------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

اهمیت لندی، برای شعر معاصر پشتو و فارسی در افغانستان

مجیب مهرداد؛ شاعر واندیشه ورز
عناوین مورد بحث: لندی و شعر صنعت زده - غیاب شی در شعر فارسی - ویژگی های زیبایی شناسانه لندی

زبان پشتو یکی از دو زبان رسمی در افغانستان بوده و یکی از شاخه های شمال شرقی خانواده زبان های ایریانی می باشد. پایگاه اصلی گویندگان این زبان افغانستان و پاکستان می باشد، بدون شک گویندگان این زبان در اثر مهاجرت ها به سایر مناطق جهان نیز رفته اند. شعر کلاسیک پشتو که بخشی از گنجینه ارزشمند فرهنگی کشور ما را می سازد در طول تاریخ حیاتش با شعر فارسی در تعامل بوده و عرفان مولانا، رندی حافظ و نازک خیالی های سبک هندی را می توان در آفریده های شاعران کلاسیک آن به وضوح مشاهده کرد. البته یاد کنم که شاعران بزرگ کلاسیک این زبان، مانند رحمان بابا، خوشحال خان ختک و حمید ماشو خیل به زبان فارسی عنایت داشته و حتا برخی از این شاعران با آفرینش به این زبان، در غنای آن سهم داشته اند. توجه ویژه شاهان پشتون را در بیش از دوقرن اخیر نیز نمی توان به زبان فارسی نادیده گرفت. در شعر معاصر با اذعان به اثر پذیری شعر معاصر پشتو از جریانی که با نیما در ایران آغاز شد و به افغانستان راه باز کرد، برخی از پیشگامان شعر معاصر فارسی نیز پشتون ها بوده اند.
آفریده های سلیمان لایق و سایر شاعران پشتون در زبان فارسی به اندازه هر شاعر فارسی گوی دیگر برای ما ارزشمند بوده و بخشی از میراث فرهنگ گران سنگ ما را تشکیل می دهند. باید یاد کنم که زبان فارسی در طول تاریخ حیاتش در جغرافیای وسیعی به واسطه مغول ها، ترک ها، پشتون ها و حتا در بخشی از کشورهای بالکان به عنوان زبان علمی، رسمی و ادبی استفاده و پاسداری شده است.
درباره شعر کلاسیک و معاصر پشتو، نویسندگان این زبان مقالات فراوانی نوشته اند که من برای آنکه در این باره احاطه و اشراف لازم را ندارم به همین اشاره های کوتاه بسنده می کنم. این را باید ذکر کنم که شعر معاصر پشتو پا به پای شعر معاصر فارسی در حرکت است و شور و اشتیاق نویسنده گان پشتون و گویندگان این زبان سرزندگی و تداوم این جریان رو به پیش را ضمانت می کند.
آماج مقاله من جریان رسمی شعر پشتو نه، بلکه ژانری در فرهنگ عامیانه پشتون ها است. "لندی"، شعری که باید بیش از این ها جدی گرفته شود. این ژانر ادبی به عنوان بخشی از فرهنگ شفاهی مردمان پشتون و به عنوان شیوه ای از آفرینش ادبی نسل به نسل تا امروز آمده است. لندی برای اینکه برچسپ ادب شفاهی خورده کمتر آن گونه که باید، ارزش یابی شده است. من با مرور بخشی از این آفریده ها شیفته زیبایی ها و ظرفیت های بی کرانه آن ها شدم، دلنوازی های عاطفی و ارزش های بی کرانه استتیک لندی، مرا بر آن داشت تا در باره این آفریده های والا به عنوان یکی از شیفتگان ادبیات بی مرز و بی سرزمین و بی قوم وظیفه وجدانی ام را ادا کنم.
 چی در میان پشتون ها و چی در میان فارسی زبان ها دو گونه برخورد با لندی وجود داشته است، یکی برخوردی از سر تفنن و خوش باشی و خوش گذرانی، دو دیگر مواجهه ای پژوهشی در چارچوب پژوهش های مردم شناسانه و فرهنگ شناسانه در معنای عام آن. من تا کنون در باره ویژگی های زیبایی شناسانه لندی و اهمیت و پیشنهادهایی که می تواند برای شعر معاصر پشتو و فارسی داشته باشد چیزی ندیده یا نخوانده ام. بر این مبنا هدف من در کنار اهتمام به بار فرهنگی این پدیده فولکوریک ارزش های جمال شناسانه آن است.
لندی و شعر صنعت زده
من مدتی می شود که در گستره ای جهانی تر از شعر نفس می کشم.  این آشنایی در کنار لذات فراوانی که نصیب من کرده مرا متوجه مسایل زیادی درباره شعر معاصر افغانستان کرده است. البته یاد کنم که منظورم از شعر معاصر فارسی افغانستان آفریده هایی را شامل می شود که در مقطع زمانی ای میان دهه سی تا شصت پدید آمده اند. جریانی که با استاد خلیلی و یوسف آیینه آغاز و به واسطه استاد واصف باختری، رازق رویین، بارق شفیعی، محمود فارانی، سلیمان لایق، لطیف ناظمی، پرتو نادری، سمیع حامد، لطیف پدرام، افسر رهبین، خالده فروغ، لیلا صراحت و قهار عاصی در افغانستان جا افتاد و نهادینه شد. البته این شعرها را من با توجه با آفریده های همان دهه بررسی و ارزش یابی می کنم. از شعر جهان می گذریم، من زمانی که به جریان شعر فارسی در ایران می بینم، از دهه سی تا هفتاد، این جریان به واسطه شاگردان نیما به شاخه های گوناگونی تقسیم می شود و این پوست اندازی در سبک ها و روش های متنوع تا دهه هفتاد ادامه می یابد. شعر نیما را شاملو و فروغ یک گام دیگر به پیش می برند، در همین آوان یدالله رویایی و احمد رضا احمدی با شعر حجم و موج نو به میان می آیند و مروج نوع خاصی از بینش ادبی می شوند، هرچی به سال های حول و حوش انقلاب ایران نزدیک تر می شویم با جریان های تازه تری رو به رو می شویم، پس از رخوتی مقطعی در دهه شصت که شاعران به بازتولید شعرهای دهه چهل و پنجاه می پردازند، چهره های دیگری چون سید علی صالحی، شمس لنگرودی و حافظ موسوی، با براهنی و علی بابا چاهی هرکدام ظرفیت های تازه ای را در شعر معاصر معرفی می کنند و شعر فارسی را از افتادن در باتلاق تکرار خود نجات می دهند. جریان شعر هفتاد و پسا هفتاد نیز بر ظرفیت های زبان تکیه می کنند ،کسانی چون علی عبدالرضایی، مهرداد فلاح، محمد آزرم، زیبا کرباسی، گراناز موسوی به زعم خودشان از شعر ساده و شعر صنعت زده فاصله می گیرند، تا جایی که حتا کسی مثل مهرداد فلاح اینک از عدم کارایی شعر سطری حرف می زند و پروژه ای را زیر نام"خواندیدنی" به اجرا در آورده است که در آن شعر آمیزه ای از سطر و گرافیک است. از این همه جریان نام بردم تا این مساله را روشن کنم که شعر معاصر افغانستان چقدر در درون فضاهای یک نواخت چرخیده است و کمتر شاعری را می توان یافت که به آن تشخص زبانی و فردی ای رسیده باشد که جریانی از آن بتواند سرچشمه بگیرد. من شعر معاصر افغانستان را شعری صنعت زده می دانم شعری که در چنبره بوطیقایی "سمبل-اسعتاره-ترکیب" تا دیرگاه به باز تولید خود ادامه داد. شعری که کمتر جهان را و تجربه های زیسته آدمی را از فردیت شاعرانه عبور داد، یا به تعبیر دیگر کمتر به تجربه های حسی ژرف شاعرانه دست یافت. البته این بوطیقای"سمبل-استعاره- ترکیب" جان مایه اصلی شعرهای دهه چهل ایران را با اندکی تغییراتی در این و آن می ساخت اما به خصوص شاعران ایران در طول چند دهه درجا نزدند و امروز هم مانند سی سال پیش شعر نمی گویند. شعر معاصر ما شعری است که بافت های زبانی "تتابع اضافات" زده و باستان گرای فنون ادبی زده  را از شعر دهه چهل ایران با صورتی تقلیدی  وام گرفت و تا دهه های شصت و هفتاد ادامه اش داد. البته شاملو و اخوان در شاعران دهه چهل ایران از این تجربه ها بسیار دارند، شعری که در عین انتزاع زده گی اش سطرهایش را با ترکیب های طویل گاهی واقعن لطمه زده است:

وقتی که نخستین باران پاییز
عطش زمین خاکستر را نوشید
و پنجره بزرگ آفتاب ارغوانی
به مزرعه بردگان گشود/مرثیه/کلیات احمد شاملو/ صفحه 36

من شعرهایی از اخوان و شاملو خوانده ام که در آن ها ترکیب ها بیش از چهار رکن نیز داشته اند.
شعر افغانستان در ادامه چنین جریانی پدید آمد و به ندرت توانست از زندان ترکیب های طویل و پرداخت های انتزاعی و نماد زده رهایی یابد، پرتو نادری در شعر های دهه هفتاد و هشتادش توانست شعرش را از تجربه های گفتاری بهرور سازد به همین گونه قهار عاصی تنها در دوبیتی ها و رباعی هایش و اندکی در نیمایی هایش توانست شعرش را به لحاظ زبانی متمایز تر کند. سمیع حامد هم یکی از شاعران بی قرار معاصر ما بود. شاید هیچ شاعری در شعر معاصر به اندازه او تجربه گرا نبوده است. او انواع گوناگون تجربه های زبانی را در کارنامه شعری اش دارد. دیگران تقرین همه در فضاهای واحدی شعرشان را زمین گیر کردند. من دلیل این درجازدگی ها را عدم برخورد مسوولانه با شعر می دانم، شعر ایثار می طلبد، شعر شیوه ای از زیستن است و با تفننی که شعر معاصر ما را از دست و دلبازی و سرزندگی انداخت فرق دارد.
 ناگفته نمی گذارم که بستر فرهنگی پویا و غنی ایران را در باروری جریان های ادبی آن سامان عاملی تعیین کننده می دانم و از بیچاره گی ها وبی امکاناتی های شاعران خودمان هم بارها یاد کرده ام، اما درد از آنجا آغاز می شود که زمانی در یکی از محافل، من از یکی از شاعران نامدار معاصر افغانستان آنگاه که از لزوم استفاده از تجارب شعر نقاط دیگر جهان پرسیدم و برایش مثال آوردم که شاعران بزرگی چون احمد شاملو جهش های شعرشان را مدیون کسانی چون الوار و مایاکوفسکی و الیوت بوده اند برایم گفت که ما باید بر ظرفیت های فردی و بومی خودمان تکیه داشته باشیم. او در این محفل چند شعر تازه اش را خواند و من متوجه شدم که شعر بیست سال پیش خودش را با کیفیتی به مراتب نازلتر بازتولید کرده است.
شعر معاصر ما باید به دور از هرگونه بزرگ بینی و حب و بغض مورد بررسی قرار گیرد تا شاعران جوانتری که در این سال ها پا به عرصه گذاشته اند از افتادن در ورطه شعر متوسط برحذر بمانند و بدانند که شعر امری است جدی و مستلزم مرارت های جانکاهی که باعث پرورده گی ذهن خلاق شاعر و غنای پشتوانه فرهنگی میراث او می شود.
غیاب شی در شعر فارسی
چندی پیش دوست فاضل و فرزانه ایرانی ام علی ثباتی تبصره ای نوشته بود با عنوان "غیاب شی در شعر فارسی" مساله ای که شعر افغانستان و در مجموع شعر هزارساله فارسی تا دوران معاصر را بر این اساس می توان بررسی کرد. در شعر کلاسیک هرگاه سخن از از عناصر طبیعت چون سرو، گل، چشمه، می رود این عناصر فاقد ذات طبیعی خویش اند و در هاله ای از هویت برساخته به واسطه استعاره یا سمبل یا تشبیه اصالت شان را از دست می دهند. سرو حافظ چون معشوق روان است، و آبشار های شعر کلاسیک ما نوحه گر از بهر چیزی اند، شبیه شعر رمانتیک قرن نزده اروپا که در آن شی واجد خصلت بیمارگونه شاعر رمانتیک شده است و القا کننده التهاب های روان رنجور و حسرت زده است. گاه گداری در شعر منوچهری و شماری از شاعران سبک خراسانی شی واجد خصلت طبیعی خویش است" خیزید و خز آرید که هنگام خزان است- باد خنک از جانب خارزم وزان است" که در اینجا باد نه عاشق نالان، نه پیک پیغام رسان بل عنصری از طبیعت است که ذاتش با هیچ پیرایه ادبی ای خدشه دار نشده است. حتا در شعر معاصر فارسی نیز چنین عینیتی کمتر به چشم می خورد، زیرا شعر معاصر فارسی شعری است نمادگرا یا به قول براهنی که درباره نیما می گوید، شعری است وصفی -روایی. مثلن شاملو زمانی که از جنگل حرف می زند مراد او مردمان سرزمین اویند نه جنگلی در مازندران. البته یاد کنم که نه تنها اشیا بلکه رفتارهای آدمی و حضور او نیز در پشت گرد و خاک صنایع ادبی ناپدید شده اند. من از شرق دور تا امریکای لاتین شعر خواندم، از اروپا تا آسیا و این گوهر گمگشته شعر را اینجا و آنجا می یافتم اما غافل از آن بودم که در میهن خودم نوعی از شعر مردمی دارای عینیتی است که شاعران مدرن امریکا از آن سخن می گفتند همان عینیتی که هایکو های جاپانی را چنان خواستنی کرده است. شعر مدرن امریکا، با عنایت به عینیت شعر، از ترکیب های عینی/ذهنی به قول ازراپاوند"دریاهای تیره صلح" حذر می کرد، این جریان شعر در پی تبدیل کردن واقعیات بیرونی به تجربه ای حسی بود. "همبسته عینی"  ای که تی اس الیوت از آن سخن می گفت به جای جانشینی واژه و شی به تناظر واژه و شی تاکید داشت. این نگاه به شعر را به صورت عینی گرایانه تر در شاعران آبجیکتویست امریکایی می توان دید شاعرانی که از"سمبولیسم بدوی، پیوند های تصنعی، و فرم های تشریفاتی"بیزار بودند./آشنایی با تی اس الیوت/مجله انترنتی شیزوکالت/
تا وقتی که گم شده ایم
در جهان مقصود
آزاد نیستیم
می نشینم در کلبه چهارگوش کوچکم
پرندگان آواز می خوانند
زنبور ها وزوز می کنند
برگ ها تاب می خورند
آب روی سنگ ها به صدا در می آید
دره مرا تنگ در خود می گیرد/ بخشی از شعر آیینه خالی/ از کنیت رکسرات/ مجله شیزو کالت/شاعران ابژیکتیویست
من به همین مثال بسنده می کنم تا نشان دهم که شعر معاصر ما از این تجربه ها به چی مایه دور مانده است. شعریکه به قول شاعران آوانگارد ایران با صنایع ادبی گرانبار شده است، شعری که کمتر به "کشف" و "شهود"ی ماندگار دست یافته است.
لندی اما سرشار از چنین ظرفیت هایی است، باید یاد کنم که شاعران بزرگ در جاهای دیگر با تکیه بر فولکلور جریان های رسمی شعر را به لحاظ کیفی ارتقا داده اند، به گونه نمونه بخشی از زیباترین شعرهای گارسیا لورکا تحت تاثیر ترانه های کوچیان هسپانیا پدید آمده اند، از سوی دیگر شاعران بزرگ جهان بخش مهمی از کارهایشان را در بافت زبان گویشی خلق کرده اند. به طور مثال لینگستن هیوز شاعری که همه می شناسیمش از جمع همین شاعران است.
ولی در افغانستان نه از ظرفیت های ادبیات شفاهی کسی استفاده کرده است و نه هم از ظرفیت های شاعرانه گویش مردمی، من چند شعر محدود از این تجربه ها خوانده ام، یکی شعر"سنگ شکن" رازق رویین است که با همه سادگی اش یکی از زیباترین شعرهای معاصر افغانستان است و ای کاش این شاعر عزیز ما با آن زبان تجربه های بیشتری انجام می داد.
سالها بود که شیر
زن و فرزند خوده
کتی یک پای چلاق
کتی یک بیل و کلنگ،
نان میداد
 ونمونه های دیگر از داکترسمیع حامد اند که در کتاب "بگذار شب همیشه بماند" آمده اند:
مادرم گفت بچیم
کوچه را ماکم کو
پدرم گفت
دختر شیرینم
چای تلخی دم کو
...
منزل چارم تعمیر قومندان صاحب
رنگ مالی شد و فردا
کوچه در خانه ما مهمان است
ختم قرآن عظیم الشان است
در کنار این دو شاعر از قهار عاصی نیز می توان به عنوان کسی که سویه های بومی شعرش را از رباعی و دوبیتی های عامیانه وام گرفته بود یاد کرد. حتا قهار عاصی نخستین کسی است که لندی به زبان فارسی ترجمه کرده است، بدون هیچ شکی در بومی گرایی هایش چشمی هم به لندی ها داشته است.

ویژگی های زیبایی شناسانه لندی
لندی به نظر من شعری است که می تواند در پهنه یی جهانی مطرح گردد و برای خودش جا باز کند. در کنار آن این نوع شعر دارای چنان ظرفیت هایی است که ما در اقصای نقاط جهان به دنبال آن سرگردانیم. بدون شک شعرهای مردمی، تجربی ترین انواع شعر اند. این شعرها نه از سر نیازی حرفه یی که مبتنی بر تجربیات زندگی با همه فراز و فرودهایش سروده می شوند. برای همین پر انرژی و سرشار از خون تازه اند. احمد شاملو که عاشق زبان مردمی بود در گفتگویی با ناصر حریری از انرژی و قدرت شگفتی آفرین ترانه های مردمی سخن گفته بود. اما در افغانستان از این تجربه ها برای ارتقای شعر معاصر ما هرگز استفاده نه شده است. برای همین است که ما پس از خواندن شعر عینی گرای امریکا، هایکوی جاپانی یا شعر گفتار ایران متوجه می شویم که در وطن ما نیز بخشی از این تجربیات وجود داشته اند. من به عنوان یک شاعر، عاشق عینیتم در کنار آن که شعر را از "انتزاع" نیز بی نیاز نمی دانم.
لندی شعری است که در طول تاریخ تجربه های بی کران زیبایی شناسانه را جذب کرده است، شاید بتوان با پژوهشی سبک شناسانه و تاریخی دوره های این شعر های مردمی را بر اساس رخدادهای تاریخی بازتاب یافته در این شعرها و با توجه به تاثیر پذیری شان از سبک های رایج رسمی هر دوره مشخص کرد. لندی گاهی چنان عینی می شود که احساس می کنی این شعرها ترجمه های هایکوی جاپانی اند با زبانی منظوم، و در بسا موارد این شعرها به آنچه که امروز به نام هایکوی مدرن معروف شده است شبیه اند. گاهی هم لندی ها به لحاظ نازک –خیالی به شعر سبک هندی شباهت می رسانند. چیز مهم دیگری که ارزش های هنری لندی را بالا برده است ایجاز نهفته در این بندهای قصار است. در فراسوی بسیاری از لندی ها جهانی نهفته است. فضای بزرگی که در خوانش های اول به نظر نمی آید اما هرچی بیشتر توجه می کنی ترا به فضاهای تازه تر از انگاشته های پیشین رهنمون می شود. به لحاظ زبانی ما در لندی با تجربه های گوناگونی رو به رو ایم، لندی ها عمومن در زبانی ساده اتفاق افتاده اند و انرژی شاعرانه لندی ها مانند هایکوهای جاپانی در بسا موارد به عهده عینیتی است که به تجربه ای ملموس و حسی مبدل شده است. به لحاظ محتوایی این شعر ها می توانند بدون استثنا ابعاد گوناگون فرهنگ و منویات پشتون ها را معرفی کنند. ایجازی که عمدتن با بافت لهجه نیز همراه شده است در بسا موارد ترجمه لندی را به امری ناممکن مبدل کرده است.
 لندی هایی را که من در این مقاله استفاده کرده ام گزینشی اند که به واسطه استاد عبدالغور بی نوا در کتابی گرد آوری شده اند، این لندی ها بخش بسیار کوچکی از هزاران لندی  اند که به واسطه مردمان پشتو زبان در محلات بود و باش شان خلق شده اند و خلق می شوند. بدون شک فرصت بیشتر لازم است تا همه لندی ها را بخوانیم و از میان شان به گزینه ای بسیار خواندنی و با اهمیت برسیم. من این لندی ها را از روی ترجمه های جناب بی نوا به فارسی و به صورت تطبیقی در زبان مبدا شان با اندکی دخل و تصرف بازسرایی کرده ام و گاهی برای روشن شدن مفهوم لندی و نشان دادن سویه زیبایی شناسانه شان اشاره هایی را هم اضافه کرده ام.
لندی ها بی هیچ شبهه یی بخشی از میراث پر بهای فرهنگ بشری اند و امیدوارم این شعرهای ارزشمند بر اثر سعی و تلاش پشتون ها و همچنان عاشقان ادبیات در مقیاسی فراملی معرفی شوند. در این لندی ها شما کمتر با صنایع ادبی طرف هستید، شاید بهترین صفتی که بتوان بر این نوع شعر اطلاق کرد، صفت تجربی باشد، لندی شعری است بی پیرایه و تجربی که سرشار از بار عاطفی و جلوه های متنوع زندگی یک قوم است.

آواز های نیمه شبان بر دل می نشینند
آنکه آواز سرداده یا عاشق است یا از وطن دور افتاده است

کاخ سفید تو ویران شود
نسیم سردی که بر چادرها می وزد به یادم می آید
اشاره: نستالجی زندگی طبیعی، زنی که شاید به واسطه ازدواجی در شهر زندانی شده است

توته های دلم را از زمین بر می دارم
اما دستانم را از روی دوش محبوبم بر نمی دارم
اشاره: یعنی با آنکه دلم تکه تکه است نمی خواهم از یارم جدا شوم

محبوب من از زین اسب خم شد
من هم روی نوک پایم ایستادم تا بوسه اش دهم
اشاره: همان عینیتی که کمتر در شعر معاصر ما اتفاق افتاده است

خداوندا به من هم -بازی عطا کن
تا اگر تنگدستی آمد با خنده زمان بگذرانیم
اشاره: یادآوری تلخی های سالهای قحطی

آتش های صبحگاهی را افروختند
من هنوز نشسته ام و یارم را راضی می کنم
اشاره: تصویری عینی، اکثر لندی ها مانند یک عکس اند، دقیقن شبیه آنچه علی پاشایی در باره هایکوی جاپانی گفته بود. او می گفت هایکو انگشتی است که چیزی را نشان می دهد. البته حتا در همان هایکو های کلاسیک هم می توان مسایلی مربوط به زندگی اجتماعی را دریافت، فراتر از آن جنبه هایی که گویا در بستری از عرفان بودایی پدید آمده اند.

آن سوی دریا لیلا نماز می خواند
نمازش قبول مباد که زلفانش را برخاک می گذارد
اشاره: ضمن یاد اوری از بیان اغراق آمیز و زیبای جایگاه زلفان معشوق در این لندی، در لندی های زیادی دریا همواره حد فاصلی است میان عاشق و معشوق، در کنار آنکه به صورت طبیعی کوچی ها در کنار رودخانه ها چادر هایشان را برپا می کنند این دریا می تواند به صورت نمادین، بیان فاصله هایی باشد که سنت های سخت گیر میان دختران و پسران ایجاد کرده اند.

خدا این بار ترا شفا دهد
مردم می گویند سیاه بخت است که یارش می میرد
اشاره: دلهره های ناشی از خرافات

خدا یا طوطی مجروح را شفا بده
تا با طوطی های دیگر پرواز کند
اشاره: یگانگی با طبیعت آزاد

هر بته کنار چشمه شفا بخش است
 چادر دختران جوان به آن ها تماس کرده است

در کنار چشمه چی آفت افتاده
که محبوبم با خواهر کوچکش می رود
اشاره: این لندی دارای همان ایجازی است که نیاز به شرح و تفسیر دارد، تفسیر چنین لندی هایی را می گذاریم به عهده خواننده.

تار زلفم را آب برد
ای یار! در کنار رود دیده بانی کن

اگر میخواهی مرا ببینی کنار چشمه بیا
 من کوزه را آهسته آهسته با دستم پر می کنم
اشاره: تعلیقی تماشایی

خانه محبوبم در آفتاب برامد است
صبح گاهان شعاع آفتاب سلامش را می رساند

سخت بیماری، خدا شفایت دهد
نزدت آمده نمی توانم، در خانه برایت دعا می کنم
اشاره: اشاره به محدودیت های سنتی

در خانه بالا ناله و فریاد است
یا رنجوران اند یا عاشقی از وطن می رود

ای مهتاب زود بر آسمان شو
یارم در کوه های بلند در سفر است
اشاره: تجربه صادقانه ای از زندگی روستایی

محبوبم آیا زمانی خواهد رسید
که تفنگ را بگیریم و دست به دست به سنگر برویم
اشاره: این لندی را می توان تفسیر کرد


به سنگر دشمن دوکس می پرند
عاشق یا آنکه به نامش دختری نشسته باشد
اشاره: همان ایجاز تفسیر پذیر

آشنای من سرش را در راه وطن باخت
با تارهای زلفم کفنش را می دوزم

با زخم های بی شمار و غرق در خون برگرد
تا آنگاه که زخم هایت را می بندم بوسه هم نثارت کنم
اشاره:ستایش دلاوری

گل که می کاشتم یارم کنارم نشسته بود
حالا که گل ها شکفتند یارم در خاک خوابیده است

مرا با گل گلاب زدی
قربان دستت، دشمنان مرا دیدند
اشاره: این لندی می تواند به رنج بردن دشمن از حسادت توجه معشوق تعبیر شود و یا  پنهان کاری ناشی از ترس از طرف عاشق.

خدا یا مرا گل بیابان بساز
تا از نسیمی که از سوی یار می آید بلرزم

فردا بارهای کوچی بسته خواهند شد
گل های دشت، باز دامن ترا بو می کنند

 از همه مهمتر این که لندی ها می توانند درباره فرهنگ پشتون ها و دغدغه های انسان در آن چارچوب فرهنگی معلومات زیادی به دست دهند. شاید بهترین چشم انداز آشنایی با روحیات مردمان پشتون لندی باشد، زیرا تنها ادبیات است که روح راستین ملت ها را در شیشه های ذلالش به بر می کشد و اصالت آن را نسل به نسل و به دور از دست کاری های تاریخ رسمی حفظ می کند. من با خواندن بخشی از لندی های پشتون ها به این نتیجه رسیدم که خشونتی که امروز در جنوب حکم فرما شده است، پدیده ای است وارداتی و تحمیلی و مردمان پشتون را دارای روحی لطیف، زیباپسند و انعطاف پذیر یافتم. بدون شک این لندی ها گاهی به تبع گرایش های حماسی اندکی خشن می شوند، اما باید یاد کنم که ادبیات حماسی جهان سرشار از خونریزی و ستایش مرگ و جنگ و دلاوری است. من به این باورم که مردمان نوار مرزی جنوب قربانیان جنگ سردی شده اند که در آن نه خود آن ها که امریکاییان و کشورهای عربی و حکومت پاکستان بیش از شصت هزار مدرسه را در آنجا تاسیس کردند تا دیواری آهنین در برابر تهاجم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ایجاد کنند، در نتیجه، این مردم در اثر فقر گسترده ناشی از بی مسوولیتی های حکومت پاکستان در این مناطق به صورت ناخواسته در کام ارتجاع و واپس گرایی افتادند. و جامعه فیودالی و خانخانی که باید به سامانه های مدرن گذار می کرد در اثر غفلت عمدی حکومت پاکستان، تحت اشغال شبکه های تروریستی در آمد و این شبکه ها سال های سال در آنجا ماندند و ریشه های شوم شان را در غیاب حکومت و نظام سیاسی و جامعه مدنی گستراندند.
 من به این باورم که ادبیات نقطه اتصال فرهنگ ها و مردم ها است. ما با همه ناباوری ها و کدورت های بی پایه هنوز می توانیم از جلوه های زیبای فرهنگ های هم لذت ببریم و در ارتقای سطح کیفی فرهنگ های هم از سویه های سازنده فرهنگ ها مان استفاده کنیم. ما همان گونه که از شعر جهان بهره می بریم از لندی نیز می توانیم برای رشد ظرفیت هایی در شعر معاصر مان بهره مند شویم، پشتون ها نیز از ادبیات فارسی بهره ها برده اند و این زیباترین وسازنده ترین نوع تعامل انسانی و زیست باهمی است. من هرچی می اندیشم برای این همه دوری و ادبیات نفرتی که در برابر هم، گویندگان زبان های گوناگون افغانستان به کار می برند دلیل قناعت بخشی نمی یابم. من همواره منتقد گرایش های نفی گرایانه ای که از جانب بخشی از پشتون ها یا تاجیک ها و سایر اقوام سرزده است بوده ام و همواره این موضعم را نیز حفظ خواهم کرد. نفرت و هراس محصول نا آشنایی ها و زیاده طلبی ها است، ما می توانیم به جای تکیه بر تقابل و تضاد خرده فرهنگ های افغانستان از هم سویی و تعامل آن ها لذت و بهره ببریم. ما هرگاه به شاعران بزرگ زبان هایمان بنگریم همه از عشق، آزادگی، همدلی و تساهل سخن می گویند، حتا در همین لندی ها همه این رزش ها را می توانیم بیابیم. پس به قول شاعر ما از هرچی می رود، سخن عشق خوشتر است.