-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

قذافی چگونه پسر عمویش را کشت؟


روایت قتل دسته جمعی 1400 نفر به دستور معمر قذافی


مترجم : 
سید علی موسوی خلخالی
دیپلماسی ایرانی: "خاطرات سیاسی" مجموعه برنامه هایی است که شبکه العربیه از نیمه های اکتبر سال 2011 روزهای جمعه پخش آن را آغاز کرده است. در این برنامه، طاهر برکه، روزنامه نگار و خبرنگار لبنانی العربیه با چهره های سیاسی مطرح دنیا مصاحبه هایی را انجام می دهد که عموما بازگوکننده خاطرات آنها در دوران قبول مسئولیتشان است. خاطراتی که با همراهی و تعاملشان با رهبران سیاسی مختلف جهان همراه است.
طاهر برکه، یکی از مهم ترین مصاحبه هایش را با عبدالسلام جلود، نفر دوم دوران حکومت قذافی انجام داده است. مردی که از زمانی که قذافی به قدرت رسید دوشادوش وی بود و در بسیاری از پرونده های داخلی و بین المللی لیبی نقشی تعیین کننده داشت. وی که متولد 15 دسامبر 1944 است، از سپتامبر 1969 تا 1992 مسئولیت های مهم متعددی را در حکومت قذافی بر عهده داشت. جلود در 19 اگوست 2011 هم زمان با آغاز انقلاب مردمی لیبی از حکومت قذافی جدا شد و برای نخستین بار در طول سال های کنار گذاشته شدنش از قدرت توسط قذافی در زنتان، یکی از شهرهای انقلابی لیبی نمایان شد و پس از آن به دوحه رفت و در همان جا ماندگار شد. دیپلماسی ایرانی در نظر دارد هر هفته به طور مرتب این سلسله مصاحبه ها را منتشر کند. اکنون هفدهمین بخش از این مصاحبه ها پیش رویتان قرار می گیرد:
بعد از کشتار زندان ابوسلیم رفتی نزد قذافی و با او نشستی و با یکدیگر درباره این کشتار صحبت کردید. چگونه موضوع را پیگیری کردی و او چه پاسخی به تو داد؟
من بعد از آخرین تلاشم برای اصلاحات و تغییر، ارتباطم را با او قطع کردم. به گونه ای که چند بار خواست که با من ملاقات کند ولی من رد کردم و به او گفتم دستم به سویت دراز نمی شود تا زمانی که تو در حق مردم لیبی این گونه رفتار می کنی. چهار سال او تلاش می کرد، با برادرم سالم تماس گرفت، حتی پسرم را نزد من فرستاد، پسرم را آورد و افسران و درجه داران را گردهم آورد و آنها را واسطه کرد و نزد من فرستاد تا با من ملاقات کنند، من گفتم دستم به سوی تو دراز نمی شود مادامی که تو با ملت لیبی این گونه رفتار می کنی و به آنها ستم می کنی. اما وقتی که توطئه ..چیز.. توطئه..
توطئه قذاذفه.
بله، توطئه قذاذفه که خودش پسر عمویش آن را انجام داد، اتفاق افتاد. که او را آویزان کرد و جنازه اش را با خودرو در خیابان ها کشاندند، یعنی مجازاتی واقعا اسفناک و شنیع بود، برخوردی بربروار بود، واقعا بربروار..
یعنی بعد از این که او را کشتند با ماشین در خیابان ها کشیدند؟
بله  او را کشته ، از درختی آویزان کرده و سپس در خیابان ها کشیدند.پس از این حادثه  من به سراغ واسطه ها رفتم.
میانجی گران چند نفر بودند؟
دو تا افسر بودند.
تنها 2  افسر؟
البته به همراهشان دو مجموعه دیگر هم بودند که به نظر می رسید به آنها نزدیک نبودند، یعنی از قبیله او بودند.
آن جا چه کار می کردند؟
به اعتقاد من از آنها استفاده می کرد به این عنوان که آنها سرباز او هستند. از این بابت که نزدیک به او هستند و وفاداران به او محسوب می شدند.
نتیجه این تلاش..
او می خواست به این ترتیب قذاذفه را بزرگشان کند.
نتیجه این تلاش ]توطئه علیه قذافی[ قبل از این که کشف شود، به کجا رسید؟
در لحظات آخر پایان یافت.
می خواستند او را بکشند یا این که برنامه..
می خواستند او را بکشند.
 یعنی با او در کنار او کار می کردند؟
بله . نگهبان شخصی اش بود. یکی از آنها نگهبان های  شخصی اش بود.
پس نگهبان شخصی اش بود.
بله.  اما او چند بار ترسیده بود. چند بار طرفش رفته بود برای این که او را بکشد اما ترسیده بود.بعد از این که دعوت او را به مدت چهار سال رد کرده بودم  خودش با تلفن با من تماس گرفت. در آن تماس تلفنی به او اعلام کردم که به دیدارش خواهم رفت. . با تعجب سوال کرد که آیا واقعا برای دیدار با او خواهم رفت و من او را از این اتفاق مطمن کردم. رفتم به باب العزیزیه. وقتی که در باب العزیزیه نزدش رفتم مرا بغل کرد و بازوهایم را گرفت و گریه کرد. 45 دقیقه با صدای بلند های های گریه می کرد. تا این اندازه که عبدالله السنوسی  و منصور ذروه، همان فردی که بعدا دستگیر شد و در اردوگاه انقلابیون تحت بازداشت بود،  نتوانستند به او نزدیک شوند.
یعنی از خجالت نزدیک نشدند؟
بله.  گریه می کرد، با صدای بلند گریه می کرد.سپس  گوسفندی را سر برید. یعنی دیدم که رفت و گوسفندی را سر برید و بعدا با یکدیگر به خیمه آمدیم. به من گفت، ببین برادر عبدالسلام، نزدیکانم را انتخاب کردم تا کنارم باشند اما آنها خواستند مرا مسموم کنند. ببین کارم به کجا رسیده است؟  گفتم معمر سوال این است که چرا؟ چرا باید این کار را بکنند؟ حتما یک جای کار اشکال دارد. وقتی نزدیکانت می خواهند با تو این کار را بکنند یعنی این که یک جای کار اشکال دارد. تصمیم هم تصمیم امنیتی نیست. تصمیم سیاسی و اقتصادی است. تو با همه ابزارهای قلع و قمع حرکت می کنی و می خواهی کسی با تو کاری نداشته باشد. تو همه ابزارهای قلع و قمع را آورده ای و حتی ابزارهای قلع و قمع تازه ای را ابداع کردی. نه این طور نمی شود. تو امروز صد  تصمیم گرفتی و برای فردا و پس فردا هم دویست، سیصد، چهارصد، پانصد تصمیم گرفته ای. در حالی که این مساله مساله امنیتی نیست مساله سیاسی و اقتصادی است. سپس گفتم:  کشتار ابوسلیم بزرگترین کشتار است که تا کنون انجام شده است اگر نخواهی تازه ما را بکشی.
 در آن حادثه 1400 نفر اعدام شدند.
بله 1400 نفر اعدام شدند. به او  گفتم که تو بزرگترین کشتار را از ابتدا تا کنون انجام داده ای. گفت اگر این گونه به آنها هشدار نداده بودم طرابلس و تو را با هم آتش می زدند. گفتم طرابلس را آتش بزنند و مرا هم آتش بزنند بهتر از این است که 1400 نفر را این گونه اعدام کنی. گفت این چیزها هیچ اهمیتی برای من ندارند.
برایش مهم نبود که 1400 نفر اعدام شده اند؟
بله.  انگشتش را روی گلویم این جا ]با انگشت به گلویش اشاره می کند[ گذاشت و گفت:  این موضع و کارهای تو بود که این وضعیت را برای من در داخل و خارج ایجاد کرد. . لیبیایی ها خوب می دانند. گفت آن چه باعث شد که من به این جا برسم و این گونه رو در روی من بایستند موضع تو بود. رویکرد تو بود که  باعث شد برای من در داخل و خارج دشمن ایجاد شود.
پس موضوع تا این اندازه او را در داخل و خارج از کشور تحت فشار قرار داده بود؟
بله
ادامه دارد...