-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

جمیعت اسلامی با اضمحلال تاریخی رو به رو است.


بازیگران منطقه وجهان درصدد ایجاد «تغییر» درکابل اند. لازمۀ عملیات تغییر، قلع وقمع تنظیم هایی است که کمربند حفاظتی حکومت اند. جمیعت اسلامی در سرخط سرکوب قرار دارد.

گزارشنامۀ افغانستان- رزاق مأمون
با ترور فرمانده رسول خان اندرابی در بغلان، بخش تازه ای از سریال حذف سرحلقه های جمیعت اسلامی ومتحدان «دولتی» آن به نمایش آمد؛ اما کسی پیش گویی نمی تواند که این سریال درچند بخش خاتمه خواهد یافت. این درشرایطی است که جمیعت اسلامی رهبری خود را از دست داده است. 
«تنظیم» های فعال جهادی که همانند کمربندی به دور تیم قدرت به رهبری آقای کرزی بسته شده اند، همه بدون استثنا زیر چرخ حوادث جدید قرار گرفته اند که درسنجش های منطقه ای و جهانی روی آن تصمیم «قطعی» گرفته شده است. این «تنظیم» ها که پیشقراول آنان جمیعت اسلامی است، درشرایطی که انسجام ساختاری خود را از دست داده اند، با امریکا، انگلیس، پاکستان، طالبان ورقبا ودشمنان درونی نیز درتقابل قرار گرفته اند؛ از همین رو، شکست سیاسی این اردوگاه دیریا زود اجتناب ناپذیراست. سرحلقه های «تنظیم ها» بعد ازآن که قدرت دولتی را از دست بدهند، خود به خود فرو می پاشند وجای آن ها را نیروهای داخلی تازه پا با باور های جدید خواهند گرفت.
برای هواداران و معماران جمیعت اسلامی، بدون تردید، طرح این مسأله بسیار تلخ وغیرقابل تحمل است. اگر خود اندکی به نفس رویداد ها به خصوص پس از «انتخابات دوم ریاست جمهوری» و بحران وبن بست و چند دسته گی درجمیعت دقیق شوند، بدون زحمت به یک پاسخ اولیه دست می یابند.
 جمیعت اسلامی در12 سال پسین، دست کم با دو کودتای لرزاننده، (یکی درگرماگرم تدارک کنفرانس بن اول و سپس با شکستن «جبهۀ ملی» در روزهای آخر انتخابات سال 2009 که درهردو ماجرا، استاد ربانی فقید را از نظرسیاسی و تشکیلاتی به انزوا برد) به چالش کشیده شده است. «نخبه ها» درآن زمان از پسآمد های چنین بدعتی، چندان هراسان نبودند. رفته رفته دریافتند که پس لرزه های کودتا به آسانی فرونخواهد نشست. سرکاروان ریخت وپاش سیاسی، آقای قسیم فهیم بود وهمو تا کنون اسم باقی ماندۀ «جمیعت اسلامی» و آقای صلاح الدین ربانی را در انحصارخود نگهداشته و برگزاری کنگرۀ جمیعت را به تأخیر انداخته است تا رقیبی تازه ظهور نکند.
در دهۀ پسا طالبان، چون تنور قدرت و دنیا داری گرم شد، هیچ یک از «نخبه ها» عمق این تحولات را دیده نتوانستند و چون صلاحیت تقسیم مقام ومنزلت «دولتی» دردستان فهیم، قانونی و دکتر عبدالله بود، جرئت ابراز نظر درین مورد را به خود راه ندادند. بعد از اتحاد مجدد «کرزی- فهیم» برای احراز قدرت سیاسی و با شروع طعنه زنی، جنگ لفظی و تهدید ها علیه امریکا از آدرس حکومت، جامعۀ بین المللی، سریع تر به فکر آوردن «تغییررهبری» درکابل افتاد. ازهمان زمان به بعد، جمیعت اسلامی به حیث مانع پلان های بین المللی درحوزۀ افغانستان وهمچنان مانع «نظام سازی» و تطبیق «عدالت» و«قانون» تثبیت موقعیت شده است.
بدین ترتیب، تیم پشاور و روم، به تحکیم قدرت پرداختند و این جمیعت اسلامی بود که درنقش پیشمرگ درکشاکش های بعدی، آماج قرار گرفت.
پاکستان درین ماجرا به عنوان تنها گزینه به هدف تطبیق پروسۀ تغییر، دو باره مورد عنایت امریکا وانگلیس واقع شده است. این درحالی بود که با شروع پروژۀ ترور وحذف مدیران دفاعی وسیاسی جمیعت درشمال ( شروع ازسال 1390) ، اردوگاه مجاهدین «دولتی» هم پیوند با جمیعت، متوجه شده اند که اکنون از این تنظیم «جهادومقاومت» چیزی جز قطعاتی صرفاً نام در دستان چند «نخبه» باقی نمانده است.
ظرف بیست سال اخیر، گروه های عمدۀ مجاهدین، ازنظراعتبارسیاسی ، تا حد زیادی وجهه خود را باختند ودرهردورۀ کش وگیر، دچار انشعاباتی شده اند. حزب وحدت به سه بخش (شاخه خلیلی، استاد اکبری ومحقق)، حزب اسلامی به دو پاره ( شاخۀ حکمتیار وشاخۀ ارغندیوال) وحزب کوچک «اتحاد اسلامی» استاد سیاف کوچکتر شده است.
جمیعت اسلامی درظاهرامربه طور رسمی دستخوش انشعاب نشده؛ مگر از نظرعملی به پیکر پارچه پارچه شده ای شباهت دارد که هر پارچه اش درمسلخ چند «فرد» آویزان است؛ علامتی که دردیگرجریان های جهادی مشاهده نمی شود.
ویژه گی فاجعه ای که جمیعت اسلامی را در برگرفته، آن است که پنج یا شش «نخبه» درعین حالی که تعلقیت اسمی خود را از جمیعت می گیرند، خود، احزاب یا تشکیلات های سیاسی جداگانه ای را رهبری می کنند واز جمیعت اسلامی درمواقع بحران یا شکست به مثابۀ انبار تبلیغاتی استفاده می کنند. یعنی سالیاتی چند، به برکت حضور قوای بین المللی، خانۀ «پدری» را متروک کرده و از بنا های جدیدی که به سلیقۀ خود ساخته اند، درکمال بی خبری از یک وضعیت بسیار حساس تاریخ، مانور دادند و درعقب میزهای معامله با دیگرنیروهای داخلی یا جهانی، طوری وانمود کردند که از زیستن درخانۀ «جمیعت» می شرمند؛ جهانی فکرمی کنند ودیگر درقالب گذشته نمی گنجند.
«نهضت ملی» احمدولی مسعود؛ «افغانستان نوین» یونس قانونی؛ «ائتلاف ملی» دکترعبدالله؛ ارباب خانۀ فهیم قسیم درصدارت؛ لفاظی اسماعیل خان درمحدودۀ دسته های فروپاشیدۀ جنگی درهرات؛ جز بنگاه های کوچک تبلیغاتی ارزش دیگری ندارند. در گسترۀ مبارزه برای بقا، (نه بقای تنظیم بل بقای مردم) رهبری و«مقاومت دوم») ، فقط آقای عطامحمد «نور» به عنوان واپسین قدرتمدار نسبتاً آگاه باقی مانده است که اگر سنجیده ومشورتی گام برندارد؛ واگر با امریکا و نیروهای منطقه ای از در سرکشی وکله شخی شخصی پیش آید، زیردیوار میراث شکست های  حلقه اول گیرخواهد ماند.
تجارب حلقۀ اول اثبات کرد که عدم درک ماهیت قدرت، پس لگدی مرگبار وکارتمام دارد. تازه فهمیده اند که نه ظرفیت جهان اندیشی درکارشان مشهود بوده ونه هم قانونمندی تکامل حوادث داخلی وتاریخی را درک کرده اند. بدبختانه زمان به نفع کسانی که بازی را زود باختند وخود را زود از دست دادند واکنون ملتی را درمنجلاب عذاب وخطر قرار داده اند، دیگر دیر شده است.
گپ به جایی کشیده است که با شروع گام به گام خطروترور پاکستان وطالبانیزم، مسابقه برای نزدیک شدن به محور ارگ که خود راه را از چاه تشخیص نمی دهد، دامنه دار تر شده است.
سیاسیونی که «جمیعت» را مثله کردند، درنقش آماتوران قلمرو سیاست، به گمان فتادند که با «تقسیم قدرت» ، ( به شیوۀ سرخرمن) دیگر همه داستان های جهاد و مقاومت و مردم داری به زباله دان تاریخ حواله شده است. افلاس فهم تاریخی این جماعت، خطر تکرار فاجعه به جان مردم ما را فزونی بخشیده است. این دسته، در تماس های انفرادی وبسته با طرف های معامله، هیچ ظرفیتی غیر از رفتارعوامانۀ «جبهه ای» وبومی از خود نشان ندادند. چون ازرهگذر درک تاریخی جامعه وموقعیت افغانستان و نیاز های مردمی که سالیان دراز زیرفرمان شان از زن وبچه ودارایی و مواهب حیات گذشتند، خیلی بی بضاعت بودند، درتعامل با امریکا واروپا و جریان های داخلی نظیر «جریان پشاور» و «جریان روم» بسان بند ریگی ازهم وارفتند. بدین ترتیب، دولت وحکومت را به مثابۀ ملکیت شخصی، با چند فرد بی درد و بی درک تازه آمده از «خارج» تقسیم کردند و نامش را «نظام سازی» گذاشتند. 
اکثر اوباشان تجارتی، مافیا، عناصرضدملی وجاسوس، از چهارگوشه جهان دور شان جمع شدند وبا طلسم وتملق، گوسفند انفاس امارۀ شان را پروار کردند و در نتیجه، به وزارت، ولایت، کمپنی، وسفارت وثروت دست یافتند. این شکست غیرقابل قیاس، به طور عمده، به حساب جمیعت اسلامی گذاشته شدکه درتقسیم «غنایم» قدرت دست بازداشت. همین جمیعت اسلامی است که درروی نقشه امریکا ومتحدان جهانی درنقش پاسبان شمشیر به کف نظام رو به زوال کنونی تثبیت موقعیت شده است ودرنخستین فصل عملیات احتمالاً از صحنه برانداخته می شود.
مراد از طرح این موارد، اشک ریزی برای جمیعت اسلامی نیست. مردم، ممکن است همانند دورۀ نادرخان، ضربه گیرحوادث شوند. مردمی که درچندین نوبت برای اهداف محدود اشخاص ودسته ها جنگانیده شده و سپس فراموش شده اند. همان مردمی که امروز، «شبیحه» های وابسته به مرکز، حتی بر کودکان چهارسالۀ شان تجاوز جنسی می کنند؛ به صورت هریک از اعضای خانوادۀ شان، تیزاب می پاشند وفارغ از پازپرس وقانون، درآزادی به سر می برند. یک خطرتاریخی دیگر درراه است که مافیای تنظیمی ازآن سردرنمی آورد. تفکر «تنظیمی» بالطبع از ابتداء گرایشی به درس های خونین تاریخ نداشته؛ به دلیل آن که دراوج «جنگ سرد»، در میدان «جنگ گرم» متولد شده اند. درحال حاضر نیز در ماوراء عملیات حذف ودانه چینی مهره های برجستۀ جمیعت ودیگرنیروهایی که برای انتخابات و ابقای قدرت «خاندانی» آینده گور کنی می کنند، دیو های خطرات تاریخی را دیده نمی توانند. 
چیزی که خیلی شگفتی افزاست، کرختی وخموشی حلقه اول است.
درحالی که صدای پای یک تراژدی به گوش می رسد، بدبختانه مردم ناگزیراند درفاصله میان دو انفجار زنده گی را سپری کنند وتاریخ آخرین انفجار وانتحار نیز هنوز نا مشخص است؛ آن چه تا این دم مشخص شده، تاریخ مصرف دولت «ائتلافی» و دررأس آن جمیعت اسلامی است. اگرقبول کنیم که جنگ حیات وممات یک بار دیگر درحال وقوع است؛ منتظر ظهور سرداران سیاسی وجنگی جدید باید باشیم؛ چهره هایی که درجریان جنگ ومقاومت سربلند خواهند کرد ونخستین مأموریت شان مصادره دارایی های ناجایز رهبران خاین جهادی خواهد بود سپس به مراحل جنگ «خلق» گذار خواهند کرد. اگر چنین قدرتی از خود نمایش ندهند، برای قبول استحقار یک دورۀ دیگر سرکوب و عقامت سرنوشت آماده باشند.