-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

مولوی چگونه مولوی شد؟

پیمان آزاد

مولوی چگونه مولوی شد؟ مولوی هم مثل من و شما در اسارت بود. در اسارت گذشته ، در اسارت غرور عصبی ، در اسارت خود نمایی ، در اسارت منیت و نفس، در اسارت عقده ها ، در اسارت اثبات خود ، در اسارت کینه و نفرت ، در اسارت غیبت ، در اسارت رقابت با فرقه های دیگر ، در اسارت خرافات و خرق عادت ها ، در اسارت مقایسه با این و آن ، در اسارت ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ، در اسارت رویاهای خیالی ، در اسارت مریدانی که از او یک بت ساخته بودند ، در اسارت ارضاء نفسانیات خود ، در اسارت بازی ها و بازیچه ها و در اسارت زندان هایی که ساخته و پرداخته ذهن خود او بود که ناگهان شمس از راه رسید و به او گفت تو چرا خودت را اسیر این بازی ها کرده ای ؟ بیا این تیشه را بگیر و مولوی گرفت ، تیشه بیداری و روشن بینی ، تا اوبتواند دیوار این زندان ها را بشکند و خود را خلاص کند و از آن ها رهایی یابد. و بدین ترتیب بود که مولوی بازی ها و بازیچه را رها کرد، مبارزه با این و آن را رها کرد، مرید بازی را رها کرد و براثر آن پرده ها و حجاب ها از برابر دیدگانش کنار رفتند و حقیقت بر او متجلی شد.

مولوی آماده دگرگونی بود، ولی قدری معطل می کرد. شرایط نمی گذاشت که قدم اول و آخر را بردارد. فقط یک مانع کوچک مانده بود که چشمانش به حقیقت باز شود و این مانع را شمس برداشت! همین ، اتفاق دیگری برای مولوی نیفتاد. این زندان ها خودساخته هستند. در این زندان های درون، ما هم زندانی هستیم و هم زندان بان. بنابراین کلید رهایی در دست خود ماست. تنها کافی است قدری بیداری بشویم . بیداری نسبت به توهم باوری . آیا ما هم می توانیم همچون مولوی این حجاب ها را کنار بزنیم تا راحت بشویم ، درد و رنج کمتری تحمل کنیم و سبک و آزاد زندگی کنیم؟