-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

انعکاس سرخ قلب من... ـ احمدرضا ـ الف

از نوشته های اعتصابی های مجاهدین خلق


هميشه وقتی او را می ديدم، آرزويم بود که روزی در مسير مبارزه بتوانم مثل او باشم، ای بسا که اين لحظه؛ انعکاس صلابت آن قلهٴ رفيع در هر مخاطبی بود.
لبخندی مهربان، آميخته با حسنی يوسفانه، روشنی بخش چهره اش بود؛ هر چند در پس اين لبخند پرده ای از حزن يعقوب نيز بر خانه دلش آويخته می ديدی. غم خلقی که هر روز بر سر کوچه ها به دارش می کشيدند، درد کودکان خيابانی و بچه هايی که روی دريای نفت بايد گرسنه سر به سنگ فرش رواقهای نمور آرزوهايشان می گذاشتند.
نامش… نامش نيز نمودی از حسنش بود، نامش را از فرزند پيامبر به وديعه گرفته بود، حسين! نامی چه شايسته!
در طريقت و رسم زندگی نيز مسلک سرخ او را برگزيد، رسمی چه بايسته!

هرگاه در جمعی رشته سخن را به دست می گرفت، ديگر صدايی جز صدای گرم و پر غرورش به گوش نمی رسيد، تمام اعضايت گوش می شدند، چشم ها به برق دو چشمش دوخته، پلک جرأت فرود آمدن نداشت، مبادا لحظه ای ديده از شکار هيبت کم نظيرش غافل شود.
گاه در می ماندم، از هر سوی که بر گرد اين قله رفيع ديده می افکنی تصويری بديع از تعالی و کمال انسان در ذهنت نقش می بندد.
آری او برای زندگی خود هيچ نخواست؛ در صورتی که همه چيز داشت. 35سال پيش وقتی دانشجويی جوان بود و در دانشگاههای آمريکا مشغول گذراندن تحصيلات عاليه خود بود، از آنچه که هر کسی در روند زندگی معمول می تواند داشته باشد بر خوردار بود. ولی اين روح سرکش او را راضی نمی کرد، آنچه که برای سايرين همه چيز بود در چشمان پاک او ناچيز و حقير می نمود. چرا که تجسم آرزوهای خود را در افق ديگری يافته بود، در مجاهدين خلق ايران. رسمی جديد و نگرشی بديع از معنای زندگی در مکتب مسعود.
يادم هست روزی برای انجام کارهای خدماتی اشرف در خيابان مشغول کار و نظافت بودم. لباس و سر و رويم پر از گرد و خاک بود و گرم کار خود بودم. احساس کردم دستی مهربان شانه ام را می فشارد. خودش بود، برادر حسين! برگشتم، خواستم رعايت کنم که کت و شلوارش کثيف نشود، آخر تازه از ملاقات يا به قول خودش از جنگ بيرون آمده بود. قبل از اين که اين فکر در ذهنم بلور ببندد دست به گردن من انداخت و با گرمی و خلوص خاص خودش من را به آغوش مهربانش طلبيد.
در چند قدمی ما يکی از پارلمانترهای اروپايی، از دوستان مقاومت ايستاده بود و با صفا و لذت ما را نگاه می کرد.
آری، خيلی از شخصيتها و رجال دنيای سياست، ژنرالها و افسران ابرقدرت دنيا که در برابر اشرف و اشرفی احساس خضوع می کنند و بسياری از دوستان مقاومت که امروز پيرامون آرمان مجاهدين حلقه زده و زنجير بسته اند، نقطه انتخابشان تاثير پذيری از مردی بود که در عين بلندی مرتبه، برای نوپا ترين همرزمان خود خاک خاک بود. کسی که تکرار نامش برای دشمنان رعشه مرگ و برای دوستان نويد پيروزی محتوم بود. مجاهد خلق حسين مدني!