-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

تحفه، به خاطر روز عشق وعاشقان

 اگرداغ عشق دیده اید؛ یا ندیده اید؛ این متن را بخوانید. عشق، فقط یک شوکِ روانی است که با حقیقت هیچ ربطی ندارد.


عشق عارضه ایست روان تنی مرتبط با سن و پدیده ای مرتبط با رفتارهای هورمونی و ژنتیك.
انسان از نوجوانی و بلوغ جنسی تا قبل از میانسالی بسیار برای عاشقی  مستعد است   از 30 تا 40 سالگی یعنی به عبارتی در سن بلوغ عقلی احتمال بروز رفتارهای عاشقانه با افت مواجه می گردد و از سن 40 تا سن پیری كمتر می بینیم كه زنی یا مردی با عشقی رومانتیك دسته و پنجه نرم كند .
وقتی سرما می خوریم نشانه ی اصلی آن آبریزش بینی، گرفتن گلو و بی حالی ست؛ اما این ها علت سرما خوردگی نیستند؛ علت سرما خوردگی یک ویروس است؛ در عشق نیز علت آن "حس جنسی" و "حس تملک "است؛ اما" توهم" و "کوری عقل " پدیدار عشق و صفات اصلی آنند. وقتی شما شخصی را می بینید که کسی را می پرستد و درباره اش دچار توهم است و غیر عقلانی او را می ستاید و آرزوی وصل او را دارد و او را بی زمان و بی مکان برای خود می خواهد؛  با یک عاشق روبرویید. با شخصی بسیار تحریك كننده و مجذوب كننده آشنا شده هرگز حاضر نیست او را از دست بدهد و می خواهد همیشه و همه جا مالک او باشد.
جوشش بی زمان و مکان حس تملک و غریزه جنسی را احساس می کند که قبلا آن را تجربه نکرده بود. حالش بد است؛ اضطراب دارد؛ بی قرار است؛ خیالبافی می کند؛ کم خواب شده؛ عصبی ست؛ بی منطق شده و فقط می خواهد به او فکر کند وبا صرف هر آنچه که به عنوان جان و مال و حیثیت در چنته دارد به او برسد فقط و فقط.  و به قول شوپنهاور تبدیل به اراده ی کور معطوف به معشوق می شود.
برای همین است که صفت مجنون را در وصف عاشق به کار می برند. مجنون یعنی جن زده و رفتار عاشق شبیه به یک جن زده است؛ گویی مسخ شده و عقلش را از دست داده است.
عاشق  به شكل یك عقل گریز خود را نشان می دهد. می دانیم كه عقل  چیزی است که ما را نسبت به حیوان شرف و برتری می دهد و مرض اینجاست. معشوق پر از عیب و ایراد است و عاشق جز حسن چیزی در او نمی بیند (چو بر دیده مجنون نشینی - در رخ لیلی به جز خوبی نبینی) این 1.  كوری و2. توهم ایده آل بودن، بلایی سخت است و از مشخصات بارز عشق است. من كوهنوردانی را دیدم كه قصد داشتند از جایی سخت بگذرند. به آنها گفتم این دیگر چه ورزشی است كه خطر مرگ بالایی به همراه دارد. یكی از آن ها گفت: این عشق است؛ ورزش نیست؛ درست چند روز بعد، خبر سقوط  یكی از آن ها رسید. درست می گفت : كار عشق بود؛ زیرا كار عقل سنجش شرایط به نفع جان است و كار عشق احتمالا رسیدن به مقصد به قیمت جان. (به تیغم گر زنی منت پذیرم ماه من!)
عاشقان بر سر این که بیماری کدامیک حقیقی تر است، جدل می کنند! یکی می گوید: عشق من حقیقی ست. دیگری می گوید: نه، عشق تو هوس است؛ عشق من حقیقی ست! عاشقی را افتخار می دانند؛ به عبارتی، عشق تنها بیماری دنیاست که عاشق به آن افتخار می کند؛ زیرا توهم این که عاشق کسی شده اند که به معنای، تمام ارزش های انسانی و جنسی است؛ به راستی زیبا و شادی بخش است.
و درست زمانی که به هر دلیلی نتوانستند به معشوق خود برسند؛ یا زمانی که به معشوق خود رسیدند و دست یافتند؛ دست به انکار معشوق و حتی دست به انکار زمین و آسمان می زنند. {این ذات انسان است وقتی نتواند بسازد، خراب می کند}. این حرف، یعنی این که عشاق به اقتضای حال و هوای شان، چیزهایی می گویند؛ مثل یک آدم مست یا خمار؛ اما در گفته های شان حقیقتی که درباره اش فکر کرده باشند؛ وجود ندارند. لحظاتی که عاشقان برای روانشناس از عشق خود می گویند؛ از ملال آور ترین لحظه هاست؛ زیرا الگوی نظرات همه آن ها یکی ست : او تجلی زندگی  است و من بدون او تجلی مرگ .
پدیدار بارز عشق، توهم است. برای فهم "توهم" بهتر است از "وهم " گفت. وهم، واژه ای عربی ست معادل آن به فارسی واژه "فریب "است و معادلش در انگلیسی " fiction " .وهم  نوعی تخیل یا دست کم نوعی تصور است و به صورت ذهنی یی اطلاق می شود که معادلش در عالم واقع موجود نیست و متخیله، آن را نزد خود جعل کرده است و از پنداره های اوست. پندار (  illusion )  یعنی خطا در ادراک، یا در حکم و استدلال مشروط بر این که گمان رود این خطا امری طبیعی ست و گرفتار شدن انسان در آن، ناشی از این است که فریب ظواهر را می خورد. (تعاریف فلسفی) برای همین، وهم از مختصات عشق است. وقتی به مجنون می گویند لیلی اصلاً آنچه می پنداری  نیست و عیب هایی در ظاهر و باطن  دارد؛ می گوید: "چو بر دیده ی مجنون نشینی، در رخ لیلی به جز خوبی نبینی. " این پندار و وهم عاشق است؛ چیزی را می بیند که هیچکس نمی بیند. ذهن مجنون او را درباره ی لیلی فریب می دهد و در یک کلام لیلی را جعل می کند.
لیلی نزد مردم، دختری معمولی بوده؛ اما نزد مجنون، منجی و ذات خیر. چیزی در ذهن مجنون هست که از لیلای واقعی، لیلایی غیر واقعی می سازد. آن چیز توهم است؛ فریب ذهن.
البته وهم، معانی دیگری نیز دارد. در تعریفات جرجانی هست که وهمیات، قضایای کاذبه ایست  که وهم به وجود آن ها در امور غیر محسوس، حکم می کند؛ مانند این که معشوقه ی من بهترین دختر دنیاست و قیاس مرکب از این قضایا را سفسطه گویند. عاشق درباره ی معشوق، ناخوداگاه سفسطه می کند؛ زیرا او سخنانش را با  مقدماتی مسلم درباره ی معشوق شروع می کند که در ذهنش بافته که عقل از قبول آن ابا دارد.
 
توهم، ادراک تصوراتی ست که ادراک کننده  گمان می کند وجود عینی دارند؛ در صورتی که واقعاً وجود ندارند؛ مانند تصورات یک مالیخولیایی درباره ی زندگی  یا یک عاشق درباره ی معشوق خود. توهم، ادراک کاذب است؛ و فرقش با وهم در تعریفات فلسفی این است که "وهم " عبارت از خطا در ادراک طبیعتِ شی است؛ درحالی که توهم، خطا در ادراک وجود شی است .
كسی گفت؛  به مدت 5 سال عاشق دختری بود. بعد 5   سالی او را ندید و سپس در حالی که  عشق  فروکش کرده بود،  او را دیده بود. چیزی را گفت که خیلی ها گفتند: وقتی او را دیدم، فقط با حیرت به خودم رجوع کردم که آیا این همان چیزی بود که گمان می کردم برای هم خلق شدیم و یک روح در دو بدن هستیم و به قیمت مرگ هم که شده باید به او برسم؟!
یک شوکِ اساسی خوردم. زندگیم را 5 سال برای کسی تباه کردم که الان می بینم نه تنها فرشته نیست؛ بلکه دارای مشکلاتی اساسی در ظاهر و باطن است.
چیزی که از او سوال می کرد، " تعقل" او بود که در دوره ی عاشقی نداشت و چیزی که در آن سال ها مقام اهورایی به آن دختر داده بود؛ " توهم" بود که اکنون دیگر ندارد.
عشق تو هوس است اما عشق من واقعی ست! "
هوی و هوس، واژه هایی هستند که در محاوره  ی غلط به کار می روند. مثلا می گویند؛ آن عشق نبود،  یک هوس بود! در صورتی که هوس، کلمه ایست عربی، معادلِ واژه ی" شیدایی" به فارسی  یا mania به انگلیسی. در تعاریف هوس، نوعی جنون است. هوس، به حالاتِ از هم گسیختگی عقلانی همراه با تأثر شدید مانند حالت سودا که به انحراف می کشاند؛ تعریف شده است. هوی، همان آرزو و هوس است؛ مثلا می گویند؛ فلانی دچار هوی و هوس شده ؛ یعنی آرزویی و یا عشقی در سر دارد که معادلش در انگلیسی در برابر هوی، واژه ( passion ) است.
هوی، درلغت به معنی عشق و شهوت است؛ مثلا می گویند؛ فلانی تابع هوای خویش است. هوی اصطلاحاً به معنای میل شدید به چیزی ست که مورد علاقه و مطلوب است؛ چه پسندیده، چه ناپسند. این عاطفه با انفعال و تصورات مختلفی همراه است و فرق آن با مطلق، میل یا میل ساده در مدت و شدت و غیرت و قدرت است؛ بنابراین،  عشق ،هوی است؛ زیرا میل شدیدی است که بر نفس چیره می شود و آن را از توجه به غیر معشوق، باز می دارد و متصف به غیرت است و بر عقل مسلط است. (تعاریف فلسفی ). عوام می پندارند؛ هوس یک خواهش نفسانی موقت است؛ مثل هوس خوردن بستنی. اینجا بهتر است از واژه ی "میل" یا"رغبت " استفاده شود. "میل دارم ازدواج کنم "یعنی کشش ازدواج کردن در من ایجاد شده؛ اما "هوس کرده ام ازدواج  کنم" یعنی به سرم زده است یا حماقت به سرم زده.
 فرق گذاردن منطقی بین هوس و عشق آسان نیست . اما منطقاً، عشق همان هوی  ( passion )است . یا هوس، لازمه ی عشق است؛ اما به  گونه ای دیگر نیز می توان چنین مراحلی را برای وجود عشق قائل شد : اولین مرحله، توافق؛ دوم، انس؛ سوم، هوی؛ چهارم، دل دادن؛ پنجم، بندگی؛ مرحله ی ششم، حیرانی و سرانجام عشق است.
  اما عوام معمولاً فکر می کنند؛ عقل درست تقسیم شده و باید دنبال عشق و پول رفت! در حالی که، تعقل مستلزم 1. مطالعه ی پیگیر و روشمند.2. تجربه ی ذهنی و عینی. 3. مراقبه است. برای همین، ما رنج می کشیم؛ یعنی نمی دانیم عقل فی النفسه یک قابلیت است، نه یک قدرت. یعنی باید عقل را با مطالعه و مراقبه و تجربه، قوی کرد و انسان به خودی خود چیزی شبیه گاسپار هاوزر فیلم ورنر هرتزوک است! هرکس از خود بپرسد؛ چند نفر از اطرافیانش را به تعقل و خردمندی قبول دارد؟ جواب بسیار تکان دهنده و ناامید کننده است؛ گویی، خردمند موجودی خیالی است.
چرا عشاق بیشتر به وصال نمی رسند و ناکام می مانند؟
همخوابه گی نزد عاشق، مقدمه ی وصال است؛ مؤخره ی آن، ازدواج است. بدین ترتیب، سه گروه را بین عشاق می توان تشخیص داد:
 
یک: بسیاری از عشاق، از تملک جنسی و همخوابه گی  ناکام می مانند .
 
دو: بسیاری، موفق به رابطه جنسی می شوند؛ اما به دلایلی مختلف، در ازدواج کردن ناکام می مانند.
سه: گروه سومی، ازدواج هم می کنند؛ اما به دلایل و عللی که ذکر شد، توانایی و قابلیت ادامه ی زندگی را ندارند .
دلیل این که می گویند عشق جاودانه است، شاید همین باشد! هیچ انسانی نیست که بتواند تا آخر عمر عاشق کسی باشد که همیشه در خانه،  جلوی رویش باشد. گویا فرمول ابدی عشق این است: وقتی عاشق و معشوق به هم می رسند؛ از هم  دور می شوند و وقتی از هم دور شدند؛ به هم نزدیک می شوند. این فرمول تا فرسودگیِ کامل عشق به علل مختلف ادامه خواهد داشت.
 
معمولاً عشق و عاشقی در سنینی رخ می دهد که فرد، قدرتِ تشخیص نیازهای خود و درک قابلیت های دیگران را ندارد. به محض این که ظواهر طرف مقابل،  شیدای شان کرد، درباره ی شخصیت و اخلاق و کردار طرف مقابل دست به اغراق و بزرگنمایی می زنند و خود را درگیر تار عنکبوتی می کنند که خودشان از معشوق بافته اند. کم سن و همسن هستند؛ و اختلاف سنی معقولی ندارند و این به وخامت اوضاع می افزاید. درک درستی از شخصیت افراد و رویکرد همه جانبه یی برای انتخاب فرد ایده آل ندارند. معمولاً مردان عاشق،  وقتی به وصال می رسند؛ بعد از چندی، اساتید مسلم خیانت می شوند چرا؟ شاید می فهمند چه کلاهی سرشان رفته است!
عشق، عدم تعادل است و دوستی، نشانِ تعادل؛ یعنی، اگر شما انسان متعادلی نباشید، سخت کسی شما را به دوستی می پذیرد؛ اما وقتی عاشق می شوید؛ یعنی این که، تعادلِ عقلی و ذهنی خود را از دست داده اید؛ برای همین است که اکثرا به عشق خود نمی رسید. هیچ کس قادر به زندگی با کسی نیست که درباره ی او مسخ شده و عقل خود را باخته است. همچنین، عاشق، با ندانم کاری ها و اعمال احمقانه ی خود ، همیشه باعث خرابی کارها می شود. (مسلم است که عاشق آدم معقولی نیست)
آرزوی عاشق و معشوق، وصال است؛ یعنی رابطه ی کامل جنسی در بی زمان؛ اما در خیالِ زندگی مشترک هستند؛ یعنی می گویند؛ آرزوی ما زندگی با هم است؛ نه سکس و رابطه جنسی دائم. اما وقتی به یکدیگر دست پیدا می کنند؛ یعنی، به بستر می روند و کمپلکس ها و عقده های جنسی گشوده می شود؛ توهم و خیالبافی رنگ می بازد و هوش و حواسشان سر جایش می آید. (چو عاشق از معشوقه کام گیرد –چراغ آرزوهایش بمیرد) با حیرت به گذشته خود می نگرند که چه غلطی کرده اند. (این بیشتر درباره ی پسران صادق است؛  دختران در هر صورت، عاشق زندگی مشترکند.) اما چون خاطراتِ شدیداً عاطفی  و احساسی و قول و قرارهای عاشقانه زیادی با هم داشته اند؛ نمی توانند از هم جدا شوند؛ پس با هم ازدواج می کنند و چند وقت بعد، اگر بر اثر نزاع های متعدد تلف نشوند؛ در دادگاه خانواده، قبل از جدایی، اقدام به ایرادِ بحث های عقلانی در مدح طلاق می کنند! این، یعنی این که گرچه به هم می رسند؛ اما به هم رسیدن، دال بر با هم ماندن نیست.