------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

نقدی گذرا به تظاهرات اخیر کابل

جنبش اعتراض مدنی کابل به جای مقابله مستقیم با «رهبر» ها، آنان را هوشیارانه دور بزند. به صراحت باید گفت که بزرگترین دشمن جنبش مدنی کابل، «رهبران» هستند.
رزاق مأمون


محاسبۀ تلویزیون «ژوندون» از ایجاد شورشگری رسانه ای، بهره وری انارشیستی - سیاسی از پی آمد های حرکت ضد شورشگری بود و برای تن زدن از واکنش های جبهه مقابل، پیشاپیش خاکریزی به خود حفاریده بودند. چند عصبیت سالار، به آزمایش ناکامی دست بردند که مضاروخطر آن، بی درنگ خود شان را درحالت دفاع غیرفعال انداخت. این درواقع یک نظرسنجی وارونه بود.
همان گونه که ریخت ورنگ عصبیت اخیر، پدیده ای سوء شکل از (آزادی رسانه ای) اما بالنسبه نو بود؛ واکنش فعالان روزنامه ای وفرهنگی (عمدتاً تاجک) نیز درین میانه، چشمگیر و کم پیشینه بود. این دو حرکت متقاطع، درس هایی از خود برجا گذاشته است که تجربۀ برخاسته ازآن درفرآیند آینده، ارزشناک است. همان گونه که آتش افروزی رسانه ای، یگانه آغاز شورشگری نبود، پایان آن را نباید  پایان دایم به حساب آورد. اما درجناح ضد شرارت رسانه ای نیز یک رشته آسیب ها وشکننده گی هایی دیده شد که تا اندازه ای خود انگیخته و پیش از وقت بود. به گونه مثال، برخی فعالان ضد شورشگری، درسرزنش تنگ نظری واهانت، چنین نوشتند:
«این مردمی ترین گردهمایی است که میبینم. در موجودیت "ره" به "رهبر" نیازی نیست. ما به فهیم، خلیلی، ضیا مسعود، دوستم و هیچ رهبری ضرورت نداریم.»
تردیدی نیست که این دو عبارت موجز، نامردی های «نخبه گان» و نامرادی های نسل انتظار ورنج برده را برجسته میدارد. «نخبه» های بریده با تاریخ و هویت فرهنگی پارینه، شهروندان آرمانشهری نیستند که هزاران جوان، خود را خشت پایه های معمورۀ مبارک آن احساس می کنند. در روزگار ما، هیچ نخبه ای ساده پندار، در آوردگاه آزمون هویت وبقا حاضر به هیچ تلاش وازدست دادن هیچ چیزی نبوده است. با آن هم درتظاهرات ضد اهانت به اقوام، رد پای شخصی بازان وبرخی سران «محافظه کار» مشهود بود که خود رنگ وبویی ازبهره برداری سیاسی داشت. جنبش بیداری کابل، نخست برای ایجاد هسته رهبری هوشمند، تلاش های خود را متمرکز کند. بعد از تنظیم برنامه وتعریف چشم انداز روشن برای خود، سعی کند به جای مقابله مستقیم با «رهبر» ها، آنان را هوشیارانه دور بزند. به صراحت باید گفت که بزرگترین دشمن جنبش مدنی کابل، «رهبران» هستند ولطمۀ اساسی ازهمین آدرس ها متوجه طیف جوان خواهد بود.
با این وصف، اگربه پیام نهفته درعبارت بالا بیشتر دقت شود؛ این شعارمثبت، دم نقد، عاری اززمینۀ ملموس است؛ یعنی که هنوز راه نکوبیده، بس طولانی است. هنوز درین گونه ماجراهای اولیه، ازحضور« مردم» به عنوان حجم گستردۀ اجتماعی خبری نیست؛  ما با هسته آگاهانۀ یک دیدگاه ویک راهبرد بیداری هویتی درحال شکل گیری، سروکارداریم. هنوز برای دادن تعریف جامع «ره»، کار زیادی باقیست وگذشتن ازگردنه های چالش های پیشرو، پدید آورسختی های فراوان خواهد بود. می توانیم بگوئیم؛ فرصتی برای پاگیری یک حرکت مثبت، مدنی وارزشناک فراهم آمده است که نباید به رایگان از دست برود ویا به رایگان شکار آنانی نشود، که خود، نام «رهبر» به خود نهاده اند. بزرگترین خطری که درکمین جنبش ضد بیداری اجتماعی خفته است، اجاره گیران به ظاهرخاموش  و به ظاهر هوادار این داهیه است که درکرسی های عالیه قالب شده ودرانحراف دادن یا مصادرۀ این چنین حرکت های گرم وسرد ندیده، خبره اند.
حرکت مدنی کابل با سه چالش رو به رو ست:
محافظه کاران داخلی- افراطیون داغ نفس این طرف خط وآن طرف خط – گرایشات همگون ناشده در عرصه داخلی
تا زمانی که این عوارض، در یک جنبش تازه ظهور وجود داشته باشد، سخن گفتن از «سونامی عدالت خواهی آزاده گان» اگر نه ساده لوحی کامل ؛ دست کم پندار پیش هنگام واقعیتی است که هنوز در گرو همان سه نقطۀ ضعف است.
جناب جعفر «عطایی» ازین سخن رانده است که «در خیابان‌هاى کابل، اعتراضى به این گستردگى با شعار «من افغان نیستم» برگزار نشده بود. مخصوصاً که تاجیک‌ها تا هنوز به صورت خیلى گسترده و عمومى نارضایتى و راحت نبودن شان را با هویت افغان، ابراز علنى و عمومى نکرده و نسبت به هزاره‌ها و ازبیگ‌ها در این قسمت محافظه‌کارتر بوده‌اند. و حتی اکثر تاجیک‌ها به شمول رهبران سیاسی آنها، دوآتشه‌تر از افغان‌ها، خود را «افغان» نامیده‌اند..
درپس نکته یابی آقای عطایی، سایه ای از یک خیمه قراردادی درجماعت تاجکان تکان می خورد که دیریست به وسیله چند «فرد» مستهلک شده از سوی امریکا و پاکستان وایران، میخ های درشت آن در دیدگاه رسمی وتبلیغاتی تاجک ها کوبیده شده؛ تا بیهوده باور کنند که «بزرگان» آن ها سرعنوان دفتر دولت وحکومت دوازده سال اخیر اند؛ گویا تاجک ها تازه متوجه شده اند که یک مشت غریزه سالار بی فرهنگ اما خیلی زرنگ، کشتی حیات تاریخی مردم را به گِل نشانده و خود به ساحل پریده اند. شاید خوشتر می بود اگر جناب عطایی عریان می نگاشت که امریکا به کمک یک درجن مأمور جیره گیر، در دوازده سال اخیر، درحق تاجک تباران چه بی عدالتی بزرگی را تحمیل کرده است.
درعصری به سر می بریم که به همان میزانی که ازبک ها وهزاره ها بافت بیداری وهمرنگی خود را سفت کرده اند، تاجک ها و پشتون ها در مرداب «بحران رهبری» غلت می زنند. بدبختانه آسیب باوری و اعتراف در جماعت تاجک و پشتون به مراتب کمرنگ تر از دگردیس گرایی های آشکار هزاره ها و ازبک ها بوده است. بنده بدین باورم که ازبک ها رهبری قدرتمند وواحد دارند و رهبران هزاره نیز در بدترین فصل های معامله و انقطاب، به مظلومیت وهمچنان ظرفیت های رو به کمال مردم خویش به اندازۀ تیکه داران تاجک ها و پشتون ها پُشت نکرده اند. وقتی دای فولادی (حسین حلامیس) از فرهیخته گان هزاره، طرح «عبور از خلیلی ومحقق» را می نویسد؛ فرزانه گان تاجکان، هنوز  سر در بالین خمار آلود مدح وثنا و مصحلت های ویرانگر میراثی گذاشته اند و  کلان ترین تهور و بانگ اعتراضی شان، چیزی فراتر از پرش لفظی از دیوار کوتاه «گلایه ازمارشال صاحب» نبوده است و جامعه پشتون، به نوبۀ خود، چنان درچهارراه بی سرنوشتی وتکه تکه شدن پرت شده است که بین جنگیدن با امریکا، دندان خایی علیه پاکستان، تشر زنی به ایران، خطر نامردی های غیرپشتون ها، ودشنام دادن حامد کرزی یا ملاعمر و گلبدین حکمتیار، بیخی بلاتکلیف مانده اند و دنبال گزینه می گردند. درین سرای سرگشتگی و اختلال، معلوم است که خلایی دهان گشوده و اندرین خلاء، قهقرا اندیشانی مانند اسماعیل «یون» به میدان جسته اند و از آدرس میلیون ها انسان پشتون سخن می گویند که هرگز در لابه لای روستا های فقر زده، و دره های فراموش شده، سند وکالت خویش به آنان نداده اند و خیال شان هم نیست که درکابل، چه کسانی از نام آنان به شأن و شخصیت دیگران اهانت می کند.
تا این مرحله، در اردوگاه فرهنگی وسیاسی تاجکان، کسی طوق لعنت وخیانت را بدون «اما» و «اگر» و تحاشی جویی های کُلی و غالباً مستور، به گردن فهیم وقانونی، ضیاء مسعود و دیگر پرچون فروشان عزت تاریخی واجتماعی به چرخش درنیاورده است. تا همین دم در جرگه روشنفکران وسیاسیون غیرمافیایی پشتون، هیچ کسی به سان دای فولادی هزاره، طرح «عبور» از ملاعمر، اسماعیل «یون» - طراح کشتارقومی- گلبدین «حکمتیار» و ملاعمر را عنوان نکرده است. یا اراده وجدان درین جهت درکار نبوده، یا درخت جرئت وایستاده گی در قلب وروح شان خشکیده است. یکی ازعقب مانی های تاجک و پشتون درهمین نکته مضمر است.
غلیان احساسات در صف اعتراضی یک هزار نفری نباید آن قدر بر داوری وواقعیت غالب شود تا شعارهایی برزبان برویند که ثمرۀ آن به اندازه حاصل کار اسماعیل «یون» به صرفه نباشد.
 شمار کسانی که از فشار عصبیت ناشی از عادت ونا آگاهی، اصرار بر حذف نام اقوام از شناسنامه های برقی دارند، خیلی اندک است. انتقام جویی ازین دسته اقلیت که به طور برنامه ریزی شده، خود را وسط قضیه می اندازند، بی اهمیت است. آن ها برای مطرح شدن از نظر سیاسی واقتصادی، بازی راه انداخته اند تا غیر پشتون ها شور وهیجان نشان دهند و آنان خود به خود به محور پشتون ها تبدیل شوند. بین کلان نشدن این دسته و خنثی کردن تلاش ها برای تحمیل «سیاسی» حذف نام اقوام، باید یک موازنۀ به وجود آید. قطعاً باورمندم که جامعه پشتون علی رغم درگیری درجنگ درونی و بیرونی و تکه تکه شدن در مسلخ بازی های کلان بین المللی، هرگز تا این اندازه ظرفیت خود را از دست نمی دهد تا اسماعیل «یون» یا همگنان او را قافله دار خویش قبول کنند.
یون ها، ساخته و پرداختۀ «شورای امنیت ملی» افغانستان هستند که یار «گرمابه وگلستان» فهیم، خلیلی، وبسم الله و دیگر اعضای شرکت «سهامی» دولتی اند. «یون» سال هاست ازمشاوران کرزی در«شورای امنیت ملی» است. دست فهیم وخلیلی، دکترسپنتا ودیگران با او دریک کاسه بوده است. جامعه پشتون وقتی حکمتیار را در میدان جنگ داخلی تنها رها کرد و بلافاصله پس از قدرت گیری لشکر مدارس پاکستان، از توحش تغییر ناپذیر طالبان دربرابر پشتون وغیرپشتون، در موجی از احساس شرم فرو رفت؛ هیچ گاه به توله های استخباراتی که قصد دارند آنان را خانه به خانه با دیگران اقوام بجنگانند، روی خوش نشان نمی دهد.  در زمان حساس کنونی، نباید فضای مساعد برای جولانگری های خارج از قاعده در هردو جناح قومی به وجود بیاید. فقط بسنده است سری به گزارشهای جنگ صرب ها و بوسنیایی ها بزنیم. بسنده است جنگ های شوم دهه هفتاد وگروگان گیری های قومی درچهارراهی ها و راکت کوبی های خانه به خانه درکابل را مسئولانه درخاطر زنده کنیم.
در اجتماعات اعتراضی، دور ازاحتمال نیست که برخی از شنیدن بلند شعار های تحریک آمیز، پیروزی را مسلم، و خفت طرف مقابل را حتمی می انگارند. این طریقۀ درست برخورد با واقعیت نیست. وقتی یک فرد با یک شعار، افغانستان را نفی می کند؛ اول زیر پای خود را خالی می کند. ما تازه داریم مبارزه مدنی برای رسیدن به خواسته ها را مشق می کنیم و تا نهادینه شدن برخورد های مدنی، راه درازی پیش روست.  وقتی امرالله صالح نوشت: «به یاد ندارم شعار ما چیزی کمتر از افغانستان بوده باشد.» بلافاصله یک رشته جبهه گیری های لفظی در شبکه های مجازی پدید آمد. تسلیم شدن در برابر گرایش داغ استفاده بی رویه از احساسات «انفرادی»، در برابر برون فکنی های شماری از افراد روان پریش در سطح داخلی، چه ربطی به شکستن ستون های خانه مشترکی به نام «افغانستان» دارد که اگرسقف آن به ناگه بشکند، هیچ کس نمی داند چه پیش خواهد آمد؟ تمام اقوام ساکن درکشور در درازای سی وپنج سال جنگ، درجهنم های مختلفی محکوم بوده اند؛ به نحوی که هیچ یکی، کمتر از دیگری رنج نکشیده و کمتر ازدیگری جفا ندیده است. بین یک گرسنه، معلول، ستم دیده و تحقیر شده، درجنوب، شمال، شرق وغرب مملکت، چه تفاوتی است؟
شعار «من افغان نیستم.»، شباهت به زیاده روی های اسماعیل «یون» دارد. اگرنام مملکت، «افغانستان» است؛ واژه «افغان» دراصل وجه تسمیه سیاسی شدۀ «قوم پشتون» اما درمقام اسم، با یکجا شدن «ستان»- که واژه فارسی است- دارای مفهوم عمومی تراست.  تغییر صرفاً نام، گره گشای هیچ مشکلی نیست. درین بُرهه، هرکه به شعارکُلی «من افغان نیستم.» دو دستی بچسبد، درواقع ارابۀ بهانه سازی های یک اقلیت عصبیت سالار را به جلو می راند. آنان همین شعار را دستمایه ای برای شعله ورترکردن انگیزه های ستیزه گری درست کرده اند وامید وارند بدین وسیله درجامعه پشتون جایگاهی برای خود بازکنند. این دسته به دلیل فقدان صبغۀ مذهبی وپاشیدن بذر کینۀ قومی، درساختاراجتماعی پشتون ها با استقبال رو به رو نشده اند. قصد دارند مجوزقافله سالاری پشتون ها را ازطریق بزرگنمایی عکس العمل های داغ غیرپشتون ها به دست آورند. نوعی ماکیاولیزم قومی درحال زایش است.
نفی تعصب باوری با تعصب جدید، همان نتیجه ای را بارمی آورد که خود از آن بیزاریم. اشتباهی که از افراطیون سر می زند، اگر در اردوگاه حرکت مدنی به گونه معکوس تکرار شود، هیچ فضیلیتی ندارد و درواقع پی آمد های ناگواری را چاقتر می کند که از اثر نفرت پاشی طرف مقابل به وجود آمده است.
بالنده گی تفکر ستیزه زدایی، نیاز به فرآیند هایی دارد که با یک شعار و ریختن یک بار به جاده ها، به آن نمی توان رسید. این یک پروسه است و درکشوری مثل افغانستان که هزاران زخم ستیزه گری در خود دارد، چه بسا که درمقابله با خطرات انحراف، از خط اصلی اش بیرون افتد.
اسماعیل یون نیز با همین نوع مشکلات داخلی دست وپنجه نرم می کند. او به همزیستی مساویانه به شرطی باور دارد که بر بلندای قدرت هژمونیستی درساخت کلاسیک آن، ایستاده باشد و توزیع کننده حق و ناحق باشد. الگو گیری ومشابه پنداری از آن چه یون انجام می دهد، در واقع درین سوی خط نیز کج نگری های غیرواقعی را سبب شده و«یون» های زیادی را می تواند به ظهور برساند که همه چیز را ممکن است به نقطه اول برگرداند.
طالب، اخوانی های پشتون، قوماندانان جهادی، سلطنت طلبان و انورالحق احدی، تجدید نظرطلبان جدید، دشمنان داخلی «یون» اند؛ اما بی میل نیستند، با سکوت واشاره، با این حساب که درانظار عمومی، بار بدنامی این تحرکات دشمنانه به دوش «یون» سنگینی خواهد کرد؛ او را دستمال یک بار یا چند بار مصرف قرار دهند. «یون» دلبستۀ الگوی رفتاری محمدگُل خان مهمند است که درکمال جدیت وجذبه، فرمان کشتار درشمال وشمالی می داد و برای شکنجه کردن زنان شمالی، ابتکاراتی نظیر فرو بردن سوزن در پستان آن ها، اختراع می کرد.
 اما جامعه پشتون طی هفتاد وهشتاد سال، به بهای تجربه های استخوان شکن، دریافته است که با نگاه محمدگل خان قطعاً نمی توان افغانستان نوین را تعریف کرد. بنا برین، «یون» هنوز زمان زیادی پیش رو دارد تا آن بت های خانه گی پشتون ها را از سر راه خود بردارد. «ژوندون» تفنگ «چره ای» کریم خرم وعصبیت سالاران ارگ است که بیش از دومیلیون دالرروی آن سرمایه گذاری کرده اند. بنا برین  او برای دسترسی به قوتی که بتواند اهداف اولیه را از جا بکند، شعار افراطیت قومی یا مأموریت بیدار سازی هیولاهای احساسات منفی قوم گرایی را انتخاب کرده است. افراطیتی که همپا با انحراف رفتار مذهبی در جامعه پشتون ( شکست نظام سنتی به نفع ملا های متعصب تربیه شده درمدارس پاکستان) جنگ با امریکا، خودش را قربانی ومظلوم می بیند و هرلحظه آگاهانه و ناآگاهانه آماده است از حربه حساسیت وستیز قومی در برابر هر واقعیتی که به نظرش سیاه و قابل حذف بیاید، استفاده کند. یون از احساسات سرکوب شده و حقوق قربانی شده پشتون ها به گونه ای سیاسی بهره می برد تا در سازمان قدرت درجامعه پشتونها جایگاهی مطمین تری را به خود اختصاص دهد که از آن پس، به مصاف دانه درشت ها در میان رهبران پشتون ها برود.
او هنوز در مرحله انگیزش، باد دادن آتش های خفته تعصب انسانی است و چندان دست آوردی پُر رنگ هم ندارد. تعصب قهرآمیز مذهبی را طالبان و پاکستان قبلا ریزرف کرده اند و برای «یون» فقط بازی با آتش قومیت باقیمانده است. یون هنوز در یک ورطه بن بست و آزمایش دست وپا می زند و از نظر دسته های مذهبی پشتون، یک کمونیست زاده است. علاوه برآن، بدترین مانع وچالش دربرابر «یون» فارسی زبان ها نیستند، نسل بیدار و جوان پشتون ها است که هم در مراکز شهری وهم دردهات، درمیدان واقعیت گلوی او را می فشارند. ساکنان پشتون تبار، افراد عادی وبی سواد، درکوره تجربه های چهل ساله پخته شده اند که چه گونه با دیگران زنده گی کنند، دادوستد داشته باشندو روابط اسلامی وانسانی خود را به سود خود و فرزندان شان حفظ کنند. شعار اسماعیل یون بر آنان نمی چسبد. آن ها اگر انتخابی هم داشته باشند، داشتن گرایش به سوی طالبان است که صبغه مذهی و عادات بومی را در خود جمع دارند. مردم عادی پشتون از حرف ها وشعار «یون» سردر نمی آورند؛ زیرا با واقعیت های روزمره زنده گی شان نمی خواند.
تا کنون هیچ قوم غیر پشتون به ولایات پشتون نشین تجاوز نکرده است. این را جامعۀ پشتون تباران خوب می دانند. همسویان اسماعیل یون شکست خورده های شهرنشین و شماری از اروپا نشینانی اند که از فرط بیهوده گی به پوچی افتاده و راه استخلاص از تهی شدن درتبعید را اشتراک عمل با یون تشخیص داده اند. اما واقعیت ها در افغانستان همه را دیر یا زود درجای شان می نشاند. شعار ستیزه آفرینی قومی همه جوانب را در محدوده غضب درونی خویش اسیر می سازد. کلید کلام این که، آنان ایمان دارند که این تشدد آفرینی ها، برنده ای ندارد. آن ها نمی خواهند درین گیرودار، برنده میدان باشند؛ فقط تشنۀ رسیدن به موقعیت دلخواه و شراکت در امتیازات سیاسی اند.