------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

اخگری فرا جهیده ازمدار سپنجی سرای

کاش، پیکِ خسته گی ناشناسِ مرگ، پیش ازآن که بیعت بطلبد، از خودش، رمزعبوری  و نشانِ حضوری، بر جا گذارد!


کاش میدانستیم مرگ از چه جنسی است! چه سایه ای، چه نوری وکدام ناداشته نامی، گواه بود که آخرین تصویر یا تصاویر لرزان؛ شاید، مات؛ وبیان ناپذیر، شاید بغایت پُربیان، درروح استاد اخگر، از چه، رازمی گفت ویا با چه واژه هایی، گلایه می پرداخت؟ همین گره گریزان، همان رُمان نوشته ناشده ای است که قبل از شناسه وتفسیر، درخور کشف است وشهود؛ کشفی، به توان شهود پایدار... که از خِرد این کمینه، برنیاید که رخصتی یابم تا گفته آیم که نگاره گری آن لمحات رستاخیزی ی آزاد شده از حبس واژه ها، کار اهل این دنیا تواند بود.
خبری دلهره آسا، زلزله انداز و سرشار ازحس دریغ وهیهات، به گوشم رسید که از وداع استاد بزرگوار قسیم اخگر با این دنیای فانی حکایه دارد. آرمانگرایی نجیب زاده ازسلاله ی عدالت وروشنگری، چشم براین دنیای آلوده وجنجالی، بست. مسافری بی برگشت درچالش سرای رنگ رنگ، هیچگاه از سرپیمان وایمان، درنگذشت؛ همو که تنها گزینه ی نخستین وواپسینش، باروری درخت انسانیت وارزش های جاودانه گی بود؛ همو که از سبوی نفس بی آلایش خویش، برای زنده ماندن و حرکت برای عصیان مقدس، می نوشید ودردامگاه آزو تلون و چندگانه گی های معمول روزگار، به دولت قناعت وغنای روح تقرب جسته بود. استاد سخنران، دادخواه، همیشه انقلابی وهماره بهشتی مشرب، همیشه از برای زنده نگهداری چراغ والا گرایی وانسان مداری، سرحلقه ی آهن دلان صخره شکن وپاسداران لبخند وعرفان بود. درسال 2005 روزی درکارته چهار سرخوردیم؛ درمسیر دانشگاه کمی قدم زدیم. از هردری، پراکنده هایی گفتیم وشنفتیم. من تازه، نوشتن کتاب «عبدالخالق» را به پایان برده و از مقاله اش که زمانی به اسم عوضی نشر شده بود، سوالی کردم. خنده ی آرام درصورت خوابزده اش شگفت؛ گوشه ی بروتش کمی جنبید وگفت: مأمون؛ آن انقلاب تا هنوز نیامده، هنوز مثل شیشه ی ناموس درقلبم پناهنده است! گفتم: مثل مال داد نورانی؟ گفت: مثل همه ی ما.
 بازمانده های روح اخگر! بیائید به روان های بازمانده درین سپنجی سرای پریشانی آور، گریه کنیم. آن پناهنده یی که در روح استاد غنوده بود و چشم به عقربه ی زمان و زمینه دوخته بود، کجا رفت؟ تا چند، درین عذابکده خواهیم بود؟!

رزاق مأمون