------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

«چراغ شیخ» درشام هزارویک پرسش

دکترمحی الدین «مهدی» ها گواه اند که درسرزمین من و تو، خنده ها، به شکلک بدل شده وگریه ها، به دریای غریونده ای مرزباخته، برای سیراب کردن آز شیاطین. شیطان وفرشته چهره به هم وام می دهند.


رزاق مأمون- دهلی

دوهفته پیش کاربری در شبکۀ اجتماعی چنین نگاشت:
«برای من داکتر مهدی یک کله شخ دیگر معلوم میشود در جمع ده ها سیاسیون خودخواه و کله شخ دیگر که با برادران همسنگر خود کنار آمده نمی توانند و بعداً دست به حزب سازی و کاندیداتوری می زنند. مگر آیا همین آقا نبود که قبر برادر خود قانونی را در پارلمان کند و با عث شکست اش در ریاست پارلمانی شد؟ مردم ما سخت از خود خواهی های سیاسیون خسته شده اند.»
دریغم آمد ازین که در بارۀ مردی که عمریست «چراغ شیخ» در دست، در کوچه های ناهمزبانی و نامردی های ایام، به دنبال حتی نشانه های همچنان درحال گریز«انسانیت» می رود، چنین ارزش سنجی صورت می گیرد. واژه ریزی های «یک بارمصرف» روزمره در شبکه های اطلاع رسانی، امری پذیره ای است. ما میراث گیر سنت های خمیرشده با انواع سوء تفاهم و وارونه انگاری های تاریخی هستیم. اگر که جای شکر است نسل نسبتاً دگربین امروزی به خلاف نیاکان خواب آلود خویش، برطبل افتخارات نا پیدا نمی کوبد و دیگر محکوم به قاچاق احساسات و انگاره های خود نیست؛ ولی مرده ریگ کژنگری درقفای ماست. گویا هنوز اندرخم بیغوله های قرون درهم غنوده ایم. گویا تا زمان سره نشدن «مغز» و«پوست» از ارزش های ازشکل افتاده و بافیده در تاروپود هزاران علت ومعلول، در واکنش به هر پدیده ای، بسا که خوی باد پا وشراره افشان از درون همی جوشیم. ما سوار بر شبدیز زود باوری و بداهه گویی، هنوز زود باشد که از نفس بیفتیم.
اگر از رواق انصاف چراغی بیاویزیم؛ بی درد سر، دکترمهدی را نه از روی سایه های لوزی ومورب توهمات شخصی، بل، از روی تمثال زنده گی اش در جامعۀ سیاسی وفرهنگی به روشنی به نظاره می توانیم نشست.
از خواندن پروگراف بالا، احساس حیفی سوزان در من سر برداشت. این زهراندیشی، در احوال رهزنان سیاسی و کله گُنده های فساد سالار که دربرابر کیفر دهی خدا ومردم واکسینه شده اند، پسندیده، نه بسنده آید؛ این خبط بی لگام، بر دکتر مهدی، نا رواست. از هر زاویه ای که در نوشتار چند سطری یاد شده دقت شود، به شدت پرسش زا، ضدونقیض، مفتیانه ودستخوش کمبود اطلاع در بارۀ دکتر محی الدین «مهدی» است. دکترمهدی، خامه دار نکته بین؛ از گزیده ترین های شراف مأب عرصۀ ادبیات وتاریخ پژوهی است؛ خردورزی بی صدا با طنزی رنگ افشان از دنیا دیده گی وژرفنا نوردی درنگاه ها، هماره آدم را به رسم شریف فروتنانه ترین نوع اندیشیدن به  دور از ریب وافاده های خود نگرانه، نکته ها می آموزد. هرکه اندرین انگاره، ظنی دارد، به آزمایش حضورش برود.
درآزمون های دشوار وچپه و راسته شدن بسیاری آدم ها و آدمک ها دربیست سال پسین، تصویری که من از هنجارهای اخلاقی ومنش معنوی دکتر مهدی دارم، احساس می کنم ایشان از جمع همان انگشت شمارانی است که هنوز دنبال «عصای موسا» در عصرفراعنۀ سبز، سرخ وسیاه درافغانستان هستند. درعصر بازی ومعامله، جای دکترمهدی همیشه خالیست؛ چون او به مصداق فریاد مارتین لوترکینگ، یک «رؤیا» دارد که نخستین تعبیرآن، دستیابی به «عصای موسا» است. او آگاه است که افغانستان، به کنام فرعون های پیر داخلی وخارجی ماننده گشته است. روح مادران، پدران وکودکان ما چشم انتظار اژدها شدن عصای موسا و بلعیدن ریسمان های بی عدالتی است. عصاهای مار نمای ساحران غفلت پیشه چه زمانی شکسته خواهد شد؟
این جاست که مشیت وجدان از دارندۀ رؤیا، توانی فراعادت طلب می دارد. دررؤیا های خود می بینم؛ او دنبال «عصای موسا» برای درجا زدن دریای خون و فروبستن دست فرعون بچه هایی است که فروهشتی عشق درگودال را عربده می کشند.
دکتر در خلوت خانه ای که از آن هیچ کس نیست، به آیینۀ خودش خیره است. درقحطی آیینه، این خود کمالی، اثبات خودیت دست ناخورده است. کو آیینه ای که دربرابر آیینه قد فرازد تا بی نهایتی ترسیم شود. او محمل شکوه داری «خراسان» برشانه، و شیشۀ بی آزاری دربغل دارد. یادمان است که در هفته های اول پیروزی «مجاهدین»، چه بسا قلم داران وابسته به جهاد، ازطنین واژه های «ملی» وعظمت «فرهنگ وتاریخ» به تکانه می افتادند وهمه را به دور واژۀ «اسلامی» با طنینی چسپناک درمی پیچیدند. مفاهیم سرزمین آبایی، مسأله «ملی» وداهیۀ فرهنگ وتاریخ به همین شعار تک واژه ای بسته می شد. تازه، با پدیداری ایلغار طالبان، برجبین نو دولتان تفنگ اندیش، چنان جرحی افتاد که شرنگ نا ملایم پسآمد های رمیده گی روشنفکران وفرهنگیان چشیدند، مسأله ملی وهویت فرهنگی اندک اندک دراذهان «تنظیمی ها» پرتوافگند. اندرآن حیص وبیص، دکترمهدی را درحاشیه، آن هم ازنیمرخ می دیدند. هموکه، پیشاپیش نگران خطا ها وخطرات بود.
باورمندم که بهتراز آن است که بود. از همان روزگار، در «گنبد بسیارنقش» خیالات او خوشه های خردناک می لرزیدند؛ اما شنا درجهت خلاف روزگار، کام هیجان زده های چند را که در محافل توزیع، غیر از «سفارت» خواسته ای نداشتند؛ شیرین می کرد حال آن که زود به زود متوجه شده بودند که رعد واقعیت هایی که تازه خودش را نشان می داد، بر توهم وقوالب گریزان از زنده گی واقعی شبیخون می زد. هرچه عقلانیت به قحطی می رفت، رؤیا های زنده گی پسندانه و روشنگری سایه سان دامن برمی چید. درآن زمان چه کسی می توانست گوشۀ خیمۀ انسان سالاران را بالا می زد تا می دید که جماعت مهدی ها، جماعت انتظار برای یک ظهور جدید، به اضطراب نشسته بودند؛ آنانی که خمار ساختن «قونیه» های عدالت درکابل وهرات وبلخ و...سراسر کشور بودند. هریک از ما خواب هایی می بینیم که گاه ازبس رازناک اند؛ درباره اش لب فرومی بندیم تا سرانجام با خود ما مدفون شوند. برخی رؤیا را به دلیل غرابت و برانگیختگی آن ها نمی شود به حبس انداخت. دکتر مهدی مغزن رؤیا های تا هنوز آزاد نشده، است.
درعصرواژگونی نیکی وزیبایی، که حواس سبزها، سرخ ها و سیاه ها، به جنگ وجدان وخدا سرگرم است؛ یک دست درجیب ودست دیگر برگلوی فرودستان دارند؛ چون فرعون وار به سرگیجه فتاده اند که حتی برخدایان پیروز شده اند؛ درفضایی که زنده گی به واسطۀ تندیس های کوه آسا وصیقل گرفته از رنگ ولعاب دروغ وبی رحمی به بن بست گیرمانده؛ آدمی مانند دکترمهدی «تنها ترین مرد زمین» است نه چیزی بیشتر. او درچشم انداز خویش، گاه که خورشید از اسرار مشرق سرمی فرازد و درهبوط دلگیر غروب سر فرو می نهد، وارفته گی راستین گرایی؛ فراگیری فراموشی بی تعریف، خشکیدن حافظه های دینی وعشق، شناوری ایمان درگرداب بازار را درخموشی نظاره گر است و از دیدن واقعیت هایی که «برادران» به سوی آسمان و نمودار های هرآن چه فروشی وقابل خریدن است، دهن کج می کنند؛ تنها آه نمی کشد؛ مگر نیشخندش در دوسوی دهان و فوارۀ نگاهانش را می شود ندیده گرفت؟ او بهتر از دیگران گواه است که درسرزمین من و تو، خنده ها، به شکلک بدل شده وگریه ها، به دریای غریونده ای مرزباخته، برای سیراب کردن آز شیاطین. شیطان وفرشته چهره به هم وام می دهند.
دکترمهدی با آن همه دریافت ها ومعرفت تجربی، بیش از نیم عمر،  درکشور خودش، درتبعید غیراختیاری قرار داشته و دارد وهمیشه از سوی برده گان منطق هرج ومرج و لمپنان سیاسی به چشم «دیگر» دیده شده است. او در هستۀ کوچک روشن نگرو انسان گرا در جنبش ضد شوروی، از رهگذر برازنده نگری قضایای اسلام وافغانستان، یکی از چهره های آلوده ناشده واز ریاضت گران آهن تاب و درون پخته در سیستم قالب گیر، جهبه ای، شعاری و ایدیولوژیک اخوانیزم افغانستان به شمارمی رود.
من که خود از آوان نوجوانی، همانند شهروندی دربه در، گاه به دور خود چرخیده و هماره گاهان درگرداب رخداد های سیاسی گردانده شده و معنای تنهایی درخردورزی و مایه ازجان گذاشتن در امر سربه فرمان گذاری به خدای راستی را کم وبیش می دانم؛ گرانسنگی، ارجمنداندیشی وسُخته فکری های دکترمهدی ودیگر «درون تبعیدی» های کشورم را به عیان می توانم درک کنم.

بیایید با دکترمهدی ها به خاطر ستم کشی های جامعۀ روشنفکری وفرهنگی خویش، یکجا گریه کنیم. بیایید با خوانش خامۀ جادویی عطا ملک جوینی درصدها سال پیش، از برای آرزوهای خویش برای آزاد شدن از «دیو ودد» گریه کنیم. دکترمهدی ها، کم شمار اند؛ اما «چراغ شیخ» شهر، درشام هزار ویک پرسش غم های سرزمین خویش اند. عطا ملک جوینی از وزیران دربار هلاکو، خان مغل این گونه روایت کند:
امروزه دروغ و ریا را پند وذکر پندارند و حرامزادگی وسخن چینی را دلیری وشهامت نام کنند. زبان وخط ایغوری را هنر ودانش بزرگ دانند. اکنون هربازاری درلباس گناهکار، امیر؛ هرمزدوری؛ صدرنشین؛ هرنیرنگ بازی، وزیر؛ هربخت برگشته ای؛ دبیر؛ هرراحت طلبی؛ مستوفی؛ هرولخرجی ناظرهزینه؛ هرابلیسی، معاون دیوان؛ هرکون خری؛ صدر؛ هرشاگرد آخری صاحب حرمت وجاه؛ هرفراشی، صاحب منصب؛ هرستمگری؛ پیشکار؛ هرخسی؛ کس؛ هرخسیسی رئیس؛ هرخیانت پیشه ای، قدرتمند؛ هردستاربندی؛ دانشمندی بزرگوار، هرساربانی به خاطر افزونی مال؛ گشاده حالی وهرجمالی از کمک شانس؛ گشاده حال شده است... تیز دادن وسیلی زدن برفردی را از لطافت خوی می شمارند؛ ودشنام به یکدیگروسفاهت را نسبت به نتایج روحانی بی خطرمی دانند.
درک چنین روزگاری که قحطی مردانگی وجوانمردی است و روزبازار گمراهی ونادانی؛ نیکان، بد حال وخواراند واشرار، تثبیت وبرسرکار. کریم فاضل؛ تافتۀ دام محنت است و نادان پست، کامیاب. هرآزاده ای بی زاد است و رادمردی؛ مردود. هرصاحب نسبی بی نصیب گردیده وهروالا گهری خارج از گود نشسته وهرهوشمندی مصادف با مصیبتی است. هر محدثی گرفتار حادثه ای، هرعاقلی، اسیر غیرمکلفی؛ هرکاملی، درگیرناقصی وهرعزیزی ناگزیر تابع ذلیلی وهراهل تشخصی در دست فرومایه ای گرفتار آمده است.