------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

والگای سیاه/ خاطره ای از هزارو یکشبّ نسل تلخکام - استاد اسد «آسمایی»

( عکس حاشیه ی راست از زنده یاد استاد اسد «آسمایی» است.)
نوشته: فاروق «فردا» نویسنده وشاعرهمیشه بزم آراء ومتعارف؛ که همیشه با قلب، زبان به گفتار می گشاید؛ اما گه گاه، گفتار مغز را حتی از مغز خودش هم می گریزاند.

استاد اسد آسمایی را سبحان تعالی عزاسمه غریق رحمت کناد . او مدتی هم در خانه ویکتور هوگو درفرانسه اطراق کرده و با اهل وعیالش در آن زندگی می کرد. شخصیت برجسته و از پیشکسوتان روزگار در فلسفه میشد؛ اگر خشکسالی روزگار دمار از حلقش نمی کشید و میتوانست با یکی دو جام عطش فرو نشاند. این تشنه لب روزگار، زیر آفتاب سوزانی، در بلعیدن قطره های باران، در کشور پیشرفتۀ فرانسه ، با خرقۀ حقیرانه یی در زیر کمان بابه رستم رفت و از آن طرفش با جامۀ سفید برگشت و در پی قطره هایی سرنهاد که روزی به خاطر دیگران برزمین ریخته بود.
از آن مرحوم خاطره یی در ذهنم آمد که نشد از شریک ساختن آن با عزیزان برگه خاطره ها طفره روی کنم.
سال 1357 بود و انقلاب ثور هم، تازه خدان (1) به سرخی خون کی گل گرده بود. از هر در ودیوار، سرخی انعکاس می یافت و انقلابی ها هم اگر به دل شان بود، باران را می گفتند که از رنگ نقره یی، بوی دستبند دختر فیودال می آید واین گناه محض است، پس برگرد و جامۀ سرخ پوشیده ببار ومحکم ببار، تا فرق فیودال دو نیم شود.
بردن بردن ها ارچند در سرآغاز بود، مگر از آن جایی که گفته می شد؛ زور خدا و زور مردم یکی است، فهمیده نمی شد که مردم را تا خدا بالا می بردند و یا خدا را در کوچه ها با مردم همبازی می ساختند. جنگ با زور خدا را هر روز گسترش داده و زور آزمایی ها درمیدان بزکشی به نمایش گذاشته می شدند. مسلما پا هایی در آن می شکستند که جبرانی نداشتند.
مرحوم اسد اسمایی گفت که در همین گیر ودار بود که روزی، والگای سیاهی نزدیک فاکولته آمد و سه نفر مسلح از آن پیاده شده مرا سوار کرده با خود بردند. تا آن دم موتر والگا را صرف در سرک ها دیده ولی نشستن در آن را تجربه نکرده بودم. هرگاه کسی را بر والگا سوار می دیدم، با خود می گفتم ، به خدا معلوم که از کجا گز می کند، اما بنده که می فهمیدم به کجا برده می شوم، در معرکه ی عجیبی گیر مانده بودم. درین حالت، برخلاف سلطان شهاب الدین غوری که در جنگ ها دریشی سرخ می پوشید، بنده از ترس پطلون زرد می پالیدم. با صد کارد یک قطره خون نمی دادم.
در راه تا صدارت که محل اگسا (2) بود، از پشت شیشه های موتر سیاه والگا آدم ها را دیدم.آدم های رنگارنگ را. شناخته ونا شناخته را. چند تا از شناخته ها مرا هم دیدند و وقتی افراد مسلح را با من مشاهده کردند، حق وناحق دست شان را بالا می کردند تا دست مرا هم به عنوان پاسخ بلند ببینند. یکی دو تا را خوب می شناختم که از خاطر آن که به عابرین بفهماند که حریفی که در موتر والگای سیاه سوار است ، رفیق من است. اما نگو که رفیقش چی حالتی داشت.
موتر، یکه راست به اکسا داخل شد ومرا به یک لگد در پشت سر به اتاقی راهنمون شدند. خلاصه دو هفته را با خوردن انواع چوپ دنده های برقی و میخانیکی ولگد وسیلی سپری کردم، مگر گپی به دردبخور انقلابی ها از زبانم برون نرفت. گپی نبود.  دروغی ساخته نمی توانستم ، ورنه تاب در برابر آن همه زجر را که قادر خان وزیر دفاع که یک زمان اسب را چپه نعل می کرد و بروت هایش را چپه شانه میزد، آورده نتوانست و با دوسیلی، به دروغ وناحق، سلطانعلی کشتمند را به شکنجه گاه کشانید، اسد آسمایی کی بود که تاب آورده می توانست؟
 دروغ هم گفته نمی توانستم وتا آخر گناه کسی را بر گردن نگرفتم.
خلاصه جان به نیمه سلامت بردم ودر یک نیمه شب که چشمانم راباز کردم ،پل باغ عمومی را شناختم واز همانجا راهی خانه شدم. پس از دوهفته شکنجه ، آزار و اذیت سخت واجب بود که التیمام زخم های وارده بر بدن را می کردم. بناء ، یکماه تمام را در بیمارستان سپری، زخم ها را تداوی کرده و دو باره به دانشگاه برگشتم. 
تا این دم کار پرچمی ها یک سره شده بود که وضعیت آن را خود می دانید.
یک روز پس از ورودم به دانشگاه، یکی از دوستان جانی جانی ام را دیدم که از دیدنش بسیار خوش شده نزدش رفتم .آغوش باز کردم تا از عطر تنش دل زنده کنم، مگر نگو که او به پشیزی هم مرا نخرید و با قهر گفت : برو بچیم، ده والگای سیاه که سوار بودی سلامم را وعلیک نگرفتی حالا ، که برطرف شدی آغوش باز می کنی؟عجب زمانه یی؟؟.
(1) من معنای خدان را درنیافتم. شاید لغزشی درحروف نگاری باشد. اما خد به معنای رخسار وچهره است. (مأمون)
(2) : اگسا، دافغانستان گتو دساتنی اداره- سازمان اطلاعاتی نو تشکیل در زمان ریاست جمهوری نورمحمد تره کی که بعداً در زمان حکومت صد روزه ی حفیظ الله امین به اداره ( کام) تغییر نام داد. (کارگری استخباراتی موسسه)