-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

محترم حکيم پور، مادر مجاهد شهيد ناصر حبشي

واين است درد من، دردی که بيش از 30سال است بر دوش می کشم. 
می خواهم از دردی جانکاه صحبت کنم. از حقوق پايمال شده خلقی در زنجير، از سرکوب مردمی که جهانی چشم برآن بسته است. ازخاموشی ستاره ها به دست سياه جامگان، همنشينان ظلمت از ستاره هايی که افق تاريک ميهن اسير را روشنايی بخشيدند. ستاره هايی که اميد رهايی خلقی بودند.
می خواهم از عشق بيکران اين ستاره ها به آزادی خلقشان بگويم. عشقی که هنوز در سينه ها شعله ور است و اگر چه که ستاره ها از گفتار خاموشند ولی تلألو درخشش آنها همه جا را روشن کرده است.
می خواهم از سياهچالهای خمينی، از اعدام رفيقان سخن بگويم، از اشکهای مادری بر گور شهيدی گمنام، از درد مادران در سوگ شهيد جوانشان.
واين است درد من، دردی که بيش از 30سال است بر دوش می کشم.
ورود من به عرصه مبارزه به قبل از پيروزی انقلاب ضدسلطنتي بر می گردد. حين شرکت در تظاهرات و اعتراضات عليه رژيم شاه متوجه شدم يک سازمان انقلابی که رهبران آن در زندان هستند، به نام مجاهدين خلق وجود دارد. با خواندن دفاعيات مجاهد شهيد مهدی رضايي و شرح زندگی و مقاومت فاطمه امينی اولين زن شهيد سازمان مجاهدين خلق مسير زندگی ام عوض شد. با شناخت چنين سازمانی که سرشار از فدا و صداقت و عشق به آزادی مردم بود، من هم در مبارزه جدی تر شدم. از آنجا که معلم بودم، در جنبش معلمان (هوادار مجاهدين خلق ايران) در شهر خودمان، آمل فعاليت می کردم. دو سال و نيم مبارزه سياسی ما با همه فراز ونشيبهايش و سختيها و فشارهايش شروع شده بود. ازيک طرف با دجاليت خمينی و ظلم و فساد و تباهی خمينی ساخته در جامعه روبه رو بودم و از طرف ديگر هدف و آرمان والای مجاهدين برای احقاق حقوق مردم پيش رويم بود و با ايمان به اين مسير بود که با تمام وجود تلاش می کردم واز هر فرصتی برای روشنگری و افشای جنايتهای رژيم خمينی استفاده می کردم.
بعد از تظاهرات مسالمت آميز 30خرداد که خمينی آن را به خاک و خون کشيد مبارزه وارد مرحله جديدی شد وبسياری از دوستان و آشنايانم به جوخه های اعدام سپرده شدند. اينجا بود که يکبار ديگر اثبات شد که مجاهدين هيچ سد و مانعی را به رسميت نمی شناسند و هميشه شکافنده هستند و به رغم شرايط پيچيده، راهشان را باز می کنند، چرا که رسمشان، رسم تسليم ناپذيری و تن ندادن به ذلت و سرخم نکردن است.
سال 60 دستگير شدم. به طور مستمر برای بازجويی و به اصطلاح تکميل پرونده به دادگاه ضد انقلاب احضار می شدم. بازجوئيها و شکنجه های مستمر که هدفش جلوگيری از فعاليتها و وصل مجددم به سازمان بود. اين فشارها و شکنجه ها را در شرايطی تحمل می کردم که فرزندم ناصر، چند ماه بيشتر نداشت. وقتی ناصر 3ساله و نيما 8ماهه بود، پدرشان برای ادامه مبارزه به اشرف آمد و فشارهای زندگی روی من مضاعف شد. رژيم برای اين که بيشتر روی ما فشار بياورد تا از اين مسير دست بکشم مرا از شغل معلمی محروم و از آموزش و پرورش اخراج کرد. از يک طرف بازجوئيها و فشارهای مستمر وزارت اطلاعات و از طرف ديگر مشکلات معيشتی زندگي… اما باخودم عهد کردم که نگذارم اين فشارها ذره ای روی انتخابم تأثير بگذارد.
سعی کردم با خياطی هزينه زندگی را تأمين کنم و جلو رژيم سر خم نکنم. هر قدر که ناصر و نيما بزرگتر می شدند، فشارهای وزارت اطلاعات هم بيشتر می شد و در بازجوئيها از گرايش و انديشه آنها سؤال می کردند. حتی وقتی ناصر در دانشگاه قبول شد، مرا احضار و تهديد کردند که وای بحالت اگر او روزی به سازمان بپيوندد! يا اصرار می کردند که آنها را هم با خودم به وزارت اطلاعات ببرم. به اين ترتيب به نقش مجاهدين به عنوان تنها راه حل حقيقی برای آزادی ايران و به عنوان دشمن اصلی رژيم جنايتکار آخوندی بيشتر پی می بردم که همه هراس رژيم پيوستن حتی يک نفر به سازمان است و اين، عزمم را برای وصل مجدد و پيوستن به سازمان جزم تر می کرد.
رژيم می خواست جوانان ايران و فرزندان من در جامعه دچار فساد واعتياد بشوند اما يک لحظه با مجاهدين نباشند. به همين خاطر، من هم تمام تلاشم اين بود که آنها ابتدا تحصيلاتشان را ادامه بدهند و آگاه و تحصيل کرده شوند و چشمشان به حقايق جامعه باز شود تا بتوانند انتخاب درستی داشته باشند، به همين دليل به رغم اين که ناصر چندين بار پيشنهاد کرده بود که در کنار تحصيلات، کار هم بکند، من مخالفت کردم تا به کوری چشم رژيم و با وجود همه فشارها و موانعی که بر سر راه آنها برای ورود به دانشگاه و ادامه تحصيل ايجاد کرده، آنها بتوانند تحصيلات خودشان را تا مدارج عالی طی کنند تا رژيم فکر نکند می تواند با فشارهای سياسی و اقتصادی و محدوديت واخراج، می تواند ما را به تسليم و ذلت بکشاند.
ناصر و نيما هرچه بزرگتر می شدند و به خصوص بعد از ورود به دانشگاه و پيدا کردن درک عميق و واقعی از شرايط جامعه و دردهای اجتماع، همواره دنبال گمشده يی بودند. تحصيل و دانشگاه نياز درونی اشان برای درمان دردهای جامعه و تحقق آزادی را پاسخگو نبود. مخصوصاً از فشارها و محدوديتهای رژيم روی جوانان خيلی تحت فشار بودند و هميشه می گفتند بايد کاری کرد و قدمی برای سرنگونی رژيم برداشت، چون عامل همه دردها و مشکلات جامعه اين رژيم است و اگر در اين راه جانمان را بدهيم ارزشش را دارد و بهتر از اين است که در اين جهنم زندگی کنيم. ناصر هميشه راديو مجاهد را گوش می داد و هر قدر شناختش نسبت به مجاهدين بيشتر می شد، عطشش برای پيوستن به سازمان هم بيشتر و بيشتر می شد. اوسرانجام تصميم گرفت برای تحقق آزادی مردم ايران و برای سعادت و خوشبختی کودکان و جوانان ايران از همه چيز خودش و تحصيلاتش بگذرد و به همراه من وبرادرش نيما به اشرف بيايد.
يادم هست وقتی از ناصر در مورد رها کردن درس و دانشگاه سؤال می شد می گفت: «اشرف دانشگاه است. بهترين دانشگاه و درس اصلی را پيش مجاهدين بايد خواند» و چه درست می گفت، چرا که هيچ جای ديگری در جهان نيست که انسان اين چنين درس انسانيت، مبارزه، ايستادگی، فدا و تسليم ناپذيری بياموزد و ناصر چه زيبا خودش هم از آموزگاران اين درس شد.
از دست دادن جگر گوشه ام ناصر، برايم خيلی دردناک بود ولی شهادت او باعث افتخار و سربلندی من است چون به راهش و به عهدش با خدا و مردمش وفا کرد و او الآن در من زنده است.
هر چند که خنجر خيانت سازمان ملل وآمريکا قلبم را زخمی کرد و ناصرعزيزم را از من گرفت، ولی اکنون صدها ايرانی حامی مقاومت ايران و مجاهدان در ليبرتی با دست زدن به کارزاری جهان و يک اعتصاب غذا نامحدود قدم در راه ناصر و51 شهيد ديگر گذاشته اند تا با فديه جانهای خود، ديوارهای سکوت و شرم سازمان ملل وآمريکا را بشکنند. 7 گروگان اشرفی ومخصوصا 6 خواهر دلاورم 100روز است که در دست نيروهای عراقی اسير و تحت شکنجه می باشند، جان آنها در خطر است ولی تاکنون هيچ قدمی از سوی کسانی که به ما قول حفاظت دادند، برداشته نشده است.
من به عنوان يک معلم و يک مادر از تمامی وجدانهای بيدار وانسانهای شريف وآزاده می خواهم که به دولت آمريکا و سازمان ملل فشار بياورند. دولت آمريکا اگر بخواهد می تواند به دولت عراق فشار بياورد که 7 گروگان اشرفی را آزاد کند.