-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

شوخ‌ طبعی‌های 'الویس پریسلی افغانستان'

نوشته: یما ناشر «یکمنش» نویسنده
برگرفته از تاربرگ بی بی سی

احمد ظاهر را فقط یک بار دیده بودم. نمی‌دانم کدام سال بود که برای اجرای کنسرت به ولایت قندوز آمده بود. در یگانه تیاتر شهر تمام ردیف اول را اعضای خانوادۀ ما گرفته بودند؛ چون چوکی‌ها (صندلی‌ها) پر شده بود، برای دو سه نفر ما که هنوز پشت لب، سیاه نکرده بودیم، چوکی‌های اضافه گذاشته بودند.
یادم است وقتی پرده باز شد، بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به خواندن. تمام آهنگ هایش آشنا بود. کاست‌های او به قندوز می‌رسید. یک بار دختران کاکایم (عمویم) زودتر از ما کاست او را از کابل خریده بودند. برای شنیدن آن یا باید خانۀ کاکا می رفتیم یا منتظر می ماندیم که بعد از چند روز برای چند ساعتی آن را به ما قرض بدهند.
بلیط‌های کنسرت او پیشتر برای ماموران دولت، کارمندان شرکت سپین‌زر و جمعی از واسطه‌داران (پارتی‌داران) رسیده بود. آن جمعیت به آرامی و متانت خاص که از تقاضاهای اصلی بزرگان خانواده‌ها بود، به کنسرت گوش می‌دادند.
حتماً روز پیش از کنسرت چندین بار شنیده بودند: سنگ در جای خود سنگین است. از سنگ صدا می برآمد و از آن ها نه. مثلی‌که شعار همه یک باره این بیت معروف شده بود که:
ز دیگ پخته گان ناید صدایی/ خروش از مردمان خام خیزد
آن روزگار در قندوز کس چه می‌دانست که در کنسرت های احمدظاهر در کابل، شوری ایجاد می‌شد استثنایی که از هیجان مردم، تالار می‌جنبید. اما در قندوز دوست داشتنی: زمین جنبد، نجنبد گل محمد!
همان بود که احمدظاهر فردایش فوراً از سرزمینی که در گذشته در باره‌اش می‌گفتند "مرگ می‌خواهی، قندوز برو"، به سوی شهر عاشقان و عارفان رخت سفر بربست. تبصرۀ او بر چگونگی کنسرتش در قندوز کوتاه ولی جانانه بود: "هیچگاه دیگر در آن شهر کنسرت نخواهم داد، زیرا مردم آن مثل کلوخ های چشم‌دار هستند!"
بسیار پسان‌ترها بود که فهمیدم، این اولین باری بوده که با شوخ طبعی احمدظاهر برخورد کرده بودم.
نمی‌دانم میان موسیقی و شوخ طبعی چه رابطۀ برقرار است ولی می‌دانم بسیاری از هنرمندان موسیقی ما کسانی هستند که طبع شوخ دارند و مطایبه و بذله گویی از فضایل شان به شمار می رود.
در میان اهل موسیقی، ظرافت ها، نکته سنجی ها، مزاح و شوخی های احمدظاهر مشهور است. تعدادی از آن ها که دهن به دهن و سینه به سینه نقل می شود، حاکی از استعداد حاضر جوابی او است و قصد آن ها فقط تولید خنده و ایجاد فضای شاد است. این ها یادگار های هنرمندی است که شادی می آفرید و فضای خوش آیند خلق می کرد:

جشن عروسی‌اش

در جشن عروسی او، محمدظاهر پادشاه سابق شرکت کرده بود. او پیشاپیش از زن خود می خواهد دست شاه را نبوسد، آنگونه که در میان متمولین زمان معمول بود؛ فقط باید با شاه دست بدهد و بس.
خانم او این کار را می کند ولی احمدظاهر چه می کند؟ خود را بر پاهای شاه می افکند. این عمل او تناقض عجیبی میان رفتار دو انسان را، مقابل شاه نشان می‌دهد که هر دو در جای درست خود قرار نمی‌گیرد. اصولاً احمدظاهر که مرد است و در جامعۀ افغانی در موقعیت برتر جنسیتی قرار دارد و از نظر اجتماعی هم لااقل در میان شهرنشینان دارای موقف مهم اجتماعی است، باید با شاه طور دیگری رفتار می‌کرد.
از طرف دیگر خانم او هم که از نظر موقعیت جنسیتی در جامعۀ افغانی در مقام پایین تر جا دارد و یگانه اهمیت اجتماعی او این است که زن احمدظاهر است، باید به گونۀ دیگر با شاۀ وقت روبرو می شد. هر دو مبالغه آمیز عمل می کنند. سناریوی این کار توسط احمدظاهر ساخته شده، مثل آنکه می خواسته بگوید، این رابطه ها همه مضحک است و باید با آن ها برخورد تمسخر آمیز و ریشخند آمیز کرد که می کند.

دیدار با امیرعباس هویدا

طبع شوخ او پروای مقام و منصب را نداشت. شاید می‌دانست که این حکایت‌های نام آوران و بزرگان است که گوش به گوش می رود و نقل هر مجلس می شود نه از گمنامان و مردم عادی جامعه. آنچه او به امیرعباس هویدا نخست وزیر سابق ایران گفت، از آنچه او در مقابل شاۀ افغانستان انجام داد، هیچ کمی نداشت.
مرحوم هویدا در ملاقات شان به منظور امتنان برایش گفته بود: مرسی! احمدظاهر جواب داده بود:"تنک یو، وری مچ". برای نخست وزیر تعجب آور بود که چرا کسی که تا به حال با او فارسی حرف می زد، به یکباره انگلیسی صحبت می‌کند. احمدظاهر گفته بود: چون شما هم با من به فرانسوی صحبت کردید! این یعنی استدلال طنزآمیز در مقابل این بعضی ادعاهای بود که گویا افغان‌ها فارسی را درست صحبت نمی‌کنند.

رابطه با پدر


از خاطره‌های که از احمدظاهر ذکر می کنند چنین برمی آید که طبع شوخ او چندان در بند حدود و ثغور سنت های معمول جامعه نیست. وقتی در یک محفل عروسی داخل شد، به مجرد آمدن او پدرش محمدظاهر که زمانی صدراعظم بود، از جا برخاسته محفل را ترک کرد. یکی پرسید که ظاهر جان، صدراعظم صاحب کجا رفتند؟ او با انگشت به سوی خود اشاره کرده جواب داد: جای که این ظاهر باشد، آن ظاهر را صبر است. میان پدرِ صدراعظم و پسرِ هنرمند ولی احترام متقابل وجود داشت و هر دو از جایگاه خود در جامعه کم و بیش آگاهی داشتند.
در دعوتی که در باغ شکر دره، ظاهر هویدا (آوازخوان مشهور افغان) و خانم او مهمان احمدظاهر بودند، وقتی پدر خواست به مجلس آنها بپیوندند، اول کسی را فرستاد و از احمدظاهر اجازۀ شرکت در مجلس خصوصی آنها را طلبید بعد که اجازه داده شد به آنها پیوست. همانجا از حرف‌های آن روز پدر چنین برداشت کرد که گویا می خواهد بگوید که شهرت او مدیون پدر صدراعظم اوست. به پدر گفت، بیایید به بازار شکر دره برویم و ببینیم که کدام یک از ما دونفر می تواند بدون پول، یک کاسه ماست از یک دکان بگیرد؛ و گفت، خواهیم دید که جنازۀ کدام یک از ما با شکوه تر بدرقه خواهد شد. طنز سرنوشت اینکه احمدظاهر در گپ های خود کاملاً حق به جانب ثابت شد.

"چه وقت آدم می‌شوی؟"

مطایبه و خوش طبعی او گاهی اطرافیان و دوستان را که توان نداشتند به او جواب مطایبه آمیز بدهند بی حوصله و شاید حسود می ساخت. روزی بعد از کنسرت، مرحوم استاد ننگیالی با دیدن خنده های بلند و پی در پی او برایش گفته بود: او ظاهر! تو چه وقت آدم می شوی؟! پاسخ احمدظاهر یک طنز کوتاه فلسفی بود:" هیچگاه! آدم که شوم به دو پول سیاه نخواهم ارزید." در این پاسخ کوتاه هم اعتراض بر آدم های به ظاهر "آدم" جامعۀ او نهفته است و هم اعتراض بر تمام آدمیت در مجموع.
۱۴ جوزا/خرداد سی و پنج سال از مرگ احمدظاهر گذشت. پس از این همه سال، جای بسیار چیز ها در موزه است. احمدظاهر اما هنوز به حافظۀ تاریخ سپرده نشده. برای او نمایشگاهی دایر شده است؛ نمایشگاۀ دراز مدت با آثار کهنه و اما هنوز تازه. مگر موهبتی هم از این بالاتر که با آنکه بعد از تو دو نسل دیگر به جهان آمده، تو اما برای چندین میلیون انسان، هنوز انتخاب اول باشی.