-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

سلطان رفته است تا در سوریه بجنگد".


از بازار پنهان ستیزه جویان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز نامه آلمانی فرانکفورتر الگیماین:
ارسالی: واسع عظیمی


Der Strom von Dschihadisten aus Deutschland in Richtung Syrien ist ungebrochen“
جریان پیوستن جهادیست ها از آلمان به سوریه، بی هیچ درنگ، ادامه دارد.

[]
هامبورگ. هژدهم جولای. یک و چهل و پنج دقیقه ظهر. درمحل کارم هستم. صدای زنگ تیلیفون بلند میشود. بسان همیش " هلو " میگویم. " نازنین " است. عروس خاله ام. خلاف معمول نه سلام و علیک و سراسیمه پی جوی برادر شوهرش است، پی جوی همکارم و گوشی را میدهم. پرسش ها و آه و افسوس، گویای رخداد ناگواری باید باشد. گوشی را میگذارد وبا پریشانی میگوید " سلطان رفته است تا در سوریه بجنگد".

[][]
سلطان سیزده ساله است. در آلمان زاده شده وتا دو ماه دیگر چهارده ساله میشود. صنف هشتم مکتب است. با دو برادر بزرگتر و یک خواهر کوچکتر و پدر و مادر، زنده گی راحتی دارند. پدر پنچ شش سال است میان عربستان سعودی و هامبورگ در آمد و شد است وبه تجارت میپردازد. مادر سالهاست با چهار فرزندش زنده گی را سامان میدهد. ظاهرا همه چیز بر وفق مراد میگردید. اما حالا صفحه ورق خورده است. ظاهرا چیزی بسان خوره، بنیان خانواده را، از هم میپاشد.

[][][]
مادر ظاهرا صبح با صفایی را آغار کرده است.. بچه ها مکتب رفته اند. دخترش را کودکستان میبرد و دوباره باز میگردد. صفایی خانه وغذا و یکی دو تیلیفون و منتظر فرزندان میماند. پسر بزرگ تر و دومی بر میگردند. سلطان اما هنوز برنگشته است. انتظار میکشد. ولواپس میشود. تیلیفون میکند. موبایل او خاموش است. ساعت دو بعد از ظهر است. پریشان است. میرود به اتاق او و کاغذی را زیر بالشت او میابد. چند جمله مختصر " مادر دوستت دارم. من رفتم برای جهاد به سوریه". فقط همین.

[][][][]
پولیس را در جریان میگذاریم. چیزی های میپرسد. پاسخ میدهیم و میرود پی کارش. و اما بار بار زنگ میزند و چیزی های دگری را میپرسد. پرسش های که پاسخی برایش نداریم. اینکه دوستان او کی ها اند؟ نمی دانیم. صفحه فیس بوک او آگنده است از تصویر جهادیست ها، کلیپ ها و علم اقاعده. فقط میدانیم که چهار صبح پس از نماز، خانه را ترک نموده و رفته است. پاسپورت او نیز نیست. مادر به یاد می آورد که امضا او را، در پای کاغد سفیدی گرفته بود. ظاهرا با همان امضا و چیزی در بالای آن نوشتن، کارمندان میدان هوایی را قانع به رفتن خود کرده است. اما با آنهم یک کودک سیزده ساله نمیتواند به تنهایی سفر کند، پس باید یک بزرگسال و یا چندین تن، او را همراهی نمایند. پولیس چنین میپندارد.

[][][][][]
خاله زاده سلطان ، ساعت چهار بعد از ظهر، پیامی از او دریافت میکند " در استانبول هستم. پول ندارم. پول بفرستید". زنگ میزنند. پاسخ نمی دهد. پیام میفرستند، پاسخ میدهد. " جی پی اس " موبایل او خاموش است. نمیتوانند بدانند در کجاست. همه در مانده ایم. پدر از عربستان سعودی و مادر و کاکا زاده ها، آماده میشوند که به سوی استانبول پرواز کنند. در جریان خرید تکت هستیم. پیام فرستاد که در بس هستم و به طرف " غازی انتیپ " میرویم. یک شهر کوچک در شصت کیلومتری سرحد سوریه. از استانبول تا آنجا، چیزی حدود هشصد کیلومتر راه است. در مانده تر میشویم. جوانتر ها با پیامک ها، میخواهند او را قانع نمایند که بر گردد. قانع نمیشود. پدر در طپش است، اولین امکان پرواز از مدینه، روز 19 جون است. شاید تا آنوقت کار از کار بگذرد. نمی دانیم. حدس و گمان ما را کلاوه کرده است.

[][][][][][]
دوازه شب است. سلطان پس از صد ها پیامک خاله زاده ها و کاکا زاده ها، تمکین میکند. میخواهد بر گردد. در داخل بس، اما تنها نیست. گروپی از جهادیست ها از آلمان با او همراه اند و به اضافه یک رهنما که از سوریه به استقبال آنان آمده است. ظاهرا نمی تواند به تهعداتش با جهادیست ها، پا بزند. پولیس ترکیه و آلمان،در تمام این مدت نمی تواند رد پایی از او بیابد. دوازه شب با پدرش تبادله پیام میکند. پدراخرین کارت بازی را، به میدان می اندازد: " تو بخواهی یا نخواهی میایم سوریه و ترا پیدا میکنم، هر چند میدانم پیکار جویان سوریه سرم را در پیش چشمانت خواهند برید. اما می آیم. " در پاسخ مینویسد که " چه کار باید بکنم که از همراهانم جدا شدم؟ ". پولیس و یا گریز و همچنان" جی پی اس " موبایل خود را باید فعال بسازد. پدر نمی تواند گزینه ی خوبتری را مشوره بدهد. ساعت چهار شب نزدهم جون است. پیام میفرستد که " در یک رستورانت پیاده شده ایم. ظاهرا برای نماز. چکنم؟ " مینویسیم که زنگ میزنیم و گوشی را بدهد به صاحب رستورانت. زنگ میزنیم و گوشی را به صاحب رستورانت میدهد. یک دوست ترکی، که در تمام مدت این کشاکش ما را همراهی میکند، در سه چهار دقیقه، صاحب رستورانت را قانع مینماید، که سلطان را جایی پنهان کند و پولیس را اطلاع بدهد. او را میفرستد به خانه اش که دور نیست. جهادیست ها، سر و ته ی رستورانت را با احتیاط تمام به دنبال سلطان میگردند. اما مرغ از قفس پریده است. بس باید برود. مسافرین منتظرند. جهادیست سوار میشوند و میروند. سلطان پس از یکساعت، نه پیام بلکه زنگ میزند که در یک بس به طرف استانبول در حرکت است و ساعت نه صبح میرسد آنجا.

[][][][][][][]
هفت صبح نزده جون است و پدر توانسته با هزار ترفند، خودش را به استانبول برساند. همه لبخند میزنیم. اما یک پرسش ما را میازارد: آیا او واقعا به استانبول میرسد؟ و یا میخواهد رد پا گم کند و طرف سوریه برود؟
ساعت نه میشود.پیام میفرستیم و زنگ میزنیم پاسخ نمی دهد. به پولیس زنگ میزنیم. میگوید " جی پی اس " او علامه میدهد که در نزدیکی استانبول است. هنوز شبه و شک، در درون ما جولان میکند. ساعت ده صبح است. پیام میدهد که " خواب بودم ببخشید، نتوانستم پاسخ بدهم. ده دقیقه بعد میرسیم". بر لبان ما لبخند مینشیند.

[][][][][][][][]
ساعت یازده پدرش زنگ میزند و میگوید " سلطان با من همراه است و با تاکسی سوی میدان هوایی روان هستیم تا تکت بخریم " و بعد گوشی را به سلطان میدهد. مادرش یکی دو کلمه حرف میزند و بیشتر نمی تواند. گریه امان نمی دهد. بروی همدیگر لبخند میزنیم. تلویزیون را روشن میکنم. اخبار است. از باخت تیم اسپانیا میگوید. یکی دو جمله از جنگ داخی اکرایین و از آب و هوا. از سوریه چیزی نمی گوید. مگر همین دیروز نبود که دو جوان آلمانی تازه مسلمان، همرا با دو دوست سوری، در مزر سوریه و ترکیه با انفجاری، پارچه پارچه گشتند؟

[][][][][][][][][] 
امروز 20 جون است. سلطان برگشت. اما برگشت او پایان کار نیست. آخرجهادیست ها، قربانی میخواهند. در بازار پنهان جهادیست ها، خون میفروشند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
* بیشترین دواطلبان ستیزه جو، مسلمانانی اند، که پس از پناه جویی، تابعیت آلمانی حصول کرده اند و یا از پدر و مادر مسلمان در آلمان به دنیا آمده اند. حضور سی تا سی و پنج آلمانی نژاد و کشته شدن حداقل شانزده تن از آنان را در سوریه تایید میکنند. کم ار کم هشت دختر بین 15 الی هفده ساله آلمانی در بین ستیزه جویان مخالف دولت سوریه، نشانی شده است.