------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

زمان ساده سازی بحث هویت به سر رسیده است

مقاله ای ارزشمند از مجیب مهرداد

در پاسخ به خالد خسرو 
این نبشته درماه جوزا مرقوم شده و نوع نگاه فرهیخته گان جوان را بازتاب می دهد.
به قول هانا آرنت وقتی به عنوان یک یهودی مورد حمله قرار می گیری مجبوری به عنوان یک یهودی دفاع کنی. اما آرنت به این باور نیز بود که آیشمن همانگونه که در اسراییل محاکمه شد باید از طرف یک دادگاه بین المللی نیز محاکمه می گردید. تا نسل کشی های نازی ها نه عملی ضد یهودی که عملی ضد انسانی پنداشته می شدند. این را برای آن گفتم که در افغانستان هنگامی که وارد مباحث هویتی می شوی پیشاپیش برچسپ قومی برپیشانی ات خورده است، یا از یک موضع قومی به گفته هایت پاسخ داده می شود. ماهرگز نتوانسته ایم بحث های افغانستان را به عنوان مسایل و بحران های انسانی مطرح کنیم و برای آن از موضعی بی طرف چاره ای بیندیشیم. به خصوص بحث عدالت خواهی در افغانستان همواره از موضع قدرت، به سخره گرفته شده است. قدرتی که ماهیت قومی اش را نتوانسته است پنهان کند یا این گرایش را در پشت نقاب دروغین ایدیولوژیک گهگداری توانسته است کتمان کند. زیرا این بحث ها برپایه مصلحت ها که جان مایه اصلی قدرت اند همواره فاقد مشروعیت می شوند. حکومت های افغانستان عمدتن ماهیت قومی داشته اند. 
حزب دموکراتیک خلق طرح حل مساله ملی محمد طاهر بدخشی را نتوانست بربتابد. آن ها این مساله را در تاریخ افغانستان انکار می کردند. حتا انشعاب بعدی حزب دموکراتیک خلق به نام پرچم نیز خاستگاه طبقاتی-قومی داشت. نهضت جهاد افغانستان نیز دچار همان بلایی شد که برسر حزب دموکراتیک آمده بود. تنظیم های جهادی عمدتن بر اساسات قومی بنایافته بودند و برهمان مبنا نیز وارد جنگ های خانمان سوز آغاز دهه هفتاد شدند. اگرچی آماج اصلی آن ها انحصار قدرت بود، اما در کشورهایی با ساختار عشیره یی افغانستان چگونه می توان قدرت را از قومیت جدا کرد؟ چون در چنین جوامعی که فاقد سازوکار و بافت مدرن اند، قدرت ها با قومیت هایشان به جنگ هم می روند، قدرت ها با قومیت هایشان نجات می یابند یا نابود می شوند. حکومت طالبان نیز یک حکومت قومی بود. زیرا نیروی جنگنده و پایه های اقتدار آن عمدتن از مناطق پشتون نشین تامین می شد. نشریات طالبان عمدتن به زبان پشتو چاپ می شدند. رادیو صدای شریعت در حدود هشتاد درصد پشتو نشرات داشت. در حکومت کرزی نیز برای درج مصطلحات ملی به قانون اساسی افغانستان دستبرد زده شد و با شنیدن یک واژه مثلن دانشگاه کف دهان ها سر می کرد و لعن و نفرین برتو می بارید و برچسپ نوکری و وابسته گی به تو زده میشد. من در ادامه این نبشته اشارات بیشتری به پیشینه این مساله خواهم داشت. برخی ها این واقعیت را نادیده می گیرند. به نظر من این ساده سازی بحث است. 
حالا زمان آن فرا رسیده است که بحث هویت در افغانستان را وارد دشواری هایش بسازیم. از آن نترسیم و برای یک رهیافت دایمی و پایدار شهامت بیشتر به خرج دهیم. به قول زهره علیخانی"پژوهشگران علوم اجتماعی در اوایل قرن بیستم علایق و هویت های نژادی، قومی و زبانی را اغلب نوعی واپس‌گرایی و نابهنجاری تاریخی قلمداد می‌کردند که در برابر کمونیسم تسلیم و نابود و یا در چارچوب نهادهای لیبرال دموکرات ادغام و حل می‌شود. قومیت بازمانده مراحل اولیه تحول جامعه انسانی به شمار می‌آمد که دیر یا زود از میان خواهد رفت. پنداشته می‌شد که با گسترش نظام سرمایه‌داری، استقرار دولت‌های ملی، افزایش سطح مراودات و اطلاعات، رشد شهرنشینی، افزایش سطح سواد و آموزش و فرآیند جامعه پذیری، هویت خواهی‌های قومی به بایگانی تاریخ سپرده خواهد شد. این مدعا با طرح نظریه های مربوط به جهانی شدن، پشتوانه تئوریک قوی تری یافت. گمان می‌رفت که فرآیند جهانی شدن و به ویژه جهانی شدن فرهنگ به استقرار و حاکمیت یک فرهنگ بر گسترة گیتی منجر شود و فرهنگ‌های بومی و شیوه زیست خرده فرهنگ‌های قومی و حتی زبان آنها به فراموشی سپرده شود اما واقعیت تحقق یافته که شاهد آن هستیم نشان می‌دهد که روند جهانی شدن به معنای فراموشی فرهنگ‌های بومی، قومی و منطقه‌ای نیست؛ و حتی جهانی شدن موجب تقویت ظهور چارچوب‌های هویت‌های جمعی غیرملی گردیده که مهمترین آنها هویت‌های قومی هستند. 
جامعه جهانی در حالی واپسین سال‌های هزاره دوم را پشت سر گذاشت و وارد هزاره سوم شد که هویت‌های قومی، نژادی و زبانی اهمیت دو چندان یافتند و به جرات می‌توان گفت که تقریباً اکثر کشورهای دنیا با جنبش‌ها و ستیزه‌های قومی دست به گریبان هستند "( جهانی شدن و هویت های قومی در پارادایم مطالعات فرهنگی - همشهری‌آنلاین- زهره علیخانی-) حتا معروف است که در میان مصری ها که در زمان جمال عبدالناصر مروج ناسیونالیسم عربی بودند حالا گرایشی به فرهنگ و زبان قبطی پیدا شده است. 
من به این باورم که در کشور های استبداد زده جهان سومی زمانی که استبداد ساقط می شود مردم که از زیر انقیاد محض نجات می یابند ناگهان متوجه هستی تاریخی و هویتی خویش می شوند آن ها می دانند که تاریخی دارند و باید آن را بازگو کنند و چنین می کنند. بحث هویت در افغانستان با ساقط شدن نظام های خود کامه و به خصوص در عالم مهاجرت به دلیل فضای باز کشورهای میزبان گسترده تر شده است و هیچ شکی وجود ندارد که باگسترده گی سواد مردم این بحث ابعاد بیشتری پیدا کند میزان شدت و کاهش تضاد قومی درست است که با میزان توسعه یافته گی متناسب است اما اگر به همین بعد بحث بسنده کنیم دچار ساده لوحی شده ایم، امروز کتلانی ها و باسک ها در قلب اروپای متمدن درخواست جدایی دارند، پس بهتر آن است که به جای ساده سازی بحث چشم مان را به روی آن باز کنیم و واقعیت و عینیت آن را به رسمیت بشناسیم. 
اگر مبنای قضاوت ما همواره مردم عام گرسنه باشد بازهم به خطا رفته ایم، زیرا کنشگران اجتماعی و سیاسی آنانی که نقش هدایت کننده دارند، آنانی که همان توده های بی زبان را به هر صورتی در می آورند، آنانی که بلاخره جریان های تاریخی را رقم می زنند امروز در درون این وضعیت قرار گرفته اند. در درون بحران ناشی از تنوع زبانی-قومی. نگاهی به کاربران شبکه های اجتماعی بیندازید، به سایت ها، بلاگ ها من تعجب می کنم این قضاوت های بسیار خوش بینانه از کجا آمده اند. اگر به بحث های قومی در فیس بوک نظری بیندازی آنگاه می دانی که چنین فحاشی های بی باکانه از چی نفرت های ریشه داری می آیند. پس باید در صدد چاره شد. بدون شک شبکه های اجتماعی این بحران را تشدید خواهند کرد. این شبکه ها امکان شرکت گروه های عظیم انسانی را در این بحث های احساساتی اما خطرناک فراهم کرده اند. دشوار است. انرژی می گیرد، خطر دارد، اما تنها چاره اساسی گفتگویی شفاف، مستدل و صریح در این باره است. 
هویت افغانی هرگز هویت ملی نبوده است. هویتی برساخته است. اگر عمومیت یافته است به اجبار عمومیت یافته است برای همین است که در شرایط دموکراسی با چنین شدتی رد می شود. هویت ایجاد شده در مسیر یکسان سازی هویت با ابزار سرکوب دولتی، سیاستی که با زور سرنیزه عملی شد.هویت "افغانی" از آدرس قدرت آمده است. آن هم در بحبوحه جنگ دوم جهانی و در مسیر سیاست فاشیزم هیتلری که صدر اعظم آن زمان افغانستان به آلمان می رود و با اشتیاق تمام هم سویی اش را با برادر بزرگ هیتلر اعلام می کند. بعد با وساطتت اعضای دیگر سلطنت این صدر اعظم عقب می نشیند و افغانستان بی طرفی اش را در آن جنگ می تواند اعلام کند. اما آن برنامه ها در اولویت برنامه های صدر اعظم باقی می مانند. هویت افغانی هویتی ملی نیست، چنانکه تنوع خرده فرهنگ ها را تاب بیاورد، بلکه هویتی است تهاجمی و بلعنده. برخاسته نه از ناسیونالیسمی همه شمول بلکه ناسونالیسمی که خواستش به استحاله بردن همه نشانه های هویتی و تاریخی در یک هویت واحد قومی است. افغان و افغانیت به عنوان ایدیولوژی حکومت های معاصر ما، با ناسیونالیسمی قومی در آمیختند. برای همین است که امروز نشانه های آن، بازتاب دهنده آن "هویت تمدنی افغانستان"ی که خودت اشاره می کنی نیستند. در این فرایند هیچ"روایت کلان تاریخی" ای وجود نداشته است اگر داشته است بفرما ولی من ثابت می کنم که روایتِ یک خرده فرهنگ است که بر روایت های دیگر غالب می شود و صدای کنونی اعتراض در برابر همان غلبه بی امان یک خرده فرهنگ است که بر آن پایانی متصور نیست. 
همین حکومت هایی که خودت از آن ها به عنوان محافظان این هویت نام برده ای در شرایطی غیر دموکراتیک اتن یک قوم را اتن ملی ساختند. زبان شان را زبان سرودملی ساختند. لباس شان را لباس ملی ساختند. به همین کابل نگاه کنید؟ نام گذاری مناطق کابل را ببینید؛ خوشحال مینه، رحمان مینه، وزیر اکبرخان... جمال مینه... چهار راهی ها؛ طره باز خان، جاده میوند، جاده نادرپشتون، کجا است آن بوعلی خالد عزیز، کجا است آن جامی، کجا است آن مولانا؟ خالد عزیز یک نام را برای من نشان بده تا مدعاهایت را قبول کنم. سبزوار تاریخی را ساختند شیندند. قره تیپه را ساختند تورغندی، که قره در کنار سیاه، بزرگ هم معنا می دهد که در این جعل نام ها غلط فهمیده شده است. قره تیپه به معنای تپه بزرگ است نه تپه سیاه(تورغندی). بعد جعل تاریخ هم از درون همین ناسیونالیسم برامد. شما به شجره کشی های بی اساس برای یک قوم در تاریخ محمد علی کهزاد نگاه کنید، شما به پته خزانه نگاه کنید که به قول قلندر مومند که یکی از دانشمندان عزیز برادران پشتون است در روی میز نوشته شده است. قلندر مومند به لحاظ واژه شناسی، نحو شناسی، زیبایی شناسی، تاریخی و ده ها دلیل دیگر اثبات کرده است که این کتاب جعلی است. 
ناسونالیسم قومی در افغانستان خودش را در برابر فرهنگ فارسی که فرهنگ این حوزه تمدنی به شمول پشتون ها است عرضه می کند. پته خزانه به شاعران پشتونی اشاره دارد که از قرن دوم هجری شعر گفته اند یعنی یک قرن پیش از آغاز شعر فارسی. حتا امیرکرور هم برساخته ای است در برابر رستم و به خصوص اشارات عجیب و غریب آن شعر به زابل و کابل و هند- نام هند نامی بسیار تازه است هند در قدیم سند بوده است. از سوی دیگر این حماسه خودش را در برابر حماسه ای مطرح می کند که سه صد سال بعد از خودش به وجود می آید یعنی شهنامه فردوسی به این میگویند عجایب. یک حماسه چگونه در برابر حماسه ای که سه صد سال بعد ازخودش به وجود می آید می ایستد. من در باره این مطلب مقاله جداگانه ای دارم که به زودی نشر خواهد شد. در زمان صدارت محمد هاشم خان برخورد با زبان فارسی بسیار خصمانه است. در همین زمان محمد هاشم خان صدر اعظم و کاکای ظاهرشاه با مشوره مشاورین آلمانی در سال 1937 زبان پشتو را تنها زبان رسمی در کشور اعلام می کند. این برنامه در سه دوره دوساله تکرار می شود. یعنی در حدود شش سال تمام مردم افغانستان به زبان پشتو درس می خوانند ولی روند درس و معارف اخلال می شود و شاه امر می دهد که اگر یک بار دیگر تکرار شود مردم همه بی سواد می شوند و دوباره زبان فارسی رایج می شود. 
البته یاد کنم که همان گونه که در بخش دیگر این نبشته خواهید خواند طرفدار برنامه ریزی های اساسی برای رشد ادبیات پشتو هستم و دلایل محکمی هم برای این ادعایم دارم. منظورم از یادکرد این مسایل برای این است که خالد از این حکومت ها به عنوان پاسداران یک هویت فراگیر یاد کرده است. پشتو تولنه در سال 1316 به جای انجمن ادبی کابل ایجاد میشود یعنی انجمن ادبی کابل نامش به پشتو تولنه تغیر می کند. در سال 1321 یعنی دو سال پیش از ظهور پته خزانه انجمن تاریخ با همکاری و حضور عبدالحی حبیبی ایجاد می شود که به قول صدیق فرهنگ"انجمن تاريخ، كار تدوين تاريخ افغانستان را به پيروي از نظريه ناسيوناليزم نژادي به دست گرفت. "(افغانستان در پنج قرن اخیر ص 652) پته خزانه در سال 1323از جانب پشتو تولنه چاپ می شود و مجله پشتو تولنه که پیش از آن فارسی است به زبان پشتو تغییر می کند. همه این اتفاقات در زمان صدارت محمد هاشم خان اتفاق می افتند. 
می خواهم این را به خالد عزیز بگویم که این مسایل ریشه دارتر و پیچیده تر از آنی هستند که تو تصور کرده ای و برای همین است که خواست خودت برآروده شدنی نیست. چون از نظر من با زمینه و منطق این نزاع ها همخوانی ندارد. دولت ملت ها در منطقه ما دقیقن محصول دوران استعمار اند. همان گونه که در افریقا و سایر نقاط جهان مگر مرزهای کشور ما را خودمان تعیین کرده ایم؟ نگاهی به معاهدات مرزی افغانستان بیندازید. اکثر این معاهدات و جنجال ها میان دولت هند برتانوی و روسیه تزاری اند حتا زمانی که انگلیس ها نیز می روند ما با روسیه تزاری مرزهای شمالی مان را مشخص می کنیم. اگر جغرافیا یکی از ارکان اساسی دولت ملت باشد، ما اکنون در کدام جغرافیا قرار داریم؟ همان جغرافیای تعیین شده به واسطه انگلیس و روس. 
باید اعتراف کنیم تا رهایی یابیم، اعتراف کردن آغاز عینیت یافتن انسانیت ما است. آغاز ظهور دوران سازندگی ما، منبع همه فضیلت های دیگر و همه فضایل به آن وابسته اند. من اعتراف می کنم و با آن تاریخ انقضای چیزی را در خودم اعلام می کنم. من اعتراف می کنم و خودم را از چیزی خالی می کنم. چیزی را در مسیر درستش می گذارم. من اعتراف می کنم و خودم را در معرض دید قرار می دهم. پس دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارم. چیزی برای ترسیدن. حقارت پنهان خطرناک است. حقارتی که اگر نشان داده نشود و اگر از برملا شدنش ترس وجود داشته باشد توجیه می شود و در نهایت قربانی می گیرد یا درون ما را می پوساند. بخش بزرگی از جعل کاری ها در تاریخ ما ناشی از همین حس است. اعتراف دری است که به روی گفتگو و تعامل گشوده می شود و اعتماد آنهایی را که زندگی همه ما در شبکه ای به نام اجتماع در هم تنیده شده است جلب می کند. آنانی که اعتراف نمی کنند می هراسند. دچار بحران اعتماد اند. هرگونه اعترافی می تواند سازنده باشد. همه اقوام افغانستان باید مسوولیت رنج هایی را که به دیگران بخشیده اند شجاعانه به عهده بگیرند. اما در افغانستان هیچ کس بر هیچ ضعفی اعتراف نمی کند. همه ما ضعف هایمان را می پوشانیم یا توجیه می کنیم. و این پنهان کاری دلایل زیادی دارد و این پنهان کاری به تناسب وضعیت اقتصادی اجتماعی و فرهنگی در میان گروه های انسانی و اجتماعی فرق می کند. مثلن من به عنوان یک فارسی زبان می خواهم اعتراف کنم که شعر کلاسیک فارسی در ادامه شعر عرب پدید آمده است و اگر یعقوب لیث صفاری زبان عربی می فهمید و به شاعران دربارش نمی گفت"آنچه اندر نیابم چرا باید گفت" شاید امروز من به زبان عربی این حرف هایم را می نوشتم و ما پشتون و تاجیک و اقوام دیگر عربی زبان بودیم. چون زبان فارسی همچون حفاظی همه این فرهنگ ها و زبان ها را در برابر سیل خروشان فرهنگ و زبان عربی حفظ کرده است. یا شاید شعر و ادبیات فارسی دیرتر به وجود می آمد. من به عنوان یک فارسی زبان اعتراف می کنم که شعر نو فارسی در ادامه شعر رمانتیک اروپا به وجود آمده است و پس از نیما با آشنایی شاگردانش با شعر قرن بیست جهان بالیده است و شکوفا شده است. برای من مهم نیست که شعر فارسی در ادامه جریان های شعری دیگری بالیده است مهم واقعیت عظیم و انکار ناپذیری به نام شعر معاصر فارسی است که با گذشته خودش امروز بخشی از گران بها ترین میراث فرهنگ بشری را در دل خود جا داده است. برادران پشتون باید اعتراف کنند که شعر کلاسیک شان در ادامه شعر کلاسیک فارسی پدید آمده است. رحمان بابا خود یک شاعر فارسی گو نیز بوده است. و شعر های پشتویش هم همان فضاهای عارفانه شعر های حافظ و مولانا را تداوم بخشیده اند. 
البته یاد کنم که زبان فارسی زبان تاجیک ها نیست. زبان یک حوزه تمدنی است. زبان دوم جهان اسلام است. زبان ترک ها، ازبک ها، پشتون ها و هزاره ها بوده است. زبان فارسی زبان هیچ نژادی نیست. خاستگاه نژادی روشنی هم ندارد. زبان فارسی امروز از همه پاسدارانش از همه اقوام و نژادها مایه گرفته است. امروز بسیاری از کلماتی که فکر می کنیم فارسی اند فارسی نیستند. و این خصوصیت جهان شمول همه زبان ها است. برادران پشتون باید اعتراف کنند که شعر معاصر شان هم تحت تاثیر تحولات شعر نیمایی دگرگون شده است. چرا که حتا برخی از بهترین شعرهای معاصر اولیه فارسی در افغانستان را سلیمان لایق، بارق شفیعی، محمود فارانی، رحیم الهام، عبدالحی حبیبی و رشاد نوشته اند که پشتون یا پشتون سید الاصل اند. حتا استاد خلیل الله خلیلی نیز که نخستین شعرهای نیمایی ما را نوشته است به لحاظ تباری نه تاجیک است و نه پشتون، صافی است که امروز اکثرن به زبان پشتو تکلم می کنند. و من به شعر های شان می بالم و شعرهای فارسی تمام شاعران پشتو زبان را دوست دارم همانگونه که از شعرهای پشتویشان هرگز بدم نمی آید. آن ها باید اعتراف کنند که لرغون پیژندنه را از روی باستان شناسی فارسی ساخته اند، زیژنتون را از روی زایشگاه و پوهنتون و پوهنزی را از روی دانشگاه و دانشکده ای که ما را از گفتن شان منع می کنند. 
چرا من می گویم اعتراف کنند؟ چون دیگر مجبور نشوند که پنهانی از این منبع عظیم استفاده کنند. آن ها چرا با حس شرمساری استفاده می کنند؟ می خواهم بگویم که اگر شعر فرانسه نمی بود، اگر شعر هسپانیا نمی بود، اگر شعر انگلیسی و امریکای لاتین و روس نمی بود، شعر معاصر فارسی پدید نمی آمد ما با شهامت استفاده کردیم و شعر عظیم معاصر مان را آفریدیم. پشتون ها هم برای پدید آوردن ادبیاتی عظیم باید از زبان فارسی استفاده کنند. این یک ودیعه خداوندی است که آن ها همه فارسی می دانند و امروز همه آثار بزرگ جهان به فارسی برگردانده شده است. آن ها باید استفاده کنند و مثل ما از گفتن منابع تغذیه شان هم عار نداشته باشند. به راستی این "شرم" از کجا می آید؟ گاهی فکر کرده اید؟ چرا از یکسو ورود کتاب های ایرانی را تهاجم فرهنگی می گویند و از سوی دیگر همه استادان پشتو زبان به خصوص در حوزه علوم انسانی از منابع ایرانی تغذیه می کنند؟ این پنهان کاری ریشه در کدام ترس دارد؟ من همینجا را هدف می گیرم نقطه ضربتم درست همینجا است. من میخواهم بگویم که حضور یک ادبیات غنی پشتو و اوزبیکی بزرگترین پشتوانه برای زبان فارسی است. من نمی خواهم که پشتون ها زبان شان را از دست بدهند و در زبان فارسی مدغم شوند. این فکر نه عملی است و نه انسانی، خیلی هم شرم آور و ننگین است اگر گاهی بر حسب ضعف های عام انسانی دچار چنین تصور غیر عادلانه هم شده ام در همینجا شرمساری ام را اعلام می کنم. ولی ادبیات پشتو باید به زبان فارسی به عنوان یک "شانس" برای رشد خودش نگاه کند و ادبیات عظیم معاصرش را به وجود بیاورد. ادبیاتی که در سطح منطقه و جهان قابل حساب باشد. حالا من نمی گویم که شعر فارسی در افغانستان به چنان جایگاهی رسیده است، منظور من امکانات بالقوه ای است که در ایران برای رشد زبان فارسی و پشتو و اوزبیکی هم زبانان ما پدید آورده اند. این حرف من نباید تفاخر پنداشته شود. اگر به این موقعیت زبان فارسی در افغانستان به عنوان حربه ای در برابر برادران پشتون خود استفاده کنیم در واقع به صورت خود کار به تحقیر خودمان پرداخته ایم. چون ما از این حیث بیش از هر زبان دیگری مدیون زبان وفرهنگ های دیگر بوده ایم. بحث من بحث امکانات است و رهایی یافتن از حس صغارت. صغارتی که منجر به دست اندازی در تاریخ می شود. صغارتی که در پی مصادره تاریخ به جعل متوسل می شود. صغارتی که گذشته گرا است و گذشته را تنها راه نجات و سعادتش می داند. گذشته می تواند خوب یا بد درخشان یا کم رنگ باشد. اگر خوب بود مایه بختیاری است اگر درخشان نبود به هیچ وجه مایه شرمساری نیست. می خواهم بگویم که قدیم نبودن یک زبان و یک فرهنگ هیچ عیبی نیست. بلکه عیب بزرگ جعل یک فرهنگ قدیم است. ببینید ادبیات انگلیسی در واقع از زمان شکسپیر شروع می شود. ادبیات فرانسوی و جرمنی هم در همین حدود های زمانی ولی امروز از همین تاریخ سه چهارصد ساله غول های ادبیات جهان ظهور می کنند. 
در افغانستان به جای ساختن حال به دنبال گذشته سرگردانیم. باید حال را ساخت و نسل های آینده را از حقارتی که خود گرفتار آنیم رهایی بخشید. این از طریق ایجاد ادبیاتی جدی ممکن است. و ادبیات جدی را حسی شریف و انسانی خلق می کند. روح چرکین و آلوده به نفرت نمی تواند شهکار بیافریند. این حرفم متوجه همه اقوام افغانستان است. من چرا این همه بی پرده حرف می زنم؟ برای آنکه به حقانیت حرف هایم باور دارم. این کلمات از شهامت صدق جوشیده اند. از شهامتی که از راستی و حس مسوولیت انسانی مایه گرفته است. اگر خالد از چند دوست پشتونش یاد می کند می خواهم بگویم که من بخشی از خانواده ام پشتون اند. بخشی از خویشاوندان نزدیکم. من با پشتون ها رابطه قومی دارم و همچنان در میان آن ها دوستانی که نماد عزت و پاکبازی اند. این بحث ها تنها در حوزه شوونیزم قومی مطرح اند و بس. من مثل دیگران نمی خواهم در جلو یک حرف بزنم و در خفا حرف دیگر همه آن وزیران و رهبران و ملی-مابانی که در ملای عام خود را افغان می خوانند در خفا از این کلمه به بدی یاد می کنند. من می خواهم رو در روی یک پشتون برایش بگویم که من یک افغان نیستم و این به معنای آن نیست که از تو نفرت داشته باشم یا رنج های این خاکدان را فراموش کنم. من ترا دوست دارم و می توانم در کنار تو آبادانی کنم و از زندگی لذت ببرم بی آنکه افغان باشم بی آنکه از این کلمه نفرت داشته باشم. من می خواهم با شوونیزم مبارزه کنم. شوونیزمی که به عنوان یک خصوصیت زشت بشری همه اقوام را می تواند مصاب کند. من قربانی شونیزم قوم خودم نیز بوده ام، شونیزم ایدیولوژیک قوم خودم. و امروز هم تنها مساله ما شوونیزم قومی نیست تنها یکی از مسایل مهم ما است. بلکه فساد و حق خوری ایکه ما تاجیک ها هم در آن شریکیم مایه ننگ و شرمساری ما است و باید در برابر آن مقاومت کنیم. در برابر برتری طلبی ذاتی نژاد پرستانه تاجیک ها هم باید اعتراض کنیم. ما تاجیک ها در حوزه مناسبات اجتماعی شرم آورترین نوع تعصب را در برابر اقوام دیگر داریم. ما تاجیک ها یک عمر هزاره ها و پشتون ها را تحقیر کرده ایم. از کجا معلوم که آن شوونیزم واکنشی نبوده باشد که در برابر شوونیزم ما تاجیک ها خودش را به صورت سیاسی نشان داده باشد. عین نگاه را پشتون ها در قبال هزاره ها و ازبک ها دارند. در کنار جنایت هایی که همه در قبال هم کرده ایم و آن را توجیه می کنیم. پس این ناسیونالیسم بر مبنای افغانیت تصنعی، دروغی بیش نیست. آن نیروی درونی سازنده والهام بخش نیست چیزیکه جامعه عقب مانده و از هم گسیخته افغانستان به آن نیاز دارد. آن ناسیونالیسم، ناسیونالیسمی غیر تباری و در چارچوب مرزهای جغرافیایی است چیزی که تا حالا نیست اما باید ایجاد شود. 
برگرفته از تارنمای تاجیک میدیا