-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

حکومت ها را گرسنه ها سقوط می دهند.

چهارراهی حاجی یعقوب، انتظارگاه کشته شکسته های رژیم فاسد مافیایی
فهیم پارسی

این تصویر را در فسبوک آقای پیکان دیدم و سخت دچار افسردگی شدم و به یاد خاطره افتادم که هم تلخ است و هم شیرین.. اینجا چهارراهى حاجى يعقوب شهر كابل است. من و خانواده‌ام ‌یک زمانی‌ در کابل آواره بودیم. پدرم توسط خاد رژیم کمونیستی تحت تعقیب قرار گرفت و ما مزار را به جانب کابل ترک گفتیم. من هنوز جوان نبودم. شهر کابل برایم مانند ‌یک زندان بود. تنگ دستی‌ ‌یک طرف و ترس وحشت که از رژیم داشتیم طرف دیگر، زندگی مان را ‌یک سره به زندان عوض کرده بود. روز‌ها را گرسنه سپری کردیم و هر دو یا سه‌ ماه از این خانه به خانه دیگر کوج می‌‌کردیم چون پرداخت کرایه را نداشتیم.

روزی کسی‌ برایم آدرس اینجا را داد و من هم صبح وقت آمدم تا کسی‌ برایم کار بدهد. روز روشن شد و آفتاب آهسته آهسته طلوع کرد اما تمام موتر‌های لوکس شخصی‌ که آنجا برای گرفتن (مزدور کار) ایستاد می شدند، هیچ کدام‌شان من را انتخاب نکردند. دلیلش این بود که من پسر کوچکی بودم و آنها فکر میکردند توان کاری ندارم. سرانجام مردی پیدا شد و نزدیک من آمد و گفت: قالب‌های کانکریت است در سه‌ منزل، می‌‌توانی پایان‌شان کنی‌؟ گفتم آری. چند نفر دیگر هم همراه شدند و همه رفتیم طرف خانه اش که نزدیک همانجا بود. مرد کابلی فارسی زبان و میانه سال بود. شاید ۵۰ یا ۵۵ سال داشت. کار را آغاز کردیم و تا نان چاشت ‌یک منزل تمام شد.
روز به پایان رسید و همه قطار شدیم تا صاحب خانه تلاشی کند بعد پول خود را گرفته بیرون شویم. ما ۱۰ یا ۱۲ نفر بودیم. دو بار نوبت من به تلاشی که رسید، خود را پس کشیدم و رفتم در عقب یکی دو فردی دیگر. این بود که همه متوجه من شدند، هم صاحب خانه و هم مزدور کاران, اشتباه کردند که من حتما چیزی دزدیده ام. صورتم همچنان تغییر کرده بود و دست و پاچه بودم. مرد از جا بلند شد و آمد طرف من. گفت: بیا تلاشید کنم. من هم رنگ پریده دستانم را بلند کردم. دستش که سر جیب پتلونم رسید، گفت: این چه است؟ من جواب ندادم و همانگونه خاموش ایستادم. مرد دستش را در جیبم برد و پلاستیکی را بیرون کرد. وقت آن را باز کرد همه بچه‌ها خندیدند.در پلاستیک توته گوشت شوربا و یک کچلو بود که سهم غذا چاشتم می‌‌شد. صاحب خانه که داشت حالتش تغییر میکرد، به آرامی پرسید: چرا نانت را نخوردی؟ گفتم به مادرم می‌‌برم.
او دستش را روی شانه‌‌ام گذشت و دیگر‌ها را اشاره کرد که بروند. من فکر کردم حالا شاید لتم کند. اما بر عکس , آن مرد کابلی من را در موتر خود سوار کرد و به طرف جنگلک که خانه ما بود، روان شد. در راه مقدار مواد غذایی مورد نیاز را برایم خرید. وقت خانه رسیدم، او با پدر و مادرم نشست و گیلاس چای نوشید. همین بود که من برای ‌یک سال در خانه ش کار کردم.