-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

فریادی برسردنیا

زیرسقف لرزانی ایستاده ایم. حالا هریک ازما، درگیرِ کنار آمدن با گوهر «فردیت» خود هستیم که گاه خود ما و سازوکار این دنیا را یکجا در ترازوی نفرت اندازه می گیرد. 
رزاق مأمون

فریادی برسردنیا «1»
 رزاق مأمون – قوس 1392
چیزی در درونم مرا وا می دارد رنج خود را با صدای بلند فریاد کنم. من نیک دانسته ام که چه باید بکنم. آنچه در درونم هست و هرگز فریبم نمی دهد اکنون به من می گوید: ( باید در مقابل تمام دنیا بایستی حتی اگر تنها بمانی. باید چشم در چشم تمام دنیا بدوزی حتی اگر دنیا با چشمان خون گرفته به تو بنگرد. ترس به دل راه نده. به سخن آن موجود کوچکی که در قلبت خانه دارد اطمینان کن که می گوید: “دوستان همسر و همه چیز و همه کس را رها کن و فقط به آنچه برایش زیسته ای و به خاطرش باید بمیری شهادت بده”). ماهاتما گاندی
چهارچوب
بامداد، ظهر یا آخرین ساعت نرسیده به نیمه شب، سیمای خراشیدۀ افغانستان، نومیدانه به رویت لبخند میزند. سرخط اخبار...«تجاوز جنسی بریک زن درولایت...»، سپس، عکسی شوم درنمای فیس بوک... دشنام با ادبیات ناقص، «تجاوز جنسی بریک کودک...« مردی به خاطرپنجاه افغانی زنش را با تبر کُشت.»، «نگرانی نهاد های حقوق بشر از نقض روز افزون حقوق مدنی به خصوص زنان، کودکان، «دراثرانفجارماین کنارجاده ... کشته وزخمی...» زنی، مردی، دختری، پدری، عروسی وشوهری لابد از سرشکرگزاری، آهی ازسینه می آورد که چه خوب است به جای آن دخترتجاوز شده، کودک تباه شده، پیکره های لاش لاش شده ای پرت و مچاله روی جاده خاکی، خودش نبوده، دخترو خواهر و پسرکوچکش نبوده است. تا چرخۀ ماجرا ها مثل رودی سرایستادن ندارد؛ دامنه های شکرگزاری ها نیز همه روزه گستره می گیرد.
گه گاه در «سرزمین رنج های دنیا! » «2» احساس کرده ای درجریان شبانه روز، چندبار به اشکال متفاوت، ازبهر «فردیت» خویش مورد تجاوز قرار می گیری؛ خود نمی دانی؛ یا میدانی وخم به ابرو نمی آوری؟ دست کم احساس تحقیر ترا می سوزاند که «گوهر فردیت» هرروز- بسته به تصادف وطالع- چند بارمورد تجاوز قرارمیگیرد؟ تجاوز گری وتجاوزپذیری، فرهنگ نا نوشته ای است که ضد آن، در«جریده های رسمی» نوشته و «توشیح» شده؛ اما درجهان واقع، امری پذیره ای است. فکرمی کنی سرنوشت همین است و روزگار، گربدین منوال بچرخد، چانس خواهی داشت که رسیدن دست توفان به خود را به تأخیربیاندازی؛ اشتباه میکنی. سرنوشت این نیست؛ حس بی رنگ خوشبختی درخلاء بی سرنوشتی است...تو دربی سرنوشتی، سرنوشت وقناعت را خواب دیده ای تا خودت را گوشه ای دنج وبی آفت قایم کنی...
تقدیر همین است. اگر بانگ رسانه ای تجاوز، برای تشنه لبان دیار همزیستی وناگزیری، تا هنوز پیامی فراتر از بانگ هشدار، ارسال نمیدارد؛ بانگ تجاوز دایمی به احساسات شهروندان تشنه لب و شناور درجال زنده گی، انفجاری است تکثیرشده درثانیه ثانیه، روز ها وشب ها... درسفر، در خنده، در سکس وسکوت وفاتحه.
زیرسقف لرزانی ایستاده ایم. حالا هریک ازما، درگیرِ کنار آمدن با گوهر «فردیت» خود هستیم که گاه خود ما و سازوکار این دنیا را یکجا در ترازوی نفرت اندازه می گیرد. اصناف پولدار، دست تنگ، زورمند، له شده ها وسعادتمندان...از این خانۀ قراضه، دردورن خود، یکی داریم. امیدی به بازسازی اش هست یا این که بگذاریم از بیخ وبن رانش کند وکارش تمام شود؟ کسی را نتوان سراغ داشت با چنین سخاوتی از خیر این عذابکده بگذرد. از زمانی که ظفرمندانی، دست دردست حوادث، کاردهای جور وپستی را به استخوان «فردیت» رسانده اند، هیچ فردیتی غیرمجروح برجا نمانده است؛ قربانیان بر سروصورت خود یادگارها دارند. این اندورن خانۀ «مستور» تصویرآسایش خود را از حافظه بیرون رانده است. در جایی که ازآسمانش فاجعه واز زمینش، آزار واذیت و از زبان ها، نیش؛ ازچشم ها شراره های گناه و از آستین ها تبرهای دوسر می روید، «فردیت» سگ ترسیده وگرسنه ای را ماند که برای گریز از هول مردن، لب نان خشک اضطراب را گاز می زند. راستش درچنین هوا و فضا، حرص زنده ماندن هم عود می کند.
 دیگر، «فردیت» امانت سرای درون نیست؛ برای عبور از «دارالامان» بی پناهی، به سوی صحرا های محشر  «ده افغانان» و «افشار» غمباده گرفته، و تأسف آباد های «خواجه بُغرا» گذرواژه های رنج وتعب به کار است که به رایگانش نتوان فراچنگ آورد. همه چیز، غرورمندانه، نماد آزار وحسرت است. همه جا دیوارها به جای پاسبان قداره بند، ایستاده اند. «فردیت» شهروند تبعیدی تن، موسای آزرده از نمرود های برون تن، با ایوب پیامبر، خویشاوندی یافته است.
فردیت - از نهانگاه- به همه چیززُل می زند؛ شاید همچون زنی داغدار، جوانی شکسته دلِ جویای دمی خوش، نان آوری درمانده، صابر وچشم انتظار معجزه؛ «محمد»ی معلول ومعلق دردژ گوشتی، دختری مراد ندیده، پتوی دلهره به دور پیچیده... درین خراب سرا، گزیده ترین«پیامبر بی سلاح» «3» نیز محکوم است و چه بی حاصل، آیه های نرم «مدنی» برلب، به هرخیابانی که رو می کند، راهش نمی دهند... همه درپناهگاه «فردیت» ها ، امروز وفردا می گویند. «فردیت» های باکره، در رفته از چنگ دیوهای زنجیرباف، درینجا به هجرت نشسته، به عسرت فرورفته، هرلحظه زخم می خورند ازابولهب های کنار خیابان، ازفرعون های پرسروصدا، از آیه دزدهای حریصی که برای یکدیگرشان، قُرص های تقویت جنسی تحفه می آورند، از سوداگران میراث محمد... محمدی که از شرم ندیدن پلیدی های امت خویش، شاید به رسالتی دو باره می اندیشد. شاید این بار کاری به کار «منافقین» و «مشرکین» کعبه ومدینه ندارد. میدان عاصیان وخدا درهمین جاست. موسای عصا گم کرده هم از جهان واقعیت روی گردانده و درسلول فردیت به ستوه آمدۀ آدم های شهرما، پهنا ودرازای نگون بختی فرعون ها را اندازه می گیرد. این جا پیامبران به بن بست رسیده اند. 
کشور بی شریعت
در کابل- افغانستانِ کوچکِ درهم جوش- همه چیز با مشروعیتی واژگون و درحال نظام مندی، از روی ضد خود قابل تعریف است. همه، راست ودروغ ازنخ شریعت آویزان و چشم در چشم شریعت «ظاهر» بین. صاحب شریعت، گاه به کوری چشم «ظاهر» شریعتی لجام گسیخته بنا می کند تا اصل خود را دور بزند وهم مشروعیت آن را «تفسیرنو» می کند. همه چیز سرجایش قرار دارد. جمعی به رسم «همرنگ جماعت»، دسته ای صاحب شریعت وگروهی مجری وبابقی صرفاً ازنام آن، نان می خورند؛ و برای دست بردن در کاسه صنوف دیگر نیزمانع چندانی درکار نیست. حق قانون مدنی هم هرچند با بی میلی وچیزی مثل خواهر ناتنی شریعت، درلفظ وکاغذ محترم فرض می شود تا جوازی احتیاطی باشد برای «مبادا» و شریعت استخراجی «گرضرورت بود، روا باشد.»، برای تجاوز برین خواهر «لوند» که اگر ناخن هایش به موقع نچینی، زیادی آبرومی برد. تا این دم، روزگار غنیمت است و قشر«همرنگ جماعت»، صاحب قانون، مجری ورعیت، - هرکه بسته به توان- درین منحنی بسته در نوسان اند. درین محشرستان، چیزی که ازقلم افتاده؛ «فردیت» شریف آدم است که چون چشم «ظاهر» عُرف وشریعت به آن نمی رسد؛ رخ درنقاب، از سنجش گاه سود وزیان، زمان ومکان، غایب حساب شده است. هیولای عاصی غیرناطق دربیشه خوابیده؛ حساب همه را کف دست دارد؛ ولی رهگذران روی بروت هایش پا میگذارند. درون عاصی، صاحبان خود را به دیوانه گی کشانده است. غنی وفقیر دریک کشتی اضطراب وترس سوار اند؛ غنی، رنجوراز روح فقیر؛ وفقیر درعطش نعمت، ازراه شکنجه همدیگر، به سوی زنده گی درحال فرار اند.
آهنگ «حق شهروند» غریبه است ودل نمی رباید. نه این که نماد تعرض به «شریعت» است؛ که از احتمال حسابگیری از «فردیت» دیگران چیزی درخود دارد. شریعت تازه ای اختراع شده که ظالم وشقی و بینوا را به یک طناب اذیت ودلهره بسته است. ترس، خمیرۀ این الهیات زمینی است که دردهای مشترک «فردیت» های متجاوز وتجاوز شده را نظارت می کند. «فردیت» ذاتی، یک زورسالار و یک فرد خردشده وفرودست، از ترس شایع، زیر حجاب مضاعف می روند. هردو، محکوم اند در شرایط فوق العاده، درتابوت مستور خود از جا تکان نخورند. گوهر «فردیت» متجاوز و تجاوزشده،  از هول مزاحمت یکدیگر، از پیشدستی احتمالی برای یورش ناگهانی یکدیگر، آه می کشند و از روح وجان، باج می دهند. برای اولی، الهیات سنت و دستورات «برهان قاطع» به صرفه است؛ برای دومی- چشم انتظار معجزه- خواب نگونساری ظالمان می بیند؛ دست دعا به آسمان می برد و عصر خدایی «قانون» را دربیداری به خواب می بیند.  مظروف های نا همساز، در ظرف جامعه و دولت، لغزان اند. کسی ازسرناگزیری، دسته ای به سودای سودوزیان، ازین ظرف جرعه ای طلب دارند تا همه پیچ وتاب بگیرند و سرگیجه بروند. هیچ طرفی حاضر نیست کوتاه بیاید. کوتاه آمدن همانا؛ مردن همانا. راه سوم وجود دارد؛ به این شرط که دورنمایی چشم بدوزیم که قرائت های ابزاری از اسلام، صحنه را به اصل تقدم قانون مدنی بازنگهدارد. فرهنگ مدنی درتمامی امور، با حفظ ارزش معنوی دین، دربرابر دلالان مذهب سیاسی،«حق وتو» دایمی کسب کند. این مأمول یک شبه نیست؛ فرآیند است.
«مردمان وحشی وفاقد قانون.»
در خاطره نگاری ها و متون محرم که از سوی مأموران مخفی اروپایی به ویژه انگلیسی ها به دربار امپراتوری های فرنگی ارایه شده، ارزیابی هایی برهنه از جوامع آسیایی وجود دارد. قهرمانان عبور از دامگاه های خوانین آسیای میانه و افغانستان، ساکنان گذرگاه ها درمسیر سفر های «استراتیژیک» را بعضاً «مردمان وحشی وفاقد قانون» توصیف کرده اند. «4» کاربرد این چنین، به وضوح برای ما که درگذرگاه های استراتیژیک افتاده ایم، کم وبیش اهانت بار می نماید. مغز یک اروپایی گردشگر یا آسیا پژوهان از رنگ تعلق مذهبی، غرور عاطفی و خودنگری های افسانه وار بومی، تهی است. از همین رو، در توضیح جزئیات موضوع مورد بحث، فقط به هدف اصلی کار اطلاعاتی وپژوهشی خویش وفادار است.
آیا در بریدۀ «مردمان وحشی وفاقد قانون» چیزی نیست که نسل کنونی را به عنوان شهروندان تأثیر گرفته ازارزش های شهروندی مدرن، درقرن بیست ویکم و دارنده گان «فردیت» های مجروح از زخم های «فقدان» قانون از درون می لرزاند؟ ما در دورۀ المناک گذار نا هم آهنگ همراه با افت وخیز های حوصله گیر، از ساختوارۀ ذهنی نازا به سوی مناسبات گیج کنندۀ مدرنیته و پسا روشنایی های آن به سرمی بریم.
محال است به وجدان خود دروغ بگوییم که یخ های پنداره های عُرفی در ذهنیت ما درحال آب شدن است. حکم ساده این است که از قرن نوزده یا از دورۀ رخوت پیشا قرون تا کنون دگرباره گی های کیفی زیادی به خود ندیده ایم. چشم ما برای دیدن حال حقیقی درون وبرون ما، شُسته نشده است. هر شهروند که به خارج از حریم خانه قدم می نهد، درجال صدها دام مریی و مرموز در حرکت است. با صدها شاخک های حسی بیگانه سروکارش می افتد. هجوم چالش ها، از نوع نگاه، ترقس ناگهانی، راه بندان، بوی گند، تنه زدن، چیغ گارسون هتل، ظاهرآرایی های نوکیسه گان، دسته های همه حاضرِ گداهای کوچک، مظاهر زورگویی، چشم سوزاندن دخترکان درون پریش، کم ظرفیتی و آب دهان انداختن و صحنه زشت خوابیدن یک معتاد کنار جاده و ... صدها نماد لغزان دیگر، به همان اندازه ای که اختیاری نیستند، تصادفی اند وبه همان میزانی که از روی تصادف  ازهرسو می رویند، غیرقابل اجتناب و به همان اندازه واقعی و چند برابر اندازه های قبلی، فرسایندۀ «فردیت» اند.
فردیت را آن کیمیای هستی گفته اند که ویژه گی غیرقابل تصرف هرآدمیزاده ای است.  شک دارم کسی از شهروندان سرای بی دیوار «این کهن بوم وبر»، از روی این تعریف، خودش را در مفهوم ثابت و ارجناک آن باورکند. شخصیتِ (individuality)  درین جا باج ده است وبه عنوان تنها جنبه تقسیم ناپذیر انسان، قابل تقسیم وحتی سزاوار تصاحب است. گرفتاری روانی شهروند- دارای ساختواره سنگین محافظه کاری- در دورۀ بی رحم گذار تاریخی، گذار نرم درون سنتی به درون مدرن، غرقه گی دربغرنجی های ساختار پسا مدرن، حالتی را پدید آورده است که همه چیز از بُن به تکان افتاده و هرچیزی غیرقابل تصور، اتفاق می افتد.
ویژه گی شهروندی ما، به گونه ای شگفت، ویژه و بومی است. از لرزش دایمی دغدغه های کارکردن، تولید ومصرف، رنجه می شودو بین فردیت خوابزده وفردیت واقعی مغاکی دهان پاره هویداست. این لرزش، حاصل از توسعه جرقه وار ونا پایدار همپا با نظام هیجان انگیز ارتباطات، در مرحله اول، باور فرد و هسته خانواده را آماج گرفته است.
هنوز عامل قدرت درکشور- دنیا باوران مفتون - درک شفافی از حق شهروندی ندارند و فقط از فرآورده های مادی  و منحرف مدرنیته بهره می برند واز پسآمد های شکستن توازن درجامعه نیز نگران نیستند. درک تعیین کننده قدرتی که خود هنوز نهاد پایدار نیست، با جنون دنیا باوری خویش، اثرمندی دین باوری، مردم سالاری واحترام به شخصیت درونی انسان را به لیلام حوادث داده است. ترکیب نورسیده های عرصه قدرت، دوجزء عمده دارد. دسته اول، جهادی های جنگی اند که بحث «دین» درنگاه آنان، جای خود را به «دولت» خالی کرده و ازنظر فکری، نظام ارزشی آنان به فرق ایستاده است. دسته دوم، فراری های عسرت زده از زیر چتر قانون ومدیریت غرب اند که به سرای فاقد قانون وارد شده و برای ماندن درصحنه، ابزار دولت را با ادبیات سنت های فرسوده آلوده تر کرده اند. اهمیت سیاسی واجتماعی «فرد» حقوقی، فرد رأی دهنده، تابع و بی خطر، جای «فردیت» حقوقی و ارزشی را پرکرده است. فقدان توازن میان فرد واقعی وحقوقی با مظاهر مسخ و جزیره ای قدرت، بر بیچاره گی درونی انسان افزوده است. به این ترتیب، اگرچه ازواکنش وجدان عمومی دربرابر لنگراندازی اقتصاد غنیمتی قدرت سالاران بومی هنوز خبری نیست؛ هیچ کسی هم اعتقاد ندارد که این «بارکج» به منزل برسد.
فردیت فراموش شده
آقای... یا خانم ... محترم!
خانه را از به مقصد رفتن به «مندوی» قلب تنگ نفس کابل ترک می کنی. تا رسیدن به ایستگاه، کوچۀ باریک مارپیچ را طوری راه می روی تا پا میان جویچۀ فاضلاب کبود رنگ نگذاری که از «کناراب» هرخانه دروسط باریک راه بدون مجاری ایستاده است. دست یا دستمالی جلو دماغ می گیری تا از بوی گند، به تهوع نیفتی. گام ها را تند ترمی کنی و به روی خود نمی آوری... تا جادۀ عمومی قدم هایی بیش نمانده. وسط جاده، میرسی. ناراحتی ای ملایم مثل آه خاموش، از درونت بالا آمده؛ تو، شکرگزارازین که تا این جا، به سلامت آمده ای، نادیده اش می گیری. چیزمهمی نیست. متوجه می شوی که حفره ها و چاله های گود تر، درمسیر اسفالت جادۀ کم پهن، نسبت به روزهای پیش، کوتاه ترشده است. کسان دیگری هم جوار جاده، پیشتر ازتو منتظر «ملی بس»، «تاکسی سی افغانیگی» یا «تون اس» اند. خاک ودود موج می زند. موترهای دوصدهزار دالری جلو چشمانت از روی جاده دو دالری مثل شبدیزهای مست، چنان می تازند که حفره ها را هم نادیده می گیرند. حفره ها و کپره ها انتقام خود را از تاکسی، کرولاهای خسته، و «دینا» های بارکش ونگاه های آدم ها می گیرد و انصافاً ارابه ها و حتی پوزه های آن ها را گیر می دهند. ضجۀ «دینا» ها وتاکسی های دود افشان و«تاریخ زده» را حتی می توانی بشنوی. ناله ای هم، به آرامی حرکت حلزون، از اعماق قلب خودت  خارج می شود و می خواهی آن را ناشنیده بگیری؛ نمی خواهی برایت مهم باشد که چرا چیزی از تۀ روح، خودش را بالا می کشد و سپس فرو می خوابد. احساس گنگ، حالیت می کند که حلزون دو باره به سراغت خواهد آمد. از کوفت درون، بی اختیارنفسی تازه می کنی. دوروبرت، طرح زنده وبد نظم تودۀ انسانی مشابه به خرقه پوشان آنسوی قرون دربازارچه های نیشاپور، شیراز و حاشیه های مصلاهای هرات، (دنیای بی سامانی ایلغار مغولان... ) اما با تک وتوکی ازتن پوش های روشن جوانک های استایلی.
غبار وخاک پیش نظرت درجولان. پسربچه ای با دستهای باریک، بینی اش ها هرلحظه بالا می کشد؛ چاین وتایرچند بایسکل کهنه را به یکدیگرتکیه داده ومردی گردن باریک و ریشو، چرخ بایسکل عابری را می چرخاند تا چاره کار بیچاره تراز خودش را بکند که بالا سرش ایستاده. یعنی مشتریان با یک «ترمیم گاه» آماده به کار سروکار دارند. پسربچه قبل از آن که دنبال کارخودش را بگیرد، با صدای چیغ سان، «جوش کار» سیاه قامتی را از خیالاتش بیرون می آورد. جوشکار، نگاه خشک می اندازد این سو. میتوانی درک کنی که از مزاحمت مؤذیانه پسر بچه خشمگین شده است. راستش توهم از ترکش نا به هنگام چیغ پسر گستاخ یکه خورده ای.غرفۀ جوشکار، کج وکوله به دیوار یک خانه خاکی متصل به دیوار، تاب خورده است. پسر روی خاک می نشیند وسه چهار رینج را کنار دست مرد گردن باریک می گذارد و لوله هوا را برمیدارد تا تایر جلوی بایسکل قراضه ای را «باد» کند که صاحبش جوانکی همسن خودش ونازآلود تر درگوشی صحبت می کند. احساس می کنی همه درصحرای محشرجمع آمده اند تا کیفرخواست شان قرائت شود.
تاکسی از خیابان فرعی می پیچد. دخترکی چرکین خود سرانه به سوی جمیعت خرقه پوشان منتظر، صدا می زند: «فروشگاه» به جای پنج نفر، دها تن اطراف تاکسی ول میخورند. راننده با چیغی درشت، برمشتری یابی خود سرانۀ دخترک پایان میدهد. دخترک میان چند تا ازدوستانش کنار غرفۀ جوشکار، جیم می شوند.
هرسو می بینی، سایه ای عبوس، شادی ونشاط را از چهره ها زدوده است. اهالی، چشم به راه وسایطی اند که قراراست نیازمندان را به شهر ببرند. یک «تون اس» مملو از سرنشین سرمی رسد؛ جماعت هجوم می برد؛ تو هم بیهوده درازدحام فرو می روی و به جایی نمیرسی. پرده ای ازذرات خاک ودود آمیخته با عفن پیش چشمانت معلق است. نگاهات با آن که حال ندارند، موترهای گردن کلفت های دولتی و کمپنی ها را- که یک موترکابین دار پراز تفنگدار درجلوی ویکی هم درعقب- درپرواز اند، فقط می توانی تا چند ثانیه دنبال کنی؛ برای آن چیغ وبوق موترها مغزت را خرد می کند. کمی خود را گوشه می کشی... از موتر «شهر رو» کماکان خبری نیست. آخ! شمار موترهای شخصی با جمیعت مور وملخ برابری میکند وتو...؟ بازهم آهی نرم؛ اما کمی دردآلود تاگلوهایت بالا می آید و تو طبق عادت قورتش می دهی...عادت کرده ای اعتراض معنوی ات را سردرنقاب ظاهر ببری. ها راستی، تو گه گاه سیگاری هم چاق میکنی، نه همیشه؛ وقت هایی که از خودت زنده گی به یک اندازه نفرت می کنی. چرا از خود این گونه سوال می کنی که: خدایا این زنده گی است؟
معلوم است که وارفته ای. چرا یک تاکسی «دربست» کرایه نمی کنی تا انرژی ات هدر نرود... چی؟ پولی بسنده درجیب نداری؟ وای...آدم حسابی؟ پوزش می خواهم شهروند عزیز، اصلاً تازه معلوم هست که زن هستی یا مرد؟ هرچه هست برای قالب شدن درین جا انتخاب شده ای. معلول هستی یا صاحب چهاراندام سالم؟ مهم نیست. من که درین نیمه شب درباره تو می نویسم، ترا از روی خودم می شناسم: همه چیز دست به هم داده اند تا ترا نادیده بگیرند.
صدای روحت را می شنوم که میگویی: کابل عزیز من... حالا این راه ‌بندان، سروصدا، بی‌نظمی و کثافات...ات یک‌سو، این دود و خاکباد ات دیگه برای من قابل پذیرش نیست و با تمام خوبی‌هایت یه نفرینم گرفتارت خواهم کرد. «5»
نامت را نمی نویسم. نامت «معنویت» آزردۀ انسانی است. ناهمزیستی حقیقی درهمزیستی واقعی. نیمی از توان خود را درگریز از نگاه های دیگران مصرفی می کنی. ته مانده ای که باقی میماند، راه درازی درپیش دارد تا از هفت خوان زشتی های رایگان و زیبایی های دست نارس دنیای واقعی به سلامت بگذرد و گذراز دست انداز های که می تواند هرلحظه به خطرات مستقل ولغزنده دیگری تبدیل شود، تراعاصی ترمی سازد. نیمه امید اگر نخشکد نفس گیر ونیم مرده درتو سنگینی می کند. میتوانی مشت به دیواراراده بکوبی واز راه های بی نقشۀ واقعیت مزاحم زنده گذرکنی اما در واقع واحد فعال و زنده نیستی کم کم زخم خورده و توان از کف داده ای و برای عروس ملکوتی «فردیت» خود جز بهانه وآه وناله وشکوه چیزی برای عرضه کردن نداری. زیر بار «دو خود آگاه»- از درون وبرون- خم شده ای و حسابگیری ناخود آگاه که هنوز در راه است.  روی دو دیواره، راه می رودی و نگاه هات را به چند کنارۀ مهاجم و ناگهانی اتفاقات تقسیم میکنی. درین تنش دایمی، حرف آخر وجود ندارد.
چنان غمگینم،
که در من هزار سگ به‌دنیا نیامده
به هزار کودک به‌دنیا نیامده پارس می‌کنند. «6»

پُلی میان تجاوز عمومی وتجاوز خصوصی
جامعه ای که از اثر عادت به تجاوز، دربستر نوعی توازن منفی قرار گرفته  است، به مرور، واکنش رفتاری خودش را در راستای فرهنگ سازی درجهت تجاوز پذیری ناخواسته نهادینه می کند. تاریخ تجاوز درحوزه ای که افغانستان جزو بدنۀ تاریخی وفرهنگی آن حساب می شود، با ویرانی های تاریخی وگسست های متناوب از مسیر توسعۀ طبیعی وپایدار، هموندی دارد و یکی مسبب دیگری بوده است. اگر قضیه را به طور کلی در چهارچوب افغانستان معاصر نگاه کنیم؛ متوجه می شویم که مقدرات مملکت، خلاف تصورعمومی که این حدود جغرافیایی را بیرق دار ضدیت با تجاوز به شمار می آورند، در اثر گردش زنجیره ای تجاوزات شکل گرفته است که نتایج نهایی آن، از نظر روانی، به جای حساسیت خلاق دربرابر تجاوز، یک نوع عادت به تجاوز پذیری را وارد فرهنگ عمومی ساخته است.
این پارۀ تن حوزۀ «تمدنی» پیشین، در سه صد سال اخیر، سعی کرده برای حفظ خود، با چماق تجاوز «افتخار» آمیز بر فرق دیگر ملت های مجاور بکوبد یا آن که راه را برای تعرض دیگرملت ها بر حریم خود هموار کرده است. در هردو حالت، با احساس ترس دایمی به سر برده است. تقریباً هیچگاه از تجاوز خود بر خانه دیگران و یا«جهاد» برضد ایلغار خارجی ویا داخلی سودی حاصل نکرده است. «جهاد»، ابزاری انگیزشی برای رفتن به خانه دیگران یا جنگیدن درخانه خود برای بقا خود و دیگران بوده است. زنده گی اجتماعی «صحرایی» خارج از گسترۀ توسعه، تولید و ساختار های قانونمند دولت مدرن، در فواصل میان دو «جهاد» به طور تأسف باری اثبات می کند که اگر دست آورد های سازنده وحیاتی به دست نیامده؛ پسآمد های منفی فرهنگی واقتصادی این دو نوع «جهاد» برای نسل های آینده قابل لمس خواهد بود که ما اکنون درورطۀ آن نگونساریم.
ورود به ارزیابی انتقادی- تاریخی این مبحث درین جا مناسبتی ندارد. اما اشاره به موارد کلی آسیب پذیری میراث تاریخی و انسانی به ما می آموزاند که حرکت های «جهاد»، «عصیان»، «مقاومت» و «اعتراض» (درسال های متأخر) درافغانستان، چندان آینده ساز نبوده و به جای بازدهی مثبت، زمینه را برای قانون گریزی، تجاوز پذیری و روحیه زیستن دراضطراب دایمی وفقدان تفکر جمعی برای استقرار قدرت مرکزی به وجود آورده است. قربانی نجیب این غائله، خفنه شدن معنویت انسانی است. درهمه ادوار، حالت دفاعی داشته ایم و از سراجبار، در قفس اخبار،به صورت دیگران چنگ زده واز شمشیراغیار زخم خورده وبه این صورت، از سرنوشت خویش به طور«واکنشی» حراست کرده و عُمر مفید عصیان هایی که از ما سر زده، معادل جرقه های آتش چوب بلوط در یک تاریکی بی پایان بوده است. ما میراث دار مقاومت های بزرگ ودرخشان برای پیریزی قدرت سیاسی و فرهنگ انسانی استوار نظیر جنگ های مردم روسیه در برابر ناپلئون، مقاومت هند دربرابر انگلیس؛ نبرد ملی ویتنام، جنبش های تمدن آفرین امریکای لاتین، جنگ آزادی بخش الجزایر، وجنگ هشت سالۀ ایران برای حراست مستقلانه از داهیه ای ائدیولوژیک، نبوده ایم. ما همیشه برای دیگران و به خرج دیگران، برای ایجاد تعادل استراتیژیک قدرت های دیگر، جنگیده ایم. حالا هر گروه و پیروان ائدیولوژی های زمینگیر شده، هراسمی روی چنین جنگ های نیابتی می گذارند ودل خود را تسکین می دهند، کار خود شان است.
مهم این است که ازنظر ظرفیت فرهنگی و داشتن قدرت آبرومند درخانوادۀ بشریت، درچه موقعیتی ایستاده ایم. درعصر جهش اقتصادی و بهره وری از ارزش های مدنی جهان امروز، ما با عادات قدیمی خویش گلاویز هستیم و با همین حربه، به پیروی از یک توهم عجیب، به دیوار چالش ها و نیاز های جدید، «شانه بند می کنیم» تا همه را سربه فرمان خود آوریم. نیاز ما این است نخست راز ها ونشانه های زوال جدید فرهنگی وتاریخی خویش را کشف و رفع آسیب کنیم. چرا طبق عادت، درعرصه سیاسی، برخورد با «قانون» واصول اجتناب ناپذیر«دموکراسی»، به جای همگرایی، به شیوۀ عصیان گری های کور گذشته، دست می افشانیم وسواری برالاغ لنگِ ناسازگاری را، تاختن با اسب رستم به اشتباه می گیریم؟ رئیس جمهور مملکت، بیست وپنج سال به گونه پنهان و دوازده سال به طورعلنی، با خرج وهواداری «خارجی ها» زیرپوشش قرار داشت؛ درفرجام مأموریت، اسیرعادات مضرۀ قدیمی شده و آماده گی خود را برای «شهادت نمایی» خنده آور هرویرانگری ممکن برای ماندن درقدرت کتمان نمی کند. سرقافله ای که شاهد تراژدی های انسانی درجامعه خود بوده، خود به خود به تجاوز و خطرات قهری فراخوان می دهد. مردی که به تمثال عالی خاتمه دادن به عصرجهالت سیاسی تبدیل شده بود، اکنون خود بر شمشیر بی جوهر اشباح خام اندیشی های قرون ماضی بوسه می زند.
ریخت وپاش فرهنگی واجتماعی ما خیلی عمیق است. هنوز سرفصل گفتمان آسیب شناسی درافغانستان به نوشت نیامده است که بازهم هشدار می رسد که فاصله بین «دوانفجار» اجتماعی یا «پادشاه گردشی» های ویرانگر، هنوز از یک دهه بیشتر نیست. دریک دهه اخیر علی رغم بی نظمی های برخاسته از تزریق ناگهانی داروی هیجان آور«دموکراسی» و«بازارآزاد» برلایه های مختلف اجتماع به شدت سنتی، درجهت زوال عصر ترس، امیدواری به وجود آمده بود که ناگه همه چیز درخطر برگشت خوردن قرار گرفته است. بازهم نخستین قربانی خاموش، «خودیت» انسانی است.
وضعیتی فراز آمده است که به گونه ای مکرر، بنای حرمت درزمینه روح «فرد» خشت خشت فرومی ریزد. خوی مشترک میراث مانده از قدیم، مثل همیشه به ارزش خصوصی حمله ور می شود؛ گویا این جا هرگز گردشگاه جنگ ها و دگرسانی ها برای رسیدن به یک نگرش وزنده گی نوین نبوده است!
تجاوز برحریم خصوصی، دراشکال جنایتکارانه خود به شکل خلافکاری های درشت افزاری و تجاوز های درجه دوم وپایین تر ازآن، به گونه ماهرانه، خودش را از ردگیری قانون ووجدان عمومی غایب شده فرض می کند. تجاوز به زن وپسران کم سن وسال، بی گفت وگو درعُرف عمومی حتی گاه درردیف جنایت درجه دوم نیز قرار داده نمی شود. شخصیت فردی و بدن زن و «بچه بازی»، با سه نوع تروریزم- پنداشت های خرافی مستند به روایات منسوخ مذهب، چهارچوب های سنتی قرون وسطایی، و دستگاه قضایی مرد سالار، و قانون گریزی مواجه است. فرهنگ مدنی قادر به شکستن ومهار این تروریزم نیست. در شرایط قانونمندی انارشیزم و شکست مرز ها، طبقه بندی گناه مدنی ومعاصی مذهبی وموازین فرهنگی دشوار شده است. بنا برین شکست حریم «فردیت» بشری، بحثی ناشناخته است وگسترۀ فجایع کرانه نا پدید می نماید.
برخی حلقات وفادار به باور های محافظه کارانه در مورد این که سرشت و احساسات مردم افغانستان با نظام های ارزشی و فرهنگی اسلام و معنویت پیوندی نا گسستنی دارد؛ به فرمول های تایید ناشده و شعاری دست می اندازند؛ ادعایی که سالهاست ازنظر عملی در برابر پرسش های ضد خود، درجا زده است. تا حال هیچ نسخه ای مفروض، به نجات ما نیامده است.

در «لانۀ» کافکا «7»
شهروند امروز، از لاغری روح و «شخصیت دوم» خویش آگاه است. نگاه گریان درون خود را می بیند. بی هردو، شب به روز نمی رسد. فاجعۀ «دوزیستی» دامن همه را گرفته است.
«کسی می خواستم از «جنس خود» که او را قبله سازم وروی بدو آرم که از خود ملول شده بودم!» «8»
کیمیای «فردیت»، درکابل امروز، از دریچه چشم های «شهروند» همانند وجدان عمومی بشریت مجروح به دست پخت «رجاله ها»ی «سبز، سرخ وسیاه» خیره مانده است. «شبیحه» های رسمی وغیررسمی ابتذال «دموکراتیک»، پاشنه کوب، بر گردۀ روح ودِل، بخت تصادفی خود را جشن می گیرند و بی هیچ بیم وسودا، مشق ماندگاری راه انداخته اند. فردیت های مجروح انسان، مستور اند؛ جامعه ای که چیزی برای محرم اسرار ندارد؛ به سرزمینی پنهان ماننده گشته است؛ ولی روح ونهاد شهروند، هرلحظه سنگسار وتیرباران می شود؛ مثل همگنان شان در عذابستان ایران، همراه با «امیرتتلو» ها و «زید آبادی» های مذکر ومؤنث، به زنده گی زیر زمینی روی آورده اند تا از موریانه رنج درون خویش، به آرامی تغذیه کنند؛ هرچند که انواع مدل «برادران» دیر یا زود، این مورهای کوچک بیگناه را به جرم بدترین گناهان، از «لانه» هاشان بیرون می آورند. اما «فرد» واقعی، هم در سرزمین اختراعی «امام زمان» و هم در «کابل زیبا»ی پر از صحنه های مسخ و مسخره، حجله گاه اسلام من درآوردی و تفاله «دموکراسی»، آزرده تر از همیشه ،روی زمین راه می روند.
در کابل، هول وزشتی اسفل السافلین موعود در کتاب مقدس، نسبت به منظرۀ گرسنه گی، فقر امید و فراموشی فردیت درهم ریختۀ من و تو، تا چه میزانی ترسناکتر می نماید؟ روح شهروند کابل که درهیچ قانونی مدون، تعریف نشده، در قاموس مدیریت چند نژادی، خیلی ساده قابل شناسه است. فردیت انسانی، بی هیچ چتر حفاظتی وبیمۀ مذهبی و قانونی مثل صاحبان شان در بستر واقعیت، سرگردان وآسیب پذیر است. تنها پناهگاه نه چندان مصئون، صاحب این «فردیت» است. گسست معنوی تا آنجا ریشه دارد که میلیون ها صاحبان «فردیت» درعین حالی که کنارهم به سرمی برند، کارمی کنند؛ راه می روند واز گریبان دین وآئین سرمی کشند، هیچ الزامی به رعایت حال روح مشترک خویش احساس نمی کنند. تراژدی صورت کاملی به خود میگیرد. واحد زندۀ «فردیت»، نازک تراز خیال است اما سخت تر از سنگ نیست. به هرکه می نگری، هر ساعت، هرلحظه و هرجا، آماج تیرهای آشوب قرار دارد. تقریباً کسی را نتوان سراغ کرد که فردیتش از روی لذت، آسایش ورضایت به روی خودش و دیگران لبخند بزند. روح گریان، در محیط ما، از چشم ساکت، رمیده، گریزنده، به ظاهر خندان و متبسم حاملش پیداست. شهروند، احساس می کند برای نخستین بار، تراژدی بشری، این چنین عجیب، فربه شده است.
دکترعلی احمد جلالی هنگام مأموریت دروزارت داخله درنیمۀ اول دهۀ هشتاد خورشیدی، باری سخن حسابی اما تلخی گفت که کلید حل معضل کل کشور به شمار می رود. وی اشاره کرد: مسأله حیاتی برای ما درشرایط حاضر این است که درسراسر جامعه ابتداء پدیدۀ ترس را نابود کنیم!
جلالی به ریشۀ حساس بحران بشری در کشور انگشت گذارد که در غوغا سالاری فرقه های ترس آفرین و استمرار سلطنت ایدئولوژی زده گی وسنت فاسد نظامی گران، جدی گرفته نشد. این بحران تهدیدی طاعونی ترس همه علیه همه است. این ترس، در سی قوس 1392 به گونه ای دراماتیک نماینده گان «خانۀ ملت» را درجا میخکوب کرد. اندکی پیش از ورود مارشال فهیم معاونت اول رئیس جمهور به ساختمان پارلمان، گارد ویژه به جای واحد امنیتی پارلمان درگوشه گوشه ساختمان جا به جا شدند و سپس سگ های بازرس، پیش نظرنماینده گان بُهت زده، به دهلیزها وتالار جلسات خیز برداشتند و پوزه های شان را از بهر کشف مظنونان احتمالی به پروپاچه وکیلان مالیدند.
 یکی از نماینده گان دربرابر دوربین رسانه گفت: تا سگ مرا بازرسی نکرد، اجازۀ ورود به تالار برایم داده نشد.
آن ها از بربادی «حیثیت خانه ملت» و اهانت به شخصیت شان شکوه سر دادند؛ اما بیش از دوصد وپنجاه تن از نماینده گان، از بام تا شام، خود درمیان پاسبانان مسلح، هنگام عبور ازجاده های خاک آلود شهر، گستاخی های نادیده وناشنیده ای را دربرابر شهروندان به کارمی گیرند.
همه گیری «ترس» در زنده گی روزمره، برای عده زیادی از مردم، ظاهراً  قابل تحمل شده است و درسطح عمومی یک نوع نگرش تک ساحتی را شایع کرده که درنتیجه، کمترکسی درین باره می اندیشد که سرریزی ترس وتوهم در درزنده گی واقعی، به مرور، درپس چهرۀ هر فرد، کوه هایی از رنج و حس استیصال مستور را شکل داده است که نشانه های خود را در شخصیت افراد، متبارز می سازد.
در اندرونِ منِ خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او، درفغان ودر غوغاست. «9»
در شرایط فعلی، همه چیز استحاله در ظواهر است. شمار زیادی از اقشار نا همگون مردم  چشم ظاهربین را به جای شعور نشانده اند و عصر چشم سالاری فراگیر شده است. گرنیک بنگری، بازهم زنده گی حقیقی همانند آب زیرکاه در درجریان است. تلاش ها تب آلود تر شده است تا همه چیز مستور بماند. فرهنگ انحرافی، تسلیم شدن به خود آزاری و سوختن پنهان درسالیان پسین ژرفای فزونتری به خود گرفته است واین پدیده پس از فرو افتاده گی سقف ایمان برسر «فردیت»، صورت اضطراری به خود یافته است.
اکنون بیماری «دوزیستی» ظاهر وباطن به شدت واگیر شده و خودیت شهروند در شوره زار قحطی بشارت وبصارت رها شده است. خودیت تبعیدی دریغ افزا، نامیراست و برای حفظ صیانت خود، نهادینه عمل می کند و از دژ نهان به جنگ همه چیز برخاسته است. با «گواه انحطاط زمان» سینه به سینه ایستاده ایم. این «هزارتو» این بحر فروشده در«کوزه»، شاید دیگر، دست به آسمان نمی برد؛ وجالب است که در دوران خشم واضطراب، چشم انتظار پیامبران درد آشنای فهم هرمنوتیک است.

زبسکه معنیء مکتوب عشق پیچش داشت
زبان خامهء ما هر چه گفت لغزش داشت «10»

عشق وقاچاق
وازده گی رو به افزایش درمیان مردم، از گریۀ پنهان درون الهام می گیرد و تنگ نفسی «معنویت» خاموش بحران عمومی را به وجود آورده است. درد مشترک، ذره ذره به بلند ترین پلکان فاجعه همگانی فرازمی آید. گسست فردیت، از قدرت واکنش عمومی فروکاسته وهر کس میکوشد سرپوشی دروغین روی کرشمه های فردیت خویش بگذارد. ترس ازین که پردۀ مقدس فردیت مشترک با تیغ هزاران ملاحظه وایراد از بیرون پاره نشود، اشک ها به رازها، لبخند ها به معما ها وسرانجام، عشق به وسوسه ای ممنوع بدل می شود که دربهترین مقام، اجازه دارد برلب شاعری غیرمسلح جاری شود.
ما دیگر باشنده های یک «خانۀ مشترک» نیستیم؛ از منظر حقیقت عاطفی، اشتراک روانی، نگاه به معنا و ضد معنی، تعمات زنده گی، تبارشناسی احساسات، علی الظاهر در یک خانۀ غیر مشترک به سر می بریم که از جمع هزاران تعریف و به همان شمار ضد تعاریفی که برای خودش دارد؛ یکی هم احساس کشندۀ تنهایی است. این تنهایی با درمانده گی ونوستالژیی جنون آمیز تنه می زند. درون تنها براجتماع آدم ها فرمان میراند یا دست کم نظم لازم برای آسایش عمومی وخصوصی را به استهزاء می گیرد. تایید این نکته که حس تنهایی انسان درمحیط ما نسبت به احساس تنهایی دیگرجا، متفاوت است، بسنده نیست؛ تنهایی ما ژرفای تلخ دارد و پنجره های آرزومندی به رویش بسته است و آرام آرام به موریانۀ روح وجان تبدیل می شود؛ تنهایی دیگران لذت وسرخوشی دارد و آنقدر فضای باز هست که دسترسی به پادزهر اندوه وملالت زحمت افزا نیست. توازن هست. مال ما ضد آن است. در هرکجا که نخواهی، مجسمه های ترس در برابرت قیام کرده اند. هرچه «مستور» بمانی، خطر رفع ستر فزونتر می شود. مدیریت جانفرسای روح تنها و تحمل روزانۀ هزاران واحد انسانی در جنگل واقعیت، پیکان فشارها را به نهانگاه «خودیت» بازگشت میدهد. استقلال احساسات، هماره زیرپیگرد است و سایه های ترصد، شباروز درقفای توست. هدف می گیرند آن چه را که در گوهر تو بیدار است و امانتی است که خدا برایت ارزانی داشته است.
ازبهر عادات واژگون و بی سقفی کامل از رهگذر قانون، تجاوزگری بر واقعیت «خودی» برای بسیاری، قداست دین، سنت، تکلیف اخلاقی، وحقوق به شمار می رود و مفهوم «بی آزاری بهترین دین است. «11» درعمل، آزار رسانی خود به خودی بر دیگران پنداشته می شود؛ تا آن جا که مرز تفاوت ما با آدم های دیگر کشورها، با طرح متناقضی که از خود برون می دهیم؛ مطلق فرو می ریزد وغریبه می شویم. دیگران لااقل پای شان به اتکایی بند است؛ ما معلقیم. ما عشق را قاچاق می کنیم، بازاریابی مواد مخدر را با سربلندی چاق می کنیم. داشتن پستوخانۀ کوچک در خیالخانۀ روح، برای حراست از زیبا ترین واژه های «دوستت دارم» برای ما محال است ولی برای «سنگسار» وادبیات خود خواسته، گستره ای فراخ دراختیار ماست. شنیدن این خبر که « یک دختر ویک پسر درمنطقۀ دند غوری درشهر پلخمری که قصد زنده گی مشترک با همدیگر را داشتند، از سوی مردم محل، دستگیر وبه دستور بزرگان قومی تیرباران شدند.» «12» احساس ما را بیش از چند لحظه نمی آزارد؛ چون بربریت درزنده گی ما دیریست جای قانون ودین را احراز کرده است وهمین که پسر یا دختر ما جای آن نگون بختان نبوده؛ بازهم جای شکر است!
این طاعون اخلاقی تا آن جا پهنا پیما است که هیچ کسی، نه خودشروران، ونه هم قربانیان پایین خط، از اثرات این جنگ ناپایان دم نمی زنند. شروران، قربانی تر از قربان خویش اند. زیبایی وکرامت را که در دیگران می کشند؛ همان چیزی است که در نهاد ایشان، پیشاپیش برباد رفته است. جامعه ای که از روی معادلۀ وملاحظات فرسوده اداره می شود، چه آینده ای خواهد داشت؟ کسی درین باره دغدغه ای ندارد که هرگاه آشیانۀ وجدان از تند باد شرارت از جا برکنده شود؛ انسانیت درنهاد بشر مسموم شود؛ فرهنگی که درعالم واقع پدیدار خواهد گشت، فراتر از فرهنگ وهمناک عصر دایناسورها، به هرجاندار وبی جان، یورش می برد؛ به سوی آسمان دست خواهد سایید تا خدا وبنده گانش را اول به تازیانۀ لعنت بسته و سپس همه را درکام خود فروبلعد. درچنین لجنزاری، نهاد فروکوفتۀ انسان، هسته های «مستور» تراژدیی اند که فقط برآمد خود را درکردار های کافرگونۀ آدم ها نشان می دهد.
این وضع نمایش کامل رویارویی میان «فردگرایی» فرعونی با گوهر خدایی«فردیت» است. دایناسور دربرابر کبوترهای بهشتی. عارضه دربرابر سلامتی. انفاس اماره در برابر نماد های مقدس ایزدی نهاده شده در هستۀ وجودی انسان وآخر کار، استمرار تجاوز بی دریغ بر فردیت شهروند. شهروند ما از کابل شروع تا کرانه های بومی کوهستانات فراموش شده، برای دسترسی به نسخۀ رهایی ازین شکنجه، واین که چه گونه بتواند دروجدان خویش، با دین سنتی و قانون مدنی معامله ای را صورت دهد یا به گونه ای کارتمام، تصفیه حساب کند؛ شاید به سفرتازه ای به درازای یک عصر دیگر نیاز دارد. دیگران برای رسیدن به حق شهروندی، از کام آتشفشان ها گذر کرده اند. ما هنوز «اندرخم یک کوچه ایم.» «13»

پانگاشت ها:
یک: گوستاو دودامِل آهنگساز ونزویلایی در 2013 حین اجرای سمفونی نهم بتهوون درسالن مجلل کنسرتائوس وین: آفریده های بتهوون فریادی برسردنیاست. اوبرادری ازطریق موسیقی می ستاید.
 دو: تعبیری از فتاح مهریان، شبکه فیس بوک
سه: تعبیری ازماکیاول درکتاب شهریار
چهار: پیترهاپکرک، بازی بزرگ
  پنج: پاره ای نوشته وکیل «رهجو» در رُخنمای فیس بوک
  شش: نیکیتا استانسکو، شاعر ونویسندۀ رومانیایی
  هفت: اشاره به داستان کوتاه «لانه» نوشته فرانتس کافکا نویسنده چک تبار واضطراب اندیش درقرن بیستم
   هشت: مقالات شمس تبریزی- صفحه
   نه: تک فردی از حضرت حافظ
   ده: بیتی از کلام حضرت ابوالمعانی بیدل
    یازده: فرانسیس بیکن
    دوازده: چهارم عقرب 1392 بر اثر فیصله بزرگان قومی یک دختر و پسر جوان در ولایت بغلان تیرباران شدند.
    سیزده: از کلام حضرت مولانای بزرگ. هفت شهر عشق را عطار گشت        ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم.