------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

از مراسم عروسی برگشتم...

این یادداشت را اگر با شما شریک نکنم، درین گرمای دهلی، تا صبح خواب برچشمانم حرام می شود.


از خیرات سر این همه «شهید پروران»، رفته رفته این پندار شوم قوت می گیرد که افغانستان، ممکن است به گورستان دموکراسی و جمله مظاهر خوبی وزیبایی هم تبدیل شود. پیش ازین هماره نخبه گانی خود خوانده، ابلهانه مباهات کرده اند که افغانستان گورستان «امپراتوری» ها بوده است. این مغالطه، درمغز پوپنک زده ی شماری از فرزندان توهم، چراغ کورسویی می افروزد و می انگارند که حرفی صواب ازدهان برون داده اند. چون به سیمای تاریخ معاصر این خطه بنگریم، افغانستان گورستانی برای امپراتوری ها نه، بل گورستانی برای فرزندان خودما، و ویرانه ای متروک برای نسل های پسین این سرزمین بوده است.  از همین رو، یک دسته از گمراهان، به افتخار مکروهی چنگ می اندازند و صفت تأسف بار دیگری را بر پایانه ی اسم افغانستان بخیه می زنند: ملت شهید پرور!
هیچ کسی درین خرابشده صدا بلند نمی کند  که ای خلایق، این چه سوء تفاهمی مرگبار است که غیر از ما درین دنیا، هیچ کسی مستعد به شهید پروری مفت و رایگان زاده نشده است؟ دیگران برسراسباب دنیا و ثروت و خوراک و تنعم دنیا را به آتش می کشند و گوشت دم توپ را از میان ما اکمال می کنند. تفنگ خود را روی شانه ی ما می گذارند تا معاند دنیایی خویش را بر زمین بزنند. دیگران شهر ها و بستر زنده گی خویش را آباد و شگوفا می سازند و ما درفکر شهادتیم. این رسم از کی ها و از چه زمانی به ما میراث مانده است؟ این تلخ نامه را بعد از آن نوشتم که ساعاتی پیش، در مراسم ازدواج یکی از دوستانم، با یکی از همین مشتاقان شهید پروری درضیافتی سرخوردم که جانم را با گفتار تهوع آورش به لب رسانید.
 به جناب «شهید پرور» شوخی کنان گفتم: مرد حسابی من به عنوان یک انسان، به یک خانه گک کوچک نیازدارم که درسکون آن، از غوغا ومزاحت عالم دنیا وعقبی قطع رابطه کنم. به زمینی کوچک که زبان گیاهانش را بفهمم وهرگاه درکمال آرامش به سوی آسمان صاف مزرعه ی رؤیایی خویش نظری بیفگنم، خدا به سویم لبخند بزند. جلو گوسفندی، بزی وگاوی، علوفه بیاندازم و از آرامش آن ها به هنگام جویدن علیق نفسی به راحت بکشم. میخواهم رنگ آرزو های خود را در همزیستی ومهربانی درهم آمیزم و مرا با هیچ پدیده ای درین دنیا منازعتی نباشد.
مزاج این پهلوان شهید پرور مثل این که سازه ی دیگری داشت و گارسون های خاموش هندی هرچند پیوسته کباب و سمبوسه و ... روی میز می گذاشتند، تا رسیدن نفر بعدی، بشقاب دوست شهید پرور من خالی می شد و مهاندار دیگری ازگوشه ای حاشیه می گرفت و سه برابر خوراکه روی میز می چید و هنوز پشت نگشتانده که مهمان شهید پرور داماد ( رفیق مشترک هردومان) امان نمیداد و درعین حال سعی برین داشت که من بایستی معتقد شوم؛ ملتی اگر شهادت ندارد، تاریخ ندارد!
یادم نرود بنویسم که این «یارو»ی شهید پرور، ازهمان چتاقانی است که پنج سال پیش مبلغ دوصدهزار دالر از هزینه ی یک پروژه ی بازسازی دریکی از وزارت ها را چپق زده و به این جا (دهلی) «هجرت!!» کرده وهمدم جانی میخواند و تازه این که برحکومت و اصحاب فسق وفجور درجامعه ی اسلامی، بسان صحابه ی کبار عاصی وکفری است!

حالا که ساعت 4 و پانزده دقیقه بامداد است، دل آزرده ام و از نظر روانی افگارم. میروم بخوابم. و این یادداشت را برای شما عزیزان که وقتی چشم می بندم؛ گویا از نگاه های تان سیراب می شوم و تنهایی را می رانم؛ نوشتم.