-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

برگی از خاطرات هاشمی رفسنجانی: می روم خارج و عضو شورای ملی ایران می شوم

منبع نشر: یورو نیوز

امروز پس از 2-3 ماه قرار شد آقا من را برای جلسه بخواهند. گویا احمدی نژاد دارد ایشان را قهوه ای می نماید. عفت چایی را انداخت جلوی من و گفت لازم نکرده بروی. فائزه چادرش را زد بیخ کمرش و به حالت قهر رفته توی آشپزخانه. خوب شد شوهرش را خودمان ترتیبش را دادیم، مگر نه بنده خدا از دست این فائزه خودش را نفله می کرد. مهدی تازه از باشگاه آمده، لنگ ظهر است. می گوید غذای زندان اوین از غذای ما که پس از انقلاب اینهمه فقیر شده ایم بهتر است. مربی ورزش شکمش خیلی ناراحتی می کند. می گوید اگر با گاو اینهمه درباره درست غذاخوردن حرف زده بودم آدم شده بود و درست غذا می خورد. فاطمه نگران پسرش در لندن است. می گوید اگر ارز دولتی دارو را به حسابش نریزند پسرش نمی تواند بوگاتی را از کارخانه تحویل بگیرد و پیش پسر حسین شریعتمداری کنف می شود.
اشاره خبروتحلیل: شریعتمداری محرم رازخامنه ای، سردبیرروزنامۀ کیهان وظاهراً ازعناصرضدغرب است!
محسن صبح تا شام غر می زند که من پس کی دوباره رییس مترو می شوم. قول داده که اگر اینبار رییس شود حتما کار را تا سال 1480 شمسی تحویل می دهد. از همتی که در این خانواده موج می زند غتچه رفتم. یاسر می خواهد برود دوباره بلژیک تا از آنجا طویله اش را در لواسان مدیریت کند. گویا دکتر قرص هایش را نیاورده دوباره. به عفت گفتم بگوید بیندازندش زندان.
عصری پیش آقا (منظور، خامنه ای است) مشرف شدم. مجتبی هم بود. جنتی و احمد خاتمی هم یک گوشه ولو بودند. کاظم صدیقی داشت پاچه آقا را لیس میزد. از اینکه جلسه خصوصی نیست دمق شدم، اما به روی خود نیاوردم. کمی از وضعیت خودم گلایه کردم و خواستم که نقش من را در سناریوی بعدی عوض کنند. آقا فرمودند فعلا نمی شود. ناراحت شدم. گفتم اگر اینجوری با من عمل بکنید من ول می کنم و می روم عضو شورای ملی ایران می شوم. مجلس از خنده منفجرشد. آقا از قهقهه تُلُق تُلُق صدا می کرد. لگد آقا 7-8 بار خورد به پوز صدیقی. جنتی و خاتمی خر غلت می زدند. جنتی از هول خنده پس افتاد، فکر کردیم که به امید خدا بالاخره تمام کردند. اما جان سگ دارد و نمرد. آقا با دست اشاره کردند که من بروم اما به مجتبی گفتند که با من هفته ای یکبار جلسه داشته باشند محض خنده. خوشحال شدیم. خواستیم پایشان را ببوسیم، نشد، چون پایشان در دهن کاظم صدیقی بود. پدر لعنتی!
برگی از دفتر خاطرات آیت الله هاشمی رفسنجانی
این برگ گویا توسط یکی از اعضای اصلاح طلب حزب “آخور و توبره” با نام کوثرالله آهنگ نیکی لو رفته است