگی وزيــد، وزو
صـورت نيـکی نــژند و محــزون شـــد
خاک خراسانم چو بود جای ادب
مـعدن ديــوانِ نــاکس اکــنون شـــد
حکمت را خانه بود بلخ و کنون
خــانه اش ويــران و سخت وارون شد
درسراسرقرن يازدهم میلادی هيچ شاعری همانند ناصرخسرو برضد مظالم اجتماعی، سالوس و ريای فقهای حاکم پيکارنکرده است:
ای حيلت سازان! ُجهلای علما نام!
کــز حيلـه مر ابليس ِ لعين را وزرائيد
ايــزد چو قضــای بد بر خلق ببـارد
آنـگاه شما يکــسره در خورد قضـائيد
چون ُحکم فقيهان نَبوَد جز که به رشوت
بی رشوت هر يک ز شما خود فقهائيد
گر راست بخواهيد چو امروزِ فقيهان
تـزويرگــرانند شمـا اهــل ريـائــيد
چون خصم سر ِ کيسة رشوت بگشايد
در وقـت، شما بند شريعت بگشــائيد
اندر طلب حکم و قضا بر درِ ِ سلطان
مـانند عصــا مانده شب و روز بپائيد
با جهل، شما در خورِ نعليد به سر بر
نه در خورِ نعلی که بپوشيد و بيائيد
ناصرخسرو آنجا که از درون و دلتنگی های خويش میگويد به “جوهرشعر” نزديک میشود. چنانچه اشعاراو در يادِ يارو ديارش جلوه ای خاص مییابد:
سلام کن ز من اي باد، مر خراسان را
مر اهل فضل و خِرَد را نه عام و نادان را
خبر بياور ازيشان بمن، چو داده به وی
ز حالِ من به حقيقت خبر مرايشان را
بگوی شان که جهان، سروِ من چو چنبر کرد
به مکرِ خويش و، خود اينست کار کيهان را
کنون که ديو، خراسان به ُجمله ويران کرد
از او چگونه ستانم زمينِ ويران را
٭ ٭ ٭
ای باد عصر! گرگذری بر ديـار بــلخ
بگذر به خانه من و آنجا جوی حال
بنگر که چون شداست پس از من ديار من
با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال
ترسم که زير پای زمانه خراب گشت
آن باغ ها خراب شد و آن خانه ها تلال
ای بی وفا زمانه چه جوئی همی ز من
کـز بس مِحال هات مرا ديگرست حال
آن روزگار چون شد و آن دوستان کجا؟
ديــدارشان حـرام شد و يادشان حلال؟
سرانجام صدای سرکش ناصرخسروبسال 1088 م درتنهائی های غربت يمگان خاموش میگردد، اما دو سال بعد طلوع فدائيان اسماعيلی در قلعه الموت برهبری حسن صبـّاح، طليعه فريادهای ديگرمیشود:
نکــوهش مکن چـرخ نيلوفــری را
برون کن ز سر بادِ خيره سری را
بسوزند چوب درختــان بـی بــر
سزا خود همين است مر بی بری را
درخت تو گــر بـارِ دانش بــگيرد
بــه زيــر آوری چــرخ نيـلوفــری را
من آنم که در پای خوکان نريزم
مــر ايــن قيمتی ُدرّ ِ لـفظ دَری را
روحش شاد بادا!
منبع اریانت