-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

یک سرگذشت، از میلیون ها سرگذشت- ترجمه پیک نت

اوکرائینی ها میدانند در خیابان های فرانسه چه خبراست؟ 


اوکرائینی هائی که خواهان پیوستن به اتحادیه اروپا هستند میدانند در غرب چه خبر است؟
با این سئوال، خلاصه یک گزارش شهری را از روزنامه اومانیته بخوانید:

زمستان در شهر" پو "شهری در نزدیکی مرز فرانسه و اسپانیا. از"ژاکی جیم" پرسیدم "شراب سرخ دوست داری؟  
من او را ساعت 6 صبح، هنگامی که برای خرید بلیت به ایستگاه قطار شهر"پو" رفته بودم دیدم. هنگامی که مسافران سوار واگن ها میشوند می خواند: "بزودی ایستگاهی را نخواهید یافت. در کجا میخواهی انقلاب کنی رفیق؟ من شب ها از سرما یخ می کنم .
ژاک جیم 77  سال دارد و بی خانمان است. مثل همه بی خانمان های دیگر اروپا. او هرگز به نیویورک سفر نکرده، دنیا را ندیده اما سختی روزگار را کشیده است.  وی هرگز ستاره های اسمان را نشمرده است، اما در مزرعه تخیل های خویش آنها را نوازش کرده است.
ژاکی در اسپانیا در یک "کاروان" (اتاقکی که معمولا به اتومبیل ها برای سفر می بنندند) زندگی می کند. در" اکا " منطقه ای در "اراگون". از بخت بد، یک روز کاروان او آتش گرفت و تمام وسائل محقر زندگی او سوخت.
ژاکی دختری 50 ساله دارد و حالا مجرد است. او یکی از قربانیان زندگی و "سیستم" اجتماعی است که روز به روز بیشتر بر اروپا سایه می افکند. حالا، مدتهاست که شب ها را در یک خوابگاه رایگان شهر که در نزدیکی ایستگاه قطار است به صبح می رساند. در حیاط خصوصی این خوابگاه "غذای رایگان" تقسیم می کنند و ژاکی همیشه مهمان این سفره است. مانند بقیه بیکاران و گرسنگان اروپا.

شعرخوانی او کنار واگن قطارها ادامه دارد که کامیون های ارتشی با چراغ های پر نور می رسند و سربازان لژیون فرانسه یکی پس از دیگری از کامیون های خارج میشوند. مردانی با وجدانی بی تفاوت که تحقیر آمیز تلوتلو می خورند و به طرف واگن های قطار می روند. هنوز به مقصد نرسید، خسته اند. ژاک برای آنها نیز می خواند: "به جشن می روید و یا به کشتارگاه در مالی در نیجریه در افریقای مرکزی" و بعد با زمزمه مخفی میگوید: "من هم فرانسوی هستم و حق دارم سئوال کنم.
"در این صبح پرسرد زمستانی سگی به آرامی نزدیک میشود. ژاک که باکلاه سیاه وعینک دودی و ژاکت و شلوار جین پاره خود در کنار دیوار چمباتمه زده است به سگ لبخند می زند. سگ او را بو می کند و می گذرد. ژاکی می گوید: در فرانسه همه چیز نابود شده است. من هرگز التماس و گدائی نکرده ام و زباله دانی های شهر را در جستجوی غذا زیر و رو نکرده ام. من مردی فقیر اما با غرور هستم و از حقوق ناچیز بازنشستگی خود زندگی می کنم. روزگاری در لژیون فرانسه خدمت کرده ام. سیاست به من خیانت کرد. من هم به آن! من زندگی را لحظه به لحظه در اینجا می گذرانم وهرگز خسته نمی شوم، هرچند مسئولان خوابگاه رایگان هم می خواهند ما را دور بیاندازند. من ازاد هستم ، وقتی که می خواهم به حمام رایگان شهر می روم و حمام می کنم .از کسی شکایتی ندارم. بسیاری از مردم را می شناسم که شب ها را در جعبه های مقوائیبه صبح می رسانند. بسیارــ بسیار. در خیابان قانون جنگل حاکم شده است.
ژاکی در کنار بطری و کوله پشتی و چند قوطی کنسرو، پوتوئی به دور خود می پیچد. از او می پرسم فکر میکنی جهان اینچنین می ماند؟