------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

وقتی تو نیستی تب آتشفشان کم است

روح الامین امینی؛ بانگ مبارک درنیایشگاه شعر جوان افغانستان


این روح الامینی مخزن ظرفیت های هنری وادبی درنسل جوان افغانستان است که ره می جوید و پهنا می پوید وذهنش پیرو احکام ازلی آفرینش، هماره همچون آبشاری فارغ از قید زمان جاری است. البته من به شخصه چنین برداشت کرده ام ازنزدیک. گمان دارم از عشقی بی درمان ولاعلاجی که شب و روز یک تنه و با مشت های گوشتی اش با کوه های دلتنگی ودیوانگی بجنگد، هنوز حسابی به تکان نیامده است... شاید هنوز دربند عشوه های واژه های سحار، گیر افتاده. زنده گیش  هماره از چشمۀ فیاش خنده ونیکومشربی رنگ می گیرد و روحش، برای گردش یک توفانی که زیاد از وی دور نیست، انتظار می کشد. شاید من اشتباه کنم؛ اما من حدیث دلم را نوشتم. رزاق مآمون


یکی از روزهای پاییزی در جهانی که اتفاقی بود
ناگهان اتفاق افتادی ناگهانی که اتفاقی بود

سال هایی اگر چه طی شده اند زیر لب تا هنوز شیرین است
جمله سخت عاشقت شده ام با بیانی که اتفاقی بود

خنده ای مثل صبح سر دادی! خنده ای مثل یک سپیده محض
خنده ای با شکوه مثل طلوع؛ به گمانی که اتفاقی بود

چشم هایت به من که خیره شدند لرزه ای مثل یک... نمی دانم
بر سرم ناگهان فرود آمد آسمانی که اتفاقی بود

بعد از آن سال ها گذشت و هنوز من به این فکر می کنم که چرا
که چرا عاشقت شدم آن روز؟ در جهانی که اتفاقی بود

×××

در آسمان تو یک عمر اگر چه دربدرم

خیال می کنم این روزها پرنده ترم

عقاب نیستم اما پریده ام چندیست
به قدر تاب و توان همیشه مختصرم

اگر چه اوج تو با بال من نمی خواند
چگونه می رهی از چنگ وسعت نظرم؟

بیا به خاطره هامان کمی رجوع کنیم
قبول کن که چه بیهوده داده ای هدرم

قبول می کنم این را که من کمت هستم
قبول کن تو هم این را که من همین قدرم

بگو به صاعقه ای تا که آتشم بزند
که هر چه خواسته ای ریخت آسمان به سرم


×××

وقتی تو نیستی تب آتشفشان کم است

یک چشم آفتاب و کمی آسمان کم است

یک شعر تازه یک غم ناسور دیر سال
این روزها برای من از این جهان کم است

وقتی که عشق بوی گمان می دهد چه سود؟
باید یقین کنیم که تنها گمان کم است

باید دوباره خیره به چشمان هم شویم
یعنی برای بوسه کماکان زمان کم است

از سال های رفته خزان را بیاوریم
دیگر برای زرد شدن یک خزان کم است

این روزها دوباره به هم دل سپرده ایم
از روزهای رفته اگر یادمان کم است


×××

کنار پنجره می مانم کنار پنجره می میرم

کنار پنجره یک عمر است که بی حضور تو درگیرم

کسی که قرعه فالم را به نام نامی طوفان زد
نبست نامه خوشبختی به بال خسته تقدیرم

اسیر خنده ی اندوهم دچار گریه ی لبخندم
اگر به روی تو می خندد هنوز چهره تصویرم

در این حوالی بی دریا شبیه رود پریشانی
به نا امیدی یک مرداب به سمت هیچ سرازیرم

در این کویر تب آلوده در این کویر تب آلوده
اگر چه طعنه فراوان است ولی به خویش نمی گیرم

هزار مرتبه مردن کاش به جای عمر میسر بود
برای این که تو می فهمی فقط به جای تو می میرم


×××

به بی قراری یک رودم تویی سعادت اقیانوس

به قدر قطره ی ناچیزم در این زیادت اقیانوس

در آن سیاهی بی پایان چه با شکوه شبی بودی
شب تولد ماهی ها شب ولادت اقیانوس

هزار مرتبه خود را من به موج های تو بخشیدم
مرا اگرچه به ساحل راند همیشه عادت اقیانوس

تو ابتدای جهان بودی که انتهای مرا خواندی
از ابتدای جهان گفتم من و عبادت اقیانوس

شبی که در تو بمیرم من شب شهادت ماهی هاست
شب شهادت ماهی ها شب شهادت اقیانوس


×××

من بیشتر از یاد تو در یاد تو هستم

از بس که گرفتار به بیداد تو هستم

گاهی به تو درگیرم و صیاد منی تو
گاهی تو گرفتاری و صیاد تو هستم

شک کردم از امروز به مصداق مفاهیم
وقتی که خراب توام آباد تو هستم

بر قسمت شیرین تو خسرو نکشیدند
آن گونه که بی کوهم و فرهاد تو هستم

در بند توام تا که رها می شوم از خویش
وقتی که به بند خودم آزاد تو هستم

آن قدر زیادی تو که در وصف نگنجد
آن قدر زیادم که به تعداد تو هستم


×××

مضمون شعرهای ظریفم تو نیستی 

این روزها دوباره ردیفم تو نیستی

با وصف روزهای نجیبی که داشتیم
معشوق راستگوی شریفم تو نیستی

مانند کوه عشق تو افتاد و بعد از این
بر روی شانه های نحیفم تو نیستی

من شاعری به قدر توان خودم ولی
آن قدر شاعرم که حریفم تو نیستی

هر وقت شعر خوب سرودم بیا بخوان
مسوول شعرهای ضعفیم تو نیستی


×××

از دشت ها به دامن دریایت این قطره های تشنه گریزانند

اما چه قدر کم به تو پیوستند این قطره ها اگر چه فراوانند

در این مسیر پر خم ناهموار همواره با خیال تو می لغزند
گاهی نصیب گند ترین مرداب گاهی به کام تشنه گلدانند

در دشت های گمشده چون ماهی یک عده گر چه تشنه آن هایند
آن ها که قرن های زیادی شد در دامن بزرگ تو ارزانند

دیگر به رودخانه انبوهی پیوسته اند عده ای از آن ها
گاهی شبیه گریه مجنون اند گاهی به جز ترانه نمی خوانند

دریا شدن مسیر درازی را در آب راهه های جهان پیچید
از دشت ها به دامن خود عمریست این قطره های تشنه گریزانند

×××
باید سکوت کرد تنها سکوت کرد

مانند امروز فردا سکوت کرد

این روزها نیز در بین مردم
دیگر هیاهو حتی سکوت کرد

ما مردگانی چون زندگانیم
با مردن ما دنیا سکوت کرد

فرمانده روز انگار شب بود:
حالا سکوت کن! حالا سکوت کرد!

دیگر کسی نیست آن سوی تاریخ
دیدید تاریخ با ما سکوت کرد

×××
 شب شراب کهنه ایست

در جام عتیقه لب هایت
که بی گدار می نوشم
که بی گدار می گذرم از آن
همچون مستی که واپسین جرعه را در جام...
همچون رهگذری که واپسین جاده را در گام...
شب شراب کهنه ایست
در جام عتیقه لب هایت



+ روح الامین امینی ; ٧:۳٥ ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٠


دشمنان من اند چشمانت مردمانی سیاه پوشیده
شهر سرشار شور و ولوله ای! که به تن رخت ماه پوشیده
همه با احترام می خیزند تا که از کوچه ای عبور کنی
تا که با احترام بردارد: آسمان هم کلاه پوشیده
چشم هایت صف کمان داران چهره ات پشت گیسوان پنهان
تو به میدان جنگ می مانی همه جا از سپاه پوشیده
با تمام تمام این ها من چاره ای غیر از این نخواهم داشت
مثل زندانی ای اسیر توام جامه راه راه پوشیده
شهر سرشار شور و ولوله ای! که به تن رخت ماه پوشیده
من دلی دارم از تمام جهان که به فقط رخت آه پوشیده
×××××××××××××××××××××××××

من اتفاق نیافتادم تویی حقیقت بودن ها
منی که باز به سر دارم هوای بی تو سرودن ها
منی که از تو گریزانم منی که جز تو نمی دانم
منی که روح زمستانم منی جدای از این تن ها
منی که پیش تو می میرد منی که پیش تو می ماند
من اتفاق نیافتادم چگونه پر شدم از من ها؟
تو مثل این که نمی فهمی که چشمهات دو خورشیدند
بپرس از تب چشمانت که چیست قسمت آهن ها؟
ز بندیان فراوانی که در کمند تو جان دادند
اگر دوباره به پا خیزند بگو به خواهش گردن ها
چنین زنی که تو می آیی زنان چگونه نمی میرند
سلام می کنم از این جا به استقامت آن زن ها
×××××××××××××××××××××××

تو انتهای مرا خواندی از ابتدا که مرا دیدی
برای این که از آن اول به این مؤخره خندیدی
دچار دل دله بودی که چگونه عاشق من باشی
هنوز هم به تو می گویم که در تملُک تردیدی
همیشه مسأله ات این بود که دور باشی از این ویران
به دقتی که پس از عمری بر این خرابه نتابیدی
مرا به شعر نیازی نیست که شور دارم و شیدایی
که شور دارم و شیدایی بدان نمط که خودت دیدی
عزیز خاطر بی تابم! عزیز خاطر بی تابم!
عزیز خاطر بی تابم چگونه شد که تو گردیدی؟
××××××××××××××××××××

اگر ز خاطره ها دورم کمی به فاجعه نزدیکم
غمی سیاه تر از شب ها نموده تیره و تاریکم
میان جنگل خاموشت کسی به جز من تنها نیست
هدف بگیر! بزن! آری! همیشه مقصد شلیکم
1361 هزار و سی صد و اندوه است
بدین تولد ناقابل چگونه لایق تبریکم
اگر چه پیش من اقیانوس شبیه رود حقیری بود
کنار وسعت تو رودی به هر مقایسه باریکم
تویی همیشه رها از من منم رها شده ای از خود
همان قدر که زخود دورم همان قدر به تو نزدیکم
××××××××××××××××××××××××××

شب می رسد دوباره دم از یار می زنم

دل را به خواب دیده بیدار می زنم

سر را که در هوای تو از یاد رفته است
گاهی به سنگ گاه به دیوار می زنم

در وصف چشم های تو لنگیده ام ولی
نقبی از این قوافی ناچار می زنم

سنگی که آشنای قدیم پرنده هاست
بر شیشه اتاق تو این بار میزنم

دل را که جز به پای عزیزت نخواستم
امشب کنار پنجره ای دار می زنم

××××××××××××××××
سری به روح الامین بزنید: