-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

در ناستایش استقلال

یعقوب «یسنا»، پژوهشگر- اندیشه ورز

در وضعیت بشریی که انسان و جهان امروزی دارد، استقلال، چندان معنا و اعتبار کارکردی ندارد، پرداختن و خوشی برای استقلال، از دلخوشی ها و جنون های بدوی است؛ روابط کشورها و آدم چنان تو در تو و پیچیده و بسیارگان (کثرت) شده که اصالت استقلال را به چالش می کشد؛ بهتر بود که مستعمره انگلیس می بودیم و اکنون جایگاه هند را در منطقه می داشتیم و رفتار و کردار و اندیشه ی نسبتن معاصر می داشتیم؛ یگان تا گلو پاره می کند و افتخار می کند که امپراتوری انگلیس را شکست دادیم، امپراتوری روس را شکست دادیم و...؛ اما نمی اندیشد که برای انسان این جامعه چه آورده است و چه کرده است! هر کسی که آدم را شکنجه کند، فرق نمی کند که پدر آدم است یا بیگانه، شکنجه اش درد دارد؛ سرزمینی بنام افغانستان، سرزمین شکنجه و کشتار و بی عدالتی و زورگویی است که از طرف خود مردمان این کشور بر یکدیگر شان انجام شده است؛ بنابر این اگر استقلال به این معنا باشد که ملا محمد امر امیر این کشور باشد و ما با کشورهای جهان هیچ ارتباط انسانی نداشته باشیم، بهتر است روی "استقلال" خط بکشیم و در فکر ارتباط و چگونگی ارتباط بشری خویش با جهان و با اندیشه های انسانی معاصر جهان باشیم... سوزن را هر کسی که به جان تان وارد کند، اگر از دست ملا عمر، هموطن ارزگانی ات، باشد یا از دست آمریکایی و عرب باشد درد یکسان خواهد داشت؛ پس بهتر است که به فکر کاهش جباریت های درون کشوری باشیم و نگذاریم هیاهوهای جنون آمیز برای استقلال داشتن، این جباریت ها را تقویت کند؛ ما در ارتباط با جامعه جهانی، یک جامعه و کشور مناسب خواهد بودیم؛ این نداشتن استقلال نبوده که مردم این کشور این همه ستم دیده اند؛ این همه بحث ایدیولوژیک از استقلال بوده که روزگار ما را سیاه کرده است.