-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

خالدنویسا؛ صاحب «گوریل» های به زنجیر بسته


نویسا، نیازی نداشته ای که آب حکمت به جوی منطق جاری، جاری کنی و چقدر به هیچ کس شباهتی نداری.



من خالد «نویسا» را از زمانی که «خالد آریانا نژاد» بود، می شناسم. (اوایل 1371) نگاه هایی رم ناخورده و مشکوک از پس شیشۀ عینک) موجودی به ظاهر با دیگران اما بی دیگران ودرخود فرورفته، اما گاه تنها ترین سوار برموج های سیاه وسفید که گاه به ناکرانه های تنهایی وگمشده گی، چنان پرتابش می کند که خیال بازگتنش دشوار می نماید. شگفتا که خود ازین تلاطم ودردسر شکوه ای ندارد. گاه فکرمی کنی اره ای دروی جاریست که علی الظاهرخود نمی داند... که می داند و خوب هم می داند.

یاد گرفته ام برای شنیدن یک حرف حسابی یا واکنش درونی از نویسا، باید به اوقات تلخی اش دامن بزنم. باد انداختن به خرمن بهانه های مزاج نویسا هم کار سهلی نیست. دیوارسختی است که تا روزگاری با اش سرنکرده باشی، ترک برنمی دارد وای چه بسا که سیمای سنگسان ظاهری اش از تو برای خاموش ماندن باج نا دلبخواه می خواهد.

هیچ گاه پیش نیامده است که قلم را به یاد خالد «نویسا» بچرخانم وهیچ گاه اتفاق نیفتاده که چهرۀ به ظاهراستخوانی وتحکم آمیزش درخاطرم متبادر شده باشد و بی اختیار غرق لبخند ودریغمندی رقت آمیز نشده باشم.  گرداب حوادث چرخه یی دارد که امان نمی دهد. حالا کم کم عادت می کنم که حین سواری امواج باید نوشت. یاد بود از نویسا برای من همیشه از یک حیف شروع می شود وبه یک لبخند وشیطنت پیوند می خورد که این خود رازهاییست برای ننوشتن. خالق «گوریل» «تصورات شب های بلند» همیشه از یک گوریل دردرون خودش حساب می برد واما با آن «گذاره» می کند. کمتراتفاق می افتد ازگلاویزی هایش با گوریل زنده گی چیزی بگوید؛ فقط شراره هایی نامحسوس ورازناک از خامه اش روی برگ های سفید روایت می ریزد مانند چتکه که خود حتی نگاهش را از آن چتکه ها دریغ می دارد به سوی زاویه ای بنگرد که نا پیداست... نوشتنش گریزی به سوی یک اوقات تلخی بی پایان است.

عتاب ودرشتی درسخن های خصوصی نویسا ازلون دیگر است. این را کسی می داند که به حیث شهروند مصوب شده درقلمروسخت گیر احساساتش راهی بازکرده باشد و چه سخت است ازآن هفت خوان رستم جلو رفتن. او را هیچ کس به درستی نخواهد شناخت وهرچه روایت از قلمش بتراود، درتعریف خویشتن خویشش، بسنده نیست. جنگ دایم نویسا، چقدر از صلح آدم هایی که تا حال درمنظومۀ کوچک قلمداران شاهد بوده ام، مرجح است! این را من می دانم که روزگاران سختی را با هم نه چندان از نزدیک سپری کردیم وضلع سومی هم درکار بود به اسم گلنور بهمن!... معۀ شب های پشاور وروزهای انباشته از جفنگ وامیدهای ریش ریش!

آخ! بهمن به دروغ ها وپیمان شکنی ها و حافظۀ رشک انگیزت به هنگام تنیدن به دور مخاطب آشنا ونا آشنا دق شده ام! به خنده های نویسا که خندانیدنش هنرمیخواهد و تواو را می خنداندی.

چقدر درلحظه هایی که هیچ گاه به ما وفادار نماندند؛ لحظه هایی که از ما نبودند و برای مصرف ما ازعدم روئیده بودند، با عتاب و درشتی سخن ها می راندیم و مذمت ها بر سرو روی همدیگر می باریدیم اما وقتی درمقام غرابت، گریه های ناشنیدۀ خود را می توانستیم بشنویم و به همین تسلی می شدیم تا بغض های آینده ودرحال وقوع را پیشواز کنیم. برای از دست ندادن یکدیگر، خشم خود را به دیگری می بخشیدیم تا برسرخود ما بزند و توازن برای این مثلت درست شود.

ای نویسا، وقتی گاه گاه چیزی از موپاسان به نظرم می خورد همان دیوانه سالاری ات یادم می آید. تو نیازی نداشته ای که آب حکمت به جوی منطق جاری، جاری کنی و چقدر به هیچ کس شباهتی نداری. آخ! ای پادشاه منکرات عالم، مخاطراتی درتو خزانه بسته است که برای فریاد درون انسان سرزمین ما که بتواند سرنوشت را به چوب ملعنت ببندد، کافی است. گوریل ها هنوز برما حاکم اند وتو نیستی که به ظرایفی غیرعادی، بیازارمت... که به مستهجنات لفظی ات دل تنگم!

مأمون- دهلی جدید









خار

به قلم خالد نویسا

ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک  در آمد.
نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشهء پنجره اتاق به حویلی گردن کشید، گفت:
ـ پدر، مرغ به طرف خانه اش رفت.
دروغ می گفت و مرغ درکرت بود. کلکش را که به طرف مرغدانی گرفته بود، خم کرد:
ـ پدر، مرغ که تنها باشد دق نمی شود؟
پدرش آهسته گفت:
ـ تنبل بیکاره هستی! یک بچه پنج ساله می تواند کارهای زیاد بکند. بچه های همسایه را ببین، از کاریز آب می آورند.
نبی از پشت پنجره غلتی زد و به پهلو طرف پدرش لول خورد و بعد رو به دل افتاد؛ درست مثل یک سنگ پشت. به پدرش که به کنج اتاق تکیه داده بود، نگریست و گفت:
ـ چرا بچه ها از کاریز آب می آورند؟
پدرش گفت:
ـ به خاطری که در نلها آب نمی آید.
نبی پرسید:
ـ در نلها چه وقت آب می آید؟
پدرش جواب داد:
ـ جنگ که ختم شد، باز نلها را ترمیم می کنند.
نبی گفت:
ـ کی جنگ می کند؟
پدر پاسخ داد:
ـ کسی که تفنگ دارد و می خواهد پادشاه شود.
نبی نمی فهمید؛ نگاهش به کرت افتاد. و دوباره با پدرش مشغول گپ زدن شد.
ـ جنگ که خلاص شد باز تو هم سرکار می روی؟
پدر به گونه هایش هوا انداخت و بعد کوتاه گفت:
ـ ها.
نبی باز به روی گلیمی که بوی نم و نفت می داد غلتی زد. رو به سقف نگریست و دستش را به طرف تیرها بلند کرد. برخاست و نزدیک پنجره رفت. پرسید:
ـ چی کار می کنی؟
پدر روی دوشکی پاهایش را دراز کرد و پاسخ داد:
ـ معلمی می کنم. شاگرد ها را درس می دهم. مثل تو بچه ها می آیند و من درس می دهم.
نبی دامنش را بالا زد شکمش را با دست مالید و آهسته دستش را به درون تنبانش برد. صدای پدرش را شنید:
ـ نکن!
نبی منصرف شد و چشمهایش را با مشت مالید. نشست و باز از پشت پنجره به حویلی نگریست:
ـ پدر، پدر، مرغها گپ می زنند؟
صدای بی رمقی پاسخ داد:
ـ ها، می زنند.
ـ چرا یک مرغ دیگر نمی آوری که مرغ من با او گپ بزند؟
پدرش با همان لحن یکنواخت گفت:
ـ پول ندارم.
نبی پرسید:
چرا نداری؟
پدرش گفت:
ـ ندارم دیگر.
نبی روی دوشک نشست و به بالش تکیه داد، پای راستش در جا بند نمی شد. آن را شور می داد. در اندیشه فرو رفت. پایش را با دو دست بلند کرد و شست پایش را با دندانها گرفت. صدای پدرش در اتاق کوچک و تاریک طنین انداخت:
ـ نکن!
نبی پایش را رها کرد. آهی کشید و گفت:
ـ پدر، پول از کجا می شود. کشت می شود؟
ـ ها! کشت می شود!
نبی پرسید:
ـ چرا تو کشت نمی کنی، تو هم در حویلی کشت کن!
پدرش بالشتی را به طرف خود کش کرده فاژه یی کشید و با صدای خواب آلودی گفت:
ـ کشت کرده ام. آن جاست!
لبخندی زد و با کلک دسته خارهای سبز و نه چندان بلندی را در کنج حویلی نشان داد که تنبلی نگذاشته بود آن را بکند.
نبی به طرف خارها دید. چند لحظه بعد برخاست جست زنان خود را به روی پدرش انداخت. پدر جیغی زد و گفت:
ـ افگارم کردی
نبی ذوقزده گفت:
ـ آنها را آب می دهم که پول بدهند. باز می رویم بازار یک مرغ دیگر می خریم که با مرغک بیچاره گپ بزند.
پدرش جواب داد:
ـ خوب.
نبی خندید مشتش را بلند کرد اما آن را به روی پدرش نزد. گفت:
ـ ریش داری و یک دندانت افتاده.
پدرش مشت نبی را قاب کرد و گفت:
ـ تو هم مو زرد و مردنی هستی. خون نداری!
و خندید.
نبی از سرشکم پدرش برخاست و رفت که خارها را آب بدهد. بعد از آن با خارها مصروف شد.
روز دیگر مادرش را در افکارش راه داد و گفت:
ـ پدرم پول کشت کرده. خبرداری؟ همه اش از من است.
مادرش نشسته جاروب می کرد. بدون این که به او بنگرد گفت:
ـ خوب این قدر پول را چی می کنی؟
نبی ذوقزده گفت:
ـ یک دانه مرغ می خرم. یک دانه طیاره می خرم، یک دانه هم آیسکریم.
مادرش کنج دیواری را جاروب می کشید، دوشکها را قات کرده بود و فکرش جای دیگری بود پرسید:
ـ برای من چی می خری؟
ـ چی بخرم؟ تو بگو!
مادرش گفت:
ـ یک جوره بوت بخر، می خری؟
نبی همان شب به خواب دید که از خارها نوتهای صدی و پنجاهی آویزان اند.
صبح چهار طرف خارها را تار گرفت و بچهء همسایه را آورد که ببیند. بچه خلم بینی اش را بالا کشید و با صدای تیزی گفت:
ـ تو خورد هستی، نمی فهمی که پول کشت نمی شود.
و رفت.
اما نبی خارها را آب می داد. چهار روز که گذشت، پدر تصمیم گرفت که خارها را بکند. صبح وقت با تبرچه آنها را کند و برد پشت دیوار انداخت.
نبی که بیدار شد با وارخطایی دوید و از پدرش پرسید:
ـ پدر، پدر، پولها کجا هستند؟
ـ پدر آهی کشید و گفت:
ـ دزد برده، شب کسی آمده و برده است.
نبی به گریه افتاد و رفت که در آغوش مادرش بیفتد.