-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

عشق فیسبوکی وجنگ

زوج عاشق سوری توسط یک فرمانده مخالف به عقد هم درآمدند.




یوسف و غاده برای آغاز زندگی مشترک و بستن عقد ازدواج، مجبور شدند به جای محضر، در حضور فرمانده چریک های مخالف بشار اسد در شهر حلب که تصادفا روحانی بود بله را بر زبان جاری سازند.

پس از خواندن صیغه عقد، دوستان یوسف به منظور مشارکت در این مراسم عروسی انقلابی با کلاشینکف های خود شلیک هوایی کردند .

یوسف می گوید: به علت جنگ و ویرانی در شهر حلب و بسته بودن کلیه محضرها و دادگاه ها ما نه توانستیم در یک محضر رسمی به عقد همدیگر درآییم و در عین حال نمی خواستیم تا پایان جنگ منتظر بمانیم.

یوسف که در جبهه مخالفان علیه حکومت اسد می جنگد، می گوید که نو عروس وی پیشتر با خانواده اش که هواداران بشار اسد هستند، در بخش تحت کنترل نیروهای دولتی در حلب زندگی می کرد. 

غاده می گوید: من از طریق یکی از صدها صفحه فیس بوک که هواداران مخالفان اسد بازکرده اند، با یوسف آشنا شدم و من به جای عکس اصلی ام، تصویر یک گربه کوچک را گذاشته ام که تصادفا یوسف گربه ها را خیلی دوست دارد. این آشنایی تا رسیدن به مرحله ازدواج هفت ماه طول کشید.

یوسف می گوید که در ابتدا قانع کردن خانواده غاده خیلی مشکل بود، چون هر دو ما در جبهه های مخالف همدیگر قرار داشتیم. با این همه با اینکه طی این هفت ماه تنها چهار با غاده ملاقات داشتم در آخرین بار به عقد همدیگر در آمدیم.

وی می افزاید، وقتی که خانواده غاده درخواست دیدن عکس مرا کردند، من عکسی را که در اینجا می بینید، یعنی با یونیفرم ارتش آزاد سوریه، برای آنها فرستادم. آنها با دیدن این عکس بلافاصله با خواستگاری از دخترشان مخالفت کردند. می دانید که شهر حلب عملا به دو بخش، یکی در دست ارتش آزاد و دیگری در دست ارتش دولتی تقسیم شده است. و هر کدام از ما بر اساس مواضعش در در یکی از این دو بخش زندگی می کند. 

یوسف در ادامه می گوید، این هفت ماه برایمان بسیار سخت گذشت تا اینکه بالاخره به مرحله ازدواج رسیدیم . می دانید، انسان وقتی عاشق می شود، خیلی دلش می خواهد که پیش معشوقش باشد اما جبهه های جنگ ما را از یکدیگر جدا کرده بود. همانطور که گفتم ما پیش از ازدواج تنها سه بار یکدیگر را دیده بودیم. و بیشتر اوقات، رابطه ما از طریق چت از طریق انترنت و تلفن بود. اما بزرگترین چالش من قانع کردن خانواده غاده بود ، چون همانطور که گفتن ما در دو موضع مخالف بودیم.

او می گوید من نمی توانستم به آن بخش از شهر که خانواده غاده زندگی می کنند بروم. چون اگر می رفتم بلا فاصله مرا می کشتند. ناچار شدم آنها را دعوت کنم که به این طرف که من زندگی می کنم، بیایند.

وقتی که آنها به این بخش که در دست ارتش آزاد است رسیدند و با چشمان خود دیدند که مخالفین نه تروریست های خارجی هستند و نه جنایت کاران حرفه ای، بلکه افرادی عادی از میان مردم سوریه هستند که برای حقوق خود مبارزه می کنند. پدر غاده رضایت خویش را با ازدواج ما اعلام کرد.

ما هم بدون فوت وقت، دنبال عاقدی گشتیم که صیغه عقد مارا به خواند. ولی همانطور که می بینید، همه ادارات و محاکم شرعی بسته اند. پس از پرس و جو معلوم شد که فرمانده خودم روحانی است. وقتی از او پرسیدم که می تواند عقد ما را به خواند؟

با کمال خوشحالی و خوشرویی پذیرفت و ما را به عقد همدیگر در آورد. یوسف با خنده می گوید به علت شرایط جنگی، عاقد حتی نتوانست، یک آیه از قرآن را در اثنای عقد ما بخواند.