-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

خاطراتی از مارسل پروست:‏ موریاک و کولت از پروست می‏گویند.

ترجمه: محمد تقی غیاثی



کولت‏: در همان روزگاری که من زن جوان بودم، او مرد جوانی بود. در آن دوره نبود که من توانستم با او کاملا آشنا شوم.من مارسل پروست را روزهای چهارشنبه در منزل خانم‏ آرمان دوکای یاوه می‏دیدم، و از ادب بسیار زیاد، از توجه‏ مفرطی که نسبت به مخاطبین، به ویژه زنان ابراز می‏داشت‏ (توجهی که تفاوت سنی بین مخاطبین زن و او را بیش از حد برجسته می‏کرد)، چندان خوشم نمی‏آمد.چون او به طرز عجیبی‏ جوان جلوه می‏کرد؛ او جوان‏تر از همه‎ی مردان، جوان‏تر از همه‎ی زنان جوان می‏نمود.چشمان درشت و کبود و اندوهگینی داشت. چهره‏اش گاه گلگون و گاه رنگ پریده بود.نگاهی نگران داشت،  و لبهایی که، وقتی او سکوت می‏کرد، چنان ورچیده و فروبسته‏ بود که انگار به قصد بوسه‏ای غنچه شده است…جامه‎ی تشریفاتی‏ به بر می‏کرد و تارهایی از زلفش آشفته بود.
سال‏های درازی ندیدمش-در همان دوره می‏گفتند که او سخت‏ بیمار است- تا این که یک روز لوئی دوروبر نسخه‏ای از کتاب‏ طرف خانه‎ی سوان را به دستم داد.چه فتحی!دهلیز روزگار کودکی،  مارسل پروست در ۱۸۹۶٫هنگامی که اولین کتاب خود روزها و خوشی‏ها را منتشر کرد.
نوجوانی گشوده و به طرزی روشن و سرگیجه‏آور باز نموده می‏شود…هرآنچه انسان‏ خود می‏خواست بنویسد، ولی جرأت نکرده، یا نتوانسته است بنویسد: بازتاب جهان بر خیزابی بلند.آشفته از آکندگی خویش…اکنون لوئی دوروبر بداند که چرا از او سپاسگزاری نکرده‏ام:یادم رفته بود که به او بگویم:مستقیما به پروست نامه نوشتم.
ما چند نامه به همدیگر نوشتیم، ولی در ده سال آخر عمرش بیش از دو بار ندیدمش.در آخرین دیدار، همه‎ی وجودش، با گونه‏ای شتاب و مستی، گویای‏ پایان کارش بود.حدود نیمه شب، چهار یا پنج تن از دوستانش،  در سرسرای هتل ریتس، که در چنین ساعتی خلوت است،  مهمانش بودند.پوستین سمورش که گشاده بود، نیم تنه‎ی رسمی مشکی، پیراهن سفید، کراوات کتانش را که گره‎ی سستی‏ داشت نشان می‏داد.پی‏درپی به سختی حرف می‏زد، شاد بود. کلاهش را به علت سرما به سر داشت و از بابت پوزش‏ می‏خواست.کلاهش پس سرش بود و تارهای چتری ابروانش‏ را می‏پوشاند.روی هم رفته، لبایش لباس رسمی روزانه بود،  ولی گویی تندبادی کلاهش را به پس رانده، پیراهن و لایه‏های‏ آشفته‎ی کراواتش را چروکیده ساخته، شیارهای گونه، کاسه‎ی چشم و دهان تپنده‏اش را با خاکستر سیاهی پوشانده،  می‏توانست این مرد پنجاه ساله را تا لب گور پی گیرد.
فرانسوآ موریاک‏:
به چشم من او بیشتر کوتاه و در جامه‎ی تنگش بسیار خمیده جلوه‏ کرد.زلف پر پشت و سیاهش بر مردمک ‏هایی که گویی بر اثر مواد مخدر گشاد گشته‏ بود سایه می‏افکند. سرش در یقه‎ی بلندی فرورفته بود.سینه‏اش گفتی با جناغی‏ برجسته شده است.
چشمانش را، که به چشم پرندگان شب می‏مانست، چنان بر من‏ خیره می‏ساخت که خیرگی آن بیمناکم می‏داشت. هنوز اتاق غم‏انگیز کوچه‎ی هاملن‏ را، آن اجاق سیاه را، بستری را که در آن پالتو کار پتو را می‏کرد، چهره‏ای مومی را که‏ گویی از خلال آن میزبان ما به غذا خوردن ما می‏نگرد، و فقط موی سرش زنده‏ می‏نمود، می‏بینم.
خود او دیگر با خوراک‏های این دنیا کاری نداشت. دشمن ناشناخت ه‏ای که بودلر از آن سخن می‏گوید، زمان که «زندگی را می‏خورد» و «از خونی که ما از دست می‏دهیم می‏بالد و نیرومند می‏شود» جان‏ می‏گرفت، در بالین پروست، که از هم‏اکنون در نیمه راه نیستی گام می‏زد،  شکل می‏گرفت، قارچ بزرگ و فراگیری می‏شد که از تن خود تغذیه‏ می‏کرد، اثرش یعنی«زمان بازیافته» بود.
 سمرقند شماره ۲