-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

حکایت «صحرا» به غریبه

با «نیستان» خود، گذاره کردن چه مشکل است! تو مالک آنی یا آن مالک تو است؟

این خط جاده ها که به صحرا نوشته اند.
نخستین بار گفتمانی را در تلویزیون فارسی بی بی سی می دیدم که درآن صحرا «کریمی» درباب حضور هنری و انسانی زن در سینما سخن می راند. از نوشتار کوتاه زیر نویس متوجه شدم که ایشان اهل افغانستان است. درلمحات آتیه ،  طعم نامتعارف نوعی ژرفا نگری غیرقراردادی ایشان مرا از قیاس های بدون تغییر در بارۀ «زن افغان» بیرون کشید. زنی به دور از رشوه دهی های یک جانبه به گونه ای ادا واطوار معمول ، حقیقتی پنهان وتبعید شده در گسترۀ هویت انسان افغانستان به ویژه زنان را درگفتارش آماج گذاری می کرد. چیز مشابه به برون فکنی غنای حبس شده به بیرون، برای آزاد شدن احساسات و نگرش ها. بعد از آن هرچه از او خوانده و شنفته ام، سرگرانی ای نوستالژیک به درازای قرون فروهشته ای بوده است در انزوا وتظلم حاکم بر خطه ای به نام افغانستان.
به فرآورده های هنری- سینمایی صحرا کریمی دسترسی پیدا نتوانسته ام؛ خواندن گاه نوشت ها و بریده نویسی های شخصی وی مرا با سودا هایی آشنا کرد که یک سر آن نا گفتنی وسر دیگر آن به وسیلۀ نا بختیاری ها و فضولی جهان واقعی به چالش گرفته می شوند. دشواری باور ناپذیر جلو رفتن درامواجی خوش بینی یک مادرویک اندیشه ورز.
قولی است که عقاب، زمان وقوع طوفان را بیش از آن که شروع شود می داند. صحرا، در کشمکش چنین احساس هایی، گاه از تنهایی به ستوه می آید؛ دوست دارد درهمین نقش به دنیا و ماوراء فکرکند.
نبشته های ایشان اجازۀ بازنویسی برای مخاطب را دریغ نمی دارد.  نگاره گر درون از بیرون به عوالم پنهان وارد می شود. از وجاهت های ذاتی هنر یکی هم این است که از قبل هیچ کسی مطلع نباشد از کدام در وارد می شوی؛ میل داری اطمینان بدهی که از هیچ در معمول وارد نمی شوی. چه است آن چه در پهنای گفته های زنی فارغ از ادعا های قراردادی زنانه که سعی دارد کلیدی به راز های گمشدۀ روح آدمی بیابد که به جنگ دلتنگی های خودش می رود و آدم را به سوی چیز های غریبی راه می اندازد. 
اگر درایامی به خواب رفته درحافظۀ ما، فسونگری های شب های شیراز، وحضورشاهد وساقی «سیمین ساق» به دور از چشم «اغیار» برای مردی سراسر درست شده از دغدغۀ حیات وزیبایی وعطش، فسوسناک می نمود، کجا باور تواند کرد که هراسی ازین داشته باشد که «وای اگراز پس امروز بود، فردایی!» اکنون حس دریغ و از دست دادن لحظه های عشرت و بی آزاری درنگارگری های قلمی صحرا، سیمای غیراستعاری خود را مقابل ما می گذارد با چاشنی ای فتان اندیشه که « وای اگراز پس امروز، «نبود» فردایی!» ورنه، این همه اعجاز انسانی و دریاهای معرفت وزیبایی و پیمایش عمودی ولذت بخش در نا کرانه پیدای اسرار ازلی را درکجا خواهند ریخت؟ تصور برهوتی محض درپس این همه اعجاز هستی، نوستالژیی است که هریک از ما درآن غوطه وریم.

چه کسی خبر آورده است که اندرین گریز واستقرار درونی ورگ زنی درخود، آخرش ( به قول فروغ) ره کجا ، منزل کجا، مقصود چیست؟ فقط به عنوان یک انسان، عرضی به حال خود می توانم بکنم که هرچه از گفتار های صحرا می خوانم، شاید مثل خود ایشان تشنه تر وعصبانی تر می شوم و این قدرش را یافته ام که روحی مجهز با جادوی طبیعت وحس اقامۀ صحرا های ناپیموده در برابر کوه های لخت و راز ناک هستی تعریف ناشده یا تعریف گریز، در برابرم مانند برجی از رؤیا و ضد رؤیا بنا می شود. به راستی این طرح های ندیده و نشنیده چه گونه چهره عوض می کنند یا درون ما را برآشوبند؟ با «نیستان» خود، گذاره کردن چه مشکل است؛ تو مالک آنی یا آن مالک تو است؟
این، مجالی برای درک شمه ای از سرگردانی «مشترک» است. صحرا کریمی هنر ورز درتونل باطن هستی، گاه به صرافت می افتد خودش را درین کار تا مرز آخر نزدیک کند. مگرمرزی کو؟
حرکت صحرا کریمی از احساس مشترک  به «دردمشترک» و همه گانی سازی این درد است مگرقبل ازین از حسی حساب می برد که می خواهد بشناسد و مثل همۀ ما که در چنین حالاتی، از خود کناره می گیریم، حوصله اش ته می کشد.  شاید گاه یک تک تیرانداز پنهان در ورای ظواهر است. همین که سوی نوعی وحدانیت احساسی می رود، فی نفسه مثل این است که دست کم در سفری که آغاز وانجامش اختیاری نیست، برای استقبال از چیزی درحال وقوع، درآستانۀ یک طرح حیرت می ایستد ودلتنگی است که به پیشواز می آید. این خطرش را دست کم نباید گرفت که ممکن است طرحی نیمه تمام درکارهای هنری ایشان، تا زمان رها شدن ازحیرت چیستی وحسرت، سنگ شود. آدم هماره گرفتارجاذبه هایی است تا ببینند چه چیزی وقوع می یابد.  وی دنبال واقعی سازی خیالی است که براساس آن بتواند روی پل لرزان نوستالژیک خانه بنا کند. برای دست آموزی دغدغه ها، حریری از خوش بینی روی آن می گسترد. مگر می شود این وسوسه را هنری کرد؟
گر بماندیم زنده، بردوزیم
جامه ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم، عذر ما بپذیر
این بسا آرزو که خاک شده
حالاتی هم پیش می آید که آدم سهل قانع می شود که چیزهایی درهزار سال بعد هم واقع خواهد شد که  آدم ها همچنان به سوی چیزی دردرون خویش تا لحظه های مرگ زل خواهند زد. بی هیچ تحاشی، می توان احساس کرد که هزاران سال پیش آدم هایی مثل ما به نوبۀ خود فکرکرده بودند چیزهایی درهزارسال بعد این چنین و آن چنان واقع خواهند شد که آدم ها همچنان به سوی چیزی در درون خویش تا لحظه های مرگ زل خواهند زد.
«هزارتوی» «صحرا» را شاید خورخه لوئیس بورخس زمانی که بینایی اش از دست داد، در وادی سرمدی این تصورات افتاده بود:
«در سرزمینی بیابانی، درایران، برجی است بس بلند از سنگ، بدون در و پنجره ای. درتنها اتاق آن ( که کف خاک است وشکل دایره دارد) میزی است چوبین و نیمکتی. درین سلول مدور، مردی به نظرم می آید که به حروفی که نمی شناسم، شعری بلند برای مردی می سراید که درسلول مدوری دیگر، شعری می سراید برای مردی در سلول مدوری دیگر... این سیر پایانی ندارد و هیچ کس نمی تواند آن چه را که این زندانیان می نویسند، بخواند.»
وسواسی که از تصورات بورخس به روح من منتقل شده بود، درهرات برمن نازل شد؛ درست وقتی که به دیدار مصلا های هرات رفته بودم! گردش آواز پیام دارانی که همه اش از نسل ونسب من بوده اند، درگوشم ریخته بود. وقتی از صحرای یادداشت های صحرا کریمی گذر می کردم، همان چرخۀ وسواس دو باره درمن فعال شد. درون مشترک و لایتغییر بشری در خودیت خواص وعوام چرخۀ خود را به کار می اندازد، هرکسی را به توانش و هرکسی را به قدر نیازش! صحرا کریمی دور وبر همین اقلیم است تا تنهایی پنهانش را مهار «هنر» بزند. شما ( خواننده های اهالی زیر سقف نا متعارف ها) همراه با سایه های تان درهمین حول وحوش پرسه نمی زنید؟
 روال عمومی احساس، قاصد آن چیز هایی نیستند که  آدمی در جایی دیگر، در نا کجایی بدون جغرافیا درآن زنده گی می کند؛ هنوز وهماره در نقل و انتقال بهانه ها و پناه گاه های خویش به سر می بریم؛ چون هستی ما روی یک رود خروشان بناشده است و هیچ چیزی را نمی شود نگهداشت و هیچ چیزی را نمی شود حسابی و دایم تا آخرین قطره سرکشید و راحت شد.
از صدهزاران چهره، یکی هم این که ما نیایشگاه متحرکی درخود داریم برای یافتن آخرین روشنایی. یا شاید هم کاخ کهن واسرار آمیزی هستیم سرگردان برای درونۀ کاخ های دیگر تا دالان های ابدیت از اعماق آخرین راهرو ها به روی ما باز شود واین است میلیارد درمیلیارد کرانه های درون به درون که هرچه بروی، می روی. برای منتظران غریب که از جنس چیستی وشگفتی های (تاهنوز) پاسخ نیافته در ابدیت بی نامی، گاه به ستوه می آیند وگاه به کارگاه بهانه سازی بدل می شوند. این کاخ با زمان ها وزمانه ها جنگیده و غم پخته شده، سرگردانی مشترک شده است و حافظه اش از مقولۀ فروریزی تهی است.
ما درگرداب چیزهایی فرومانده ایم که فقط از درون آدمی برمی تابند، گاه با قدرتی فوق تصوردرگسترۀ یک «صحرا»ی شناسه شده یا موهوم همچون گرده بادی چرخان همه چیز را به هم می ریزد وما از صفردوباره شروع می کنیم تا نمیریم. عوالم زنده گان که به انسان ختم نمی شود؛ ای چه بسا که هزاران نوع حیوان ونبات بهتر از انسان دارای کیاست وشعور درونی باشند. کسی چه می داند؟ برای سایه های گردشگر درپس ظواهر ما بیش ازین چه می توان گفت؟ به نظرم، برای جرقه هایی از لون صحرا کریمی در کهکشان پنهان «خودیت» زیستن قناعتمندانه با بار سنگین حس اقتدار صحاری باران وعلف ندیده، آرام آرام دشوار تر می شود واین شاید جانکاه تر از جنگیدن با مرگ است.
آن چه درستان کوچک ما باقی می اند یک مشت آرزو وامید است که خبر آبخیزی هنری این بانوی فرزانه چه زمانی به گوش مان خواهد خورد؟ او شاید دربهتری حالت پادشاه دوره گرد در قلمرو بی نشان نوستالژیی باشد که همه ما درآن غلت می خوریم.
زنی اندیشه ورز با هیچ طلسم هستی سرآشتی ندارد مگرآن که شاید انفجار طلسمی باشد که هرپارۀ پرت شدۀ پس از انفجار نیز ای چه بسا که به کوه های اسرار ناگشوده طلسم های تازه بدل شوند. این گونه زیستن شاید تلاش بی وقفه برای نیافتادن درپرتگاه هایی است که گاه از «شش جهت» به برهوت روح آدم می تازند. او با غریبه ای زنده در خودش حکایت می گوید تا آن غریبه حکایت را به غریبه های پنهان ما حکایت کنند؛ تا آنگاه که «گردش زمانه دور آسمان به پاست.»

رزاق مأمون- ثور 1392


دست نوشته ها:
شاید وقتی صحرا کریمی از خود سرریز می شود تا به لایه ای وکشفی تازه نزدیک شود، درخودش قفل می شود وبرای تسلی روح خویش چیزهایی می نویسد. اینک بریده هایی از قلم صحرا کریمی:
«از وقتی چشم باز کردم در مهاجرت بودم.
مادرم میگوید که زاده ایرانم. سی و یکم اردیبهشت هزار و سیصدو شصت و دو.
اما خودم یادم نمی آید که کی و کجا و چگونه این مهاجرت همیشگی را آغاز کرده ام.
فقط میدانم که افغانستانی هستم و زنانگی ام را دوست دارم.
در یکی از کشورهای اروپای شرقی زندگی می کنم. رشته اصلی تحصیلی ام ریاضی و فیزیک بود.
تحصیلات آکادمیک ام عبارتند از:
دو سال دانشجوی مهندسی عمران در دانشکده مهندسی دانشگاه شهید چمران اهواز- ایران، لیسانس کارگردانی فیلم مستنداز دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری اسلواکی و همزمان لیسانس کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری چک، فوق لیسانس کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری چک،
دکترای کارگردانی فیلم داستانی از دانشگاه فیلم و تلویزیون جمهوری اسلواکی.
در حال حاضر در دانشگاه فیلم و تلویزیون اسلواکی تدریس می کنم، همچنین به ساختن فیلم های مستند و داستانی ام ادامه میدهم.
پیرو فلسفه اگزیستنسیالیزم هستم.
نویسندگان مورد علاقه ام هرمان هسه، آلبر کامو و ویرجینیا ولف هستند.
اپرا گوش میدهم وقتی غمگینم.
دل به افکار جمع نمی سپارم. شدیدا فرد گرا هستم.
مشغولیات وقت آزادم: کتابهای فلسفی، فیلم، موسیقی و اندیشیدن.
بزرگترین عشقهای زندگیم: پدر و مادر و همسرم.»


جنگ اگر طول کشد، میشود صفحه شطرنج. گاه شاهی بر تو می تازد، گاه سربازی. و هیچ کس سحرگاه به دیدارت نخواهد آمد. آنگاه در سنگ سنگ کوه رخنه میکنی. سنگدل میشوی. نه گذاری میلرزاند نگاهت را، نه گذری میرقصاند چشمانت را. می شوی یکی از هزاران خط یک کتاب بی پایان. سیاه و سفید. در آخرین لحظات، در دل زمزمه میکنی: کاش میشد آسمان را بنفش کرد.


جاده را باید دوست داشت. و در جاده گم شدن را. جاده آدمی را بزرگ میکند. آدمی را پر از تجربه عبور میکند.  عبور از خود، از دیگری، از دیگران و مسیری نو را آغاز کردن و پیمودن. عبور مهمترین اتفاقی ست که در انسان و سرنوشت اش رخ میدهد. شاید اندوهناکترین سرنوشت را انسانهایی داشته باشند که هیچ عبوری در آنها رخ نمیدهد. همیشه سکون حکمرانی میکند بر روح و قلب و اندیشه شان. چنین انسانهایی خطرناکترین اند، از آنها دوری باید کرد. حتی نگذاشت سایه مان با سایه هاشان دیداری اتفاقی داشته باشد.
گاهی احساس میکنم دنیا محل رخ دادن اتفاقات دردناکی است. اتفاقاتی که زهر می شود و آهسته آهسته زمان در رگهایت تزریق می کند، تا در بی هنگام ترین لحظه ای تو را بمیراند. وآنقدر این مردن بی مفهوم باشد که نتوانی حتی مزخرف ترین معنا را به آن نسبت دهی

ما انسانها جلادان آرزوهای خویشیم و زجه هامان گوش فلک را پاره میکند، آن زمانی که غوطه وریم در یاس و نا بودی و نیستی. ملالی مضحک غرور ما را به سخره می گیرد و آویزانیم از شاخ و برگ سرنوشتی گنگ

دست هامان را دراز میکنیم به سوی روشنایی، اما ما همانیم که روزی تمام روزنه ها را کور کردیم و اندیشه های طغیان زده مان را به دست باد سپردیم و نهراسیدیم از برهنه تاریکی گسترده بر جسم همیشه حیران مان

ما در نیستی ها ماندگار شدیم و تعبیر کردیم این پس ماندگی را به جاودانگی و بعد گیلاسهای خود را در حباب های باران نشده به رسم شور بختی تکان دادیم.

نه، تقصیر روزگار نیست، تقصیر سرنوشت نیست، تقصیر خدا نیست و حتی تقصیر کلاغهای سیاهی نیست که در مغزهامان آشیانه کرده اند و اندیشه هامان را هر روز با پروازی سیاه فریب می دهند. تقصیر ماست که خود را رها کریده ایم در مسیر دروغ و فریب یک پرواز سیاه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
  • بیشتر از سه  روز است این جمله نیمه تمام " در آستانه بیست و نه سالگی... " هر زمان که کامپیوتر را روشن میکنم به من دهن کجی میکند. شاید دلم نمیخواسته در مورد بیست و نه سالگی ام بنویسم. هرچه به مرز سی سالگی نزدیکتر میشوم، هراسی بیشتر در ذهنم خانه میکند. هراس از اینکه سی سال گذشت و من این سی سال را چگونه زندگی کرده ام؟ نفس کشیده ام؟ خندیده ام؟ گریه کرده ام؟ افتاده ام؟ برخاسته ام؟ 
  • این بیست و هشت سال را خوب زندگی کرده ام با تمام فراز و نشیبهایش. نمیتوانم انکار کنم. زندگی اگر افتادن نداشته باشد، برخاستن معنایی ندارد، زندگی اگر اندوهی نداشته باشد، شادی ها و لبخندهایمان معنایی ندارد، زندگی یعنی اندوختن تجربه های سیاه و سفید، زندگی یعنی " نه" گفتن به آنچه همه در مقابلش سر تایید فرود آورده اند، و"آری" گفتن به انچه همه کتمان کرده اند.
  •  بیست  و نه سالگی برایم سرنوشت ساز ترین سن است. آغازی دیگر. با خود ده سال پیش عهد کرده بودم که باید تا سی سالگی ام تا مقطع دکترا درس بخوانم، باید فیلم بسازم و باید آینده ام را تضمین کنم با آنچه که می آموزم. باورمندم همه چیز را میشود از آدمی گرفت، اما انچه رااندوخته مغز و ذهن است را هیچکس نمیتواند از ما بگیردو من به قولی که به خود داده بودم وفا کردم و پای بند بودم. مگر در زندگی ارزشی والاتر از وفا و پایبندی به تعهدات وجود دارد؟ "وفای به عهد" واژگان زرینی است که باید به دیوارهای ذهن بشری آویزان شود. 
  • چند سال اخیر در زندگیم سالهای مهمی بودند. سالهایی که به نوعی بزرگ شدم، تشکیل خانواده دادم، مسولیت پذیر تر شدم و روز مرگی هایم دیگر تنها متعلق به خودم نبودند. سالهای مسافرتهای پیاپی و شناختن مردمان و فرهنگهایی دیگر. هرچه بهتر شناختم، به همان اندازه هم نوع پذیری و احترامم به تفاوتها  نیز بیشتر شد. از همان کودکی یاد گرفته بودم که به دیگران و داشته های بیشتر دیگران حسادت نکنم، و حالا در آستانه بیست و نه سالگی  که خود بارها تیر حسادت و کینه توزی دیگران را خورده ام، باورمندم که حسادت کردن به دیگری نشان از حقارت و بی باوری به خویشتن است.
  •  خداوند را همیشه شکر کرده ام به خاطر تمام موقعیتها و موفقیتهایی که نصیبم کرده است. جایی نوشته بودم: "من زن خوشبختی هستم که  میتوانم فیلم بسازم و مسافرت کنم." و امروز در آستانه بیست و نه سالگی جریان این خوشبختی را  در روح و جانم احساس میکنم. بابت این احساس خوب تا نهایت بی انتهایی ها متشکرم. 
  • ورود به بیست و نه سالگی یعنی همین برای من: کار و تلاش بیشتر از گذشته، اندوختن تجربه و زندگی را به معنای واقعی کلمه زندگی کردن.  واقف بودن به این امر که من زنی هستم خوشبخت در آستانه فصلی دیگر از زندگی ام، زنی که فیلم میسازد، مسافرت میکند، کتاب می خواند، می نویسد و در تنهایی اش اپرا گوش میدهد. زنی که با خودش و با اطرافیانش رو راست است، هر چند در این رو راست بودن بارها تاوان پس داده باشد.  زنی که در هیچ بازی کثیف بشری شریک نبوده است. زنی که زنانگی اش را باور دارد و با صدای بلند در خیابان بی ریایی اش را از عمق دل می خندد. زنی که خود را دوست  میدارد و ایچنین است که دیگران را هم میتواند دوست بدارد.



-----------------------------------------------------------------------------------------------

ميخواهي همه چيز را از ياد ببري؟ خب. كه چي بشه؟ فكر ميكني چاره كار فراموشيه؟ چاره كار حتي كاويدن زمين تا ته شن و ماسه هاش هم نيست. اصلاً كي گفته كه چارۀ كاري وجود داره و هـيچيسم فلسفه آدمهاي خل و چله؟ هـيچيسم را باور داشتن و درك كردن يك شعور ماوراءالطبيعه ميخواد. خوب حالا درسته كه مثلاً متافيزيك را هم به كار ببري و كمي هم لنگ و پاچه هگل را هم گاز بگيري. اما همه اينها شده اند دهان پر كن اين روزها. دهان پر كن هاي نشخواري. از او نوع كوچه بازاريش. مثل همين مندوي آتيش گرفته خودمون كه توش پر فيلسوفه. جاي دور نريم. مگه نه؟ حالا چه فرقي ميكنه مهمترين افكارت را به قنبر علي، قصاب سر كوچه تان استناد دهي تا به هگل و فوكو.
آخه دنيا كه همه اش هگل و متافيزيك و جديداً ها هم تبارشناسي و هرمونتيك نميشه كه. حتي خوشبختي از بند ناف ساختارگرا ها و امثال دريدا هم آويزان نشده. خب، برگرديم به همان هيچيسم خودمان. چه فرقي داره هر روز مقابل اين واژاه زانو بزني و زار زار اعتراف كني به لش بودن وجود انسانهاي پر طمطراق. هيچ فرقي نداره. بابا نيچه هم همين را ميخواسته بگه. منتها زبان آلماني خيلي كوچه پس كوچه داشته براي اين نوع تعريف ها و تعبير هاي ساده.


-----------------------------------------------------------



گاهی خوب است انسان به خودش برگردد، در خودش قدم زند. به لایه های درونی وجودش و ذهنش سرک بکشد. چنگ بیندازد در ناخود آگاهش و پنهانی ترین افکار را بیرون آورد، بگذارد مقابل چشمانش، آنقدر زل بزند به آن افکار تا بفهمد ماهیت وجودی آنها را. تا بفهمد کدام مسیر زندگی را این اندیشه ها اشتباه آمده اند و یا کدام مسیر را به کج راه رفته اند. تا بفهمد در کدام نقطه نطفه ی منطق و عقلانیت وجودش را کشته است، کجای این سرنوشت روی دنده ی لج و لجبازی گیر کرده و همانجا درجا زده است.

اشتباه را نباید با ارتکاب اشتباه دیگری جبران کرد. نباید اشتباه دیگران را با اشتباه که خود مرتکبش میشوی تلافی کرد. اشتباه در نفس خود اشتباه است و بس.
کاویدن لایه لایه ی وجودت را آغاز کن. زنانگی ات را مقابل چشمان حریص مردانه ی دنیا عریان کن تا بگویی که مبرا از هرگونه گناه و معصیتی و دیگر نمیخواهی احمقی باشی که در پی تلافی اشتباه دیگران است. بگذار دیگران خود را در منجلاب خطاهای مکرری که انجام میدهند، لجن مال کنند، اما تو نخواه درمنجلابی عمیق تر غرق شوی.
" من" وجودت را که مدتی ست خیلی دورتر از تو ایستاده است، صدا بزن، در آغوش بگیر و بگریزید ازتمام منجلابها. پناه برید به آن کنج همیشگی خلوت.


چرا بیشتر انسانها راجع به سیاست، مذهب و پول حرف می زنند. بیشتر این جمعیت نزدیک به هفت میلیاردی دنیا همین کار را میکنند. بیاییم راجع به کاکتوس ها حرف بزنیم. راجع به خرچنگهای وحشی آبهای آزاد. راجع به آفتاب پرست های درشت هیکل دشت های وسیع.




اگرخدا به آدمی قدرتی بیشتر میداد، بیشتر از آنچه که  در توان اوست، شاید معجزه های سیاه فراوانی در هر ثانیه رخ میداد. بعضی از انسانها و حتی آنانی که در لباس آدمی نفس کشیدن را خودنمایی میکنند برای  لحظه ای  زنده بودن، بی نهایت در آرزوی همان یک ذره توانایی  بیشتری هستند که حتی در خورشان نیست. فریاد نخواهند زد. آنان نمیدانند برای فریاد زدن نیازی به آویزان شدن از قدرت نیست. انسانهای کاملا ضعیف، شبه آدمیان اوفتاده، همیشه فریادهایی کذایی قدرت را در خالی گاه مغز آنانی که هوس بودن های بزرگ را دارند، داد و بیداد کرده اند از همان آغاز خلقت.
قدرت کذایی در سکوتی کذایی تر خود را پنهان میکند، تا مگر فرصتی یابد برای فریادی دروغین. اسطوره های قدیم  سینه به سینه عاقلانه ترین پند را به ما رسانیده است:" درخت برای مردن و فرو افتادن نیاز دارد ریشه هایش فریاد کشد  تا روحش آزاد شود." فریاد اگر از ریشه بر نخیزد، در عمق هویت نپذیرد، حتی قدرتمند ترین گلوی بشری قادر نیست به تهی کردن آن نهان دردهای رخنه کرده در روح آدمی.
شعار فریاد نیست، کلمات را در جملاتی طولانی و بی معنی مصلوب کردن  فریاد نیست. سکوت را رنگ جیغ دادن هم فریاد نیست. تمام اینها دروغهای محضی هستند که چون قارچهای دیوانه، آدمیت را مضحکه خاص و عام و عالم و عالمیان میکند. آنان که در پی فریادهای کذایی هستند، لذت می برند از فرمان دادن و فرمان بردن در عین تهی بودن مغزهای پوسیده شان . و چرا سکوت در این بهبهه نوسانهای خاکستری،  زمان در زمان، به دار آویخته میشود؟
ننگی نیست از خود را پذیرفتن و اسیر نشدن در چنگال فریادهای  دروغین. ننگی نیست سکوت را در جیب کردن و پیمودن مسیر و راهی که به هیچ گامی آلوده نشده باشد. ننگی  نیست از سرکوب کردن فریادهای سیاه و آنها را به سکوت ابدی تبعید کردن.