-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

"چشم اندازباوری" و "حقیقت" در اندیشه ی نیچه

"دشمنان حقیقت: باورهای تغییرناپذیر دشمنانِ خطرناکتر حقیقت اند تا دروغ ها." [۱]
فردریش نیچه (1844-1900)

نویسنده: سیر یگانه


فرهنگ و فرهنگیانی که به پاسخ ها بیشتر از پرسش ها می پردازند و استقلال اندیشه را سرکشی از سنت های نیاکان می پندارند به اندیشیدن اصولی و انتقادی کمتر رو می آورند. گفتمان های فرهنگی، از همین رو، بیشتر به پیشنهادهای "درست گویی" و "درست نویسی" تا "درست اندیشی" می انجامند، زیرا اندیشیدن سیستماتیک/فلسفی بر خلاف ادبیات، به ویژه شعر، خسته کن تلقی شده به مزاج دادخواهانه، عاشقانه و احساساتی ما کمتر برابر است. اضافه بر آن، فلسفیدن در چارچوب مشخص منطقی با سنت مجردگویی و تک بیت پسندی ادبیات فارسی سازگار نیست. نوشته زیر نگاهی مختصری بر چشم اندازباوری و حقیقت در فلسفه ی نیچه است و تلاش دارد آغازگر گفتمان و اندیشه ورزی در حوزه ی فلسفه باشد – تا توانسته باشیم به فراسوی کلیشه ها و نقل قول های فسبوکی و رسانه یی بنگریم. 

چارچوب های اندیشه یی با تمرکز بخشیدن توجه به عناصر عمده، یا مخرج های مشترکی که میتوان آنها را به گونه ی کلی بر طرح ها تطبیق کرد، به دانستن کمک کرده ارزیابی و نتیجه گیری را آسان می سازند. چارچوب ها بر بنیاد آنچه می دانیم استوار اند؛ با این هم، می توانیم آنها را برای دانستن آنچه نمی دانیم به کار بریم. درست است که چنین روش برای رسیدن به نتیجه گیری های عملی مناسب است، اما نتیجه های به دست آمده بدون تردید بر بنیاد عمومیت بخشی ها استوار بوده و دقت و صحت لازم را ندارند. مهم تر اینکه، نتیجه گیری ها بر اساس انگاره های پذیرفته شده و پیش فرض های اعتقادی (قراردادی) به دست آمده اند. این روش برای دانستن ضروریست؛ در واقع، بدون آن دانستن ناممکن خواهد بود. پس هر چه می دانیم – هر چه – خود ساخته ی است که برای درکِ محیط/ماحول خود خلق کرده ایم. ازاین رو، درک ما همیشه نا مکمل و محدود به "افق/کرانه" ماست. 

فریدریش نیچه یکی از با نفوذ ترین فلاسفه قرن نزدهم است که با برنامه اش تهداب اندیشه فلسفی غرب را از ریشه مورد پرسش قرارداد. به قول او، ما بردگان باورهای خود بوده و زندگی مان را بر افکار و رفتاری بنا کرده ایم که پیش فرض های آنرا، اگر ژرف بنگریم، خود رد خواهیم کرد. مشکل اساسی نیچه با پدیده هایی چون "واقعیت" و "دانش" از ادعای فلاسفه ی یونان باستان به خصوص پیروان مکتب افلاطون سر چشمه می گیرد، که گویا آنچه در برابر ما پدیدار می شود، "حقیقت کامل" نیست و دنیای دیگری خارج از ادراک ما وجود دارد. 

نیچه به این باور است که دسترسی به اشیا صرف از طریق ادراک ما ممکن است پس تلاش برای دست یابی به آنچه خارج از ادراک ماست بیهوده خواهد بود. "انسان چرا نمی تواند ببیند؟ زیرا خود در میان ایستاده است: نگرنده اشیا را پنهان می کند." [۲] نیچه هشدار میدهد که باید از طرح هایی چون رسیدن به "عقل ناب" و یا "حقیقت کامل" پرهیز کنیم زیرا چنین باور ها مزخرف اند. دیدن و دانستن به چشم اندازها متعلق اند. چشمان ما تنها فاصله معینی را دیده و ما در فضای محدود این فاصله در حرکتیم؛ حواس شنوایی و لمس ما، به همین ترتیب، محدود به افق یا کرانه ی مشخصی اند. ما هر کدام در وسعت محدود همین کرانه ها زیسته از چشم انداز مشخص خود به زندگی می نگریم. 

گیریم با واقعیت آشناییم، و آن قلمرو اندیشه، زبان و آگاهی است. این قلمرویست که انسان را از حیوان متمایز ساخته آدم می سازد. ما قلمرو اندیشه را در مقایسه با قلمرو کنش ها، اراده و آزمون ها (تجربه ها)، قلمرو آزادی خود می پنداریم. اما، درین نکته خطای دیگری نهفته است؛ اندیشه خود زبان است و در نتیجه، آگاهی ما نمی تواند خارج از زبان باشد. هرچند می پنداریم که با واژه ها می توانیم تجربه های خود را با دیگران بخش کرده از زندان خودی رهایی یابیم، اما در واقعیت، واژه ها – قراردادهای اجتماعی – قادر نیستند تجربه های شخصی را وسیله شوند و یا درک خودی را ممکن سازند. پس آگاهی یا اندیشه شخصی نیست و زبان شخصی وجود ندارد. آگاهی از نیاز افراد برای مراوده برخاسته است. به اینگونه، آگاهی به هستی فردی انسان نه، بلکه به سرشت اجتماعی او وابسته است. از آنجاست که تجربه ها، احساسات و اندیشه هایی که به آگاهی می رسند به سودمندی اجتماعی نیاز دارند. به همین گونه، آنچه را که "تجربه درونی می دانیم تنها با یافتنِ زبانی که برای فرد قابل فهم است به آگاهی راه می یابد – یعنی برگردان حالت [درونی و یکتا] به حالتِ [قابل درک اجتماعی] که فرد با آن آشناست." [۳]

به گونه ی مثال، واژه ی "درد" برای همه فارسی زبان ها مفهوم مشخص و پذیرفته شده ی را می رساند؛ پس واژه "درد" یک قرارداد اجتماعی است. اما درد های فردی یکسان نیستند؛ هر شخص درد را با احساس خودش درک می کند. اما دستگاه مفهوم ساز زبان این احساس فردی و یکتا را به واژه ی که برای اجتماع قابل درک می باشد تغییر داده سودمند می سازد. در این روند مجبوریم از جزییات درد های فردی چشم پوشیده به عمومیت واژه ی "درد" اکتفا کنیم. 

برای درک بهتر نیچه، باید به روندِ ساختار – "شدن" – درنگ کرد، روندی که به وسیله آن جهان هویدا را دیده، حقیقت می بخشیم. طرح ها (مفاهیم) چگونه ساخته می شوند: به واسطه ی جریانی که در آن واژه ها را به میل خود با اشیا پیوند داده عمومیت می بخشیم – "ابسترکت" می سازیم. طرح ها با همدیگر پیوند خورده سیستمی را می سازند که در آن اشیا بنابر همسانی ها و تفاوت های شان با مفاهیم ازپیش ایجاد شده به گروه های مشخص دسته بندی می شوند. در این روند ویژگی های فردی را نادیده گرفته یا به آنها اهمیت نمی دهیم. در نتیجه، با از میان برداشتن یگانگی و فردیت یک شی می توانیم طرحی را با دسته بندی نو در کهنه شکل داده به دانش خود بیافزاییم. 

به نظر نیچه، افکار در پیوند پیچیده با غریزه ها یا خواست های ذاتی ما قرار دارند. او به این اکتفا نکرده ادعا می کند که هوشیاری یا تفکر چیزی جز "رفتار مشخص غریزه ها در برابر همدیگر نمی باشد." [۴] از این دیدگاه، واژه ها زاده ی روندی اند که در جریان آن انگیزه های عصبی به تصویر و بعدأ به صدا (واژه) تبدیل می شوند. به بیان دیگر، آنچه ما را از حیوان ها متمایز می سازد توانایی ما در صدا ساختن استعاره های ادارکی و حل کردن استعاره ها در طرح هاست. اما دراین روند، هر آنچه در تجربه یگانه و انفرادیست، بیرون رانده شده و جهانِ نوی خلق می شود: جهانی که "در برابر جهان ادراکِ نخستین یک پارچه تر، کلی تر، قابل درک تر، و انسانی تر جلوه می کند." [۵]

نه به این معنی که ما در بازآراستن و آفریدن واژه ها آزادیم؛ بلکه "اندیشه تفسیریست بر وفق طرحی که ما آنرا نمی توانیم دور اندازیم." [۶] باید در میان سرچشمه یا مبدا واژه ها و کاربرد آن ها در روند تاریخ فرق قایل شد. نیچه ادعا می کند که چون طرح ها با تعریف و تغییر پی در پی در جریان تاریخ هم سان شده اند، از هم گسستن کلافه ی تفاوت های اهداف، کاربرد ها، تاریخ ها و نهادینه های آن ها ناممکن است. پس، "...تنها آنچه تاریخ ندارد، تعریف پذیر است." [۷] پیامد این امر به قول نیچه اینست که واقعیت چیزی در بیرون نبوده که باید آنرا جستجو و پیدا کرد، بلکه آفریده ی است که آنرا در یک سیستم گفتگوی استدلالی جا داده اند. تنها باور ما به واقعیت بودن شان آنها را واقعیت می سازد.

چگونه دانش می اندوزیم؟ در اندوختن دانش دو گرایش همزمان اتفاق می افتند: اراده به نادانی و اراده به دانش؛ و همین ویژگی دوگانه است که "اراده اساسی روان" را تشکیل میدهد. از یکسو، متمایلیم تجارب جدیدی را از خود بسازیم – تمایل به دانش. از سوی دیگر، برای دانستن مجبوریم دست به مستثنی سازی عمدی و به بستن پنجره های مان به روی این یا آن بزنیم – تمایل به نادانی. ما برای به دست آوردن نتایج مشخص از مشاهداتی که در رسیدن به نتایج مطلوب کمک نمی کنند چشم می پوشیم و گاه گاهی از دیدن چیزهای مشخصی خودداری می کنیم. در غیر آن روند ساده سازی، کلی گرایی و نادرست سازی ما برملا خواهد شد و چارچوب دست داشته ی مفهوم سازی ما از بین خواهد رفت. پس، تنها بر بنیاد محکم نادانی است که دانش توانسته است پیشرفت نماید، و اراده به دانش بر بنیاد یک اراده ی نیرومندتر – اراده به نادانی – به پالایش برسد.

در نهایت، نیچه حقیقت را خود چنین تعریف می کند: "پس حقیقت چیست؟ لشکر سیار استعاره ها، مجازسازی ها، انسان انگاری ها – کوتاه، مجموع پیوند های انسانی که شاعرانه و سخنوارانه بهبود یافته، مرتب گردیده و آراسته شده و بعد از کاربرد طولانی، خلقی آنرا ثابت، قانونی و اجباری پنداشته اند: حقایق، تخیلاتی بوده اند که ما فراموش کرده ایم تخیلات اند، استعاره هایی که فرسوده شده و نیروی حسی خود را از دست داده اند؛ سکه هایی که تصاویر روی آن ها از بین رفته و حالا دیگر ارزش سکه را ندارند بلکه تنها به مثابه ی فلز مطرح اند. ما هنوز هم نمی دانیم که این غریزه برای حقیقت از کجا برخاسته است: زیرا تا حال تنها چیزی که شنیده ایم مکلفیتی است که اجتماع، تحمیل کرده تا حقیقت گفته شود: حقیقت گفتن به معنی کارگیری استعاره های هنجاریست – از نگاه اخلاقی، مکلفیت به اینکه باید بنابر آیین ثابت دروغ گفت، گَله گونه، به شیوه یی که برای همه جبریست، باید دروغ گفت..." [۸]

در آخر خواننده خواهد پرسید هدف از دانستن چشم انداز نیچه و ارتباط جهان بینی او با زندگی روزمره چیست؟ آگاهی از گوشه های کوچک اندیشه ی نیچه که این جستاره به آنها پرداخته است میتواند در موارد زیر برای خواننده مفید باشد. اول، چشم اندازها متفاوت اند و "حقیقت" هایی که به آنها باور داریم ریشه های نا گسستنی در تاریخ، فرهنگ و تکامل زبان ما دارند. پس دانستن آنچه ما "حقیقت" و "حق" می پنداریم برای آنانیکه آگاهی از تاریخ تفکر و زبان ندارند دشوار است. بر علاوه، لازم نیست دیگران به چشم انداز ما باور داشته باشند. این به آن مفهوم نیست که همه چشم انداز ها با هم برابر اند؛ بر خلاف، وسعت دیدگاه های فردی متناسب به کرانه دید یا اندیشه ی افراد است. 

دوم، انقلاب نیچه را میتوان به شکل بارز در اندیشه ی پسامدرن دید. فلسفه پسامدرن جهش مهم اندیشه ی نوین است که پیش فرض های بنیادی دیدگاه مدرن را مورد پرسش قرار می دهد، از جمله ارزش های نهادی که از مدرنیته پدید آمده اند: مانند "پسندیده" پنداشتن یک دسته از ارزش های سیاسی/ اقتصادی/ اجتماعی و "ناپسندیده" پنداشتن دسته ی دیگر. با آگاهی از چشم انداز نیچه و روند ساختار مفاهیم که ارزش ها را می سازند میتوان در تمییز "خوب" و "بد" محتاط تر و در ارزش پسندی ها عقلانی تر بود. در پایان، ژرف ترین و سودمندترین پیام نیچه برای امروزیان، به ویژه برای جوامع سنتی، نگریستن به فراسوی سنت ها و باورها است. پرسش های بنیادی از عادت ها و باور های دیروز منتج به گشودنِ کرانه ها و روزنه های فردا خواهند شد. 

***
واشنگتن دی. سی.
نوامبر ۲۰۱۳

***
این جستاره را دو سال پیش به زبان انگلیسی نوشته بودم. از دوست دانشمند و ارزشمندم فایق ظریف که در برگردان نسخه انگلیسی به فارسی به من یاری رساندند سپاسگزارم.